𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺
Статистикаدر جستجوی خویش Playlist Daily : @calffee Movies Daily : @FAINALYSISS https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Видео
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 78
- 1/48двое суток
- 89
- 1/72трое суток
- 96
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
F
видео или голосовое, без подписи
صبح چشمامو باز کنم پاییز شدهباشه.
آنگاه خورشید سرد شد و برکت از زمینها رفت و سبزهها به صحراها خشکیدند و ماهیان به دریاها خشکیدند و خاک مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت شب در تمام پنجرههای پریده رنگ مانند یک تصور مشکوک پیوسته در تراکم و طغیان بود و راهها ادامهٔ خود را در تیرگی رها کردند دیگر کسی به عشق نیندیشید دیگر کسی به فتح نیندیشید و هیچکس دیگر به هیچچیز نیندیشید در غارهای تنهائی بیهودگی به دنیا آمد خون بوی بنگ و افیون میداد زنهای باردار نوزادهای بیسر زائیدند و گهوارهها از شرم به گورها پناه آوردند چه روزگار تلخ و سیاهی نان، نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده بود پیغمبران گرسنه و مفلوک از وعدهگاههای الهی گریختند و برههای گمشدهی عیسی دیگر صدای هیهی چوپانی را در بهت دشتها نشنیدند در دیدگان آینهها گویی حرکات و رنگها و تصاویر وارونه منعکس میگشت و برفراز سر دلقکان پست و چهری وقیح فواحش یک هالهی مقدس نورانی مانند چتر مشتعلی میسوخت مردابهای الکل با آن بخارهای گس مسموم انبوه بیتحرک روشنفکران را به ژرفنای خویش کشیدند و موشهای موذی اوراق زرنگار کتب را در گنجههای کهنه جویدند خورشید مرده بود خورشید مرده بود و فردا در ذهن کودکان مفهوم گنگ گمشدهای داشت آنها غرابت این لفظ کهنه را در مشقهای خود با لکهٔ درشت سیاهی تصویر مینمودند مردم، گروه ساقط مردم دلمرده و تکیده و مبهوت در زیر بار شوم جسدهاشان از غربتی به غربت دیگر میرفتند و میل دردناک جنایت در دستهایشان متورم میشد گاهی جرقهای، جرقه ی ناچیزی این اجتماع ساکت بیجان را یکباره از درون متلاشی میکرد آنها به هم هجوم میآوردند مردان گلوی یکدیگر را با کارد میدریدند و در میان بستری از خون با دختران نابالغ همخوابه میشدند آنها غریق وحشت خود بودند و حس ترسناک گنهکاری ارواح کور و کودنشان را مفلوج کرده بود پیوسته در مراسم اعدام وقتی طناب دار چشمان پرتشنج محکومی را از کاسه با فشار به بیرون میریخت آنها به خود فرو میرفتند و از تصور شهوتناکی اعصاب پیر و خستهشان تیر میکشید اما همیشه در حواشی میدانها این جانیان کوچک را میدیدی که ایستادهاند و خیره گشتهاند به ریزش مداوم فوارههای آب شاید هنوز هم در پشت چشمهای لهشده، در عمق انجماد یک چیز نیم زندهی مغشوش بر جای مانده بود که در تلاش بیرمقش میخواست ایمان بیآورد به پاکی آواز آبها شاید، ولی چه خالی بیپایانی خورشید مرده بود و هیچکس نمیدانست که نام آن کبوتر غمگین کز قلبها گریخته، ایمان است آه، ای صدای زندانی آیا شکوه یأس تو هرگز از هیچ سوی این شب منفور نقبی بسوی نور نخواهد زد؟ آه، ای صدای زندانی ای آخرین صدای صداها… آیههای زمین؛ فروغ فرخزاد
واگن زنان، تهران.
https://youtube.com/@lithiumzone-xx?si=Jnkx4s2mBoyTk8Fu مریم دوست قشنگ منه که بالاخره فعالیتشو تو یوتیوب شروع کرده و پرونده جنایی با تایم کوتاه کاور میکنه؛ ممنون میشم حمایتش کنید و چنلشو ساب کنین✨🤍
«راههای زیادی برای گریهکردن هست: بلند گریهکردن، بیصدا گریهکردن و اصلا گریهنکردن»
راه میرم گریه میکنم ظرفها رو میشورم گریه میکنم خونه رو مرتب میکنم گریه میکنم کرخت میشم و دائما زار میزنم لعنت به شما ، لعنت به شما
آقا دلم میخواد یه توت منرو هم نجات بده.
