دامنی گل - داود خزایی
Статистикаیادداشتهایی در ادبیات ایران و جهان به قلم دکتر داود خزایی، استادیار زبان و ادبیات انگلیسی @DavoodKhazaie
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 44
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 35
- 1/48двое суток
- 40
- 1/72трое суток
- 43
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
هر کس که با ادبیات کودک و مطالعات کودکی سروکار دارد از این کتاب بینیاز نیست. دست مریزاد به دکتر بهناز امانی برای تٱلیف این کتاب بسیار مهم: Amani, B. (2026). Childhood, marginality, and the politics of the civilising process: A discursive genealogy of children’s historical subjectivity. Palgrave Macmillan. https://doi.org/10.1007/978-3-032-24680-6
https://link.springer.com/book/10.1007/978-3-032-24680-6
دست مریزاد به دوست عزیز دکتر سهراب طاووسی که همچنان مینویسد و ترجمه میکند. امیدوارم کتاب هتل سکوت زودتر به قول قدیمیها به زیور طبع آراسته گردد. 💐👏
ترجمه رمانی از ادبیات ایسلند با نام «هتل سکوت» را همین الان به پایان رساندم. رمانی ساده اما عمیق درباره مفاهیم اساسی زندگی انسان از قبیل مرگ و میل به خودکشی، جنگ و اثرات ویرانگرش، زن و زندگی آفرینی اش، و خیانت. روایت خطی رمان خواندن لایه اول آن را ساده می کند ولی شخصیت پردازی درخشان داستان هتل سکوت را نزدیک و دور از دسترس می کند. دیوارنگاره ای بازمانده از دوران باستان که ابتدا مبهم و سپس ناقص است و در زیرزمین هتل سکوت نگهداری میشود و از چشم اغیار پنهان است استعاره ای خواندنی از روان یوناس شخصیت اصلی داستان است که برای مردن به این هتل پناه برده است. در شهری که هتل سکوت قرار دارد انسان هایی زندگی میکنند که هیچ چیزشان کامل نیست. آنها قسمتی از وجود -جسمی یا روحی- خود را در جنگ از دست دادهاند. در آن جنگ، به گفته یکی از شخصیت های داستان, زنان شوهر یا پدر یا فرزند خود را از دست داده اند و آنها که جان به در بردهاند دست ا پا یا یکی از اعضای بدن خود را. هتل سکوت را ابتدا با هدف آشنایی خودم با ادبیات ایسلند ترجمه کردم و بعد برای دوستی که چندی پیش مثل یوناس زندگی از درونش رخت بر بسته بود.
«کتاب ایوب» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/125923
درنگهایی لحظهآسا ۱ دیشب با زاهد قیصری بحث این داستان بود، خاصه آغاز معرکهاش: «بیرون آمد، روی ایوان ایستاد و دوباره مالک تنهایی خود شد». امروز هم با رکسانا بحث این داستان شد. حکایت غریبیست. به او گفتم ترجمهٔ ابوالحسن نجفی را بخواند که بیسانسور است. بهراستی ترجمههای دیگر با این داستان چه کردهاند؟ #پرندگان_می_روند_در_پرو_می_میرند از فشردهترین و بیرحمترین روایتهای #رومن_گاری است. این متن در سطح پیرنگ، داستان دیدار زن و مردی فرسوده در ساحلی دورافتاده است، اما در لایهٔ ژرفتر، صورتبندی بحران کرامت انسانی در جهانی پسافاجعه را پیش میگذارد. گاری در این اثر، تنهایی را نه بهمنزلهٔ امتیازی روحی یا ژستی رمانتیک، بلکه همچون صورت نهایی شکست نشان میدهد: وضعیتی که در آن انسان، پس از سوختن آرمانها، جنگها، عشقها و نقشهای اجتماعی، فقط با بقایای خود روبهرو میشود و ناگزیر است از همان بقایا برای خود معنایی موقت بسازد. از حیث سبک، نثر گاری بر ایجاز، دقت تصویری و سردی حسابشده استوار است. او با کمترین ابزار، جهانی میسازد که هر شیء در آن بار معنایی دارد: پرندگان مرده، تورهای زنگزده، استخوان