tgindex

چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها

описание

@Chekide_ha

1 285
подписчиков
Охват к подписчикам
25,1%
ERR
Реакции к просмотрам
1,32%
85 на 20 постов
Пересылки к просмотрам
0,76%
49
Постов в день
0,0
всего 20

Где отзываются чаще

доля реакций к просмотрам
  • 16 янв.داده‌های زیست‌شناسی مولکولی و تأثیر آن بر شجره‌نامه‌های تکاملی در حدود بیست سال گذشته، نظریه‌ی تکامل (Evolution) به علت پیشرفت‌های زیست‌شناسی مولکولی (Molecular Biology) در معرض یک آزمون تجربی سترگ و سخت پایدار قرار گرفته است. از زمان داروین تاکنون، زیست‌شناسان تلاش کرده‌اند با مقایسه‌ی همانندی‌ها و ناهمانندی‌ها و ملاحظه‌ی عامل‌هایی همچون پراکندگی جغرافیایی، شجره‌نامه‌ی فراگیری (Universal Phylogeny) را که همه‌ی گونه‌های روی زمین را به هم وصل کند، بیابند. شجره‌نامه‌ای را که پیش از پیدایش زیست‌شناسی مولکولی به آن رسیده بودند، می‌توان به‌گونه‌ی فشرده در نمودارهای تصویری و قدیمی گوناگون و عکس‌های دیواری مشاهده کرد. سپس در سال‌های اخیرتر، زیست‌شناسی مولکولی مقایسه‌ی توالی‌های دی‌ان‌ای را ممکن کرد. شباهت در دی‌ان‌ای نشانه‌ی خوبی از نزدیکی خویشاوندی تکاملی است. ادعاهای مربوط به خویشاوندی‌های تکاملی میان گونه‌های مختلف را می‌توان به درستی و بی‌میانجی از راه کشف اینکه دی‌ان‌ای مشابه آن‌ها چگونه است و محاسبه‌ی اینکه چند سال این گونه‌ها از زمانی که آخرین بار دارای نیای مشترکی بوده‌اند، مستقلانه تکامل پیدا کرده‌اند، آزمود. هنگامی که این کار آغاز گردید، این تردید معقول بود که آیا انبوه داده‌های تازه درباره‌ی دی‌ان‌ای با شجره‌نامه‌ای که پیش از این به آن رسیده بودند هم‌خوانی دارد یا نه. فرض کنید تفاوت‌های دی‌ان‌ای میان آدمیان و شامپانزه‌ها چنین القا می‌کرد که تبار آدمیان از تباری که به شامپانزه‌های صدها میلیون سال پیش می‌رسد جداست و اینکه آدمیان خویشاوندی ژنتیکی بسیار نزدیکی با ماهیان مرکب دارند. اگر چنین کشفی روی می‌داد، این امر برای نظریه‌ی تکامل فاجعه‌ای می‌بود، کمابیش هم‌چون چند فاجعه‌ی خرگوش پیش‌کامبریان. از قضا داده‌های دی‌ان‌ای چنین القا می‌کنند که آدمیان و شامپانزه‌ها حدود ۵-۴٫۶ میلیون سال پیش از یکدیگر جدا شده‌اند و اینکه شامپانزه‌ها یا شامپانزه‌های کوتوله (بنوبوها) نزدیک‌ترین خویشاوندان زنده‌ی ما هستند. پیش از دستیابی به داده‌های دی‌ان‌ای، آشکار نبود که آیا آدمیان با شامپانزه‌ها خویشاوندی نزدیک‌تری دارند یا با گوریل‌ها، و تاریخ جدایی آدمیان از شامپانزه‌ها نیز بسیار کمتر از این آشکار بود. این همان آزمون بزرگی است که شجره‌نامه‌ی پیش‌مولکولی دیرینه‌ی ما نیازمند از سر گذراندن آن بود. در این میان، نه چیزی سخت شگفت‌انگیز، بلکه بسیاری واقعیت‌های تازه به دست آمده‌اند و جرح و تعدیل‌های فراوانی که می‌بایست درباره‌ی تصویر پیشین اعمال کرد (نگاه کنید به نمودارهای تصویری و عکس‌های دیواری). 📓 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم ✍ پیتر گادفری-اسمیت ®️ نواب مقربی 🆔 @Chekide_ha2,86%
  • 24 янв.سلام به همه‌ی دوستان عزیز، با توجه به شرایط پیش‌آمده و حوادث ناگوار اخیر که همه‌ی ما را در اندوه و سوگ فرو برده است، متأسفانه، اینترنت نیز به‌دلیل این وضعیت قطع شده و این امر بر فعالیت‌های ما تأثیر گذاشته است. در روزهای اخیر، ممکن است متوجه شده باشید که پیام‌هایی چند در کانال ارسال شده‌اند. این پیام‌ها از قبل زمان‌بندی شده بودند و به‌هیچ‌وجه نشان‌دهنده‌ی عدم توجه ما به شرایط کنونی نیست. به‌دلیل شرایط ناگوار اخیر و سوگ عمومی که بر کشور ما حاکم شده است، بر آن شدیم تا فعالیت‌های خود را متوقف کنیم. از همراهی و درک شما سپاسگزاریم. با آرزوی آرامش و سلامتی برای همه شما، کانال «چکیده‌ها و گزیده‌ی کتاب‌ها»2,70%
  • 15 янв.درمان فراموشی و آلزایمر با رویکردهای مولکولی مطالعات روی موش‌ها نشان داد که ضعف حافظه‌ی ناشی از پیری با نقص در هیپوکامپوس مرتبط است. در لابیرنت بارنز، موش‌های جوان به‌سرعت رابطه‌ی علائم مکانی و سوراخ فرار را می‌آموختند، اما موش‌های پیر در استفاده از راهکار مکانی مشکل داشتند (تصویر ۱-۲۴). برخی موش‌های پیر حافظه‌ای مشابه جوانان داشتند، اما در موش‌های با حافظه‌ی ضعیف، تنها حافظه‌ی آشکار مختل بود و حافظه‌ی پنهان برای مهارت‌های ساده سالم باقی می‌ماند. ضعف حافظه گاهی در میان‌سالی نیز ظاهر می‌شد، مشابه انسان‌ها. بررسی عصب‌راهه‌ی کناری شافر در هیپوکامپوس موش‌های پیر نشان داد که مرحله‌ی پایانی توانمندسازی درازمدت (long-term potentiation) آسیب دیده است، که با حافظه‌ی آشکار درازمدت مرتبط است. موش‌های پیر با حافظه‌ی خوب توانمندسازی درازمدت معمولی داشتند. این مرحله تحت تأثیر AMP حلقوی و پروتئین کیناز A قرار دارد، که دوپامین آن را فعال می‌کند. اتصال دوپامین به گیرنده‌های هیپوکامپوس تراکم AMP حلقوی را افزایش می‌دهد. داروهایی که گیرنده‌های دوپامین را فعال می‌کنند، نقص توانمندسازی درازمدت را برطرف کرده و ضعف حافظه‌ی هیپوکامپوسی را درمان می‌کنند. رولیپرام، دارویی که از تجزیه‌ی AMP حلقوی جلوگیری می‌کند، دوام آن را افزایش داده و انتقال پیام را تقویت می‌کند. در موش‌های پیر، رولیپرام یادگیری مرتبط با هیپوکامپوس را بهبود بخشید، و موش‌های مسن در آزمون‌های حافظه مانند جوانان عمل کردند. رولیپرام حتی در موش‌های جوان توانمندسازی درازمدت و حافظه‌ی هیپوکامپوسی را تقویت کرد. این یافته‌ها نشان داد که فراموشی ناشی از پیری احتمالاً برگشت‌پذیر است. در بیماری آلزایمر، کاهش حافظه پیش از رسوب بتا-آمیلوئید رخ می‌دهد و مشابه فراموشی ناشی از پیری است. آلودگی هیپوکامپوس موش‌ها با پپتید بتا-آمیلوئید، پیش از مرگ نورون‌ها، توانمندسازی درازمدت را مختل کرد. تحلیل ژن‌ها نشان داد که پپتید فعالیت AMP حلقوی و پروتئین کیناز A را محدود می‌کند. افزایش تراکم AMP حلقوی با رولیپرام از مسمومیت بتا-آمیلوئید جلوگیری کرد. رولیپرام نه‌تنها مسیرهای پیام‌دهی ضعیف‌شده را بهبود بخشید، بلکه نورون‌ها را در برابر آسیب‌های آلزایمر محافظت کرد و احتمالاً به بازسازی ارتباطات سیناپسی کمک نمود. داروهای ضدفراموشی ناشی از پیری و آلزایمر برای افسردگی و شیزوفرنی، که با اختلالات حافظه همراه‌اند، نیز کاربرد دارند. افسردگی شدید حافظه را مختل می‌کند، و شیزوفرنی حافظه‌ی کاری و کارکرد اجرایی را نقص می‌دهد. شرکت‌های زیست‌فناوری داروهایی تولید کردند که حافظه‌ی موش‌ها را برای ماه‌ها بهبود بخشیدند، و امید است که در آینده درمان‌های مؤثری برای انسان‌ها ارائه شود. این پیشرفت‌ها پرسش‌های اخلاقی درباره‌ی تقویت حافظه (neurocognitive enhancement) مطرح کردند. آیا بهبود حافظه‌ی افراد سالم معقول است؟ برخی معتقدند جوانان سالم نیازی به داروهای تقویتی ندارند، اما برای افراد با اختلالات یادگیری، این داروها مفیدند. مباحث اخلاقی مشابه شبیه‌سازی ژن‌ها و زیست‌شناسی یاخته‌ی بنیادی است. آزادی پژوهش علمی باید تضمین شود، اما تصمیم‌گیری درباره‌ی کاربرد کشفیات به جامعه، حقوق‌دانان، و کارشناسان اخلاق واگذار شود. 📓 در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن ✍ اریک کندل ®️ سلامت رنجبر 🆔 @Chekide_ha2,65%
  • 18 янв.علم عادی: حل مسأله در چارچوب پارادایم کوهن عبارت علم عادی (Normal Science) را درباره‌ی کار علمی‌ای به کار می‌برد که در درون چارچوب حاصل از پارادایم (Paradigm) روی می‌دهد. جنبه‌ی مشخصه‌ی اصلی علم عادی، سامان‌مندی آن است. دانشمندان علم عادی تمایل دارند که بر سر مسأله‌های حایز اهمیت، بر سر شیوه‌ی رسیدگی به این مسأله‌ها و بر سر شیوه‌ی ارزیابی راه‌حل‌های ممکن توافق کنند. آنان هم‌چنین بر سر اینکه جهان چگونه است، دست‌کم در زمینه‌های کلی، توافق دارند. هدف دانشمند علم عادی، حل معما (Puzzle-Solving) است. در علم عادی، دانشمند نمی‌کوشد پارادایم را به چالش بکشد یا آن را ابطال کند، بلکه می‌کوشد مسأله‌هایی را که در چارچوب پارادایم تعریف شده‌اند، حل کند. این کار شبیه به حل جدول کلمات متقاطع است، جایی که هدف پر کردن خانه‌ها بر اساس قواعد مشخص است، نه تغییر قواعد بازی. دانشمندان علم عادی با استفاده از ابزارها و روش‌های ارائه‌شده توسط پارادایم، به دنبال گسترش و دقیق‌تر کردن دانش در چارچوب