tgindex
Romantic text.boufe koor

Romantic text.boufe koor

Статистика
@Eh9517sanmперсидский

عاشقانه های بوف کور داستانهای بلند رمان اینجا میذارم اگه دوست داشتید کانال بوف کور👇👇 https://t.me/Ahsan9S

Последний пост
7 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
776
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
626
20 постов
Вовлечённость
80,7%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
282
1/48двое суток
323
1/72трое суток
348

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • دیشب به خوابم آمدی و پرسیدی " آن مرد هنوز به خانه‌‌ات میاید؟ " نفهمیدم منظورت کدام بود بابا، من مردهای زیادی را به خانه‌ام راه داده‌ام. یکی تا از در آمد تو چرخی توی هال زد و رفت جلوی پنجره و خیره شد به جایی دور، یکی لم داد روی مبل و شروع کرد به تعریف از خودش، یکی با خودش شلوارک و حوله و اسپری زیر بغل آورده بود و نمی‌رفت، یکی‌شان هی نگاهش را از من می‌دزدید تا یک آن وسط حرفم پرید و گفت دست‌ها و چشم‌های قشنگی داری، یکی‌شان ایستاد جلوی کتابخانه‌ام و پرسید یعنی همه این‌ها را خوانده‌ای؟!، یکی‌شان کمی این پا آن پا کرد و رفت توی اتاق خواب؛‌ یکیشان هم هیچ کاری نکرد. عاشق یکی‌ دو نفرشان شدم، با چندتایی‌شان خوش گذشت، با یکی دو نفرشان حرف‌های مهم زدیم، از دو سه‌تاشان خیلی بدم آمد، چند تایی هم مثل خیار بودند، هیچ طعمی نمی‌دادند! حالا خیلی وقت است شب که می‌رسم خانه آباژور را روشن می‌کنم، لباس‌ رویی‌ها را می‌کَنم و با لباس زیر توی خانه می‌چرخم، پرده‌ها را هم نمی‌کشم. لم می‌دهم روی مبل و پاهام را دراز می‌کنم روی میز. یکی دو لیوان آبجو می‌خورم، پشت بندش یک سیگار باریک و با نگاه دود سفیدش را دنبال می‌کنم که در نور زرد آباژور، پهن و پر رنگ جان می‌گیرد و هر چه رو به بالا می‌رود باریک و باریک‌تر می‌شود و جایی نرسیده به سقف گمش می‌کنم. فقط بوی تندی می‌ماند که آن هم بعد از ساعتی ملایم و محو می‌شود، انگار که آدم‌ها... بعد هم توی تاریکی دراز می‌کشم روی تخت، از این سر به آن سرش غلت می‌زنم. اگر بویی، تصویری، چیزی مانده باشد کمی پی‌اش را می‌گیرم و بعد ولش می‌کنم به امان خدا و می‌خوابم. نه که درِ خانه‌ام را قفل زده باشم یا مردها دیگر برایم خواستنی نباشند! هنوز دیوانه‌ی صدای بمم ، همان‌ها که پیام صوتی‌شان را چهار بار دیگر هم گوش می‌کنی و صاحب چشم‌های باریک و کشیده‌ای که دلت می‌خواهد بدانی پشت آنها چه می‌گذرد و دست‌هایی که بپیچد دور شانه، کمر، انگشت‌ها و تکیه کلامی که فارغ از هر نسبتی بگوید "چطوری بابا" تا بتوانی توی هر سن و سالی خودت را لوس کنی؛ فقط دیگر آنقدرها فرقی نمی‌کند که بخواهم برایشان تقلا کنم. اگر مرد هم بودم همین بود، جایی که من هستم نه به واسطه جنسیت بلکه موقعیتی مکانی‌ست نسبت به تمام چیز‌هایی که قرار است خاطره شود. نمی‌دانم جواب سوالت را گرفته‌ای یا نه اما اگر این حرف خیالت را راحت می‌‌کند باید بگویم که همه‌شان رفتند. boufe koor🤍

