tgindex

درنگ

описание

تا اطلاعِ ثانوی زندگی کن.

180
подписчиков
Охват к подписчикам
38,3%
ERR
Реакции к просмотрам
3,46%
217 на 50 постов
Пересылки к просмотрам
0,59%
37
Постов в день
0,4
всего 70

Где отзываются чаще

доля реакций к просмотрам
  • 14 авг.می‌دانم چرا این روزها نمی‌نویسم. علاوه بر بی‌قرار بودن بدنم و تمرکز پایینم که این روزها امانم را بریده، مانع بزرگِ سرِ راهم فکر خلق کردن است. مدتی است به این نتیجه رسیده‌ام که نوشته‌هایم به هیچ دردی نمی‌خورند. ذهنم دست از سرم برنمی‌دارد. این روزها تاریخ و فلسفه می‌خوانم البته اگر بتوانم بنشینم و‌قرار بگیرم. وقتی یا خودم فکر می‌کنم چه چیزی در خوانده‌هایم می‌تواند برای مخاطب جذاب باشد، پاسخ همیشه این است: «هیچی.» چرا باید برای خواننده جالب باشد که مفهوم اسطوره چیست؟ چرا خواننده باید بخواهد معنای کائوس یا تلاش انسان برای برگرداندن نظم به جهانش را بداند. این‌ها هیچ‌کدام آن‌قدر برای خواننده جذاب نیستند. چرا؟ چون روایتی در دل خود ندارند. اما اگر من بگویم که حدود یک‌سال است که بدنم به دلیل تغییرات هرمونی پدرم را درآورده و یا بگویم اخیرا کلاس رقص کلاسیک می‌روم و یا تئاتر فیزیکال را شروع کرده‌ام و هم‌کلاسی‌هایم یک آقای ۴۶ ساله و‌یک دختر شانزده ساله‌اند و مدام وقتی بهش اتود می‌دهند، جیغ می‌زند و از کوره درمی‌رود، چون فکر می‌کند بازیگری این‌گونه جذاب است؛ شاید خواننده حوصله کند و‌بخواند. بعد باز به یک نکته‌ی دیگری درباره‌ی خودم پی بردم. از وقتی وارد دنیای درمان پدیدارشناسانه شده‌ام؛ احساس می‌کنم باید تمام نوشته‌هایم با واژگان معنا، بی‌معنایی، قطعیت، عدم‌قطعیت آمیخته باشد. در حالی که به این نتیجه رسیده‌ام که واژگان را باید زندگی کرد. عدم قطعیت یعنی بدنم که صبر نمی‌کند تا من تصمیم بگیرم و افکار مسموم را متوقف کند، خودش کارش را انجام می‌دهد. پس هیچ قطعیت و‌تضمینی نیست که بدن شما همیشه مثل ساعت کار کند. اما امکان من چیست؟ این که از آن مراقبت کنم. اتفاق دیگری که افتاد این بود که دو سه هفته پیش معلم پیانوم کتابی بهم داد. کتاب، خاطراتی از اریک امانوئل اشمیت است. داستان پیانو یادگرفتن خود اوست و این‌که در طی تمام سال‌هایی که می‌زد هرگز نتوانسته بود به آن لحظه‌ی غرقگی و آن، دست پیدا کند جز دو بار. یک‌بار وقتی که نوجوان بود دوستی به منزلشان می‌آید و‌شوپن برایش می‌نوازد و دیگر وقتی در انتهای داستان خبر سرطان خاله‌ی عزیزش را می‌شنود. اریک وقتی برای خواندن رشته‌ی ادبیات به فرانسه می‌رود، با معلمی پیانویی لهستانی در آن‌جا آشنا می‌شود که هرکاری به عنوان تمرین برای یادگیری پیانو از او می‌خواهد، غیر از پیانو زدن. تمرین‌هایی مانند: راه رفتن میان درختان، چیدن شبنم روی گل‌ها، زیر پیانو دراز کشیدن، معشوق را بغل کردن و یا در چشم‌های معشوق زل زدن و او هربار اعتراض می‌کند که من آمده‌ام این‌جا پیانو تمرین کنم و هربار هم مادام پلینسکا به او می‌گوید که اگر مایل نیست با روش تدریس او پیش برود، می‌تواند کلاس را متوقف کند.