tgindex

𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺

описание

در جستجوی خویش Playlist Daily : @calffee Movies Daily : @FAINALYSISS https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f

1 416
подписчиков
Охват к подписчикам
31,5%
ERR
Реакции к просмотрам
0,00%
0 на 20 постов
Пересылки к просмотрам
1,24%
111
Постов в день
0,3
всего 20

Где отзываются чаще

доля реакций к просмотрам
  • 12 авг.F0,00%
  • 12 авг.без подписи0,00%
  • 8 авг.صبح چشمامو باز کنم پاییز شده‌باشه.0,00%
  • 7 авг.آنگاه خورشید سرد شد و برکت از زمین‌ها رفت و سبزه‌ها به صحراها خشکیدند و ماهیان به دریاها خشکیدند و خاک مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت شب در تمام پنجره‌های پریده رنگ مانند یک تصور مشکوک پیوسته در تراکم و طغیان بود و راه‌ها ادامهٔ خود را در تیرگی رها کردند دیگر کسی به عشق نیندیشید دیگر کسی به فتح نیندیشید و هیچکس دیگر به هیچ‌چیز نیندیشید در غارهای تنهائی بیهودگی به دنیا آمد خون بوی بنگ و افیون می‌داد زن‌های باردار نوزادهای بی‌سر زائیدند و گهواره‌ها از شرم به گورها پناه آوردند چه روزگار تلخ و سیاهی نان، نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده بود پیغمبران گرسنه و مفلوک از وعده‌گاه‌های الهی گریختند و بره‌های گمشده‌ی عیسی دیگر صدای هی‌هی چوپانی را در بهت دشت‌ها نشنیدند در دیدگان آینه‌ها گویی حرکات و رنگ‌ها و تصاویر وارونه منعکس می‌گشت و برفراز سر دلقکان پست و چهر‌ی وقیح فواحش یک هاله‌ی مقدس نورانی مانند چتر مشتعلی می‌سوخت مرداب‌های الکل با آن بخارهای گس مسموم انبوه بی‌تحرک روشنفکران را به ژرفنای خویش کشیدند و موش‌های موذی اوراق زرنگار کتب را در گنجه‌های کهنه جویدند خورشید مرده بود خورشید مرده بود و فردا در ذهن کودکان مفهوم گنگ گمشده‌ای داشت آنها غرابت این لفظ کهنه را در مشق‌های خود با لکهٔ درشت سیاهی تصویر می‌نمودند مردم، گروه ساقط مردم دلمرده و تکیده و مبهوت در زیر بار شوم جسدهاشان از غربتی به غربت دیگر می‌رفتند و میل دردناک جنایت در دستهایشان متورم می‌شد گاهی جرقه‌ای، جرقه ی ناچیزی این اجتماع ساکت بی‌جان را یک‌باره از درون متلاشی می‌کرد آنها به هم هجوم می‌آوردند مردان گلوی یکدیگر را با کارد می‌دریدند و در میان بستری از خون با دختران نابالغ همخوابه می‌شدند آنها غریق وحشت خود بودند و حس ترسناک گنه‌کاری ارواح کور و کودنشان را مفلوج کرده بود پیوسته در مراسم اعدام وقتی طناب دار چشمان پرتشنج محکومی را از کاسه با فشار به بیرون می‌ریخت آنها به خود فرو می‌رفتند و از تصور شهوتناکی اعصاب پیر و خسته‌شان تیر می‌کشید اما همیشه در حواشی میدان‌ها این جانیان کوچک را می‌دیدی که ایستاده‌اند و خیره گشته‌اند به ریزش مداوم فواره‌های آب شاید هنوز‌ هم در پشت چشم‌های له‌شده، در عمق انجماد یک چیز نیم زنده‌ی مغشوش بر جای مانده بود که در تلاش بی‌رمقش می‌خواست ایمان بی‌آورد به پاکی آواز آب‌ها شاید، ولی چه خالی بی‌پایانی خورشید مرده بود و هیچکس نمی‌دانست که نام آن کبوتر غمگین کز قلب‌ها گریخته، ایمان است آه، ای صدای زندانی آیا شکوه یأس تو هرگز از هیچ سوی این شب منفور نقبی بسوی نور نخواهد زد؟ آه، ای صدای زندانی ای آخرین صدای صداها… آیه‌های زمین؛ فروغ فرخزاد0,00%