  • آقای راننده گفت خوبی؟ تازه فهمیدم دارم گریه می‌کنم. گفتم خوبم. گفت نمیدونم چی شده ولی درست میشه. گفتم آره. چطور باید براش توضیح می‌دادم دارم تو اینستا ویدیوی دختربچه‌های فرفری رو می‌بینم و این گریه مال الان و این‌جا نیست؟ چطور براش می‌گفتم دیگه کاری از کسی و چیزی برنمیاد برای گریه‌نکردن ما و درست‌شدن چیزها؟ چطور باید بهش می‌گفتم شب با خبرهای جنگ پاره‌ام و صبح با خبرهای اعدام؟ چطور میشه توضیح داد به هیچ سمت دعوا تعلق نداشتن اما همیشه کتک خوردن چه رنجیه... ضبط رو زیاد کرد و چاوشی خوند کجا موهاتو وا کردی کجا بستی رو یادم هست. کجا بی من خندیدی رو یادم هست و کجا بی من صدات قشنگی دنیا شد رو یادم هست. باز به دخترای فرفری نگاه می‌کنم و یادم میاد اگه با تو دختری میداشتم شکل تو میشد و بالاخره می‌تونستم بچگیات رو ببینم. اعدام کنن یا نکنن، جنگ بشه یا توافق، هرچقدر برم کوه، هرچقدر وانمود کنم دیگه یادم نیست، به نظرم نمیاد چیزی درست بشه یا دیگه تو اسنپ گریه نکنم یا جوون بشم و امیدوار. بقیه‌ش احتمالا همینه و امیدوارم طولانی نشه زیاد. همین. boufe koor🤍

  • چرا این هوای کوفتی اینقدر خفه‌ست جمشید؟ جمشید یه سیگار آتیش زد‌و گفت: بقول خودت انجیرپزون دیگه پاهامو از دمپایی کشیدم بیرون، گذاشتم رو نیمکت داغ‌و گفتم: حالم خراب جمشید جمشید یه پک به سیگارش زد‌و خندید‌، بعد گفت: تو همیشه حالت خرابه، حرف تازه بزن تلخ خندیدم‌و گفتم: سربه‌سرم نزار پیرمرد، یه چایی بده بخوریم بلکم راه نفسمون باز شه از فلاسک کنار نیمکت، دوتا چایی ریخت، یه سیگارم روشن کرد داد دستمو گفت: بکش از نسخی دربیای سیگارو از دستش گرفتم، فیتیله‌شو بین لبام گذاشتم یه پک زدم‌و دودشو با آه از تو سینه‌ام دادم بیرون‌و گفتم: من نسخ دلبریای دلبرم بدم نسخم جمشید! از دوریش بدن درد دارم  . . . جمشید یه هورت از چاییش خورد‌و گفت: بگو دکتر ببره سرتو برق بزنه سیگار سوخته‌رو انداختم پا نمیکت‌، استکان چایی‌مو برداشتم‌و گفتم: با دلم چیکار کنم؟ با این بی‌صاحاب مونده چه کنم؟ جمشید یه سیگار دیگه آتیش زد‌و گفت: دل بی دلبر یتیم میشه، بونه‌گیر میشه، دل‌دل میکنه، دل میکَنه از زندگی ولی دل نمیبره راحتت کنه! نگا دوختم به انعکاس نور خورشید تو استکان چای‌و گفتم: دلم لک‌زده واسش. کاش بیاد منو ببره دفن کنه تو تنش. نگاهمو از خورشیدِ تو استکان تا دریای چشمای جمشید بالا کشیدم‌و گفتم: من مریض  یاد دلبرم اما دلم راضی به شفا نیست! جمشید یه آه از ته دل کشید، نگا ازم گرفت سیگارو من‌و خورشید باهم سوختیم، غروب شد تو چشاش! مهلا_بستگان boufe koor

  • نمی‌دونم دقت کردین یا نه ولی ناامید شدن از آدم مورد علاقه‌ت یه جور دیگه ای غمگینت می‌کنه. boufe koor