آن هستند. برتری عمده‌ی علم عادی، ساختار سامان‌یافته و هم‌آراسته‌ی آن است، یعنی ساختاری که به دقت و کفایت می‌انجامد. این دقت و کفایت رو به نقصان دارد، مگر آنکه مناقشه بر سر اصل‌های اساسی پایان پذیرد. به عقیده‌ی کوهن، چون و چرا و انتقاد پیوسته از باورهای بنیادی، احتمال دارد به بی‌نظمی و آشفتگی، یعنی به گردآوری تصادفی و پراکنده‌ی امور واقع و نظرورزی‌ای که در دوره‌ی پیش‌پارادایم مشاهده می‌کنیم، بینجامد. بنابراین، علم عادی با تمرکز بر حل مسأله‌های مشخص، به پیشرفت‌های علمی در چارچوب پارادایم کمک می‌کند. کوهن بر این باور بود که التزام به پارادایم در علم عادی، امری مطلوب است، زیرا این التزام امکان تمرکز بر حل مسأله‌ها را فراهم می‌کند. با این حال، او امکان این امر را نادیده نمی‌گیرد که دانشمندان می‌توانند هماهنگانه کار کنند، بی‌آنکه وقت خود را با بحث مداوم بر سر مسأله‌های بنیادی هدر دهند و در همان حال موضع محتاطانه‌ای در برابر پارادایم خود اتخاذ کنند. 📓 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم ✍ پیتر گادفری-اسمیت ®️ نواب مقربی 🆔 @Chekide_ha2,58%
  • 16 янв.زیست‌شناسی ترس و نقش آمیگدالا در حافظه‌ی هیجانی ترس یک واکنش غریزی عمومی در برابر خطر است که برای بقای جانوران تعیین‌کننده است. اضطراب (anxiety) از تهدید احتمالی خبر می‌دهد و نیازمند واکنشی سازگار با محیط است. اضطراب معمولی به کنترل موقعیت‌های دشوار کمک می‌کند و به تکامل فردی می‌انجامد. اضطراب به دو شکل وجود دارد: غریزی، که تحت کنترل ژنتیکی است، و اکتسابی، که از تجربه به دست می‌آید اما ممکن است موروثی شود. هر دو نوع می‌توانند اختلال ایجاد کنند. اضطراب غریزی، اگر شدید و مستمر شود، موجود را از عمل بازمی‌دارد. اضطراب اکتسابی، وقتی با محرک خنثی در هم می‌آمیزد، بیمارگونه می‌شود. حالات اضطرابی، مانند اختلال استرس پس از سانحه (post-traumatic stress disorder)، فوبیاهای اجتماعی، یا صحنه‌هراسی (stage fright)، از شایع‌ترین اختلالات‌اند و ۱۰ تا ۳۰ درصد مردم را در برهه‌ای از زندگی تحت تأثیر قرار می‌دهند (تصویر ۲۵-۱). نظریه‌های ویلیام جیمز و کارل لانگه نشان داد که تجربه‌ی آگاهانه‌ی هیجان پس از تغییرات فیزیولوژیکی ناخودآگاه، مانند افزایش ضربان قلب یا تعریق، به وجود می‌آید. جیمز معتقد بود هیجانات واکنش‌های شناختی به اطلاعات جسمانی‌اند که از طریق دستگاه عصبی غیرارادی منتقل می‌شوند. تحقیقات بعدی نشان داد افرادی با قطع نخاع، که واکنش‌های غیرارادی دریافت نمی‌کنند، هیجانات کمتری تجربه می‌کنند. آنتونیو داماسیو این نظریه را اصلاح کرد و گفت تجربه‌ی هیجان بازنمایی باثبات واکنش‌های بدنی است. ارزیابی ناخودآگاه محرک ابتدا واکنش‌های فیزیولوژیکی را ایجاد می‌کند و سپس ممکن است تجربه‌ی آگاهانه شکل گیرد. عصب‌راهه‌های هیجان در ۲۰ سال گذشته بررسی شدند. عنصر ناخودآگاه هیجان، که با آزمایش‌های جانوری شناسایی شد، به شبکه‌ی عصبی خودکار و هیپوتالاموس وابسته است. عنصر خودآگاه، که در انسان‌ها مطالعه شد، به قشر کمربندی (cingulate cortex) مربوط است. آمیگدالا، مجموعه‌ای از هسته‌ها در عمق مغز، تجربه‌ی حسی خودآگاه و نمود جسمانی ترس را هماهنگ می‌کند. شبکه‌های عصبی ذخیره‌کننده‌ی خاطرات ناخودآگاه هیجانی با شبکه‌های خاطرات خودآگاه متفاوت‌اند. آسیب به آمیگدالا واکنش به محرک هیجانی را مختل می‌کند، اما آسیب به هیپوکامپوس، که به حافظه‌ی خودآگاه مربوط است، توانایی تداعی شرایط محرک را نقص می‌دهد (تصویر ۲۵-۳). ترس اکتسابی می‌تواند با محرک خنثی پیوند بخورد و خاطرات هیجانی درازمدت را فراخوانی کند، که در اختلال استرس پس از سانحه کلیدی است. در موش‌ها، شرطی‌سازی کلاسیک ترس با همراهی محرک خنثی (مانند صدای زنگ) و محرک آزارنده (شوک الکتریکی) ایجاد می‌شود. پس از تکرار، صدای زنگ به‌تنهایی واکنش ترس را برمی‌انگیزد، مانند میخکوب شدن یا کز کردن (تصویر ۲۵-۲). مدار عصبی ترس اکتسابی در موش‌ها پیچیده‌تر از آپلیزیاست، اما آمیگدالا مرکز آن است. اطلاعات محرک‌های شرطی و غیرشرطی از طریق عصب‌راهه‌های مستقیم و غیرمستقیم از تالاموس به هسته‌ی جانبی آمیگدالا