در پوست خود
описание
We are poor indeed if we are only sane. - Winnicott ارتباط: @ZohrehManesh
Лучшие посты
за три месяцаمیانسال هستم. تحصیلاتم در فلسفه بوده است، تخیلم قویست، شعر و رمان زیاد خواندهام، تاریخ ایران را میشناسم، دربارهی جنگها بسیار شنیدهام و خصوصا با کنجکاوی جنگ ایران و عراق را بررسی کردهام. جنگ ۱۲ روزه را تهران بودم. در این جنگ هم در جنوب تهران. با همهی این مقدمات حالا دیگر برایم واضح است که من تا هفتهی دوم این جنگ نمیدانستم جنگ یعنی چه. شاید هم بهتر است بگویم صرفا میدانستم، اما نمیفهمیدم. در آن صبح کذا صدای جنگندهها طولانی و شدید بود و بعد موشکباران شروع شد، و سپس چندین انفجار شدید در نزدیکی خانهی ما. ... ثانیهها کش میآمدند. آن لحظات شوم اولین حضور جدی جنگ در ذهن من است. با خودم فکر میکنم حتما وضعی هست که جنگ را بیشتر از اینها هم بفهمم و حتی همین امکان این فهم هم برایم فرساینده است. بگذریم، حرف زیاد است و مجال کم. آخرش اینکه از آن روز بهبعد من منتظر وقتی بودهام که خستگیام را عیان کنم. خستگی شدیدی که حس میکنم عمق وجودم را لمس کرده. من منتظرم تا وقت سوگواری برسد. من بازماندهام، ما. بازماندگانی که هنوز فرصت نکردهاند خسته باشند. بازماندگانی که مشغول دفاع از زندگیاند. [پایدار وطن!]
با پسر ششسالهام و دوست هم سن و سال ایرانیاش داشتیم چیزی شبیه هفتسنگ بازی میکردیم. بچهها داشتند برای تیمهایشان اسم انتخاب میکردند. روز بازی ایران و بلژیک بود و من داشتم زیر لب دودورودودود دود ایران میخواندم. پسرم شنید و اعلام کرد که اسم تیم ما ایران است. قند توی دلم آب شد. دختربچه برای رجزخوانی درآمد که «شما کشور جنگین، شما برین بجنگین» پسرم فوری حرفش را پس گرفت: «شوخی کردم شوخی کردم، ما ایران نیستیم» قندِ نیمآبِ توی دلم آتش گرفت. یاد روزی افتادم، همین چندماه پیش، که پسرم از پیشدبستانی آمد، در خود فرورفته و غمگین. بعد از کلی کند و کاو از دلش درآمد که دوستش حین بازی از روی «شفقت» به او گفته که طرفدار ایران نباشد، چون ایران میجنگد و شکست خواهد خورد. وسط هیجان بازی، من تلاشهای مذبوحانهای کردم تا برای بچهها بگویم که ایران خیلی بزرگتر از سیاست و جنگ و اخبار است، و ایرانِ راستین بچههای ایرانند. در نهایت نه تنها اسم تیم ما ایران باقی ماند، که اسم تیم مقابل هم شد ستارههای ایران. من اما میدانستم چیزی در جریان است که از توان من فراتر است. تخم تعارضی در شکلگیری هویت این بچهها کاشته شده که به این راحتیها نمیشود از شرش خلاص شد. دلم به حال خودمان سوخت. صبح روز بعد این تکه فیلم را دیدم و دلم به حال تمام صاحبان این انگشتوسطها و آن دهانهایی که دیگری را به جرم بازی در تیم ملی کشورشان بیشرف میخوانند هم سوخت. برای تمام آنهایی که نمیدانند با علفهای هرز خاک هویتشان چه کنند و به خودزنی میافتند. زهره خضراییمنش