  • 7 июл.636139

    من اصن واسه رفتنت آماده نبودم بيا يبار ديگه برنامه‌شو بريزيم دوباره آشنا شيم دوباره عاشقت شم اما ايندفه كمتر وابستت شم و هم بدونم که اخرش ميری شايد اينطوری بيشتر آمادگيشو داشته باشم و از نبودنت ایجوری جونم به لبم نرسه. boufe koor

  • 7 июл.636138

    طول کشید تا بفهمم حق با پدرم بود وقتی می‌گفت تو خیلی دم‌ دستی. طول کشید تا بفهمم اگر دماغت را بالا نگیری و با بقیه مثل رعیت رفتار نکنی و طوری خودت را دست بالا نگیری که انگار فاتح هفت قاره‌ای، احترامی هم نصیبت نمی‌شود. حالا مدتهاست دارم تجربه‌اش می‌کنم. در کار، در روابط فردی، در معاشرت‌های روزمره... چند سال پیش بود که دوست باهوشم گفت تو بلد نیستی درست رفتار کنی. بعد برایم توضیح داد از مدل مو و لباس‌ پوشیدنم تا گرم‌گرفتن در قرار اول با هر غریبه و ... تمامش غلط است. گفت تو اجازه نمی‌دهی بقیه جدی‌ات بگیرند. نمی‌گذاری کسفت کنند. گفتم نمی‌خواهم جدی گرفته شوم. حالا هم نمی‌خواهم. من همینم که هستم و مشکلی هم با حاشیه‌نشینی ندارم. اما به شما جوان‌ترها پیشنهاد می‌کنم دم دست نباشید. فکل‌کراوات و غرور و خودنمایی و دیررسیدن به جلسات و اظهار فضل درباره‌ی همه‌چیز را جدی بگیرید. هرجا عزای ماه برپا شد صاحب‌عزا باشید بدون این که هزینه‌ای برای آوردن خورشید بدهید.مهربان و خودمانی بودن نهایتا شما را رستگار نخواهدکرد و روزی یک تماشاگر آزرده خواهیدشد که فقط شاهد رقص بقیه است. همین. حمید سلیمی boufe koor

  • پس از چند بار از این پهلو به آن پهلو شدن، تلفن همراهم را برمی‌دارم و با خود می‌گویم: «چقدر شعار می‌دهند که گوشی را کنار بگذاری خوابت می‌گیرد؛ پس کو؟» این همه کش‌وقوس از کمردرد و پادرد که کنار گذاشتن گوشی حالی‌اش نمی‌شود! آدم‌های الکی‌خوش همیشه حرف‌های شیک و بزک‌شده می‌زنند، اما دیسک کمر مگر می‌داند الان گوشی دستت هست یا نه؟ گوشی را کنار می‌گذارم، اما درد هنوز سر جایش مانده و خواب هم انگار راه خانه را گم کرده است! boufe koor🤍