می‌رسند. عصب‌راهه‌ی مستقیم، بدون تماس با قشر مخ، ارزیابی ناخودآگاه سریع را ممکن می‌کند، درحالی‌که عصب‌راهه‌ی غیرمستقیم، از قشر شنوایی یا حسی بدنی، ارزیابی آگاهانه را فراهم می‌کند. تحقیقات نشان داد ترس اکتسابی سیناپس‌های عصب‌راهه‌های محرک شرطی را تقویت می‌کند، مشابه توانمندسازی درازمدت (long-term potentiation) در هیپوکامپوس. این تقویت از مسیر پیام‌دهی مولکولی شامل آدنوزین مونوفسفات حلقوی (cAMP)، پروتئین کیناز A، و ژن تنظیم‌کننده‌ی CREB استفاده می‌کند، که با تسهیل درازمدت در آپلیزیا مشابه است. آزمایش‌ها روی موش‌های زنده نشان داد ترس اکتسابی واکنش نورون‌های آمیگدالا به صدا را تقویت می‌کند، مشابه توانمندسازی درازمدت در برش‌های آمیگدالا (تصویر ۲۵-۴). 📓 در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن ✍ اریک کندل ®️ سلامت رنجبر 🆔 @Chekide_ha2,50%
  • 19 янв.ناهنجاری و بحران: آغاز فروپاشی پارادایم در چارچوب علم عادی (Normal Science)، گاهی مسأله‌هایی پدیدار می‌شوند که پارادایم قادر به حل آن‌ها نیست. این مسأله‌ها ناهنجاری (Anomaly) نامیده می‌شوند. هنگامی که ناهنجاری‌های مهم انباشته می‌شوند، پارادایم وارد مرحله‌ی بحران (Crisis) می‌شود. بحران مرحله‌ای است که در آن ایمان به پارادایم موجود متزلزل شده و زمینه برای گذار به یک پارادایم جدید، یعنی انقلاب علمی (Scientific Revolution)، فراهم می‌شود. کوهن معتقد بود در دوره‌ی بحران، دانشمندان معمولاً ایمان عمیقی به پارادایم (Paradigm) خود دارند و آن را فوراً رد نمی‌کنند. به جای آن، آنان تلاش می‌کنند ناهنجاری‌ها را با تعدیل‌های کوچک در چارچوب پارادایم توضیح دهند یا آن‌ها را به‌عنوان استثناهایی کم‌اهمیت کنار بگذارند. این التزام سرسختانه به پارادایم، از دیدگاه کوهن، به دلیل ساختار سامان‌یافته‌ی علم عادی است که دانشمندان را به حفظ چارچوب موجود ترغیب می‌کند. با این حال، هنگامی که ناهنجاری‌ها به اندازه‌ی کافی بزرگ و غیرقابل چشم‌پوشی شوند، بحران عمیق‌تر شده و پارادایم موجود دیگر نمی‌تواند پاسخ‌گوی نیازهای علمی باشد. در این مرحله، دانشمندان ممکن است به جست‌وجوی پارادایم جدیدی بپردازند که بتواند ناهنجاری‌ها را توضیح دهد و چارچوب نوینی برای علم‌ورزی فراهم کند. این گذار، که کوهن آن را انقلاب علمی می‌نامد، اغلب با مقاومت‌های شدیدی همراه است، زیرا تغییر پارادایم نیازمند بازنگری اساسی در باورها و روش‌های علمی است. برای نمونه، کوهن به تاریخ علم اشاره می‌کند، جایی که ناهنجاری‌هایی مانند ناتوانی مدل بطلمیوسی در توضیح حرکت سیارات، سرانجام به پذیرش مدل کوپرنیکی منجر شد. این‌گونه ناهنجاری‌ها و بحران‌ها نشان می‌دهند که علم عادی، هرچند سامان‌مند و کارآمد است، نمی‌تواند برای همیشه از چالش‌های بنیادین مصون بماند. 📓 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم ✍ پیتر گادفری-اسمیت ®️ نواب مقربی 🆔 @Chekide_ha1,85%
  • 18 янв.زیست‌شناسی شیزوفرنی و نقش دوپامین در درمان شیزوفرنی شایع‌ترین اختلال روانی است که حدود یک درصد جمعیت جهان را مبتلا می‌کند، با شدت بیشتر در مردان. نشانه‌های ایجابی آن شامل هذیان‌ها، توهمات، و تفکرات غیرمنطقی است که حداقل شش ماه دوام دارند و بیمار را از تفسیر واقعیت بازمی‌دارند. نشانه‌های سلبی شامل مردم‌گریزی، کم‌حرفی، و ناتوانی در بیان هیجانات است. نشانه‌های شناختی، مانند نقص در حافظه‌ی کاری (working memory)، توانایی تمرکز و وظایف اجرایی را مختل می‌کنند و حتی پس از رفع روان‌پریشی پایدار می‌مانند. شبیه‌سازی نشانه‌های ایجابی و سلبی شیزوفرنی در موش‌ها دشوار است، زیرا تشخیص هذیان یا توهم در آن‌ها ممکن نیست. اما نقص حافظه‌ی کاری، که به قشر پیشاپیشانی وابسته است، قابل‌بررسی است. قشر پیشاپیشانی فرایندهای پیچیده‌ی روانی مانند برنامه‌ریزی و قضاوت را پردازش می‌کند. تصویربرداری مغزی بیماران شیزوفرنی نشان داد فعالیت متابولیکی قشر پیشاپیشانی آن‌ها، حتی در حالت استراحت، با افراد سالم متفاوت است. در افراد سالم، وظایف نیازمند حافظه‌ی کاری فعالیت متابولیکی این ناحیه را افزایش می‌دهد، اما در بیماران این افزایش