نهنگ، شن، مه، دریا. این عناصر صرفاً تزئین صحنه نیستند؛ همگی اجزای یک زیستبوم فرسودگیاند. طبیعت در این داستان پناهگاه نیست، بلکه دستگاه بیطرف زوال است. گاری از همین رهگذر، نمادپردازیای عینی میسازد که هرگز به ابهام تصنعی یا لفاظی شاعرانه فرو نمیغلتد. در سطح تماتیک، متن بر چند محور میچرخد: تنهایی، فرسودگیِ مردانه، آسیبپذیری تن، شکست امید، و مضحک بودن آخرین تلاشهای انسان برای نجات خود یا دیگری. تقابل زن و مرد نیز در اینجا تقابل عاشق و معشوق نیست؛ برخورد دو شکل از ویرانی است. مرد هنوز میکوشد در نقش پناهدهنده یا نجاتبخش ظاهر شود، اما این میل، بیش از آنکه فضیلتی اخلاقی باشد، آخرین پناه خودفریبی اوست. زن نیز نه معشوقهای رازناک، بلکه بدن مجروح جهان مدرن است: آمیختهای از اغوا، تهدید، ضعف و میل به محو شدن. آنچه داستان را از روایتی صرفاً اگزیستانسیالیستی جدا میکند، حضورِ طنز تلخ و عنصر ابتذال است. گاری نمیگذارد رنج، شأنی اسطورهای پیدا کند؛ همیشه چیزی هست که تراژدی را به مضحکه نزدیک کند. از همین رو، اثر نه مرثیهای برای شکست، بلکه کالبدشکافی امید در لحظهٔ بیاعتباریِ آن است. ارزش داستان در همین توازن دشوار است: آمیزش شفقت و قساوت، نماد و عینیت، و وقارِ فروپاشی با تمسخر ناگزیر آن. #مهدی_خطیبی
без подписи
اسکات فیتزجرالد، در گتسبی بزرگ، میگوید: «یک قهرمان به من نشان بدهید تا یک تراژدی بنویسم.» این جمله را، دستکم، به دو شیوه میتوان فهمید. نخست آنکه سودای قهرمانی چیزی نیست جز آرزوی فراتر رفتن از مرزهای معمولِ زندگی. همین سودا، همین آرزوست که قهرمان را، بیش از دیگران، در معرضِ شکست و تراژدی قرار میدهد. قهرمان، کسیست که بیش از دیگران چیزی بزرگ برای از دست دادن دارد: یک رؤیا. دوم آنکه «تراژدی در جهانِ واقعی»، زایندهترین سرچشمهی «خلاقیت در جهانِ ادبی»ست. نمونهی بارزِ آن، همین گتسبی بزرگ: اثری تراژیک دربارهی عشق، ثروت، و دروغ. هنرمند از دلِ تراژدی، متنی تراژیک میآفریند: رنج را انکار نمیکند، اما در آن متوقف هم نمیشود، بلکه از خلالِ متنی زیبا به آن معنا میبخشد. شاید به همین دلیل است که رولان بارت از «لذتِ متن» سخن میگوید: لذتِ متنهایی که صرفاً روایت نمیکنند، بلکه زیبایی میآفرینند. متنهایی که از طریقِ زبان، معنا میآفرینند. زبانی که به تعبیرِ بارت «یا زخمیام میکند یا فریبام میدهد.» و من از شرّ جهان پناه میبرم به زبان؛ به متن. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText
برنامهی پانزدهمین کنفرانس دوسالانه انجمن ایرانپژوهی. ۵ تا ۸ آگوست ۲۰۲۶، دانشگاه اوترخت، اوترخت، هلند. منهم در نشست زیر دربارهی ازدواج انسان و پری در افسانههای ایرانی و افسان (legend) ازدواج فایز دشتستانی با پری سخن خواهم گفت. لویناس و اسپیواک و کریستوا لنزهای نظری کار هستند. 128. Unions with the Supernatural in Popular Persian Literature and Devotional Drama Chair: Babak Rahimi, Sara Khalili Jahromi Cain’s Appointed Wife: Human or Pari? Sara Khalili Jahromi An Entrance from the Divine: Tavalod-e Isa (The Birth of Jesus) a Shiʿi Devotional Drama E. Lucy Deacon From Fairy Tale to Legend: The Pari–Human Marriage Motif in Persian Fairy Tales Davood Khazaie
