Charles Bukowski
Статистикаکانال ژان پل سارتر @Jean_PaulSartre کانال آلبر کامو @AlbertCamus کانال ریچارد براتیگان @Richard_Brautigan کانال آلن گینزبرگ (نسلبیت ، شعر آمریکا ، شعر جهان) @A_Ginsberg
- Последний пост
- 19 окт. 2018 г.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
@Henry_Charles_Bukowski میدانم. میدانم. دست و پا گیرند، نیازهایی دارند و عاداتی. اما من میآموزم از آنها در هر نگاه. همان هیچ که میدانند همهچیز است برای من. همیشه ناراضی به نظر میرسند اما نگران هرگز، وارستگی را به تماشا میگذارند وقتِ راه رفتن. چنان آسوده میخوابند که رشکِ آدمی را برمیانگیزند. چشمانشان زیباتر است از چشمان انسانها. میتوانند آنها را ببندند و بیست ساعتِ تمام بخوابند بینیشِ وجدان یا ذرهای پشیمانی. وقتی دل مُردهام و افسرده فقط به تماشای گربههایم مینشینم و گرما آرام آرام برمیگردد به قلبم. تأمل برانگیزند این موجودات درس میگیرم از آنها عینِ شاگردی از آموزگارش. #گربه_هایم #چارلز_بوکوفسکی @Henry_Charles_Bukowski
без подписи
@Henry_Charles_Bukowski هرگز نمیشود آنطور که باید و شاید به کلمات اعتماد کرد. کلمات ظاهر بیآزاری دارند، ابداً به نظر نمیرسد که ممکن است خطرناک باشند، بیشتر به باد هوا شباهت دارند، به صداهای کوچک دهن، نه شورند و نه بینمک، و به محض اینکه از دهن بیرون میآیند از راه گوش به وسیلهی تودهی نرم و خاکستری مخ درک میشوند. هیچ کس به کلمات خودش شک ندارد و مصیبت از همین جا شروع میشود. #لویی_فردینان_سلین #سفر_به_انتهای_شب 📚 برگردان: #فرهاد_غبرایی @Henry_Charles_Bukowski
без подписи
اگر دنبال توصیهیی دربارهی نوشتن شعر هستی، من یکی دارم - ننویس. #چارلز_بوکوفسکی برگردان: #سیدمصطفی_رضیئی @Henry_Charles_Bukowski
@Henry_Charles_Bukowski دندانپزشکم الکلی است. وقتی هنوز دارم دندانهایم را تمیز میکنم توی اتاق هجوم میآورد. «هی، گاییده پیر، هنوز داری از آن داستانهای کثیف مینویسی؟» «آره.» به پرستارش نگاه میکند: «من و این گاییده پیر، هردوتایمان توی ادارهی پست پایینهای ترمینال فرعی کار میکردیم!» پرستار جوابی نمیدهد. «حالا به ما دو تا نگاه کن! از آنجا بیرون آمدهایم، از آنجا بیرون آمدهایم، مگه نه؟» «آره، آره...» به اتاقی دیگر هجوم میبرد. دخترهای جوان خوشگل استخدام میکند، آنها همهجا هستند، آنها چهار روز در هفته کار میکنند و دکتر یک کادیلاک زرد سوار میشود. هشت تا اتاق به جز اتاق انتظار دارد، همه پُر از مریض. پرستار بدناش را به من میچسباند. باور کردنی نیست سینههایش، رانهایش، بدناش، به من چسبیده. به دندانهایم سیخونک میزند و توی چشمهایم نگاه میکند: «اذیت شدی؟» «نه، نه، ادامه بده!» یانزده دقیقه بعد دکتر برگشته بود. «هی! زیاد طولاش نده! به هرحال، چه اش هست؟» «دکتر، این مرد پنج سال است دندانهایش را تمیز نکرده. آنها واقعاً کثیفاند!» «خیلی خُب، الان یک کاریش بکن! یک وقت دیگر هم بهش بده!» دکتر دوان دوان رفت. «یک وقت دیگر هم میخواهید؟» به چشمهایم نگاه میکند. «آره.» کامل بدناش را میاندازد روی من و آخرین تراشها را به دندانهایم میدهد. کل ماجرا برایم فقط چهل دلار خرج برداشت تازه عکس اشعه ایکس هم گرفتند. فقط اسماش را به من اصلاً نگفت. #چارلز_بوکوفسکی برگردان: #سیدمصطفی_رضیئی @Henry_Charles_Bukowski
без подписи
@Henry_Charles_Bukowski خدایان با من خوب بودند. من را حفظ کردند. مرا زنده نگه داشتند و زندگی دادند. برایم خیلی سخت بود که از کشتارگاه یا کارخانه بیرون بیایم و برسم خانه و شعری بنویسم که بیانگر آن چه باشد که در درون دارم. و خیلیها هستند که شعرهایی مینویسند که کاملن منظورشان نیست. من هم این کار را میکنم، بعضی اوقات. زندگی دشوار سطرهای دشوار میآفریند و منظورم از سطرهای دشوار سطرهای حقیقی و خالی از تزئین هستند. خدایان هنوز با من خوبند. هنوز زیرزمینی هستم اما نه آنقدرها زیرزمینی که کاملن به خاک سپرده شده باشم. تنها باری که در سان فرانسیسکو شعرخوانی داشتم ۸۰۰ نفر آمده بودند و ۱۰۰ نفر از آنها با دسته گُلهای ارزان آمده بودند که برایم پرت کنند. با احتساب هر نفر دو