- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 13
- Всего постов
- 48
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 598
- 1/48двое суток
- 685
- 1/72трое суток
- 739
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
چشم دوختهاید که عشق پُرِتان کند. عشق اما چیزی را پرنمیکند. نه حفرهای را که در سر دارید و نه ورطهي دلتان را. عشق وفورِ فقدان است.
آنان را که در آبهای تحقیر نمیتوان غرق کرد، با فشردنشان در آغوش خفه ميکنیم.
و من نفس تو را میآشامیدم، چه حظّی! چه زهری!
این لیست را یکی از دوستان عزیز برای مطالعه پیشنهاد دادند: کتابهای قرمز با ترجمه جاویدنام بیژن اشتری ۱.خودآموز دیکتاتورها، رندال وود ۲.لنین، رابرت سرویس ۳.رولت سرخ، درموند چام ۴. شوروی علیه شوروی، ولادیمیر وایتوویچ ۵.انقلابهای ۱۹۸۹، ویکتور شبشتین ۶. مائو، جانگ چنگ/جان هالیدی ۷.استالین تزار دربار سرخ/ سایمن سیبیک مانتیفوری ۸.استالین جوان/ همون سایمن سیبیک... ۹.پل پوت/ فیلیپ شورت ۱۰. رفیق/ خورخه کاستانیدا ۱۱. راسپوتین ابلیس یا قدیس/ ادوارد رازینسکی ۱۲.تروتسکی کاهن معبد سرخ/رابرت سرویس(۲ج) ۱۳. دوجلدی صدام (دوتا نویسنده مختلفن) ۱۴.چائوشسکو/ادوارد بنر ۱۵. انور خوجه/ بلندی فوزیو ۱۶.قذافی/ الیسون بارجنر ۱۷. فرمانده، روری کارول ۱۸. پوتین، فیلیپ شورت ۱۹. بوخارین، استیون کوهن ۲۰.دختر استالین، رزماری سالیوان (۲ج) ۲۱.سری تاریخ تمدن ویل دورانت کاملسری کامل تاریخ ایران کمبریج انتشارات امیرکبیرسری کامل تاریخ طبری انتشارات اساطیر
ز تخمِ مغول وز نژادِ تتار جز از این که دیدی، توقع مدار هویت ز هر بیهویت مجوی به غیر از خطا، آنچه دیدی بگوی به مامِ وطن «هر که» مأنوس نیست زنازاده در بند ناموس نیست زتنهای ناپاک و خونِ نجس نباید وطندوستی کرد حس
سیستمهای تمامیتخواه چگونه از افسردگی افراد جامعه برای بقای خود تغذیه میکنند. این رژیمهای سیاسی عاشق شهروندان غمگین هستند چرا؟ چون افسردگی یعنی توقف؛ یعنی انرژی روانی افراد به جای تغییر بیرون، صرف تحمل درون میشود. آنها شرایطی را میسازند که افراد جامعه به این باور برسند که تلاش برای تغییر بیفایده است؛ همان درماندگی آموخته شده. وقتی افراد در لاک خودشان فرو میروند، خیابان برای سیستم امن میشود. وقتی هر روز صبح با خبر بد بیدار میشوند و هر شب با نگرانی میخوابند، مغزشان وارد حالت حفظ بقا میشود. در این حالت خلاقیت، امید و رویاپردازی خاموش میشود. و آنها دقیقاً همین را میخواهند: انسانهایی که سقف آرزوهایشان زنده ماندن است، نه زندگی کردن. این یعنی مرگ تدریجی یک ملت، قبل از مرگ جسمانی آنها. این سیستمها ترجیح میدهند هر کدام از افراد جامعه در گوشهای تنها دق کنند، ولی آنها را تغییر ندهند. اما این درد مشترک میتواند نقطه اتصال جامعه باشد. به هم پناه دهند. درباره این حسرتها حرف بزنند. وقتی میفهمند که تنها نیستند، ترس ناشی از درماندگی میریزد. جامعهای که دردش را فریاد میزند، دیگر قربانی نیست؛ بلکه در حال بیدار شدن است.
"وقتی از طبیعتِ سطحی و پوچِ اندیشههای دیگران، تنگی نظرشان، حقارتِ دیدگاههایشان و پستی نیت هایشان و تعداد خطاهایشان کاملا آگاه میشویم، کم کم به چیزی که در سرشان میگذرد بیتفاوت میشویم. زیرا زمین مملو از آدمهایی است که ارزش همصحبتی ندارند. به نظرت واقعا عاقلانه است که ما نظرات چنین آدمهایی را جدی بگیریم؟ چرا اجازه دهیم که قضاوتهایشان تعیین کند که ما چگونه آدمی باشیم؟ آیا نوازنده از تشویق بلند حضار مسرور میشود، اگر بداند همهی مخاطبانش ناشنوا هستند؟
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
«و ایرانشهر از رودِ آموی است تا رود مصر (جیحون تا نیل)، و این کشورهای دیگر پیرامونِ اویند، و از این هفت کشور، ایرانشهر بزرگوارتر است به هر هنری»
بخشی از سخنرانی احمد شاملو در دانشگاه برکلی : «کاوه آهنگر، جاهلی بیسروپا و خائن به منافع طبقات محروم از آب درآمده است! قیام مردم علیه ضحاک، قیام تودههایی است که از قید جامعه اشرافی آزاد شدهاند و در حقیقت، کودتایی است که اشرافِ خلعیدشده به راه انداختهاند.»
مصریها فرعونهایشان را و نروژیها وایکینگهای وحشیشان را در زرورق افتخار میپیچند و به رخ دنیا میکشند. اما اگر ما بخواهیم کوروش بزرگ و شاهان تمدنساز تاریخمان را ستایش کنیم، باید از دالان تحقیر و فحش و فضیحت چپ ایرانی عبور کنیم.
رفتی و دردا...با دلم امشب چه کردی؟
امروز الهه و سوسن گوش بدید حظ ببرید.
تو امید دل حزینی هم صدای من غمینی
آنهماری شوارتسنباخ در نخستین سفرش به ایران، عاشق این سرزمین شد و دیدار دماوند در این عشق بیتاثیر نبود. این عکس را او در سفر به دماوند (۱۹۳۵) گرفت: «در زمستان سفيد است؛ يك سفيدى شگفتانگیز و ماوراالطبیعی از ابرها. حالا در جولاى مانند يك گورخر راهراه است.»