ناچیز است. همچنین، ۴۰ تا ۵۰ درصد خویشاوندان درجه‌ی اول بیماران شیزوفرنی نقص خفیف حافظه‌ی کاری و کارکرد غیرعادی قشر پیشاپیشانی دارند، که نقش ژنتیکی این ناحیه را تأیید می‌کند. تحقیقات دارویی نشان داد کلرپرومازین (chlorpromazine)، کشف‌شده در دهه‌ی ۱۹۵۰، تشنج و اضطراب بیماران شیزوفرنی را تسکین می‌دهد. این دارو نه‌تنها آرام‌بخش است، بلکه نشانه‌های روانی را کاهش می‌دهد و انقلابی در روان‌پزشکی ایجاد کرد. تحلیل عوارض جانبی کلرپرومازین، مانند سندرم پارکینسون‌مانند، مکانیسم آن را روشن کرد. اروید کارلسون دوپامین را به‌عنوان ناقل عصبی شناسایی کرد و نشان داد کاهش دوپامین در مغز بیماری پارکینسون را ایجاد می‌کند، درحالی‌که دوپامین اضافی نشانه‌های روانی شیزوفرنی را القا می‌کند. او فرض کرد انتقال بیش‌ازحد دوپامین عامل شیزوفرنی است و داروهای ضد روان‌پریشی با مسدود کردن گیرنده‌های دوپامین D2 عمل می‌کنند. این نظریه با آزمایش‌ها تأیید شد. کارلسون معتقد بود دوپامین اضافی در مسیر هیپوکامپوس و آمیگدالا نشانه‌های ایجابی، و در مسیر قشر پیشاپیشانی نشانه‌های شناختی و سلبی را ایجاد می‌کند. داروهای ضد روان‌پریشی، که گیرنده‌های D2 را هدف قرار می‌دهند، هذیان‌ها و توهمات را کاهش می‌دهند، اما بر نشانه‌های شناختی و سلبی بی‌تأثیرند. در سال ۲۰۰۴، کشف شد که تعداد زیاد گیرنده‌های D2 در استریاتوم (striatum) استعداد ژنتیکی شیزوفرنی را افزایش می‌دهد. آزمایش روی موش‌ها با تزریق ژن تولیدکننده‌ی گیرنده‌های D2 در استریاتوم نشان داد حافظه‌ی کاری آن‌ها مختل می‌شود، همان‌طور که کارلسون پیش‌بینی کرده بود. آزمایش دیگری نشان داد غیرفعال کردن ژن تولیدکننده‌ی گیرنده‌های D2 در موش‌های بالغ نقص حافظه‌ی کاری را برطرف نمی‌کند. این نشان می‌دهد فراوانی گیرنده‌های D2 در مراحل اولیه‌ی رشد تغییراتی برگشت‌ناپذیر در مغز ایجاد می‌کند که در بزرگسالی پایدار می‌مانند. این تغییرات احتمالاً مانع تأثیر داروهای ضد روان‌پریشی بر نشانه‌های شناختی می‌شوند. همچنین، تولید اضافی گیرنده‌های D2 فعال‌سازی گیرنده‌های D1 را کاهش می‌دهد، که تراکم AMP حلقوی را کم کرده و حافظه‌ی کاری را مختل می‌کند. موش‌های تراژنیک ابزار مفیدی برای بررسی شیزوفرنی‌اند، زیرا امکان تجزیه‌ی بیماری به اجزای مولکولی را فراهم می‌کنند. این موش‌ها کمک می‌کنند نقش عوامل ژنتیکی و محیطی، مانند شرایط رحم یا کودکی، در بروز بیماری بررسی شود. 📓 در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن ✍ اریک کندل ®️ سلامت رنجبر 🆔 @Chekide_ha1,84%
  • 15 янв.آزمون‌پذیری نظریه‌ی تکامل و مثال خرگوش پیش‌کامبریان یافتن سنگواره‌ی خرگوشی که در صخره‌ای با قدمت ۶۰۰ میلیون ساله به خوبی برجای مانده است، نمونه‌ای است که نظریه‌ی تکامل را به چالش می‌کشد. همه‌ی شواهد دیگر به ما می‌گوید که تنها جانورانی که در حدود آن زمان یافت می‌شده‌اند، اسفنج‌ها و شمار اندکی از دیگر بی‌مهرگان بودند و اینکه پستانداران تا بیش از ۳۰۰ میلیون سال بعد پدیدار نشدند. البته میزان بالایی از تردید متوجه خود این چیز یافته‌شده است. از کجا می‌توان مطمئن بود که صخره‌ها آن اندازه قدمت دارند؟ شاید سنگواره‌ی خرگوش حقه‌بازی‌ای بیش نبوده باشد؟ فرض کنید همگان بپذیرند که سنگواره‌ی یادشده آشکارا مربوط به خرگوش دوره‌ی پیش‌کامبریان (Pre-Cambrian) است. یافتن این سنگواره نظریه‌ی تکامل را بی‌درنگ ابطال نخواهد کرد، چرا که نظریه‌ی تکامل هم‌اکنون مجموعه‌ای از اندیشه‌های گوناگون، شامل الگوهای نظری مجرد و نیز ادعاهایی درباره‌ی تاریخ واقعی زندگی بر روی زمین است. هدف از طرح الگوهای نظری، توصیف این مطلب است که مکانیسم‌های گوناگون تکامل نظراً چگونه می‌توانند عمل کنند. ادعاهای یادشده نیز معمولاً با تحلیل ریاضی و همانندسازی کامپیوتری آزموده می‌شوند. تکامل (Evolution) در مقیاس کوچک را هم‌چنین می‌توان مستقیم در آزمایشگاه، به‌ویژه در باکتری‌ها و پشه‌های میوه، مشاهده کرد، و خرگوش پیش‌کامبریان نیز تأثیری بر نتیجه‌های این مشاهده نخواهد کرد. ولی سنگواره‌ی خرگوش پیش‌کامبریان نشان می‌دهد که در جایی از مجموعه‌ی ادعاهای عمده‌ی موجود در کتاب‌های درسی زیست‌شناسی تکامل، خطاهای جدی‌ای نهفته‌اند. این ادعاها دست‌کم درباره‌ی تاریخ کلی زندگی، درباره‌ی نوع روندهایی که در طی آن سازمند خرگوش‌گونه‌ای می‌تواند تکامل یابد، و درباره‌ی شجره‌نامه‌ی گونه‌ها (Phylogeny) انواع بر روی زمین مرتکب خطاهایی شده‌اند. این مسأله‌ی چالش‌برانگیز، پی بردن به این نکته است که این خطاها در کجا قرار دارند و این امر مستلزم تمییز و تفکیک و وارسی و بازبینی جداگانه‌ی هر یک از اندیشه‌هایی است که این مجموعه را تشکیل می‌دهند (نگاه کنید به نمودارهای تصویری و عکس‌های دیواری). 