بگذارید «نوشتن» برای انسانها باقی بماند، دن چیسون اگر به نسخههای دستنویس شعرهای امیلی دیکینسون، شاعر بزرگ آمریکایی، دقت کنید، جابهجا، حوضچههای دایرهشکل کوچکی از جوهر را کنار کلمهها میبینید. این حوضچهها همان جاهایی است که دیکینسون مکث کرده تا تصمیم بگیرد کلمۀ بعدی باید چه باشد؛ یا از خودش پرسیده: بهتر نیست سطر قبلی را جور دیگری بنویسم؟ دن چیسون، استاد ادبیات و رئیس گروه زبان و ادبیات انگلیسی در کالج ولزلی، مینویسد: این حوضچههای جوهر انسانیترین نشانههای دستنوشتههای دیکینسون است. جایی که اندیشیدن، تردیدکردن و تعلیق او را میتوانید ببینید. ویلیام جیمز در کتاب اصول روانشناسی چنین لحظههایی را «فضای خالی فعال» مینامد. جیمز مینویسد: «فرض کنید میکوشیم نامی فراموششده را به یاد آوریم. وضعیت آگاهی ما در آن لحظه شگفتآور است. در آن فضایی خالی جاخوش کرده؛ اما نه صرفاً یک فضای خالی. شکافی است بهشدت فعال. چیزی شبیه به شبحی از آن نام در آن حضور دارد که ما را به جهتی خاص فرامیخواند، گاه با احساس نزدیکی به پاسخ در ما لرزشی ایجاد میکند، و سپس دوباره ما را بدون آن واژه رها میکند، اما اگر نامهای نادرستی به ما پیشنهاد شوند، این جای خالی، فوراً آنها را رد میکند.» «نوشتن» همیشه مسیری بوده که با این «فضاهای خالی فعال» سنگفرش میشده. هر کسی که روزگاری تلاش کرده است چیزی بنویسد میداند که گاهی در لحظههای جوشش فکر، میشود یکنفس چندین صفحه نوشت، و گاهی هفتهها طول میکشد تا یک جمله به آخر برسد. در این بنبستهای طاقتفرسا، نویسنده همواره در «میانۀ راه» است. کاری ناتمام دارد که گوشۀ ذهنش آرمیده ولی راهی به تمامکردنش ندارد. ورود مدلهای زبانی بزرگ مانند چتجیپیتی و رقبایش به عرصۀ نوشتن، این تجربهها را از اساس تغییر داده است. دن چیسون میگوید وقتی از چتجیپیتی هم سوالی میپرسید، برای چندثانیه میگوید «در حال فکرکردن» است، ولی فرایند نوشتنش با تردیدهای طولانی همراه نیست. هوش مصنوعی هیچوقت به بنبست نمیخورد. جملهها با سرعت پشت سر هم چیده میشوند و در یک چشمبههمزدن، سفارش شما آماده میشود. این سبک نوشتن خوبیهایی دارد، اما بزرگترین مشکلش این است که «غیرانسانی» است. مشهور است که الیزابت بیشاپ، شاعر بزرگ انگلیسی، گاهی چند ده سال صبر میکرد تا جزئیات کوچک، تعبیرات یا ریتمهای منحصربهفردی که میپسندید در شعرش ظاهر شود. اما حالا میتوانید به هوش مصنوعی بگویید که شعری به سبک بیشاپ برایتان بگوید و سیثانیه بعد تحویلش بگیرید. خب، روشن است که چه تفاوت عظیمی اینجا وجود دارد. نوشتن در فضای خالیِ فعال بین «دانستن» و «بهزبان آوردن» اتفاق میافتد. اندیشهها در نبردی سهمگین با امر «ناگفتنی» از مسیر توقفها، گمشدنها و بازگشتهای مکرر عبور میکنند تا بالاخره روی کاغذ بیایند. طیکردن این مسیر، مستلزم صبر، انتظارکشیدن و گذر «زمان» است. اما فناوری دشمنِ انتظارکشیدن است. منطق مسلط عصر ما زمان را به رشتهای از فوریتها و هشدارها تبدیل کرده است. هر لحظه باید به نتیجهای قابل اندازهگیری منجر شود. در چنین جهانی، ادبیات کُند به نظر میرسد، تفکرِ عمیق ناکارآمد جلوه میکند و تأملِ بیهدف نوعی اتلاف وقت است. جیسون که خودش مانیفست بسیار مشهوری در ممنوعیت استفاده از هوش مصنوعی در کلاسهای دانشگاهیاش دارد، میگوید: دو اتفاق همزمان در دانشگاهها در حال وقوع است: دانشجویان هر روز نوشتههای بهتری در کلاس ارائه میدهند، و هر روز در فهم متن و استدلالکردن پسرفت میکنند. چرا؟ مسئله فقط استفاده از هوش مصنوعی برای نوشتن نیست، مسئله این است که خودِ اندیشیدن پیوند بسیار عمیقی با نوشتن دارد. هنگام نوشتن است که بهترین استدلالها سراغمان میآید. وقتی نوشتن را به هوش مصنوعی برونسپاری کنیم، از اندیشیدن هم محروم میشویم.
