tgindex
آوای نگارش

آوای نگارش

Статистика
@Avaye_Negareshперсидский

ارسال آثار،انتقادات و پیشنهادات به نشانی زیر: https://t.me/Avaye_Negaresh

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 202
−21 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
207
20 постов
Вовлечённость
17,2%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
61
1/48двое суток
69
1/72трое суток
75

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ‏این جمله از جنایات و مکافاتِ داستایِوسکی دقیقا همون حسی رو میگه که این روزها دارم: «هر وقت سعی میکنم لبخند بزنم، احساس میکنم به آنچه در درونم است خیانت میکنم...» https://t.me/Avaye_Negaresh

  • ۴۸ نامه برای رضا   نامهٔ دوازدهم "شازده کوچولو را برایشان بخوان.." رضا جان، گاهی فکر می‌کنم بعضی کتاب‌ها، پیش از آنکه وارد قفسهٔ کتابخانه شوند، وارد زندگی آدم می‌شوند. برای تو، «شازده کوچولو» یکی از همان کتاب‌ها بود. هر وقت حرف از بچه‌ها و ادبیات کودک می‌شد، خیلی زود سر و کلهٔ این کتاب هم پیدا می‌شد. یادم هست وقتی از برگزاری کارگاه‌های ادبی کودک برایت مطلع می شدی ، با همان جدیتی که همیشه در بحث‌های ادبی داشتی ، تلفن می‌کردی و می‌گفتی: «ماهی سیاه کوچولو را حتماً برایشان بخوان.» بعد اگر می‌گفتم بچه‌ها کمی بزرگ‌ترند ، می‌گفتی: «شازده کوچولو را هم بخوان و با همدیگه تحلیل  کنید.» و بعد می‌رسیدی به کار های "شل سیلوراستاین". انگار برای هر سن و هر کودکی، یک کتاب در ذهن تو آماده بود. برای تو، کار با کودک فقط این نبود که چند شعر و داستان بخوانیم و جلسه تمام شود. می‌خواستی بچه‌ها با ادبیات دوست شوند. و با کتاب ها .. کتاب را ناب ترین دوست می دانستی .. دوستی که گاهی سؤال‌های عجیبی از آدم می‌پرسد، گاهی به آدم می‌خندد، گاهی غمگینش می‌کند و گاهی پنجره‌ای تازه به جهان باز می‌کند. تو خوب می‌دانستی کودک اگر با کتاب آشنا شود ، جهان بینی اش تغییر می کند و دنیایی زیباتر می سازد. شاید به همین دلیل بود که خودت هم هیچ‌وقت از کتاب جدا نشدی. از سال‌های دانشجویی تا روزهای معلمی، کتاب همیشه کنار دستت بود. بالای کتاب‌ها و جزوه‌هایت پر بود از شعر و جمله‌های ناب. تند تند می‌نوشتی و درهم برهم.. که حتی خودت هم بعدها برای خواندن دست‌خطت به زحمت می‌افتادی! اما عجیب این بود که با وجود آن همه شتاب در نوشتن ، برای خواندن همیشه صبر داشتی. می‌خواندی. دوباره می‌خواندی. حاشیه می‌نوشتی. بحث می‌کردی.. اگر چیزی را دوست داشتی ، نمی‌توانستی فقط برای خودت نگهش داری. باید آن را با دیگری قسمت می‌کردی. شاید همین بود که به هر بهانه ای برای شاگردانت کتابی می‌خریدی. هدیه ی تولد ، جایزه و... یک سری برنامه ها شاید برای بعضی‌ها کارهای کوچکی به نظر برسد. یک کتاب. یک گل. یک شعر. یک جایزه. اما من فکر می‌کنم تو می‌خواستی با همین چیزهای کوچک ، اتفاق بزرگی بیفتد:  بفهمند که دیده می‌شوند. بفهمند که شعر خواندن مهم است. بفهمند که کتاب خواندن ارزش دارد. و شاید مهم‌تر از همه ، بفهمند که یک بزرگ‌تر به رؤیاهایشان احترام می‌گذارد. رضا جان، گاهی فکر می‌کنم تو خودت هم کمی شبیه همان شازده کوچولو بودی.. نه از آن جهت که از سیاره‌ای دیگر آمده باشی ؛ از این جهت که هنوز برای چیزهایی اهمیت قائل بودی که خیلی از آدم‌ بزرگ ها ، در هیاهوی زندگی ، فراموششان کرده‌اند. برای دوستی.. برای گل.. برای کتاب.. برای شعر.. برای پرسیدن.. برای رویابافی.. برای شگفت‌زده شدن.. و برای اینکه آدم ، حتی وقتی بزرگ می‌شود ، کودک درونش را فراموش نکند. و اینکه همیشه می‌گفتی باید بیدار ماند.. «بعداً هزاران سال می‌خوابیم ؛ فرصت برای بیداری کم است.» حالا می فهمم این بیداری فقط نخوابیدن نبود.  منظورت این بود که تا می‌توانیم، ببینیم.. بخوانیم.. بپرسیم.. بنویسیم.. دوست بداریم.. و نگذاریم جهان ، آن‌قدر عادی و تکراری شود که دیگر هیچ چیز شگفت‌زده‌مان نکند. حالا که سال‌ها گذشته ، گاهی به بچه‌هایی فکر می‌کنم که روزی کتابی را از دست تو گرفتند..از زبانت شعری شنیدند..  می دانم آن‌ها هنوز کتاب می‌خوانند. و شعرها را به یاد دارند.. و گل‌هایی را که تو کاشته بودی تکثیر می کنند .. و وقتی سال‌ها بعد ،  «شازده کوچولو» را باز می کنند، یاد معلمی می افتند که به آن ها گفته بود : «این را بخوان...»  و نگاه تو ادامه دارد و همین کافی است.. برای بعضی معلم‌ها ، ماندن در حافظهٔ یک شاگرد ، ارزشمند  بزرگ‌ترین دستاورد است. رضا جان تو به بچه ها پرو بال می دادی و با عشق به آنها آموختی رؤیاهایشان را فراموش نکنند .. و شاید این ، غایت معلم بودن باشد. هنوز هم وقتی «شازده کوچولو» را می‌بینم ، صدایت را می‌شنوم که از پشت تلفن می‌گویی : «برای بچه‌ها بخوانش...» و من دلم می‌خواهد جواب بدهم : رضا جان  هنوز هم می‌خوانم. برای بچه‌ها. برای خودم. و گاهی ، برای تو..     "فردا باز برایت می نویسم ، رفیق.." https://t.me/Avaye_Negaresh