  • یک برش نازک از روزمرگی‌. من یک ماشین سفید دارم که ده سال است با هم زندگی مسالمت‌آمیزی داریم. صدایش می‌کنم ممد. ده سال است که من را می‌رساند سر کار. صبحانه‌ و عصرانه را توی ممد می‌خورم. برایم هایده و گارفونکل و سخایی پخش می‌کند. برای راننده‌های خاطی و بی‌شعور که بد رانندگی می‌کنند، بوق می‌زند. در عوض من هم هفته‌ای یک بار به ممد بنزین می‌دهم. سالی یک بار هم روغنش را عوض می‌کنم و زیر درخت چنار پارکش می‌کنم که آفتاب پوستش را نسوزاند. هر دو ماه یک بار می‌برمش کارواش که ردِ گهِ کلاغ‌های ساکن همان درخت چنار را از روی تنش پاک کنم. در این ده سال رابطه‌ی من و ممد، رابطه‌ی سالم و ساده‌ای بوده است. با یک دکمه روشن می‌شود و حرکت می‌کند و می‌برد و می‌آورد. لااقل در ذهن من همه چیز ساده و راحت بوده‌است. تا دو روز پیش که وسط رانندگی و هایده و بوق و لایی کشیدن، یک‌هو ممد داد زد و چراغ قرمزش روشن شد که روغن ترمز تمام شده و امکان دارد ترمز کار نکند و تهدید پشت تهدید. من کلا نمی‌دانستم ممد چراغ خطر ترمز هم دارد. با خودم فکر کردم که ترمز شوخی ندارد و باید درستش کنم. زنگ زدم به رفیقم که تعمیرگاه دارد. ماجرا را برایش گفتم و گفت «ممد رو بیار اینجا که ببینمش». بعد از ده سال پایم باز شد به تعمیرگاه. ممد را گذاشت روی جک و دو متر بردش بالا. من تا حالا زیرِ ممد را ندیده بودم. زیر ممد مثل پالایشگاه نفت بود. لوله و سیم‌های در هم تنیده و روغن و کثافت و چربی و الخ. رفیقم یک چیزی مثل آنتن پیکان گرفت دستش و شروع کرد به اشاره کردن به امحا و احشای ممد.«این کالیپر ترمز نشتی داره. این میل فرمون لق شده. چرخ‌ها سابیده شده. زیر موتور روغن می‌ده. این سیم که از این‌جا می‌ره، فلان ممد رو فلان می‌کنه و ممکنه تو رو هم بالاخره فلان کنه. این چارشاخ گاردنه. این حلبی این جا رو به اون‌جا وصل می‌کنه. این دو تا سیم شاهراه حیاتی زندگی تو و ممده.» خلاصه‌ی کلام، رفیقم سر فرصت از رادیاتور تا اگزوز ممد را برایم تشریح کرد و علمکرد هر بخش را برایم مفصل توضیح داد. همان‌جا فهمیدم که رابطه‌ی من و ممد اصلا ساده و سالم نیست. ممد یک سیستم کاملا پیچیده و درهم تنیده است که من از سر ندانستن، فکر می‌کردم رابطه ما در دکمه‌ی استارت و دکمه‌ی هایده خلاصه می‌شود. اما نه. رابطه‌ی ما از هم‌آغوشی با یک پالایشگاه نفت هم پیچیده‌تر است. رفیقم یک لیست بلند بالا از قطعه‌هایی که باید عوض بشوند را داد دستم و گفت زندگی‌ات به این لیست بند است. هزینه‌ی این اصلاحات و تعمیرات هم سر به فلک می‌زد. گفتم اجازه بده بهش فکر کنم و سوار شدم و برگشتم. اما انگار یک چیزی عوض شده بود. رابطه‌ی سالم من و ممد تبدیل شده بود به یک رابطه خصمانه. ممد دائم تهدید می‌کرد که الان ترمز خالی می‌کنم و مغز می‌برمت توی باسن وانت جلویی. دائم به روغن‌های ریخته شده به پالایشگاه زیر و پایم فکر می‌کردم. به این‌که هر آینه ممکن است یکی از آن میله‌ها و لوله‌ها ول بشود و جاده بپیچد و ممد نپیچد و با کله برویم در مرغزارها و دره‌های کنار جاده. حالا هم نشسته‌ام کنار پنجره و چای می‌خورم و به ممد که بیرون زیر درخت چنار پارک شده و دارد دوشِ گهِ کلاغ‌ می‌گیرد نگاه می‌کنم. چه کار کنم؟ این همه پول تعمیر بدهم؟ چه ضمانتی وجود دارد که دو روز دیگر زرت ماشین از جای دیگری در نرود؟ ماشین کهنه و تعمیر ناپذیر است؟ یا اصلا ماشین را بفروشم و یکی دیگر بخرم؟ قید همه‌ خاطرات شمال و هایده‌ و نان و پنیر صبحانه‌ها و سیب‌هایی که پشت فرمان گاز زده‌ام را بزنم؟ سخت است. این ماشین اسم دارد. ممد. یعنی از حالت عام به حالت خاص تغییر کرده است. ممد دو سمت دارد. یک کابینِ پر از خاطره که ده سال از زندگی‌ام را پر کرده است. اما سمتِ زیرش همان است که قرار است بالاخره من را کله پا کند. با این تناقض چه کار باید کنم؟ کل سمت زیر ماشین را عوض کنم؟ کابین را بردارم و بگذارم روی یک زیرِ سالم؟ گرفتار شده‌ام؟ چقدر باید هزینه بدهم؟ کاش اصلا ماشین‌ها زیر نداشتند و فقط کابین خاطرات داشتند. کاش اصلا یک ماشین بهتر و تعمیرشدنی داشتم. کاش اصلا محل کارم کوچه‌ی بالایی بود و پیاده می‌رفتم سر کار. نه خاطره‌ای نه هایده‌ای نه صبحانه‌ای. هیچ. زندگی‌ای پوچ اما بی‌دغدغه. فهیم_عطار boufe koor🤍