без подписи
без подписи
без подписи
"محمد قاضی و برگردانِ ضربالمثلها" (در ترجمهی "حلقهی سوم") بعضی از مترجمها چنان با اثری که ترجمهاش میکنند و گاه با زبانی که اثر در آن خلق شده یگانه میشوند که گویی در آن زیستهاند. مرادم کسانی همچون زندهیادان محمد قاضی و نجفِ دریابندری است. یکی از هنرهای مترجمانِ زبده، توفیقشان در برگردانِ تعابیر و ضربالمثلها است. خوشبختانه ازآنجاکه عباراتِ عامیانه و ضربالمثلها اغلب براساسِ تجربههای عام و زیستهی آدمها ساختهمیشود، در زبانهای گوناگون یافتنِ معادلهای مناسب، ممکن است. قاضی شاید بهسببِ قرابتهای تاریخی و اجتماعی و فرهنگی، به رمانهای سرزمینهای غرب و جنوبِ غربِ اروپا (ایتالیا، اسپانیا و یونان) شیفته بود. او چندین رمان از این فرهنگها (آثاری از سروانتس، کازانتزاکیس، سیلونه و بوکاچیو) را به فارسی برگردانده و حتی در مقدمهی "زوربای یونانی" خود را نیز "زوربای ایرانی" خواندهاست. از جملهی توفیقهای قاضی در این ترجمهها، چیرگیِ رشکبرانگیزِ او بر زبانِ فارسی و گزینشِ ضربالمثلهای مناسب است. در بسیاری از صفحاتِ ترجمهی دن کیشوت ذوقورزیهای قاضی را در تطبیقِ ضربالمثلهای اسپانیایی با فارسی میتواندید؛ چراکه سانچو این مهترِ بذلهگو و باتجربه و درحقیقت ندای خردِ دنکیشوت، از این ساحتِ زبان بسیار بهرهمیبرد. این روزها که برگردانِ "حلقهی سوم" اثرِ کوستاس تاکتِسیسِ (۱۹۸۸_۱۹۲۷) یونانی را میخواندم، تلاشِ قاضی در بهکارگیریِ ضربالمثلها و تعابیرِ فارسی و پانوشتهای گوناگونِ کتاب نظرم را جلبکرد. رمان روایتِ تراژیکِ زندگیِ زنی است به نامِ اِکاوی. زندگیِ خانوادهای یونانی با نقلِ همه مصائبی که تاریخِ معاصرِ یونان به آن دچار بودهاست. قاضی در مقدمهی کوتاهِ خود، این اثر را ازمنظر تصویرگریِ تیرهگیها و تباهیهای حاکمبر زندگیِ انسانِ معاصر، همانندِ آثارِ ژان ژنه و سلین دانستهاست. نمونههایی از این موارد را نقلمیکنم: _ مگسِ تسهتسه کسی را گزیدن: از دندهی چپ بلندشدن (فرهنگِ جاوید، ۱۳۹۸، ص ۳۵). _ آبِ دریا مثلِ ماست شدن: حضورِ خانمها در آبِ دریا (ص ۷۰). _ مارماهی زیرِ سنگ بودن: کاسهای زیرِ نیمکاسه بودن (ص ۱۲۰). _ مثلِ گلِ خطمیِ درختی شدن: مثلِ لبو شدن (ص ۱۴۵). _ گوشِ ساعت یا زمان کر!: گوشِ شیطان کر! (ص ۱۴۷). _ زبانات را قورتبده: زبانات را گازبگیر (ص ۲۶۸). _ تهِ چرخ بودن: کفگیر به تهِ دیگ خوردن (ص ۳۰۸). _ فقط پای درختِ سیب میتوان سیب جمعکرد: گندم از گندم بروید جو ز جو (صد۳۲۲). _ آب در شرابِ خود ریختن: از خرِ شیطان پایینآمدن (ص ۳۴۲). _ نمیگذاشت حتی انگشتِ کوچکاش را بلندکند: نمیگذاشت دست به سیاه و سفید بزند (ص ۳۶۵). _ از چیزهای کوچک وحشتنمیکرد: بیدی نبود که از این بادها بلرزد (ص ۳۷۷). _ بهاصطلاح خودشان را خنککنند: بهاصطلاح نفسیبکشند (ص ۳۷۹). _ به مگس هم بدینکردن: به مورچه هم آزارنرساندن (۴۲۸). _ چه کسی چشمانِ تو را از تَه کندهاست؟