  • 8 авг.940113

    چگونه می‌توان کسی را ترساند که شکمش فریاد گرسنگی می‌کشد و روده‌های بچه‌هایش از نخوردن به پیچ‌ و تاب در می‌آید؟ دیگر چیزی نمی‌تواند او را بترساند، زیرا او بدترین ترس‌ها را دیده است. 📕 خوشه‌های_خشم ✍ جان_اشتاین‌_بک https://t.me/Avaye_Negaresh

  • در جلوه‌گاهِ جانان، جان را به شوق دادم در روزِ تیرباران، مردانه ایستادم جان با هزار شادی، در راهِ او سپردم سر با هزار منّت، در پایِ او نهادم جز راستی نبینی، در طبعِ بی‌نفاقم جز ایمنی نیابی، در نفسِ بی‌فسادم نامِ تو برده می‌شد، تا نامه می‌نوشتم رویِ تو دیده می‌شد، تا دیده می‌گشادم در وادیِ محبّت، دانی چه کار کردم؟ اوّل به سر دویدم، آخر زِ پا فِتادم مجلس بهشت گردد، از غایتِ لطافت هر گه زِ در درآید، حورِ پری‌نژادم جز عشقِ سبزخطّان، درسی به من نیاموخت استاد کاملم کرد، رحمت بر اوستادم تا با قضاش کردم، ترکِ رضایِ خود را با هر قضیّه خوشدل، با هر بلیّه شادم طرحِ نویی فروغی، می‌ریختم، اگر بود حکمی بر آب و آتش، دستی به خاک و بادم! فروغی _ بسطامی https://t.me/Avaye_Negaresh