‌ یک‌سال به همین منوال پیش می‌رود تا این که اریک تنها خاله‌اش امه به سرطان بینی دچار می‌شود. خاله‌ای که تمام عمرش را با مردی در ارتباط بود که هرگز زنش را به خاطر او ترک نکرد‌ و حتی بچه‌دار شد و امه شاهد دیدن لحظه‌های او با خانواده‌اش به عنوان یک معشوقه بود. در نهایت امه بعد از عمل جراحی چون صورتش تغییر شکل می‌دهد، تصمیم می‌گیرد در آسایشگاه بماند و کسی را تا انتهای عمر نبیند. وقتی اریک به آسایشگاه می‌رود اجازه نمی‌دهند امه را ببیند. اما اجازه نمی‌دهند و اعلام می‌کنند که این درخواست خود بیمار است. اریک نا‌امید نامه‌ایی می‌نویسد و به مسئول آسایشگاه می‌دهد. در راه برگشت در بخشی از آسایشگاه پیانویی قدیمی درست همان مارکی که در خانه‌شان داشته و‌البته کمی قدیمی‌تر را در سالن می‌بیند. پشت پیانو می‌نشیند و شوپن می‌نوازد. برای لحظه‌ای غرقگی را تجربه می‌کند و تمام آموزش‌های مادام پلینسکا را احساس می‌کند، در همین لحظه صدای امه را از پشتش می‌شنود که به او‌می‌گوید: «لطفا برنگرد و به نواختن ادامه بده.» و این حال ادامه پیدا می‌کند و این تنها خاطره‌ای‌ست که پیش از مرگ امه با او‌دارد و این حال برای او حالی غریب و حیرت‌آور است. داشتم فکر می‌کردم، خیلی وقت است این حالت را تجربه نکرده‌ام. نمی‌دونم چطور می‌شود به آن دست پیدا کرد اما شاید نوشتن یکی از آن‌ها باشد. برویم ببینیم فردا چه برایمان رقم زده است. بهاره ابراهیمی @Derrrang #شبانه13,33%
  • 9 июл.نمی‌دانم چرا در هجده مانده‌ایم؟ چه رازی در این دو شماره نهفته که همیشه سرآغاز دفتر مبارزه‌ی آدم‌هایی است که تنها صلاحشان، قلم و ارداه‌شان است.تنها داشته‌شان دانستن و تن ندادن به ظلم است. تنها جرمشان مسامحه نکردن و تنها هستی‌شان، بودنشان است که دودستی برای واژه‌‌ی آزادی از دست رفته است. نمی‌دانم چرا این عدد ما را رها نمی‌کند تا شاید به بیست برسیم. هجدهٔ تیرماه، هجده‌ٔ دیماه.کاش این هجده‌ها ما را رها کنند تا در آرزوی بیست گرفتن نمانیم. امروز هجدهٔ تیرماه است. همان روزی که برادر تو و خواهر من به جرم سخن گفتن از آزادی از پنجرهٔ خوابگاه که نه، قتلگاه، مثل پرِمرغ آمین به حیاط دانشگاه پر کشیدند. امروز هجدهٔ تیرماه است. روزی که یکی مثل پسر تو و دختر من به جرم نوشتن از آزادی دستگیر شد و هنوز بعد از گذشت ۲۵ سال هیچ خبری از او نشده است.امروز روز فرشتهٔ علیزاده و سعید زینالی است که یک روز صبح با هزاران امید خانه‌شان را ترک کردند و دیگر بازنگشتند‌. ما از هجده‌‌ها عبور خواهیم کرد. ما روزی این طلسم را خواهیم شکست. بهاره ابراهیمی ۱۸ تیرماه ۰۵ @Derrrang #یادداشت_روز #کوی_دانشگاه11,36%
  • 12 июл.از دیوانه‌بازی‌هایم @Derrrang11,11%
  • 23 июн.без подписи10,19%
  • 10 июл.@Derrrang #خودابرازی10,00%
