- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 135
- 1/48двое суток
- 154
- 1/72трое суток
- 166
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
با دریغ و افسوسِ بسیار، استاد حسین خواجهامیری (۱۱ دی ۱۳۱۱ - ۲۱ مرداد ۱۴۰۵) با نامِ هنریِ ایرج، ملقب به «پهلوانِ آواز» فرمان یافت. ایرج در دورانِ فعالیّتِ هنریِ خود بیش از ۲۰۰۰ آواز و تصنیف و ترانه در برنامههایِ مختلف خوانده است. او ضمنِ همکاری با آهنگسازانِ بسیاری همچون مهدی خالدی، اکبر محسنی، اسدالله ملک، انوشیروان روحانی، حبیبالله بدیعی، همایون خرّم، محمّد میرنقیبی، حسین صمدی و حسین واثقی، با خوانندگانی مانندِ گوگوش، حمیرا، عهدیه، مهستی، هایده، پوران، رؤیا، الهه و… نیز همکاری داشته است. درگذشتِ این استادِ بزرگِ آواز را به دوستدارانِ موسیقیِ ایرانی، بهویژه فرزندِ برومند و هنرمندِ ایشان، احسانِ خواجهامیری، تسلیت میگوییم. https://t.me/Dorreedari
ما اعتراف میکنیم که از ما بازیگرانِ بهتری هستند؛ بازیگرانی که صحنهشان خیابان است و مخاطبشان جمعِ اجتماع! ما کارگرانِ نمایشیم، نشسته در ردیفِ اوّلِ تهمت؛ از تیرهیِ آن مرغِ دانهبر که در عروسی و عزاش هر دو سر میبُرند! ما تصویرِ کوچکِ این دنیاییم، اگر حقیر، اگر شکسته ما تصویرِ زمانهیِ خود هستیم! خاطراتِ هنرپیشهیِ نقشِ دوّم، بهرام بیضایی https://t.me/Dorreedari
تصوّف و عقبماندگیِ جوامعِ اسلامی مخالفانِ تصوّف دو گروهاند: آنها که تصوّف را بدعتی در شریعت میشمارند و از دیدِ عقایدِ مذهبی با آن دشمنی میورزند. گروهِ دیگر آنها که از دیدگاهِ اجتماعی و سیاسی با آن مخالفاند و برآنند که عاملِ اصلیِ عقبماندگیِ جوامعِ اسلامی، عرفان و تصوّف است. من نیز با کسروی درین نکته موافقم که یکی از علل و شاید هم تنها علّت در عقبماندگیِ جوامعِ اسلامی تصوّف است؛ امّا به مانندِ کسروی نمیخواهم این «علّتِ بدبختی» را با دشنام و ستیزهجویی از میان بردارم، زیرا برایِ من به مانندِ روز، روشن است که عرفان و تصوّف، با مخالفتهایی از نوعِ مخالفتِ کسروی هرگز از میان برداشته نخواهد شد. ابنِ جوزی (م ۵۹۸) هشتصد سال قبل از او این کار را به بهترین وجهی [در کتابِ تَلبیسِ ابلیس] انجام داد و به هیچ نتیجهای نرسید... . محمّدرضا شفیعی کدکنی، زبانِ شعر در نثرِ صوفیّه، ص ۱۸ و ۱۹. https://t.me/Dorreedari
هلن کِلِر و خطوطِ نامرئی «صبحِ روزی که برایِ اوّلین بار معنایِ لغتِ «عشق» را پرسیدم خوب به خاطر دارم، و آن هنگامی بود که دامنهٔ معلوماتِ معنویام چندان وسیع نبود. آن روز چند عدد گلِ بنفشهٔ زودرسی که در باغ یافته بودم برایِ معلّمم آوردم. او خواست مرا ببوسد امّا من جز مادرم دوست نداشتم کسی مرا ببوسد. میس سولیوان با نرمی مرا در آغوش گرفت و در دستهایم هجی کرد: «من هلن را دوست میدارم.» پرسیدم: «دوست داشتن یعنی چه؟» مرا بیشتر به خودش چسبانده و به قلبم که برایِ اوّلین بار ضربانش را احساس میکردم اشاره کرد و گفت: «اینجاست» کلماتِ وی مرا سخت به حیرت انداخت. زیرا آن وقت هنوز تا چیزی را لمس نمیکردم نمیفهمیدم. گلهایِ بنفشه را که در دست داشت بوییدم و نیمی با کلمات و نیمی بهکمکِ اشاره از او پرسیدم: «آیا عشق زیباییِ گلهاست؟» معلّم جواب داد: «نه». دوباره به فکر فرو رفتم. آفتابِ گرم بر ما میتابید. به سمتی که حرارت از آن میتابید اشاره کرده، پرسیدم: «این عشق نیست؟» به نظرم میآمد از خورشید که حرارتش موجبِ رشد است چیزی زیباتر نیست. امّا میس سولیوان سرش را به علامتِ نفی تکان داد و من سخت در شگفتی افتادم. به نظرم چقدر عجیب بود که معلّمم نمیتواند عشق را به من بنمایاند. یکی دو روز بعد... خورشید آن روز زیرِ ابر پنهان بود و رگبارهایِ مختصری هم باریده بود امّا ناگهان آفتاب با تمامِ شکوه و قدرتش، آفتابِ جنوب؛ پدیدار شد. دوباره از معلّمم پرسیدم: «این عشق نیست؟» وی جواب داد: «عشق مانندِ ابرهایی است که مدّتی پیش قبل از اینکه خورشید بیرون بیاید در آسمان بود.» بعد به کمکِ کلماتِ آسانی که در آن وقت نمیتوانستم بفهمم برایم اینطور شرح داد: «ابرها را نمیتوانی لمس کنی، امّا باران را میتوانی با حسِ لامسه احساس کنی و خوب میدانی که گلها و زمینِ تشنه بعد از یک روزِ خشک و گرم، تا چه اندازه از باران خوشحال میشوند. عشق را هم نمیتوان لمس کرد ولی لطف و شیرینی که به هر چیز میدهد را میشود احساس کرد. بدونِ محبّت نمیتوان خوشحال بود و نمیتوان بازی کرد.» ناگهان آن حقیقتِ دلانگیز در مغزم روشن شد و حس کردم که خطوطی نامرئی روحِ مرا با سایرین مرتبط ساخته است.» داستانِ زندگیِ من، هلن کِلِر، ترجمه ثمینه پیرنظر، نشرِ علم، ۱۳۹۹. https://t.me/Dorreedari
تیرِ زبان و بدان اگر درختی ببُرند، آخر از بیخِ او شاخی جهَد و ببالد تا به قرارِ اصل باز شود، و اگر به شمشیر جراحتی اُفتد هَم علاج توان کَرد و التیام پذیرد، و پیکانِ بیلَک که در کسی نشیند، بیرون آوردنِ آن هم ممکن گردد. و جراحتِ سخن علاج پذیر نباشد، و هر تیر که از گشادِ زبان به دل رسد برآوردنِ آن در امکان نیاید و دردِ آن اَبَدُالدَّهر باقی مانَد! * پیکانِ بیلک: پیکانی پهن که در نوکِ تیر نشانند و چنان تیری را بیلکی گویند. کلیله و دمنه، ترجمهیِ نصرالله منشی، تصحیحِ مجتبی مینوی https://t.me/Dorreedari
آیا تو را خوش آمده این داستان؟ بله! از یاد برده دلهرهٔ این و آن؟ بله! صبحِ علیالطلوع در این خاکدانِ پیر برخاستی سبُک زِ کنارش جوان؟ بله! دستش به معجزاتِ نوازش دلِ تو را کندهست از حوادثِ آخرزمان؟ بله! تیپا زده به فاجعه، سیلی به واقعه تا بشکند دل و کمرِ هر دُوان؟ بله! خندانده او تو را زِ پسِ گریه تا شوی چون بادهنوشِ مست، چنین و چنان؟ بله! بوسیدهای به مهر چو بارانِ تندبار دستش، سرش، تنش چو زنی مهربان؟ بله! جانت زِ واژهواژهٔ گفتش غباروار هر بار پر کشیده سویِ آسمان؟ بله! آیا به قعرِ چاه برایِ رهاییات از نور ساختهست یکی نردبان؟ بله! از ماسه کرده است یکی تختِ طاقدیس از ابر سایبان زده در بوستان؟ بله! زَقّومِ زهر را به شکرخنده کرده است ناگه بدل به شربتی از زعفران؟ بله! نازکتر از گُلت به جفا گفته است؟ نه! نازت کشیده همچو یکی باغبان؟ بله! عاطفه طیّه https://t.me/Dorreedari