دسته گُل، گُلهای ارزان چندان بد بو هم نبودند. خدایان در مواردی که واکنش افراطی نشان دادم هم خوب بودند با من – جمعیت یا کاملن موافق من بودند یا این که کاملن از من نفرت داشتند. خوشبختی همین است. و موقع شعرخوانی زمانی که کسی فحشی زشت نثارم میکرد تقریبن همانقدر لذت میبردم که یکی از حضار بطری شراب بدستم میداد. من آنجا بودم و جمعیت میدانست که من آنجا هستم. من یک پروفسور آراسته نیستم با خانهای بر فراز تپهها و یک زن پیانو نواز. همیشه کسی هست که زبان به بدگوئی باز کند و بیشتر بدگویان نویسندگانی هستند که برای به خاک سپردنت عجله دارند. #چارلز_بوکوفسکی برگردان: #طاهر_جام_برسنگ @Henry_Charles_Bukowski
без подписи
@Henry_Charles_Bukowski شوپنهاور با مردم کنار نمیاومد دیوانهاش میکردن ولی حداقل میتونست بگه: «من جزء اونا نیستم» کمی تسلیاش میداد فکر میکنم یکی از طنزآمیزترین نوشتههاش اونه که تعریف میکنه چهطور سر سورچیای که بیدلیل اسبشو شلاق میزده فریاد زده چون رشتهی افکارشو پاره کرده بود. ولی مرد شلاق به دست عضو تودهی مردم بود هر چهقدر هم که بیفایده و احمق به نظر میرسید ولی خشم شوپنهاور خیلی زیبا بود و آنقدر بهجا که بلند خندیدم بعد گذاشتمش کنار نیچه که او هم بس انسان بود. #چارلز_بوکوفسکی #سوختن_در_آب_غرق_شدن_در_آتش 📚 برگردان: #پیمان_خاکسار @Henry_Charles_Bukowski
без подписи
@Henry_Charles_Bukowski " شورشها " در طول عمرم دو بار این شهر را دیدهام که در آتش سوخته و هر بار به یاد ماندنیترین اتفاقی که پس از آن شورشها افتاده واکنش سیاستمداران بوده که دربارهی بیعدالتیها دادِ سخن دادهاند و خواهانِ انجامِ اقداماتی برای کمک به درماندگان و تهیدستان شدهاند بار قبل هیچ چیز درست نشد این بار هم چیزی تغییر نخواهد کرد تهیدستان، تهیدست خواهند ماند و بیکاران، بیکار و بیخانمانها، بیخانمان و سیاستمداران، هر روز حال و روزشان بهتر میشود. #چارلز_بوکوفسکی برگردان: #نصرالله_کسراییان @Henry_Charles_Bukowski
без подписи
@Henry_Charles_Bukowski – از مرگ میترسی؟ بوکوفسکی: کی من؟ ابداً! یکی دو بار به مرگ خیلی نزدیک شدهام، از آن نمیترسم. نزدیک شدن تا آن حد، احساس خوبی داشت، نگرانی از رفتن به بهشت و جهنم نداری، فقط داری میروی که از دست هر جا که شده راحت بشوی. همه چیز در حال تغییر کردن است… وقتی ٣۵ ساله بودم در بیمارستان عمومی داشتند من را مُرده اعلام میکردند. نمردم. از بیمارستان مرخص شدم. به من گفتند اگر یک مشروب دیگر بنوشم میمیرم. و اولین کاری که کردم رفتن به یک بار بود و نوشیدن یک آبجو. نه دو تا آبجو! – این یک جور بیاعتنائی به زندگی بود؟ بوکوفسکی: نه، یک جور بیاعتنائی به همۀ کسانی بود که به من دروغ گفته بودند. مرگ خوب است، در واقع خوب و بد ندارد. میدانی چه نامیده میشود، «طولانیترین سفر». زندگی با کسی که دوست نداری و با او باشی بدتر از مرگ است؛ هشت ساعت کار در جایی که از آن نفرت داری، بدتر از مرگ است. #چارلز_بوکوفسکی #مصاحبه برگردان: #طاهر_جام_برسنگ @Henry_Charles_Bukowski
без подписи
@AlbertCamus آن روزها آن روزهای رفته نیز که در این جهان هیچ خط و خبری نبود من هر روز صبح برمیخاستم و با کلاهی شبیه کشیشان، رکاب زنان تمامِ کوچه پس کوچههای شهر شما را میگشتم. پاریس پاریس پاکیزه! فقط آلبر کامو بود که با بعضی کلماتِ خاصِ خود حالِ مرا میگرفت. #چارلز_بوکوفسکی برگردان: #سیدعلی_صالحی @AlbertCamus @Henry_Charles_Bukowski
без подписи
без подписи
@Henry_Charles_Bukowski " سقوط " روزگاری در کوچههای تاریک برای خنده دعوا میکردم اکنون دیگر نمیخندم من خودم را با روغن چرب میکنم و در شگفتم؛ چند سال دیگر میخواهی؟ چند روز دیگر؟ خونام آلوده شده و یک فرشتهی سیاه در مغزم خانه کرده است. اشیاء از چیزهایی ساخته شدهاند و به سوی هیچ میروند. من سقوط شهرها و ملتها را میفهمم هواپیمای کوچکی از بالای سرم میگذرد به بالا مینگرم؛ گویی منطقی است که به بالا بنگرم درست است، آسمان خراشیده شد: برای هیچ یک از ما زیاد طول نخواهد کشید. #چارلز_بوکوفسکی برگردان: #ثنا_ولدخانی @Henry_Charles_Bukowski
без подписи