📓 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم ✍ پیتر گادفری-اسمیت ®️ نواب مقربی 🆔 @Chekide_ha1,75%
  • 19 янв.زیست‌شناسی افسردگی و نقش یاخته‌های عصبی جدید افسردگی بیماری شایعی است که پنج درصد جمعیت جهان را در مقطعی از زندگی تحت تأثیر قرار می‌دهد. در ایالات متحده، در هر زمان هشت درصد مردم به آن مبتلا هستند. ویژگی‌های آن شامل خلق غمگین پایدار، ناتوانی در احساس شادی، بی‌علاقگی به زندگی، بی‌خوابی، بی‌اشتهایی، کاهش وزن، بی‌میلی جنسی، و کندی ذهنی است. افسردگی شدید می‌تواند بیماران را چنان بی‌انگیزه کند که از غذا خوردن یا نظافت شخصی اجتناب کنند. این بیماری ممکن است تک‌دوره‌ای باشد یا به‌صورت عودکننده تکرار شود. حدود ۷۰ درصد مبتلایان به یک دوره‌ی شدید، دوباره آن را تجربه می‌کنند. افسردگی در هر سنی، حتی کودکی، ممکن است بروز کند، اما در سالمندی شدت بیشتری دارد. زنان دو تا سه برابر مردان به آن مبتلا می‌شوند. نخستین داروی ضدافسردگی، یک بازدارنده‌ی اکسیداز مونوآمین (monoamine oxidase inhibitor, MAOI)، برای درمان سل ساخته شد، اما پزشکان دریافتند بیماران مصرف‌کننده‌ی آن سرحال‌ترند. این دارو با کاهش تجزیه‌ی سروتونین و نوراپینفرین (norepinephrine)، غلظت این ناقل‌های عصبی را در سیناپس‌ها افزایش می‌دهد و افسردگی را در ۷۰ درصد بیماران حاد بهبود می‌بخشد. داروهای ضدافسردگی، به‌ویژه مهارکننده‌های بازجذب سروتونین گزینشی، با جلوگیری از بازجذب سروتونین، غلظت آن را در مغز بالا می‌برند. غلظت بالای سروتونین با تندرستی مرتبط است، درحالی‌که کمبود آن با افسردگی و خودکشی همراه است. فرضیه‌ی کمبود سروتونین یا نوراپینفرین برخی واکنش‌های بیماران به داروهای ضدافسردگی را توضیح می‌دهد، اما نمی‌تواند تأخیر چند هفته‌ای در تأثیر این داروها را توجیه کند. مهار بازجذب سروتونین تنها چند ساعت طول می‌کشد، اما بهبود افسردگی هفته‌ها زمان می‌برد. احتمالاً این تأخیر به تأثیر سروتونین انباشته‌شده بر مدارهای مغزی مربوط است تا مغز دوباره شادی را بیاموزد. داروهای ضدافسردگی فراتر از انباشت سروتونین عمل می‌کنند. تحقیقات رونالد دومان و رنه هین نشان داد داروهای ضدافسردگی در شکنج دندانه‌ای (dentate gyrus) هیپوکامپوس، یاخته‌های عصبی جدید تولید می‌کنند. در این ناحیه، سلول‌های بنیادی توانایی تقسیم دارند و یاخته‌های جدید به شبکه‌ی عصبی متصل می‌شوند. این فرایند دو تا سه هفته طول می‌کشد، که با زمان اثرگذاری داروها مطابقت دارد. آزمایش روی موش‌های افسرده نشان داد تخریب شکنج دندانه‌ای با اشعه‌ی رادیواکتیو مانع بهبود رفتار شبه‌افسردگی توسط داروهای ضدافسردگی می‌شود. این یافته حاکی است تولید یاخته‌های جدید در هیپوکامپوس برای اثرگذاری این داروها ضروری است. افسردگی به حافظه آسیب می‌زند، و تولید یاخته‌های جدید احتمالاً توانایی هیپوکامپوس را بازسازی می‌کند تا آسیب‌های مغزی افسردگی رفع شود. این ایده برای پژوهش‌های آینده در روان‌پریشی اهمیت دارد. زیست‌شناسی مولکولی امکان شبیه‌سازی اختلالات روانی ژنتیکی در موش‌ها را فراهم کرده است. تزریق ژن‌های مستعدکننده، مانند گیرنده‌های D2 در شیزوفرنی، به یاخته‌های عصبی موش‌ها، فرضیه‌های مربوط به بیماری را آزمایش می‌کند. همچنین، بررسی مسیرهای مولکولی پیچیده در موش‌ها، که در انسان‌ها ممکن نیست، به پیش‌بینی و طبقه‌بندی اختلالات روانی و تدوین درمان‌های مولکولی کمک می‌کند. 📓 در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن ✍ اریک کندل ®️ سلامت رنجبر 🆔 @Chekide_ha1,74%