مرد باید... ابن یمین: مرد باید به هر کجا باشد عزّتِ خویشتن نگه دارد! سعدی: مرد باید که در کشاکشِ دهر سنگِ زیرینِ آسیا باشد! سعدی: مرد باید که گیرد اندر گوش ور نوشتهست پند بر دیوار! جمالالدّین عبدالرّزاق: مرد باید که راستگو باشد ور ببارد بلا بر او چو تگرگ! سنایی غزنوی: مرد باید که قوتِ جان جوید هر چه گوید همه زِ جان گوید! اسکافی: مرد باید که مارِ گَرزه بُوَد نه نگار آورد چو ماهیِ شیم! مسعودِ سعدِ سلمان: مرد باید که دهدِله باشد تا بُوَد سرخروی چون نارنگ! https://t.me/Dorreedari
هشت رُباعیِ نویافته از عمادالدّین علی فقیه کرمانی، شاعرِ سدهٔ هشتمِ هجری به کوششِ خانمِ دکتر سمانه عابدینی یک) عیسی نفسی که کیشِ من مذهبِ اوست کوثر اثرِ رَشحهای از مَشربِ اوست تا سینهام از هوایِ او خسته بُوَد بهدانه و شکرّم زِ خال و لبِ اوست! دو) ای آنکه زِ اهل دُنییام پنداری یک نکته زِ من بشنو اگر هشیاری من دین دارم، اگر چه دُنیی دارم مسکین تو که نه دین و نه دُنیی داری! سه) چون در پیِ آن رویِ نکویی ای دل باید که مرادِ او بجویی ای دل گفتی که اگر جور کند برگردم زنهار که این سخن نگویی ای دل! چهار) منظورِ تو دیده بستگانند ای دل در راهِ غمِ تو خستگانند ای دل هرگز زِ شکستگی نجویم دوری نزدیکِ تو چون شکستگانند ای دل! پنج) یک یارِ وفادار به دست آر ای دل کز صحبتِ همدمست ناچار ای دل مقبول یکی بینی و مردود هزار اکسیر کمست و خاک بسیار ای دل! شش) نُقصانِ من و کمالِ خود میبینی هر یک عجب اینست که صد میبینی مردانِ زمانه نیک بینند نه بد تو نیک نمیبینی و بد میبینی! هفت) گاهی به زبانِ قلمم میپرسی گاهی به مبارکقدمم میپرسی تو جانی، ازان هر نفسم میآیی تو روحی، ازان دم به دمم میپرسی! هشت) ما وصفِ قدِ او نه به اندازه کنیم وز قامتِ او جهان پُرآوازه کنیم دی با لبِ لعلِ نمکینش چشمم میگفت: بیا تا نمکی تازه کنیم! https://t.me/Dorreedari
جان و تن انسانِ دلخواهِ فردوسی در شاهنامه، تنی ورزیده و نیرومند دارد. انسانی تندرست که خوب میخورد، خوب مینوشد، خوب میخُسبد. آریگویِ زندگی است و پیوندِ سرشاری با شادیهای حیات دارد. با این همه، پهلوانِ شاهنامه، در کنارِ تنی نیرومند و چابک و چالاک، برخوردار از جانی والا و پاک و لطیف است. به تعبیرِ فردوسی، به تن ژَندهپیل است و به جان جبرئیل! در نگاهِ فردوسی، برخلافِ آنچه بعدها، پس از استیلای همه جانبهٔ ذهنیّتِ صوفیانه، بر فرهنگِ ایران حاکم شده، ستیزی میانِ جان و تن نیست. در جهاننگری صوفیانه، چنین دوگانگی و ستیزی بسیار پررنگ و چشمگیر است. در تصوّف، سالک تا تن را در آتشِ ریاضت نگدازد و آن را خوار و خفیف و بیمقدار نسازد به فربهی و بیداری جان راه نخواهد یافت. حال آنکه در معنویّتِ شاهنامه، که معنویّتی زمینی است و در خدمتِ غَنا و باروری زندگی، پرورشِ جان، در گروِ گداخت و نابودی تن نیست. پهلوانانِ شاهنامه، چنانکه بایستهٔ پهلوانی است، تنی پیلوار و تنومند دارند، امّا در عینِ حال، بهرهمند از جانی لطیف و خردمند و بیدارند. نمونهٔ والای چنین پهلوانی، رستم است. رستم در شاهنامه بیش از هر پهلوانِ دیگری، به تن، ژَندهپیل است و به جان، جبرئیل! ایرج رضایی https://t.me/Dorreedari
مرگ و زندگی دل چیست درونِ سینه؟ سوزی و تَفی! جان چیست؟ غم و درد و بلا را هدفی! القصّه پیِ شکستِ ما بسته صفی مرگ از طرفی و زندگی از طرفی! مؤمن یزدی https://t.me/Dorreedari