  • 7 авг.واگن زنان، تهران.0,00%
  • 6 авг.https://youtube.com/@lithiumzone-xx?si=Jnkx4s2mBoyTk8Fu مریم دوست قشنگ منه که بالاخره فعالیتشو تو یوتیوب شروع کرده و پرونده جنایی با تایم کوتاه کاور میکنه؛ ممنون میشم حمایتش کنید و چنلشو ساب کنین✨🤍0,00%
  • 1 авг.«راه‌های زیادی برای گریه‌کردن هست: بلند گریه‌کردن، بی‌صدا گریه‌کردن و اصلا گریه‌نکردن»0,00%
  • 28 июл.راه میرم گریه میکنم ظرف‌ها رو میشورم گریه میکنم خونه رو مرتب میکنم گریه میکنم کرخت میشم و دائما زار میزنم لعنت به شما ، لعنت به شما0,00%
  • 26 июл.آقا دلم میخواد یه توت من‌رو هم نجات بده.0,00%
  • 22 июл.«جدیداً حس می‌کنم همه چیز کجه...» جدیداً حس می‌کنم همه چیز کجه؛ انگار دنیا از روی تراز برداشته شده و هیچ چیزی سر جای خودش نیست. هر چی بیشتر زور می‌زنم صافش کنم، خودم بیشتر کج می‌شم. مثل اسبی که روی تردمیل می‌دوه؛ نفسش می‌بره، اما حتی یک وجب هم جلو نمی‌ره. یه جور عجیبی دارم فقط دوام میارم، نه زندگی می‌کنم. هر روز شبیه وصله‌ایه که روی لباس هزاربار رفو شده؛ از دور سالمه، از نزدیک فقط نخ‌های دررفته‌ست. تناقض از در و دیوار می‌باره. آدم‌ها لبخند می‌زنن اما چشم‌هاشون عزاداره. امید می‌دن اما خودشون ته چاه نشستن. منم وسط این همه نمایش، دلم می‌خواد انگشتمو کنم تو گلوم و تمام این روزهای تلخ و حرف‌های هضم‌نشده رو بالا بیارم؛ شاید سبک بشم. بعضی زخم‌ها انگار قرار نیست خوب بشن؛ فقط پوست می‌ندازن که یادمون بره زیرشون هنوز چرک خوابیده. هر از گاهی هم خودشونو یادآوری می‌کنن، درست وقتی که فکر می‌کنی بالاخره فراموششون کردی. یه عالمه حرف ته دلم مونده؛ حرف‌هایی که تا می‌خوان به زبون بیان، یه بغض گنده گلومو می‌گیره. انگار واژه‌ها قبل از رسیدن به لب، خسته می‌شن و برمی‌گردن همون‌جایی که درد لونه کرده. بدتر از همه اینه که حس می‌کنم از خودم جا موندم. همه دارن می‌رن، حتی اگه ندونن کجا؛ ولی من انگار کنار جاده نشستم و فقط رد شدن فصل‌ها رو تماشا می‌کنم. گاهی قبل از اینکه حتی دهن باز کنم، از گفتن حرفام حالم به هم می‌خوره. چون می‌دونم یا کسی نمی‌فهمه، یا اون‌قدر همه خسته‌ان که حوصله فهمیدن ندارن. شاید بزرگ‌ترین درد همین باشه؛ اینکه نه توان جنگیدن مونده، نه دل تسلیم شدن. فقط ایستادی وسط میدان، با زرهی که از بس ترکش خورده، دیگه بیشتر شبیه پوست زخمه تا سپر. و من... هنوز اینجام. نه از سر امید، نه از سر شجاعت؛ فقط چون بعضی وقت‌ها آدم حتی برای فرو ریختن هم باید دوام بیاره.0,00%
  • 22 июл.دلش میخواست زندگی را با کسانی بگذراند که زندگی کردن را بلد بودند0,00%
  • 21 июл.حال که دیگر گریزی از زخم برداشتن نیست؛ کاش قادر بودم کمی زخم‌هایم را التیام بخشم.0,00%