  • 20 янв.نقدهای وارد بر دیدگاه کوهن درباره‌ی التزام به پارادایم کوهن مصرانه ادعا می‌کند هر زمینه‌ی علمی در هر زمان، مگر در موردهای نامعمول، یک پارادایم (Paradigm) دارد. او بر این باور بود که پارادایم یگانه‌ای سرانجام بر هر زمینه‌ی علمی چیرگی می‌یابد. او چنین نمی‌اندیشید که دو پارادایم جداگانه و رقیب می‌توانند به‌طور عادی در کنار هم به سر برند. بسیاری از منتقدان بر این باورند که دیدگاه کوهن در این مورد خطاست، هم در مورد فیزیک و شیمی که کوهن به تفصیل درباره‌ی آن‌ها بحث کرده و هم حتی بیشتر از این در مورد زمینه‌هایی چون زیست‌شناسی و روان‌شناسی. دیگر آنکه کوهن درباره‌ی میزان تقیدی که دانشمندان در دوره‌ی علم عادی (Normal Science) دارند یا می‌بایست به پارادایم داشته باشند، مبالغه می‌کند. کوهن موضع دانشمندان در دوره‌ی علم عادی را با اصطلاح‌هایی شداد و غلاظ توصیف می‌کند. تعلیم علمی گونه‌ای «تلقین» است که به ایمان عمیق دانشمندان به پارادایم خویش می‌انجامد. اگر این امر را چونان توصیفی از چگونگی کارکرد واقعی علم بگیریم، مبالغه‌آمیز به نظر می‌رسد. گاهی تقید ایمانی وجود دارد، ولی گاهی نیز وجود ندارد. بسیاری از دانشمندان می‌توانند بگویند همیشه به دلیل‌های عملی در چارچوب پارادایم کار می‌کنند و با این حال سخت آگاه‌اند که امکان خطا و جایگزینی نهایی پارادایم آنان وجود دارد. یکی از طعنه‌هایی که بر تأثیر نظریه‌ی کوهن می‌توان زد، این است که هرچند او چنین می‌اندیشید که دانشمندان علم عادی می‌بایست ایمان عمیقی به پارادایم‌های خود داشته باشند، کتاب او ممکن است ایمان بعضی دانشمندان دوره‌ی عادی علم را سست کرده باشد. گذشته از این، ما هم‌چنین می‌بایست درباره‌ی باور کوهن دایر بر اینکه این التزام سفت و سخت امری مطلوب است، چون و چرا کنیم. از دیدگاه کوهن، برتری عمده‌ی علم عادی، ساختار سامان‌یافته و هم‌آراسته‌ی آن است، یعنی ساختاری که به دقت و کفایت می‌انجامد. این دیدگاه با ابطال‌گروی پاپر (Popper’s Falsificationism) در تضاد است، که اصرار دارد علم باید همواره درهای خود را به روی آزمون اندیشه‌های بنیادی بگشاید. 📓 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم ✍ پیتر گادفری-اسمیت ®️ نواب مقربی 🆔 @Chekide_ha1,57%
  • 17 янв.پارادایم کوهن: نگاهی دقیق‌تر به معنا و اجزای آن در نظریه‌ی تامس کوهن، پارادایم (Paradigm) عبارت است از روش عمده‌ی علم‌ورزی در یک زمینه‌ی خاص. پارادایم مجموعه‌ای از ادعاها درباره‌ی جهان، روش‌های گردآوری و تجزیه و تحلیل داده‌ها و عادات تفکر و عمل علمی است. دگرگونی‌های شگرف در شیوه‌ی نگرش دانشمندان به جهان، انقلاب‌های علمی (Scientific Revolutions)، هنگامی روی می‌دهند که پارادایمی جای خود را به پارادایمی دیگر بدهد. کوهن استدلال کرد که داده‌های مشاهدتی و منطق به تنهایی نمی‌توانند دانشمندان را ملزم کنند که از یک پارادایم به پارادایم دیگری حرکت کنند، زیرا پارادایم‌های گوناگون اغلب در درون خود شامل قاعده‌های متعددی برای بررسی داده‌ها و ارزیابی نظریه‌ها هستند. کوهن واژه‌ی پارادایم را ابداع نکرد. این واژه پیش از او نیز برجا بود و کمابیش به معنای الگویی بود که نشان می‌داد نمونه‌های دیگر چگونه می‌توانند از روی آن ساخته شوند. دقیق‌تر آن است که بگوییم پارادایم در نظریه‌ی کوهن به دو معنا به کار می‌رود. معنای نخست، که معنای کلی است، مجموعه‌ای از اندیشه‌ها و روش‌هاست که هرگاه با یکدیگر تلفیق شوند، هم جهان‌بینی به ما می‌دهند و هم شیوه‌ای از علم‌ورزی. معنای دقیق‌تر، که سرمشق (Exemplar) نامیده می‌شود، مؤلفه‌ی اصلی پارادایم در معنای کلی است. این دستاورد ممکن است آزمایشی سخت کامیاب، همچون آزمایش‌های مندل بر روی نخودهای فرنگی باشد که سرانجام شالوده‌ی علم ژنتیک نوین را تشکیل داد. ممکن است ضابطه‌بندی مجموعه‌ای از معادله‌ها یا قانون‌ها، همچون قانون‌های حرکت نیوتون یا معادله‌های ماکسول که برق‌مغناطیس را توصیف می‌کنند، باشد. این دستاورد هرچه باشد، سرچشمه‌ی الهام دیگران است و روشی را برای پژوهش درباره‌ی جهان القا می‌کند. کوهن اغلب اصطلاح پارادایم را فقط درباره‌ی چنین دستاورد ویژه‌ای به کار می‌برد. بنابراین، پارادایم در معنای کلی، روش‌های عمده‌ی علم‌ورزی و پارادایم به معنای دقیق آن، نمونه‌هایی که همچون الگو کار می‌کنند، الهام می‌بخشند و کارهای دیگر را رهبری می‌کنند، را نیز در دل خود دارد. این تمایز، که کوهن خود صراحتاً آن را به کار نبرده، برای فهم نقش پارادایم در علم مفید است. پارادایم‌ها به دانشمندان چارچوبی ارائه می‌دهند که فعالیت‌های علمی را سازمان‌دهی کرده و جهت می‌دهند. 📓 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم ✍ پیتر گادفری-اسمیت ®️ نواب مقربی 🆔 @Chekide_ha1,53%
