سَمفونیِمُردگان.
Статистикаگاهی خیلی عوض میشد،یک روز وارد اتاقش شدم اورا نشناختم. https://t.me/HarfChatBot?start=2dae1de60d95
- Последний пост
- 10 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 17
- 1/48двое суток
- 19
- 1/72трое суток
- 21
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
از این به بعد قراره داستان ها، توی این چنل نوشته بشه، جان و احتمالا سورن. هیلر که خب اخراشه و نمیشه. پس اگر خواستید بیاین در خدمتم. [ @Ficsroom ]
و باز هم زورمون به اذان صبح نرسید:)
видео или голосовое, без подписи
در ابروان تو بشناختم که آن داری تو را که زلف و بناگوش و خد و قد اینست مرو به باغ که در خانه بوستان داری بدین صفت که تویی دل چه جای خدمت توست فراتر آی که ره در میان جان داری.
پشتِ میز نشستهام، کنار پنجرهای که رو به همان خیابانِ همیشگی باز میشود. هوا رو به تاریکی است و چراغهای کوچه، یکییکی روشن میشوند؛ گویی ستارههایی هستند که از خواب بیدار شدهاند. لیوان چای جلوی دستم هنوز گرم است، اما خوب میدانم که این گرما، هیچ پیوندی با چای ندارد. میخواهم برای تو بنویسم؛ نه از چیزهای بزرگ، نه از کهکشانها و شبهای بیخوابی، بلکه از همان چیزهای کوچکی که اگر نباشند، زندگی میگذرد، اما اگر باشند، زندگی دیگر صرفاً «گذشتن» نیست. شگفتآور است که چطور یک نفر میتواند بیآنکه کاری کند، تمامِ تعریفِ «خانه» را دگرگون سازد. پیش از تو، خانه را در چهاردیواری و سقفی کوتاه معنا میکردم؛ حالا اما خانه، یعنی جایی که تو هستی. فرقی نمیکند میانهی خیابان باشد، یا نیمکتِ زیر آن درختِ بید، یا سکوتی بیپایان میانِ ما؛ هرجا تو باشی، آنجا خانهی من است. به یاد داری نخستین باری که کنار هم نشستیم و کلامی رد و بدل نکردیم؟ نه از سرِ خجالت بود و نه ندانستن؛ فقط از آن رو که حرف، زیادی بود. کلام برای ما حصاری بود میانِ دو آدمی که بینیاز از آن، یکدیگر را میفهمیدند. ما همان روز اول دریافتیم که میانِ ما، جریانی جاری است که نیازی به نامگذاری ندارد. حالا که به گذشته مینگرم، میبینم روزهایِ زندگیام قطارهایی بودند که یکییکی از ایستگاه میگذشتند و من تنها تماشاگرشان بودم؛ تا آنکه تو آمدی و قطار را نگه داشتی. نه با ترمز، نه با فریاد، که با ایستادنِ آرامت در میانهی مسیر. چنان آرام که نفهمیدم کی از حرکت ایستادم. فقط یک روز بیدار شدم و دیدم دیگر به هیچ مقصدی نمیاندیشم؛ چرا که به تمامِ آنچه میخواستم، رسیدهام. طرزِ نگاهت را دوست دارم؛ نه فقط به من، که به برگها، به آسمان، به دستهایت هنگامِ سخن گفتن، و به سکوتت هنگامِ اندیشیدن. تو که نگاه میکنی، جهان برای لحظهای لبخند میزند. دلم میخواهد در عمقِ آن نگاه گم شوم و همان چیزی شوم که تو میبینی، حتی اگر حقیقتِ من آن نباشد. این روزها عادت کردهام در شلوغیِ روزمره، به دنبالِ ردِ تو بگردم. نه از سرِ فقدان، که برایِ اطمینان از بودنت. همانطور که آدمها از طلوعِ خورشید یا تداومِ نفس کشیدن مطمئن میشوند، تو برای من بدیهی و ضروری شدهای؛ چنان بدیهی که گاه فراموش میکنم بر زبان بیاورم، و چنان ضروری که هیچچیزِ دیگر، بیحضورِ تو، معنایی ندارد. یکبار گفتی آدمها برای فرار از تنهایی به دنبالِ کسی میگردند. من اما نه برای گریز، که برای ماندن به سویِ تو آمدم؛ چرا که در کنارِ تو، تنهایی نه ترسناک است، نه غمگین، نه حتی یک احساس. در حضورِ تو، تنهایی تنها یک واژه است و من در برابرِ واژهها، دیگر تسلیم نمیشوم. نمیخواهم این نامه پایان یابد، چون هراس دارم با تمام شدنش، تو نیز پایان یابی. اما میدانم که تو تمامنشدنی هستی؛ چون آن نورِ همیشگی در انتهای تونل که هر چه به آن نزدیکتر میشوم، درخشانتر و بزرگتر میشود. تو آغازی نداری و پایانی نمیشناسی؛ فقط هستی، و بودنت، بزرگترین هدیهی زندگی است. حالا که چای را تا قطرهی آخر نوشیدهام و شب، تمامیِ پنجره را در آغوش گرفته است، تنها میخواهم بدانی: تو حتی اگر غمانگیزترین شعرِ جهان باشی، من تو را با دل و جان میخوانم.
видео или голосовое, без подписи
اما من میدیدم شب ها وقتی اون توی تخت خوابش دراز میکشید، غمش هم جای دیگهای نداشت که بره، کنارش دراز میکشید.
امشب داشتم یک پرونده جنایی میدیدم و وقتی مقتول داره به قاتل التماس میکنه که اون رو نکشه و اگر اینکار رو بکنه خدا اون رو نمیبخشه قاتل یک جملهی خیلی عجیب میگه که من رو واقعا به فکر فرو برد: «خدایی وجود نداره عزیزم بخاطر همینم من الان اینجام و دارم این کار رو باهات میکنم»
واقعا چه گناهی کردیم که تو خاورمیانه زندگی میکنیم؟
گفتم: «دستت را بده.» دستش را که گرفتم، پرسید: «چرا اینقدر محکم؟» «چون هر بار ولش کردم، برگشته. این دفعه میخوام بره ولی دستم بمونه.» سکوت کرد. بعد یواش، انگار که چیزی رو فاش کنه، گفت: «من که هیچوقت نرفتم. من فقط دور شدم، که ببینم دنبالم میآیی یا نه.» انگشتام دور دستش گره خورد. «و من هر بار رسیدم.» لبخند زد، تلخ و شیرین با هم. «پس چرا هنوز میترسی؟» نگاهش کردم. «چون تو تنها چیزی هستی که از دست دادم، قبل از اینکه داشته باشم.»
видео или голосовое, без подписи
اولین چالش فندوم بعد برگشتن نت هم مال خودم شد نیناش ناش 💅
بیاید این پیام رو فور کنید/ ناشناس اسم بدین همین الان بهتون تیکه های کتابی که وایبشو میدید با بنظرم لازمه بشنوید رو بگم. جواب
و بالاخره اینجاییم و اما هیچی مثل قبل نیست(:
ما بر مزار نور چشم خود اینگونه رقصیدیم. وای و وای و وای بر سر لاشه دشمن چه کنیم.
видео или голосовое, без подписи
چو بخت عرب بر عجم چیره شد همی بخت ساسانیان تیره شد
روز مرگ او، یک روز پربرکت است.
видео или голосовое, без подписи
چهل روز گذشت و این داغ هنوز تازهاست.