  • 7 июн.6571616

    حالش خوب نبود، از سرشب تو خودش بودو دمغ سیگار بود که پشت سیگار دود می‌شد آروم‌و قرار نداشت بی‌حوصله رو دور تکرار موزیک گوش می‌داد بدون اینکه بفهمه چی می‌شنوه زل زده بود به عکس تیره ماه از پشت ابرا نشستم کنارش تکیمو دادم به شونشو گفتم: چه کنم روبه‌راه شی؟ گفت: یه امشب تو ساقیم باش گفتم: ساقی بودن بلد نیستم، حالتو خراب میکنم گفت: از این خراب‌تر؟! گفتم: با خرابی بعد مستی امشب چه کنیم؟ گفت: فراموش میکنیم. اصلا خوبی مستی به  همینِ که فرداش هیچی یادت نیست گفتم: پیک بریزم برات گفت: جام لباتو تعارفم کن. دلم شراب انار می‌خواد خندیدم، گفتم: تعارفی نبودی که دست دراز کرد سمتم، خودمو سپردم دستش . . . فرداش تظاهر کردیم هیچی یادمون نیست! اما کیه که ندونه یه سری حسا و تجربه‌ها هیچوقت فراموش نمیشه همه‌ی عمرم که تظاهر کنی یادت نیست خودت خوب می‌دونی هربار دیدیش دلت لرزیده پای دوباره خواستنش بعد خندیدی‌و به روی خودتو دلت نیاوردی که چقدر هوایی شدی تو هوای داشتنش‌و به خودت تشر زدی که من فراموش کردم‌و دلت پوزخند زده به حالتو گفته: یادمه . . .! آره من یادمه دلم لرزید پای داشتن‌و خواستن حال خرابیت اونم وقتی سهم هم از زندگی نبودیم یادمه تو هوایی که نیستی هوایی واسه نفس کشیدن ندارم اما با خودم عهد کردم به روت نیارم‌و برات ننویسم‌ ننویسم دلتنگم‌و دلتنگی بغض میشه سر راه گلوم ننویسم که گمون کنی فراموش کردم‌و فراموش شده مستی اون شب اما گاهی طاقت از کف میدم‌و صبوری ممکن نیست وقتی من نمیگم‌و تو نمی‌پرسی: ای بیخبر از حال من چونی؟! تا بگم که خوب نیستم‌و زندگی دور از بغلت بر وفق مرادم نیست بگم از خودم، از این من که منکر میشه خیالت‌و بیزارم اما نه به روی خودم میارم نه تو بگم که لبخند میزنی‌و من از اینکه لب رو لبات گذاشتم قند تو دلم آب میشه که نگاه میکنی‌و تار به تار مژه‌هات سرگشته‌و حیرونم میکنه‌و شیدایی چشماتو وقت بی‌قراری یادم میاره من به تو قول دادم فراموش کنم‌و به خودم قول دادم ننویسم‌و تو قول بده نخونی که دستام برای لمس دوباره تب دستات رعشه می‌گیرن هروقت کنارمی اگه نموندم سر قولم با خودم تو نخون از حالم که دوری دمار از هر دم‌وبازدمش درآورده نخون که بی تو خراب‌و خراباتی شدم مست‌و مجنون‌و قروقاطی شدم بیا مردونه سر قولت بمون بجهنم که یه من یادش میره قرار بوده یادش نمونه تو فراموش کن‌و به روی من‌‌و خودت نیار شاید یه روز آلزایمر گرفتیم‌و واقعا یادمون رفت . . . boufe koor🤍