: گفتا ز که نالیم که از ما است که بر ما است! (ص ۴۳۰). البته قاضی گاه ضربالمثلهای موازیِ موجود در دو زبان را با اندکتغییری جایگزین کردهاست. مثلاً جایی در متن فقط آمده: "دیوارها گوش دارند!"، و مترجم در متن آورده: "دیوارها موش دارند و موشها گوش!" (ص ۳۶۳). جایی نیز در متن آمدهبود: "او همان چیزی را میدروَد که کاشته"، و مترجم در متن این مصراع را آورده: هرکسی آن درود عاقبتِ کار که کِشت". گاه نیز مترجم بهجای برگزیدنِ معادلی مناسب، توضیحی روشنگرانه در پانویس آورده. مثلاً جایی خانمی که آرزومیکند مرگِ همسرِ خود را نبیند، میگوید: "امیدوارم که خداوند قرصِ تلخِ سومی به من نخورانَد"، و قاضی در پانوشت توضیحداده: "یعنی "انشاءالله که مرگِ شوهرِ سومام را نبینم". جایی دیگر نیز با لحنی اهانتبار ایتالیاییها "ماکارونیخور" خواندهمیشوند؛ قاضی عینِ همان تعبیر را به فارسی برگردانده. شاید بهسببِ شهرتِ جهانیِ مصرفِ ماکارونی در فرهنگِ ایتالیاییها، مترجم تلاشنکرده حتماً معادلی فارسی جای آن بنشانَد (ص ۳۱۵). در سراسرِ رمان، این شیرینزبانیهای قاضی است که بهموازاتِ ماجرا رمان خواننده را به دنبالِکردنِ اثر وامیدارد. @azgozashtevaaknoon
تقدیم به ”یانیس ریتسوس”شاعر اکسپرسیونیست یونان” ص ۸۴ آمدند بی آنکه از من چیزی بپرسند کتکم زدند لباس هایم را پاره پاره کردند و رفتند دسته ای دیگر آمدند آن ها چیزی از خیاطی نمی دانستند به جای لباسهای پاره پاره ام لبهایم را دوختند مراد قلی پور دارد آقای شعر می میرد چاپ اول ۸۷ چاپ دوم ۹۲ 📚📚📚📚📚📚 هفته_نامه_ادبی_آوای_پراو 🟫@avaye_parav
ما را چه میشود؟ فضای زیر خط کوفی بنایی شده پارکینگ!!!! صدای موتور کافیست که کاشیها را بلرزاند.👆
без подписи
یکی از عجیب ترین و غیر قابل باور ترین صحنه هایی که دیدم
خوانش فراگون خوانش ادبیات کلاسیک و مدرن، ورای انسان محوری؛ خوانشی که می خواهد صدای حیوانات را در ادبیات جهانی، بشنود. کتاب را از کتابفروشی ها بخواهید. @neveshtankhanemanast
ای کاش این شناختنامه (چیزی به این مضمون: محمود کیانوش به روایت محمود کیانوش) کامل بود و تلخیص نشده بود. شاید وضعیت نشر دلیل آن بوده است. نمیدانم. باید سپاسگزار مهدی خطیبی بود که محمود کیانوش را که سالها در انگلستان دور از ایران میزیست و همانجا روی در نقاب خاک کشید، باز به میان اهل قلم آورده.