  • ۴۸ نامه برای رضا نامهٔ یازدهم   "اولین زنگ.." رضا جان، بالاخره رسیدیم به آن روزهایی که دیگر فقط دربارهٔ معلم شدن حرف نمی‌زدیم ؛ باید می‌رفتیم پشت همان میزی که سال‌ها روبه‌رویش نشسته بودیم. سال‌هایی که ما شاگرد بودیم و استادانمان از آن سوی میز دربارهٔ شعر و داستان و زبان و زندگی حرف می‌زدند ؛ حالا قرار بود چندین جفت چشم ، روبه‌روی ما بنشینند و منتظر باشند تا ببینند ما برای گفتن چه داریم. چه شگفت و زیباست ؛ دقایق به یاد ماندنی آغاز کار تدریس.. آدم فکر می‌کند قرار است به دیگران چیزی یاد بدهد، اما خیلی زود می‌فهمد که کلاس، پیش از هر چیز، آدم را به خودش معرفی می‌کند. تو برای این کار ساخته شده بودی ، رضا. نه فقط به خاطر اینکه ادبیات را دوست داشتی ؛ به خاطر اینکه باور داشتی ادبیات باید از کتاب بیرون بیاید و به زندگی برسد. برای تو شعر فقط مجموعه‌ای از واژه‌ها در یک کتاب نبود. شعر باید در کلاس شنیده می‌شد ، حفظ می‌شد ، درباره‌اش بحث می‌شد و اگر می‌توانست ، چیزی در نگاه یک دانش‌آموز تغییر می‌داد. بعدها وقتی از شاگردانت برایم می‌گفتی ، می‌فهمیدم که برایت کلاس درس ، ادامهٔ همان روزهای دانشجویی بود ؛ با این تفاوت که حالا تو در جایگاهی ایستاده بودی که باید چراغی را که از استادانت گرفته بودی ، به دیگری می‌سپردی. کتاب می‌خریدی و به شاگردانت هدیه می‌دادی.. گل‌هایی را که خودت می‌کاشتی ، با خودت به مدرسه می‌بردی و با عشق به بچه ها می‌دادی.. از بچه‌ها می‌خواستی شعرهایی بیرون از کتاب درسی بخوانند و حفظ کنند. و برایشان جایزه می‌گذاشتی.. چه چیز عجیبی است، رضا جان... بعضی معلم‌ها به دانش‌آموز می‌گویند چه چیزی را باید بداند ؛ اما بعضی معلم‌ها کاری می‌کنند که دانش‌آموز دلش بخواهد بداند. تو از دستهٔ دوم بودی. یادم هست وقتی من کارگاه ادبی کودک برگزار می‌کردم ، تلفن می‌کردی و با همان جدیت همیشگی‌ات می‌گفتی : «حتماً ماهی سیاه کوچولو را بخوان.» اگر بچه‌ها کمی بزرگ‌تر بودند ، می‌گفتی: «شازده کوچولو را هم برایشان بخوان و رویش کار کن.» بعد از شل سیلوراستاین می‌گفتی..  و همیشه  از اینکه بچه‌ها با شعر و داستانی روبه‌رو شوند که  برای امتیاز و نمره نباشد، ذوق می‌کردی. تو می‌خواستی بچه‌ها بفهمند کتاب ، فقط چیزی نیست که معلم تکلیف می‌کند. کتاب می‌تواند دوست آدم باشد. می‌تواند پرسش ایجاد کند. می‌تواند آدم را با خودش ، با دیگری و با جهان آشنا کند. شاید به همین دلیل بود که «شازده کوچولو» را این‌قدر دوست داشتی. تو خوب می‌دانستی بعضی کتاب‌ها را نباید فقط خواند ؛ باید با آن‌ها زندگی کرد. و حالا که به آن سال‌ها نگاه می‌کنم، می‌بینم آن همه شعرخوانی ، آن شب‌های سینما ، آن بحث‌های طولانی دربارهٔ فیلم و رمان ، آن کلاس‌های استاد شفیعی ، نشست های  کتابخانهٔ امیرکبیر و آن همه کتابی که با هم خواندیم ، همه داشتند ما را برای همین روزها آماده می‌کردند. برای روزی که خودمان باید حرکت می کردیم و چیزی از آنچه آموخته بودیم ، به دیگری می‌سپردیم. تو خیلی زود فهمیدی که معلمی فقط ادبیات درس دادن نیست. معلم ، با خودِ زندگی‌اش هم درس می‌دهد. با رفتارش. با انصافش. با هدیه ای که  می‌دهد. با گلی که می‌کارد. با شعری که در آغاز کارش می خواند. و بعدها ، با ایستادن در کنار دانش‌آموز و معلم و انسانی که حقش را مطالبه می‌کند. شاید آن روزها هنوز نمی‌دانستیم قرار است سال‌های بعد ، بخش بزرگی از زندگی‌مان صرف دفاع از حقوق معلمان و دانش‌آموزان شود. هنوز نمی‌دانستیم کلاس درس ، روزی به خیابان و جلسه و روزنامه و تشکل صنفی پیوند خواهد خورد. اما ریشهٔ همهٔ آن‌ها ، شاید همان‌جا بود ؛ در باور ساده‌ای که تو همیشه با خودت داشتی : انسان ، شایستهٔ احترام است. رضا جان، فکر می‌کنم اولین زنگی که در مدرسه ی شما به صدا درآمد ، فقط شروع یک سال تحصیلی نبود. شروع راهی بود که در آن ، تو از یک دانشجوی عاشق ادبیات ، آرام‌آرام به معلمی تبدیل شدی که می‌خواست عشق به ادبیات و هنر را به دیگران منتقل کند. و چه کسی می‌داند؟ شاید آن روز ، وقتی اولین بار روبه‌روی دانش‌آموزانت ایستادی ، هنوز شور همان جوان دانشجویی در وجودت بود که سال‌ها پیش در شب شعر دانشگاه تهران ، برای اولین بار "مرگ ناصری" شاملو را برای من خوانده بود. همان رضا. با همان چشم‌های جست‌وجوگر. همان علاقه به شعر. همان پرسش‌های بی‌پایان. فقط این بار ، تو دیگر پشت نیمکت ننشسته بودی. ایستاده بودی تا چراغی را که از دیگران گرفته بودی، به دست دانش اموزانت بدهی. و شاید معلمی، چیزی جز همین نباشد..     "فردا باز برایت می نویسم ، رفیق.. " https://t.me/Avaye_Negaresh

  • هیچ روزی تکرار نمی‌شود هیچ شبی ، دقیقا مثل شب پیش نیست هیچ بوسه‌ای ، مثل بوسه‌ی قبل نیست و نگاه قبلی مثل نگاه بعدی روزها همه زودگذرند چرا ترس این‌همه اندوه بی‌دلیل برای چیست ؟ هیچ چیزی همیشگی نیست فردا که بیاید امروز فراموش شده است ویسلاوا_شیمبورسکا ___ پی نوشت : شیمبورسکا نویسنده ، شاعر و منتقد معروف اهل لهستان است که بخاطر اشعارش در سال 1996 برندهٔ جایزه نوبل ادبیات شد. جالب است که بدانید شیمبورسکا در طول زندگیش کمی بیشتر از دویست قطعه شعر سرود اما کیفیت اشعارش آنقدر بالا است که به او لقب موتسارت شعر داده اند. https://t.me/Avaye_Negaresh