  • 31 мая7011014

    میم عزیزم روز اولی که باهات آشنا شدم، عاشق زیبایی‌ت شدم و بعدش به این پی بردم که روحت حتی از ظاهرت هم زیباتره. عاشق چشم‌هات شدم و بعد دنیای رنگ و وارنگ پشتش رو کشف کردم. عاشق سخت‌کوشی‌ت شدم و بعد آینده‌ای که داری براش تلاش می‌کنی رو دیدم. عاشق حرف زدنت شدم و بعد غرق افکار و رویاهای قشنگت شدم. عاشق خوش قول بودنت شدم و بعد دیدم که چقدر برای عملی کردنش از جون مایه می‌ذاری. عاشق قلب پاکت شدم و بعد فهمیدم که چقدر به عشق و مراقبت احتیاج داره. بعد از آشنا شدن با تو، انگار آسمون برام آبی تر از همیشست، برگ درختا سبز تر از هرروزه، رنگا برام پررنگ تر زنده تر از قبلنشونن، خون تو رگام با سرعت بیشتری حرکت می کنه و لبخند از روی لبم پاک نمی شه. غذاها برام خوشمزه تر و اشتها آور ترن و بهم می چسبن، دوباره می تونم از تهه دل بخندم و دیوونه باشم، انگار چشمام باز شدن و دوباره می تونم زیبایی ها رو ببینم، انگار با زندگی آشتی کردم و می تونم با امید بهش ادامه بدم، می تونم نفس بکشم، دوباره همه چیز و احساس کنم و ازش لذت ببرم، به کارام با حوصله برسم و دیگه برای اطرافیانم اون آدم آزار دهنده و بد نباشم. با تو انگار همه چی قشنگ شده، با تو انگار من زندم و همه چی سر جاش قرار داره. به قول فروغ فرخزاد : "انگار تو از جای بریدگی زخمی، از تن من روییدی." boufe koor🤍

  • در میدان ونک به طرز احمقانه‌ای پاچه‌ی یک سرباز را گرفتم، فقط چون لباس نظامی تنش بود. بچه‌ای حدودا هم‌سن بردیا. برگشتم پیدایش کنم و دلجویی کنم، رفته‌بود... روی سکویی نزدیک بیمارستان نشستم و چهاربار فیلم مادر حامد دلدار را نگاه کردم و گریه کردم. هربار که آخ حامد می‌گوید و صدایش را می‌کشد، شبیه صدای مامان است و انگار مامان دارد لباس‌های مرا که کشته شده‌ام نوازش می‌کند. آقای میانسالی برایم آب آورد و پرسید می‌تواند کمک کند؟ فیلم را نشانش دادم. همان‌جا کنارم نشست. می‌بینید؟ واقعا چیزی برای نوشتن ندارم. در خودم فرو رفته‌ام. در پیام‌های خانواده‌های تحت پوشش خیریه. در دنبال خانه گشتن و فهم میزان فقر. در پیدانشدن قرص‌های اعصاب. در شبی یک ساعت خوابیدن و دیدن کابوس‌های تکراری. در بی‌خبری از همه و بیهودگی. چه چیزی برای نوشتن مانده؟ تمام عمر از عشق نوشتم و تمام عمر بهره‌ای از عشق نبردم. حالا دیگر عاشق‌های زیادی را دیده‌ام و فهمیده‌ام نه، عشق یک دروغ منقرض‌شده نیست. حتما می‌توانم مدتها درباره‌ی همه‌چیز ساکت بمانم. می‌توانم پسر مرده‌ی خانم دلدار باشم، روحی که گوشه‌ی اتاق ایستاده و پریشانی مادرش را می‌بیند، بدون این که بتواند حرفی بزند یا کاری کند. می‌توانم برای آگهی فروش کلیه گریه کنم که پسر جوان زیرش با خودکار نوشته: تو رو خدا پاره نکنید گیرم. همین. boufe koor🤍