  • 20 янв.روان‌کاوی و چالش‌های علمی در قرن بیستم نظریه‌ی روان‌کاوی در آغاز قرن بیستم، با تمرکز بر فرایندهای ناخودآگاه روان، انقلابی در درک ذهن انسان ایجاد کرد. این نظریه، که ابتدا در وین شکل گرفت، در میانه‌ی قرن بیستم با مهاجرت روان‌کاوان به آمریکا گسترش یافت. با این حال، با ورود به دهه‌ی ۱۹۶۰، روان‌کاوی با چالش‌هایی مواجه شد که توانایی آن را در پیشرفت علمی محدود کرد. روان‌کاوی در ابتدا روشی نوین برای مطالعه‌ی حیات روانی بیماران ارائه کرد که شامل تداعی آزاد (free association) و تعبیر آن توسط روان‌کاو بود. فروید به روان‌پزشکان آموخت که به سخنان بیماران خود با دقت گوش دهند و پیام‌های پنهان و آشکار آن‌ها را درک کنند. او طرحی برای تعبیر سخنان نامنسجم بیماران تدوین کرد که در حالت تداعی آزاد شنیده می‌شدند. این روش چنان کارآمد بود که روان‌کاوان ادعا می‌کردند ملاقات درمانی بین بیمار و روان‌کاو بهترین زمینه را برای تحقیقات علمی روان، به‌ویژه فرایندهای ناخودآگاه، فراهم می‌کند. روان‌کاوی در سال‌های اولیه برای آگاهی از روان از طریق گوش دادن و بازآزمودن نظریه‌هایی که از تجزیه‌وتحلیل روان بیمار و مشاهدات پژوهشی رشد عادی دوران کودکی به دست می‌آمد، سودمند بود. این روش فرایندهای خودآگاه و ناخودآگاه، انگیزه‌های چندجانبه‌ی انسانی، انتقال مناسبات قبلی بیمار به زندگی کنونی و مقاومت (resistance) بیمار در برابر تغییر رفتار را کشف کرد. با این حال، شصت سال پس از معرفی روان‌کاوی، این نظریه نیروی خلاقه‌ی خود را تا حد زیادی از دست داد. در سال ۱۹۶۰ مشخص شد که تنها از طریق مشاهده‌ی بیمار و گوش دادن به سخنان او (تداعی آزاد)، امکان دستیابی به اطلاعات تازه وجود ندارد. اگرچه روان‌کاوی خود را رشته‌ای از علوم طبیعی می‌دانست و مایل بود علمی تجربی و قابل آزمون باشد، روش‌هایش به‌ندرت علمی بودند. روان‌کاوی نتوانست فرضیه‌هایش را در معرض آزمایش‌های قابل تکرار قرار دهد و ایده‌های خوبی را مطرح کرد اما در آزمون تجربی آن‌ها تلاشی نکرد. این امر مانع پیشرفت‌هایی شد که دیگر رشته‌های زیست‌شناسی و پزشکی به آن‌ها دست یافتند. روان‌کاوی پس از جنگ جهانی دوم، به‌جای تبدیل شدن به یک رشته‌ی پزشکی آزمایشگاهی تجربه‌گرا در ارتباط با عصب‌شناسی، به رشته‌ای غیرتجربه‌گرا تبدیل شد که بر هنر تجزیه‌وتحلیل روانی متمرکز بود. در دهه‌ی ۱۹۵۰، پیوندهای روان‌کاوی با زیست‌شناسی و پزشکی آزمایشگاهی قطع شد و به یک رشته‌ی درمانی وابسته به نظریه‌ی تجزیه‌وتحلیل روانی تبدیل شد. این رشته دیگر به اطلاعات تجربی یا مغز به‌عنوان مرکز فعالیت‌های روانی علاقه‌ای نشان نمی‌داد. در مقابل، روان‌پزشکی در همان سال‌ها از یک رشته‌ی درمانی به یک علم درمانی تبدیل شد که بر زیست‌شیمی و زیست‌شناسی مولکولی متکی بود. روان‌کاوی ابتدا برای درمان بیماری‌های روانی خاص مانند ترس‌ها، اختلالات وسواسی، هیستری و حالات اضطرابی طراحی شده بود. اما به‌تدریج روان‌کاوان خود را وقف درمان تمامی بیماری‌های روانی، از جمله شیزوفرنی و افسردگی کردند. حتی برخی بیماری‌های روان‌تنی (psychosomatic) مانند فشار خون، آسم، شکم‌درد و کولیت زخمی (ulcerative colitis) را نیز در حوزه‌ی فعالیت خود قرار دادند. این گسترش، اگرچه به ظاهر قدرت توضیحی روان‌کاوی را تقویت می‌کرد، اثربخشی روان‌پزشکی را تضعیف کرد و مانع تبدیل آن به رشته‌ای خویشاوند با زیست‌شناسی شد. 📓 در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن ✍ اریک کندل ®️ سلامت رنجبر 🆔 @Chekide_ha1,38%