  • ظلم ماری است هر که پروردش اژدهایی شد و فرو بردش... مکتبی_شیرازی   https://t.me/Avaye_Negaresh

  • ۴۸ نامه برای رضا نامهٔ دهم "سه‌شنبه‌ای در طبقهٔ سوم" رضا جان بعضی سه‌شنبه‌ها ، از همه‌ی روزهای تقویم بزرگ‌ترند. سال‌ها گذشته ، اما هنوز هر وقت مهرماه از راه می‌رسد و هوا بوی آغاز می‌دهد ، یاد آن سه‌شنبه می‌افتم ؛ همان روزی که با امید ، راهی دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران شدیم تا به کلاس استاد شفیعی کدکنی برویم. نه دانشجوی کلاسش بودیم ، نه نامی در فهرست حضور و غیاب داشتیم. ما فقط تشنه‌ی دیدار بودیم. آن اتاق طبقه‌ی سوم ، برای خیل مشتاقان چیزی بیش از یک کلاس درس بود ؛ پناهگاهی بود که شعر ، نقد ، تاریخ و زبان فارسی در آن نفس می‌کشید. کلاس شلوغ بود. از جوان‌ترین دانشجوها تا مردان و زنانی که سال‌ها از دانشگاه فاصله گرفته بودند، همه آمده بودند؛ فقط برای شنیدن. استاد مثل همیشه با آرامش سخن می‌گفت. پرسش‌ها یکی‌یکی مطرح می‌شدند و او با حوصله پاسخ می‌داد. تو هم سؤالی داشتی. درباره‌ی استاد فروزانفر و مثنوی و ادامه‌ی آن کار توسط استاد شهیدی... همه منتظر پاسخ بودند. استاد لبخندی زد و گفت: «این سخن بگذار تا وقت دگر...» بعد، با احترام از عظمت کار استاد فروزانفر یاد کرد و بعد به آرامی گفت به قول بزرگی : «قلمی را که او زمین گذاشت، برداشتنش کار هر کسی نیست.» وقتی از کلاس بیرون آمدیم، تو گفتی: «گاهی، پاسخ ندادن هم خودش یک پاسخ است.» بعد ساعت‌ها درباره‌ی همان چند دقیقه حرف زدیم. مثل همیشه. ما هیچ‌وقت از هیچ کلاس و نشستی ، فقط با یادداشت برنمی‌گشتیم. با ده‌ها پرسش تازه برمی‌گشتیم. آن روز ، امید هم مثل همیشه غافلگیرمان کرد. با دست‌های هنرمندش، تندیسی سفالی ساخته بود؛ هدیه‌ای برای تولد استاد. وقتی کلاس تمام شد ، با همان متانت همیشگی جلو رفت و تندیس را تقدیم کرد. استاد با لبخند گفت: «مالِ منه؟ به چه مناسبت؟» امید با خجالت گفت: «تولدتان...» و لبخند استاد ، زیباترین تصویر آن روز شد. چند عکس گرفتیم. بعد، مثل همیشه ، راه افتادیم. ناهار خوردیم. و تا شب ، درباره‌ی استاد ، آثار و شعرهایش ، موسیقی کلماتش و مسئولیت معلم بودن حرف زدیم. رضا جان... حالا که به آن روز فکر می‌کنم، می‌بینم ما تنها به یک کلاس ادبیات  نرفته بودیم. رفته بودیم ببینیم چگونه می‌شود یک عمر ، عاشق زبان فارسی ماند. تو همیشه می‌گفتی: «معلمی موفق است که شوقِ یاد گرفتن را منتقل می‌کند.» شاید در همان سه‌شنبه‌ها و نشست های شعر و...بود که آرام‌آرام ، معلم آینده‌ی کلاس‌هایت شکل می‌گرفت. همان معلمی که بعدها برای شاگردانش کتاب هدیه می‌خرید. گل می‌کاشت. از آن‌ها می‌خواست شعر حفظ کنند. و باور داشت ادبیات، اگر آینه ی زندگی مردم نباشد ، هنوز ناتمام است. گاهی فکر می‌کنم آن روز ، ما از کلاس استاد بیرون نیامدیم. هنوز هم، بعد از این همه سال ، بخشی از وجودمان در همان اتاق طبقه‌ی سوم مانده است. جایی که سه جوان ، با جیب‌هایی نه‌چندان پر ، اما با رؤیاهایی بی‌انتها ، باور داشتند شعر می‌تواند جهان را زیباتر کند. و تو، هنگام پایین آمدن از پله‌ها، آرام زیر لب زمزمه کردی: "گر من سخن نگویم در وصف روی و مویت   آینه ات بگوید پنهان که بی‌نظیری.."     "فردا باز برایت می نویسم ، رفیق.." https://t.me/Avaye_Negaresh