صحنه یکی از عجیبترین مجازهایِ زبانِ فارسی، به کار بردنِ واژهیِ صحنه به جایِ بخشهایِ اروتیک (جنسی) در آثارِ نمایشی، اعم از سینما، سریالهایِ تلویزیونی و تئاتر است. نمیدانم که این واژه دقیقاً از چه زمانی واردِ دایرهیِ لغاتِ اهلِ زبان شده ولی احتمال میدهم در ساختِ آن، گونهای از حذفِ به قرینهیِ معنایی مدِّ نظر بوده. صحنه را معادلِ سکانس گرفتهاند و چون در اینگونه آثار، معمولاً چند سکانسِ محدود شاملِ اعمالِ خاکبرسری (در فرهنگِ سنّتی) بوده، به جایِ توضیحِ "سکانسی که خُفت و خیز دارد"، مجازاً گفتهاند صحنه! پُرواضح است که این مجاز، چندان اصطلاحِ دقیق و روشنی نیست و واضع یا واضعانِ اولیه بسیار کمذوق و زباننَدان بودهاند! پیشنهادِ من برایِ این واژه: کامشنَما یا کامنَما. https://t.me/Dorreedari
سوار خواهد آمد، سرای رُفت و رو کن کلوچه بر سبد نِه، شراب در سَبو کن زِ شستشویِ باران، صفایِ گل فزونتر کنارِ چشمه بنشین، نشاط و شستشو کن جلیقۀ زری را زِ جامهدان در آور گرش رسیده زخمی، به چیرگی رُفو کن زِ پولِ زر به گردن، ببند طوقی امّا به سیمِ تو نیارزد، قیاس با گلو کن! به هفترنگِ شایان، یکی پری بیارای زِ چارقد نمایان، دو زُلف از دو سو کن زِ گوشهیِ خموشی، سهتارِ کهنه برکِش سرودی از جوانی، به پرده جستجو کن چه بود آن ترانه؟ بلی، به یادم آمد ترانۀ «زِ دستم، گلی بگیر و بو کن!» سکوتِ سهمگین را از این سرا بتاران بخوان، برقص، آری، بخند و های و هو کن سوار چون در آید، در آستانِ خانه گلی بچین و با دل، نثارِ پایِ او کن سوار در سرایت، شبی به روز آرد دَهَت به هرچه فرمان، سر از ادب فرو کن سحر که حکمِ قاضی، رود به سنگسارت نمازِ عاشقی را به خونِ دل وضو کن! سیمین بهبهانی https://t.me/Dorreedari
غایتِ گفتوگو اپیکور سخنی دارد که من سعی میکنم قبل از ورود به هر گفتوگویی، از پیشِ چشمِ خود دور ندارم: «در یک بحثِ فلسفی، آن کس که شکست میخورد، سهمِ بیشتری به کف آورده؛ زیرا بیشتر آموخته است.» شکست را معمولاً پایانِ گفتوگو میدانیم؛ نشانهٔ کم آوردن، عقبنشینی و واگذار کردنِ میدان به حریف. از همین رو، پذیرفتنِ آن، چه در مباحثِ فلسفی و چه در منازعاتِ سیاسی، دشوار است. امّا اپیکور معنایِ دیگری پیشِ رویِ ما میگذارد: اگر حاصلِ یک گفتوگو، آموختن باشد، آنکه نظرش را اصلاح میکند و از خطایِ خود بازمیگردد، در حقیقت بیش از همه سود برده است. او چیزی به دست آورده که برندهٔ ظاهری شاید هرگز به آن نرسد: فهمی تازهتر و عمیقتر از حقیقت. شاید بد نباشد پیش از ورود به هر گفتوگو، این سخن را همچون چراغی پیشِ رویِ خود بگذاریم؛ تا به یاد داشته باشیم که غایتِ گفتوگو، غلبه بر دیگری نیست، بلکه غلبه بر نادانیِ خویش است. ایرج رضایی https://t.me/Dorreedari
استفتاء شمارهیِ یک با سلام و تحیّات، چندی است دو فیلمِ obsession و backrooms غوغایی به پا کرده و جماعتی را به خود مشغول داشته. آیا دیدن این دو فیلم توصیه میشود؟ پاسخ: هو المصوّر دیدن این دو شاهکار از اوجبِ واجبات است. واجبِ موکّد است که هر دو فیلم در تنهایی و در حالی که فضا در سکوت و تاریکی فرو رفته، دیده شوند. هرکس از خوفِ ماحصل بمیرد شهید مُرده است. و من الله توفیق. ۱۲ صفر المظفر ۱۴۴۸ ه.ق مدینه کرج، الاحقر المذنب شروین الکازرونی https://t.me/Dorreedari