  • Diary of Dreams – She and Her Darkness

  • I'm dying for you, can't you see? I'm lying for you to be free! I hunger for you, 'cause I can't eat! I'd vanish for you in defeat! زیبا، زیبا، زیبای آلمانی... boufe koor🤍

  • روز اولی که باهات آشنا شدم، عاشق زیبایی‌ت شدم و بعدش به این پی بردم که روحت حتی از ظاهرت هم زیباتره. عاشق چشم‌هات شدم و بعد دنیای رنگ و وارنگ پشتش رو کشف کردم. عاشق سخت‌کوشی‌ت شدم و بعد آینده‌ای که داری براش تلاش می‌کنی رو دیدم. عاشق حرف زدنت شدم و بعد غرق افکار و رویاهای قشنگت شدم. عاشق خوش قول بودنت شدم و بعد دیدم که چقدر برای عملی کردنش از جون مایه می‌ذاری. عاشق قلب پاکت شدم و بعد فهمیدم که چقدر به عشق و مراقبت احتیاج داره. boufe koor🤍

  • من بهت گفتم عیبی نداره ؛ ولی بعدش خیلی ذوقم کور شد، چشام خاموش شد، من گفتم عیبی نداره ولی تا دلت بخواد عیب داشت... boufe koor🤍

  • امروز آخرین روز حیات او در سال هزار چهار صد است. فردای آن روز او به ابدیت می‌پیوندد و برای همیشه خاموش می‌شود. مادرم را می‌گویم. طیبه عمادی، مادر هشت دختر و پسر. مادرم به گمان خودش و به باور من خوشبخت‌ترین مادر عالم بود. چرا و چگونه؟ ساده است: او داغ جوان ندید. او فرزندانش را در رخت دامادی و عروسی دید نه در کرباس سپید. او شروه نخواند بر مزار نارسیده ترنجش. او زار نزد هنگام بوییدن لباس نو گلش. او نرقصید برای جوان ناکامش. او خنچه نکشید پيشاپيش تابوت جوانمرگش بر سر دست. او کل نکشید برای تازه عروسش. او خاک بر سر نریخت. خنج بر گونه نکشید. گیسو نبرید. سیاه نپوشید. در بالکن خانه‌اش با خدا یک و دو نکرد، عدالتش را به پرسش نگرفت. در میان انبوهی سرو افتاده به جستجوی سرو قامتش نرفت. بر مزار جوان رعنایش ترانه نخواند، سماع نکرد، موی پریشان نکرد، گل پرپر نکرد. او نگفت بهنام تو رو خدا. نگفت؛ نبودم پتو روت بکشم. نگفت من زینب زمانم. نگفت نگفت نگفت نکرد نکرد نکرد ندید ندید ندید داغ فرزند را می‌گویم. مادرم را می‌گویم طیبه عمادی خوشبخت ترین مادر عالم. بلقیس_سلیمانی چهل روز گذشت... boufe koor🤍

  • ‏یک روز‌ در میون دلم می‌خواد بمیرم. روز بعدش غرق شور زندگی‌ام. دوباره فرداش مرگ رو به همه‌چیز ترجیح می‌دم. روانی شدم. boufe koor🤍

  • میم عزیزم عاشق این سبک هستش boufe koor🤍

  • boufe. koor🤍

  • رفقا فیلم درخشش ابدی یک ذهن‌ پاک رو با عشقتون تماشا کنید