  • ترانهٔ زمین و آسمان ▪️در میان آذرخش و تندر و طوفان که همه سیماچه‌ها را شست از تبارِ استقامت، قامتِ مردی مانده بر جا در دلِ میدان زیر این باران رگباران. آه ای تنهاترین تن‌ها! که همه یاران تو را بدرود کردند و به راهِ خویشتن رفتند عقده‌هاشان را عقیده نام دادند و ز «ما»ها سوی «من» رفتند. من به آوازِ تو می‌اندیشم از راهت نمی‌پرسم که به ترکستان رَوَد یا کعبه یا جای دگر، ای مرد! و سلامت می‌کنم همراهِ میثاقِ کبوترها از میان حلقهٔ این چاهِ وَیْل و درد. ای دلِ‌ قرن! ای دلیر! ای گُرد! روزگاری بود و می‌گفتم کاین زمین، بی‌آسمان، آیا چه خواهد بود؟ وین‌ زمان، در زیرِ این هفت آسمان، پُرسم که زمین و آسمان، بی‌آرمان، آیا چه خواهد بود؟ محمدرضا _ شفیعی کدکنی https://t.me/Avaye_Negaresh

  • آوازِ زندگی را با هر مرکّبی که نوشتیم بزدودش این پلیدکِ غدّارِ بدگمان وِمروز آموختیم از تو که با مرگی این‌چنین آوازِ زندگی را باید نوشت و رفت تا جاودان بماند در زیر آسمان. محمدرضا_ شفیعی کدکنی https://t.me/Avaye_Negaresh

  • ۴۸ نامه برای رضا نامهٔ نهم "آوازی  که جاده را کوتاه می‌کرد.." رضا جان، بعضی خاطره‌ها با یک صدا زنده می‌شوند ؛ صدایی که سال‌ها از آن گذشته ، اما هنوز کافی است چند نت از آن به گوش برسد تا آدم ، یکباره به جوانی پرتاب شود. هر وقت آلبوم‌های «نوا»، «بیداد» یا «در خیال» را می‌شنوم ، پیش از آنکه نام شجریان به ذهنم برسد ، تو را می‌بینم. سال‌های دانشجویی ، خستگی یکی از هم‌کلاسی‌های همیشگی ما بود. امتحان ، کلاس ، کتاب ، بی‌پولی ، دغدغه‌های ریز و درشت... آن روز هم بعد از امتحان سختی که داشتم ، قرار داشتیم و سوار اتوبوس تهران ـ کرج شدیم. هر دو خسته بودیم؛ از آن خستگی‌هایی که حتی حوصلهٔ حرف زدن را از آدم می‌گیرد. اتوبوس در اتوبان حرکت می‌کرد که راننده ،  کاستی را در ضبط گذاشت. چند ثانیه بعد، صدای شجریان در اتوبوس پیچید. «نوا» بود... یا شاید «بیداد».. امروز دیگر مطمئن نیستم کدام بود؛ اما مطمئنم همان چند لحظه ، حال هر دوی ما را عوض کرد. بی‌اختیار نگاهمان به هم افتاد. لبخند زدی. بعد خیلی آرام ، آن‌قدر که فقط خودمان بشنویم ، با شجریان هم‌صدا شدیم. نه می‌خواستیم کسی صدایمان را بشنود ، نه می‌توانستیم خاموش بمانیم. انگار خستگی امتحانم ، میان تحریرهای شجریان آرام‌آرام آب می‌شد. مسیر تهران تا کرج آن روز کوتاه‌تر از همیشه گذشت ؛ نه به خاطر خلوتی جاده ، بلکه چون موسیقی ، زمان را از حرکت انداخته بود. به خانه که رسیدیم ، قرار بود کمی استراحت کنیم و بعد دوباره درس و کار ... اما مگر می‌شد؟ نوار  کاست را  داخل ضبط گذاشتیم. و باز. و باز. هر بار که تمام می‌شد، تو می‌گفتی: «یک بار دیگر...» و من هم هیچ مخالفتی نداشتم. شب، آرام‌آرام به سحر نزدیک می‌شد و ما هنوز میان شعر ، موسیقی و سکوت رفت‌وآمد می‌کردیم. خستگی امتحان‌ها، اضطراب آینده و نگرانی فرداها ، چند ساعتی از اتاق بیرون رفته بودند. رضا جان... تو شجریان را فقط گوش نمی‌کردی.. «نوا»، «بیداد» و «در خیال»، برایت فقط سه آلبوم نبودند ؛ پناهگاه بودند. هر وقت جهان بیش از اندازه سنگین می‌شد ، کافی بود یکی از آن نوارها را در ضبط بگذاری. بعد، استکان چای را برداری ، چشم‌هایت را ببندی و بگذاری صدا ، آرام‌آرام غبار روزگار را از دلت بتکاند. گاهی هم میان آواز ، بی‌مقدمه ، بیتی زمزمه می‌کردی: «هر کجا عشق آید و ساکن شود هر چه ناممکن بود ، ممکن شود.» آن وقت من می‌فهمیدم که برای تو ، موسیقی و شعر ، دو رودخانه بودند که در یک دریا به هم می‌رسیدند. این روزها ، نه آن اتوبوس مانده ، نه آن ضبط کاست خور ، نه آن روزهای پرهیاهوی دانشجویی. اما هنوز ، هر وقت صدای شجریان بلند می‌شود ، خودم را کنار پنجرهٔ همان اتوبوس یا ضبط شکسته ی دو کاسته ی اتاقت می‌بینم. دو دانشجوی خسته ، با جیب‌هایی تقریباً خالی و دل‌هایی سرشار از امید. تو بیرون را نگاه می‌کنی.. من با آواز همراهی می‌کنم. و جاده ، آرام‌آرام ، زیر صدای شجریان کوتاه می‌شود. راستی رضا... یادت هست چقدر با عشق می‌گفتی : « خسته ایم بیا شعر بخوانیم و شجریان گوش کنیم برای روزمرگی های بیهوده و خبرای تکراری  ، همیشه وقت هست.» حالا هر بار که شجریان را می‌شنوم ، انگار تو ادامهٔ همان جمله را از جایی دور ، آرام در گوشم تکرار می‌کنی..   "فردا باز برایت می نویسم ، رفیق.." https://t.me/Avaye_Negaresh

  • رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد دلشوره ما بود دلارام جهان شد   در اول آسایشمان سقف فروریخت هنگام ثمر دادنمان بود خزان شد   باما که نمک گیر غزل بود چنین کرد با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد   ما حسرت و دلتنگی و تنهایی عشقیم یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد   جان را به تمنای لبش بردم و نگرفت گفتم بستان بوسه بده گفت گران شد   یک عمر به سودای لبش سوختم و آه روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد   یک حافظ کهنه،دوسه تا عطر،گل سر رفت وهمه دلخوشی ام این چمدان شد   باهرکه نوشتیم چه ها کرد به ما گفت مصداق همان «وای به حال دگران» شد   حامد_عسکری https://t.me/Avaye_Negaresh

  • ۴۸ نامه برای رضا نامهٔ هشتم "چای، آسمان و هزار سال بیداری" رضا جان، اگر کسی از من بپرسد تو را با چه تصویری به یاد می‌آورم، شاید نگویم با کتاب یا شعر. بگویم با یک استکان چای. استکانی که آرام میان دست‌هایت می‌گرفتی، بخار آن بالا می‌رفت و تو، انگار بیش از آنکه به آدم‌های دوروبرت نگاه کنی، با افق حرف می‌زدی. عجیب بود... چای را آهسته می‌نوشیدی، اما زندگی را با شتاب دوست داشتی. هر وقت شب از نیمه می‌گذشت و خستگی به جانمان می‌افتاد، من می‌گفتم: «دیگر بس است، برویم بخوابیم.» و تو، بی‌درنگ همان جمله‌ی همیشگی را تکرار می‌کردی: «نخواب رفیق... بعداً هزاران سال وقت برای خوابیدن هست. فرصت برای بیداری کمه.» آن وقت دوباره کتابی باز می‌شد. شعری خوانده می‌شد. گفت‌وگویی تازه آغاز می‌شد. انگار تو از تمام شدن شب می‌ترسیدی، نه از طولانی شدنش. بارها دیده بودم که حاشیه‌ی کتاب‌هایت پر است از بیت‌های شعر، جمله‌های کوتاه و یادداشت‌هایی که فقط خودت می‌توانستی بخوانی. گاهی خودت هم به زحمت می‌افتادی. می‌خندیدم و می‌گفتم: «این را دیگر چه کسی می‌تواند بخواند؟» جواب می‌دادی: «اگر شعر خوبی باشد، بالاخره خودش راهی را نشان می‌دهد.» و اما آسمان کویر .. رضا جان... تو آسمان کویر را هم مثل شعر دوست داشتی. می‌گفتی هیچ سقفی، به بزرگی و عظمت آسمان کویر نیست. هیچ سکوتی، به زیبایی سکوت کویر... شاید برای همین بود که هر وقت از هیاهوی شهر خسته می‌شدی، حرفِ رفتن به دلِ دشت و نشستن کنار یک استکان چای را پیش می‌کشیدی. آن‌جا دیگر نه خبری بود، نه شتابی. فقط آسمان بود و سکوت. و تو که آرام زمزمه می‌کردی: «کرانی ندارد بیابان ما قراری ندارد دل و جان ما...» نمی‌دانم بعد از آن ، شعر مولانا ادامه پیدا می‌کرد یا سکوت. چون هر دو، به یک اندازه ، به تو می‌آمدند. این  شب‌ها ، برای خودم چای می‌ریزم. کتابی را باز می‌کنم. چراغ اتاق را کم‌نور می‌کنم. بعد بی‌اختیار احساس می‌کنم هر لحظه ممکن است صدای قدم‌هایت از راهرو بیاید. در را باز کنی. لباس تیره‌ی همیشگی‌ات را به چوب‌لباسی بسپاری. لبخند بزنی و بگویی: «به قول یکی از رفقای اهل دلم... مهربونی مجانیه.» و من، دوباره باور کنم که بعضی آدم‌ها، حتی وقتی نیستند ، گرمای استکان چایشان باقی ست.    "فردا باز برایت می نویسم ، رفیق.." https://t.me/Avaye_Negaresh

  • امشب صدایت باز هم پیچیده در گوشم چون پیچکی پیچیده عشقت دور آغوشم تا زنده ام احساس ناب اولین دیدار یک لحظه هم هرگز نخواهد شد فراموشم عطر حضورت در هوای خانه پیچیده دارم خیال بودنت را باز می پوشم امشب که بی تابم اگر دیدار ممکن شد من شعر می خوانم تو سر بگذار بر دوشم چیزی نمی خواهم از این دنیا همین کافی ست وقتی کنارت می نشینم چای می نوشم محمد_شیخی https://t.me/Avaye_Negaresh