دُرنا: آدم عسلو واسه چی دوس داره؟ اونجا آزادیه! کسی مزاحمت نمیشه. هر روز نمیریزن تو خیابون واسه خاطرِ لاکِ ناخن یا رژِ لب یا چه میدونم یه ریزه موت بیرون باشه، ببرن شلاقت بزنن! آدم برفی، داوود میرباقری، ۱۳۷۳ https://t.me/Dorreedari
بدرود مردِ هزارچهره... کمدینِ ناب... https://t.me/Dorreedari
خطابهیِ تدفین، سرودهای است که شادروان سیمین بهبهانی در یکشنبه ۹ اَمرداد ماهِ ۱۳۷۹ در رثایِ احمد شاملو سروده و در روزنامهیِ ندایِ ایرانیان چاپ شده است. این تنها شعرِ سپیدِ سیمینِ غزلگوست که برایِ بنیانگذارِ شعرِ منثور سروده شده. احمدِ شاملو گل نبود، که خزانش برند پرنده نبود، که بالش بکنند درخت نبود، که طوفانش بیافکنند بامداد بود آخر، طلیعهیِ آفتاب بود. مرگ، امروز از او چه خواهد گرفت که فردا بازش بدهد؟ بامداد، نقرهبارانِ برکت بود برکت را فزونی هست و مرگ نیست مپندار که از نفس، باز مانده باشد تبسّمی خواهد شد با وزشِ عاشقانهترینِ واژهها بر بناگوشِ عشق. روزی خواهد شد روانه تا ابد لرزان بر تفکرِ صخرهها طوفانی خواهد شد ویرانگرِ ستم، مهیب و پرغوغا مرگ، امروز از او چه خواهد گرفت که فردا بازش بدهد؟ عکس: حضورِ سیمین بهبهانی در مراسمِ بدرقهیِ پیکرِ احمد شاملو، یکشنبه نهمِ امردادِ ۱۳۷۹، امامزاده طاهرِ کرج https://t.me/Dorreedari
خواهی تو وصال جوی، خواهی هجران! «بدایتِ نهایتِ عشق آن بُوَد که عاشقْ معشوق را فراموش کند. عاشق را با معشوق چه حساب؟ عاشق را کار وا عاشق است، وا درد و وا حسرت. نشنیدهای: چون از تو به جز عشق نجویم به جهان هجران و وصالِ تو مرا شد یکسان بی عشقِ تو بودنم ندارد سامان خواهی تو وصال جوی و خواهی هجران!» «...تا در وصال همه عاشق باشی، و در فراق همه شوق. پس چندان دولتِ آن عشق بر تو بتابد که نه از وصال تو را شادی آید، و نه از فراق رنج روی نماید. یک نقطهٔ درد گردی، و تسبیحِ تو این بیت که: بی عشقِ تو بودنم ندارد سامان خواهی تو وصال جوی، خواهی هجران!» نامههایِ عینالقضاتِ همدانی، به اهتمامِ علینقی منزوی و عفیف عُسیران، جلدِ اوّل، ص ۳۰۰ و ۴۱۳. https://t.me/Dorreedari
هلن کِلِر و درِ بستهیِ زندگی «درست است که گاهی، هنگامیکه تنها در مقابلِ درِ بستهٔ زندگی نشستهام احساس میکنم که تنهایی و بیکسی مانند مهِ سردی مرا در خود میگیرد؛ چون در آن سوی، نور و آهنگ و همنشینی با دوستان هست، ولی ورودِ من به آنجا ممکن نیست و سرنوشت و سکوتِ بیرحمانهای سرِ راهم هست. گاهی با خشنودی سرنوشتِ ظالم را به بادِ سرزنش میگیرم، زیرا روحم هنوز ناآرام و وحشی است. ولی زبانم کلماتِ تلخ و بیهودهای را که بر لبم میآیند جاری نمیکند و این کلمات چون اشکهایِ فروریختهنشدهای به قلبم برمیگردند. سکوتِ عظیمی روحم را فرا میگیرد و سپس امید تبسّمکنان در گوشم زمزمه میکند: «در سپردنِ خویشتن به دستِ فراموشی، شادیها نهفته است.» آنگاه میکوشم که نورِ چشمانِ دیگران را آفتابِ خود و آهنگِ پیچیده در گوشِ دیگران را موسیقیِ خود و تبسّمِ لبهایِ دیگران را خوشبختیِ خود سازم.» داستانِ زندگیِ من، هلن کِلِر، ترجمهیِ ثمینه پیرنظر، نشرِ علم، ۱۳۹۹، ص ۱۳۰ https://t.me/Dorreedari