  • 9 июл.حالم این روزها مثل شعر فروغ است. نه دلم به سرزمینم خوش است نه این تعلیق را می‌توانم تاب بیاورم. کاش می‌توانستم به درونم مهاجرت کنم و قلبم را بدزدم و بروم. دور شوم. ما کی کلمه‌ی وطن‌فروش را به یکدیگر نسبت دادیم؟ کی بیان خواسته شد وطن‌فروشی؟ حس می‌کنم تک‌تک ما حال سیاووش را داریم که نه در خانه امان داشت و نه در غربت. چقدر این روزها در وطنم حس غریبی دارم. بهاره ابراهیمی ۱۸تیرماه ۰۵ @Derrrang #یادداشت_روز9,09%
  • 7 авг.وقتی نمی‌توانی بنویسی باید به بدن پناه ببری. بدن آخرین مأمن ماست. نمی‌دانم چقدر باید بخوانم تا سینه‌ام سبک شود. فقط می‌دانم اشتباه است اگر از بدنم فاصله بگیرم. @Derrrang بهاره ابراهیمی8,96%
  • 3 июл.چرا نباید به خودکشی فکر کرد؟ نه واقعا چرا؟ زندگی بعد از چهل‌سالگی آن‌قدر خِرَد با خود دارد که آگاهانه و به دور از هیجان به خودکشی فکر کنیم. باید به همان اندازه که به زندگی چنگ می‌زنیم به خودکشی هم فکر کنیم. چون فکرش یادمان می‌آورد، زندگی ارزش این‌همه زور زدن دارد یا ندارد. دارد؟ برای کسی که از بدو ورود به این جهان، موهبت خیلی چیزها را داشته؛ زندگی مانند نغمه‌ی قناری‌ست. اما آن‌که در جنون‌آمیز‌ترین لحظه‌ی عیش دو آدم شکل گرفته و نطفه‌اش بسته شده و در جغرافیایی مضحک دست‌و‌پا می‌زند، کلمه‌ی تاب‌آوری مثل تجاوز توی روز روشن در ملأ‌عام است. زندگی اختیار است؟ زمانی این‌طور فکر می‌کردم. اما امروز چه؟ جبر را حس می‌کنم. بخش بزرگی از آن جبر مسخره‌ایی که همیشه با آن جنگیده‌ام را حس می‌کنم. باید با آن رقصید. کلا باید رقصید. با بیماری، با والدین نفهم، با دولت نفهم‌تر از والدین، با درمان‌گر درمان‌نشده، با دروغگوی پولدار، با نابغه‌ایی که جلوش احساس مرگ می‌کنی. نه تنها با همه‌ی این‌ها بلکه با قسمت‌های نخراشیده‌ی وجود خودت هم باید برقصی. چون اگر نرقصی، چنان می‌رقصاندت که آخرش روی تخت بیمارستان مجبور به جان دادن می‌شوی. چقدر فیلم من پیش از تو¹ را دوست دارم. جایی که نمی‌توانی شرایط جدید را بپذیری، نباید خودت را به ماندن مجبور کنی. آیا این چیزی‌ست که به آن اعتقاد دارم؟من که ادعا می‌کردم سمت زندگی ایستاده‌ام. پس چه شد؟ من زندگی را می‌خواهم نه خفتِ بیماری، نه ذلت دروغ‌گفتن به خود که: «این هم بخشی از زندگی‌ست و باید با آن کنار بیایی.» در آن‌صورت یک شب تب و یک شب مرگ را می‌پسندم. مادربزرگم چهارسال روی تخت خوابید. نمی‌دانم چطور دوام آورد. ولی شاید اگر من بودم تمامش می‌کردم. او تا لحظه‌ی آخر جنگید و تحسینش می‌کنم. من چه؟ کجا ایستاده‌ام؟ کجا هستم؟ این زندگی را چگونه می‌بینم؟ شاید او هم به خودکشی توی همان تخت فکر کرد اما جرئت انجامش را پیدا نکرد. پس فکر خودکشی همیشه هم بد نیست. باید به خودکشی گاهی فکر کرد، تا قدر داشته‌ها را دانست و عیار نداشته‌ها را سنجید. بهاره ابراهیمی ۱۲ تیرماه ۰۵ @Derrrang 1.Me before you (2010) #یادداشت_روز6,74%
  • 24 апр. 2025 г.без подписи6,21%
  • 7 апр. 2025 г.без подписи5,52%
  • 25 июн.без подписи5,45%
  • 27 нояб.без подписи5,11%