  • دیوانگی زین بیشتر ؟ زین بیشتر ، دیوانه جان با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم روزی بیامیزیم اگر با یکدیگر دیوانه جان تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونه شو دیوانه خود دیوانه دل دیوانه سر دیوانه جان ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان حسین_منزوی https://t.me/Avaye_Negaresh

  • ۴۸ نامه برای رضا   نامهٔ هفتم  "سفره‌هایی که دوستی را کامل می‌کردند" رضا جان، دوستی ما فقط میان قفسه‌های کتابخانه و صندلی‌های سینما شکل نگرفت. بخش مهمی از رفاقتمان دورِ سفره‌هایی نشست که مادرهایمان بی‌هیچ چشمداشتی برایمان پهن می‌کردند. هر بار قرار بود به خانه‌ی شما بیایم، می‌دانستم مادر مهربانت باز هم با همان لبخند همیشگی می‌گوید: «بمان ناهار بخور...» و من هم می‌دانستم اگر فسنجون روی اجاق باشد، دیگر هیچ بهانه‌ای برای رفتن ندارم. فسنجونِ مادر تو، فقط یک غذا نبود؛ طعم جوانی ما بود. خورش کنگر را هم همان‌جا شناختم. و بامیه‌ای که هنوز بعد از این همه سال، هر وقت اسمش را می‌شنوم، اول تو یادم می‌آیی و بعد عطر خانه‌ی مادرت. اما انصاف نبود اگر فقط مادرت به زحمت بیفتد. تو هم هر وقت قرار بود به خانه‌ی ما بیایی، از چند روز قبل، بی‌هوا سر صحبت را باز می‌کردی. «راستی... مدت‌هاست آبگوشت نخورده‌ام...» یا با خنده می‌گفتی: «شنیده‌ام قرمه‌سبزیِ حاج خانوم هنوز مثل سابق شاهکار است...» و مادرم که دلش با همین اشاره‌ها نرم می‌شد، از همان روز تدارک می‌دید. دلمه‌ی برگ‌مو هم که دیگر قصه‌ی خودش را داشت. بعدها مادرم می‌گفت: «رضا اگر پسر خودم هم بود، بیشتر از این تعارفش نمی‌کردم.» و راست می‌گفت. تو دیگر مهمان نبودی. کم می‌آمدی ولی اهل خانه شده بودی. یادت هست مادرم گاهی وسط حرف‌هایش، بی‌مقدمه ضرب‌المثلی می‌گفت یا بیتی می‌خواند؟ تو همان لحظه حفظش می‌کردی یا می نوشتی و میگفتی : "به قول یکی از رفقای اهل دلم اینا رو تو هیچ کتاب و منبعی نمیشه پیدا کرد..نابِ نابِ.. بکرِ بکره.."  چند روز بعد، وسط بحثی در کتابخانه یا در راهِ انقلاب، ناگهان همان ضرب‌المثل را به کار می‌بردی و بعد با خنده می‌گفتی: «این را از حاج خانوم یاد گرفتم.» به مادرم که می گفتم ، لبخند می‌زد؛ بی‌آنکه بداند جمله‌هایش، در دفتر خاطرات دو جوان اهل شعر  جاودانه شده‌اند. رضا جان... حالا که به آن روزها فکر می‌کنم، می‌بینم ما همه چیز را با هم داشتیم .. خانه‌هایمان را... خانواده‌هایمان را.. حتی محبت مادرهایمان را.. و شاید به همین دلیل بود که رفاقت ما، دیگر شبیه یک دوستی معمولی نبود. حتی شبیه نسبتِ خویشاوندی هم نبود.. گاهی دلم می‌خواهد یک بار دیگر درِ خانه‌ی شما باز شود. مادرت از آشپزخانه صدایمان کند. تو کتاب را روی میز بگذاری و بگویی: « بزن بریم ..غذا که خوردیم، امشب شعر هم می‌خوانیم... دنیا برای خبرهای بد، همیشه وقت دارد.» https://t.me/Avaye_Negaresh