«جدیداً حس میکنم همه چیز کجه...» جدیداً حس میکنم همه چیز کجه؛ انگار دنیا از روی تراز برداشته شده و هیچ چیزی سر جای خودش نیست. هر چی بیشتر زور میزنم صافش کنم، خودم بیشتر کج میشم. مثل اسبی که روی تردمیل میدوه؛ نفسش میبره، اما حتی یک وجب هم جلو نمیره. یه جور عجیبی دارم فقط دوام میارم، نه زندگی میکنم. هر روز شبیه وصلهایه که روی لباس هزاربار رفو شده؛ از دور سالمه، از نزدیک فقط نخهای دررفتهست. تناقض از در و دیوار میباره. آدمها لبخند میزنن اما چشمهاشون عزاداره. امید میدن اما خودشون ته چاه نشستن. منم وسط این همه نمایش، دلم میخواد انگشتمو کنم تو گلوم و تمام این روزهای تلخ و حرفهای هضمنشده رو بالا بیارم؛ شاید سبک بشم. بعضی زخمها انگار قرار نیست خوب بشن؛ فقط پوست میندازن که یادمون بره زیرشون هنوز چرک خوابیده. هر از گاهی هم خودشونو یادآوری میکنن، درست وقتی که فکر میکنی بالاخره فراموششون کردی. یه عالمه حرف ته دلم مونده؛ حرفهایی که تا میخوان به زبون بیان، یه بغض گنده گلومو میگیره. انگار واژهها قبل از رسیدن به لب، خسته میشن و برمیگردن همونجایی که درد لونه کرده. بدتر از همه اینه که حس میکنم از خودم جا موندم. همه دارن میرن، حتی اگه ندونن کجا؛ ولی من انگار کنار جاده نشستم و فقط رد شدن فصلها رو تماشا میکنم. گاهی قبل از اینکه حتی دهن باز کنم، از گفتن حرفام حالم به هم میخوره. چون میدونم یا کسی نمیفهمه، یا اونقدر همه خستهان که حوصله فهمیدن ندارن. شاید بزرگترین درد همین باشه؛ اینکه نه توان جنگیدن مونده، نه دل تسلیم شدن. فقط ایستادی وسط میدان، با زرهی که از بس ترکش خورده، دیگه بیشتر شبیه پوست زخمه تا سپر. و من... هنوز اینجام. نه از سر امید، نه از سر شجاعت؛ فقط چون بعضی وقتها آدم حتی برای فرو ریختن هم باید دوام بیاره.
دلش میخواست زندگی را با کسانی بگذراند که زندگی کردن را بلد بودند
حال که دیگر گریزی از زخم برداشتن نیست؛ کاش قادر بودم کمی زخمهایم را التیام بخشم.
یه گفتگوی عمیق و یک عذرخواهی صادقانه میتونه خیلی چیزارو درست کنه اما خیلی از آدمها اونقدر بالغ نیستن که انجامش بدن.
تو هیچوقت نمیدونی خداحافظی چقدر میتونه نزدیکت باشه، وقتی داری بگو و بخند میکنی، اونجا که حس موفقیت داری، وقتی حس میکنی خوشبخت ترین آدم دنیایی و دیگه هیچ چیز نمیتونه این حس رو ازت بدزده؛ اون دقیقاً همونجا وایستاده و دست بهسینه و با پوزخندی بر لب بهت نگاه میکنه، تو هیچوقت نمیدونی اما هر مکالمه، هر نگاه و هر خنده میتونه آخرین خداحافظیت باشه.
از جنوب بگو از اینکه حتی مرگ و آوارگیهم اینجا طبقه بندی شدهس. از اینکه زندگی هم سهمیه بندی شدهس.
Danakol – Eftezoza [Prod. Rian]
هنوز نمیدونم دور شدن دلیل تغییره یا نتیجهش، فقط انقدری فهمیدم که فاصله برای همیشه قصه رو عوض میکنه، پس به این معنا هیچ کسی هیچ وقت برنمیگرده، حتی شما دوست عزیز
"گاهی اوقات بازگشت به خود؛ طولانیترین سفر زندگیست"
ژانر وحشت؟! مترو تهران این هفته
امشب گیلمور گرلز تموم شد. راستش نمیدونم چرا هر چیزی که دوستش دارم، آخرش تموم میشه و هر چیزی که دوستش ندارم، با سماجت ادامه پیدا میکنه. احتمالاً قانون نانوشتهی زندگی همینه. این روزها آرومتر شدم. نه چون دنیا بالاخره تصمیم گرفته باهام مهربون باشه؛ فقط انگار خسته شدم از اینکه با هر خبری، هر آدمی، هر فردایی بجنگم. حالا بیشتر به فوبی بریجرز گوش میدم؛ انگار یکی نشسته کنارم و بدون اینکه بخواد امید الکی بهم تزریق کنه، فقط میگه: «میفهمم.» امید به زندگی چیز عجیبیه. همه دربارهش حرف میزنن، انگار یه وسیلهست که فقط کافیه بری بخریش. بعد صبح از خواب بیدار میشی، خبرها رو میبینی، آدمها رو میبینی، خودت رو میبینی و با خودت میگی: «آهان... پس باز قراره خودم درستش کنم.» بیرون، همهچیز انگار مسابقهست؛ مسابقهی مضطربتر بودن، موفقتر بودن، خستهتر بودن. من اما این روزها بزرگترین دستاوردم اینه که اجازه ندم اون همه شلوغی، خونهی توی سرم رو کامل اشغال کنه. هنوز هم از خیلی چیزها راضی نیستم. از دنیا، از آدمها، از آیندهای که هر روز گرونتر و دورتر میشه. ولی بین همهی این غر زدنهای بیصدا، یه نخ نازک هنوز به زندگی وصلمه کرده. نه از روی اشتیاق، بیشتر از روی لجبازی. شاید امید دقیقاً همین شکلی باشه؛ نه نور آخر تونل، نه جملههای انگیزشی. فقط اینکه با وجود همهی دلایلی که میتونستن قانعت کنن بیخیال بشی، باز فردا بیدار بشی، یه آهنگ پلی کنی، یه چای بریزی و زیر لبت بگی: «باشه... امروز هم امتحانش میکنم.» فکر کنم این روزها مهمترین کاری که دارم انجام میدم همین باشه؛ نه ساختن یه زندگی رؤیایی، نه پیدا کردن جواب همهچیز. فقط دارم، با تمام توانم، تمرین میکنم زنده بمونم.