  • ۴۸ نامه برای رضا   نامهٔ ششم "مردی که غزل را زندگی می‌کرد" رضا جان، بعضی دیدارها، تاریخ ندارند. سرنوشت دارند. یکی از آن‌ها، نخستین باری بود که حسین منزوی را دیدیم. شنبه بود یا دوشنبه، درست یادم نیست. اما یادم هست خونه ی ما بودیم و مطابق معمول از صبح ، شوقِ عصر را داشتیم.. کتابخانه‌ی امیرکبیر، آن روز هم مثل همیشه پر از انرژی و عشق بود. صندلی‌ها یکی‌یکی پر می‌شدند.  جلسه  آغاز شد و مجری داشت صحبت می‌کرد که  مرتب در چوبی ورودی باز می شد وافراد داخل  می شدند  .. تو یک دفعه آرام و درحالی که هیجانت را مخفی می‌کردی  به من گفتی : "وای نگاه کن حسین منزوی اومد" بله منزوی بود _سلطان غزل_ نه با هیبت یک اسطوره..با سادگی مردی که همه‌ی اعتبارش را به شعرش سپرده بود.. با موهای آشفته و بلند ..و شکمی برآمده که من شیطنت کردم و گفتم واقعا شاعر برجسته ایه.. آن شب فهمیدیم شاعر، فقط کسی نیست که شعر می‌گوید. کسی است که شعر را زندگی می‌کند. دعوت شد و این غزل را خواند : " دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست  آن جا که باید دل به دریا زد همین جاست  در من طلوع آبی آن چشم روشن ..." شعر زیباتر بود یا خوانش و صدای منزوی ؟  هر چه بود تا پایان جلسه در فضایی وهم آلود و رویایی بودیم . بعد از پایان جلسه ،  بیرون کتابخانه و در مسیر تا ساعتی هنوز حرف می‌زدیم.  یادت هست نزدیک چهار راه طالقانی ناگهان ایستادی و بی‌آنکه مقدمه‌ای باشد ، چند بیت از «مجنون خیابان‌ها» را از حفظ خواندی.. آن‌قدر با شعر یکی شده بودی که رهگذرانی که  صدایت را می‌شنیدند ، گمان می‌کردند شاعر خود تویی. بعد رو به من کردی و گفتی: «شعر خوب، آدم را تنها نمی‌گذارد.» این جمله را هیچ‌وقت فراموش نکردم. شاید به همین دلیل است که بعد از رفتنت، بیشتر از همیشه شعر می‌خوانم. نه برای فرار از دلتنگی. برای اینکه هنوز بتوانم با تو حرف بزنم. بارها برای جلسه‌ ، راهی خانه‌ی دکتر اقبالی یا دوستان دیگر می‌شدیم. بحث‌ها ادامه پیدا می‌کرد. چای دم می‌کشید. کتاب‌ها از قفسه پایین می‌آمدند. شعر، دیگر فقط متن نبود؛ شیوه‌ی نگاه کردن به جهان بود. تو همیشه می‌گفتی: «نخواب رفیق... بعداً هزاران سال وقت برای خوابیدن هست. فرصت بیداری، کوتاهه.» حالا که به آن شب‌ها فکر می‌کنم، می‌بینم حق با تو بود. ما بیدار ماندیم. کتاب خواندیم. شعر شنیدیم. فیلم دیدیم. گفتگو کردیم و آموختیم و از زیبایی های مسیر ِلذت بردیم .. رضا جان... گاهی خیال می‌کنم هنوز هم شنبه‌ای از راه می‌رسد. تو با لباس تیره‌ی همیشگی‌ات ، آرام از دور پیدا می‌شوی. رایحه‌ی یکی از دو ادکلن محبوبت، پیش از خودت به من می‌رسد. کتابی زیر بغلت است. لبخند می‌زنی و می‌گویی: «امشب، اول شعر بخوانیم... دنیا برای خبرهای بد، همیشه وقت دارد.»      "فردا باز برایت می نویسم ، رفیق.." https://t.me/Avaye_Negaresh

  • کنار اینهمه تنهایی کنار اینهمه تنهایی ترانه خوان بارانی هستم، که یک روز بر تشنگی ام خواهد بارید، ومن که مجنون بی بیابانم ، با هزاران غزل های غربت زده خاموشی هزاران لیلای بی قبیله را     آواز می شوم، و در سرزمینم که زمین نیست! در سر زمینیم که صدای سه تار ناله ها و درد هاست، گریه هایم را ار آنسوی چشمها پیدا می کنم کنار اینهمه تنهایی، به عاقبت عشق می اندیشم به غربت آسمان ودر دلتنگی پرستوهای پرچین شده از همیشه خود دل می کنم، و در بی کجایی جهان خاطره می شوم. سید علی میرباذل https://t.me/Avaye_Negaresh

  • غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟ به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟ نه قوّتی که توانم کناره‌ جُستن از او نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم نه دست صبر که در آستین عقل برم نه پای عقل که در دامن قرار کشم ز دوستان به جفا سیرگَشت مردی نیست جفای دوست، زنم گر نه مردوار کشم! چو می‌توان به صبوری کشید جور عدو چرا صبور نباشم که جور یار کشم؟ شراب خوردهٔ ساقی ز جام صافی وصل ضرورت است که درد سر خمار کشم گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید کمینه دیدهٔ سعدیش پیش خار کشم   سعدی https://t.me/Avaye_Negaresh

  • به جسمِ چوبی من عطری از گیاه دمید به روحِ راهبه‌ام رغبتِ گناه دمید امید اَسمرِ من در دلم فروزان شد میانِ هیمنه ام شعله شعله آه دمید وجودِ مشتعلم میوه‌ی نخستین شد به روی گونه‌ی من دانه‌ای سیاه دمید هبوط ِ کوچکِ من خالی از ترنم بود که در فلوتِ لبم شوری از سه گاه دمید به خوابِ سبزقباهایِ چشم من پر داد گشود پلک مرا و در آن نگاه دمید به روی شاخه‌ی من خوشه خوشه مُو آویخت و ریشه‌های مرا بینِ خانقاه دمید.. به خاکِ صورت من فوت کرد، زیبا بود! کسی که در دل من عشق و اشتباه دمید.. سیده_تکتم_حسینی https://t.me/Avaye_Negaresh