در جستوجوی آلاسکا
Статистика Stuck in labyrinth of suffering; Unknown: t.me/HidenChat_Bot?start=5158660795
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 13
- Всего постов
- 27
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 612
- 1/48двое суток
- 701
- 1/72трое суток
- 756
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بالاخره حداقل یک ترم اضافه شتریه که در خونهی همه میخوابه!
نوشته بود "مشکلت اینه که همش میخوای درستش کنی، اما باید رهاش کنی."
I just don't know what I'm supposed to be;
… برای همین سعی میکنم به خودم بگم که همهی این حسها اشتباهه. اما تهِ دلم میدونم چیزی درون من هست که تمام تلاشش برای دیده شدن و شناخته شدنه، ولی در عین حال، بزرگترین ترسش هم همینه که دیده بشه. این بزرگترین تناقضی هست که تا حالا باهاش روبرو شدم. چطوری میخوای دیده بشی در صورتیکه انقدر ازش میترسی و فرار میکنی؟ واقعا چی میخوای؟
یه گوشه بنویس، انجام بده، تیک بزن. بذار خیلی چیزا توی سکوت اتفاق بیفته. حتی زمزمهش نکن.
«چه چیزی مانع میشود که همینجا بنشینم و در انتظار مرگ بمانم؟»
توسط کمالگراییم و بخت ایرانیم محاصره شدم!
در حالی که کتابها دربارهی شدن هستند، باید دربارهی نشدن نوشت. شدن اجباری ناگزیر است. بدون آن کامل نیستی. این همه کتاب، این همه کلاس، این همه آدم میخواهند از شدن حرف بزنند. ولی نشدن چی؟ مشکل کتابخوانی را حل کنید! کتابهایی دربارهی نشدن بنویسید! نشدن را تبلیغ کنید! میشل نشدن! چگونه هیچی نشدم! چندین راه برای فرار از شدن! چگونه قورباغهی خود را بالا بیاوریم! اصلا چگونه قورباغهی خود را ول کنیم به حال خودش جوری که گم شود! چگونه از سخنرانیهای تد فرار کنیم؟ مقدمهای بر هرچی شدی برای خودت شدی، دیگه چرا کتابش میکنی؟
It's not about what people think, It's how you feel inside.
اینایی که با هر چیزی که دستاورد خودشون نبوده فلکس میکنن باعث رفلاکس معدهم میشن.
نیاز دارم بخوابم و وقتی بیدار شدم 1 مهر باشه. خسته شدم از این گرما. دلم هوای خنک و خیابونهای پر از برگهای رنگی و آسمون ابری و بارون میخواد.
بذار هوا خنک شه، با هم صحبت میکنیم.
برای امروز که با فامیل و بچههای فامیل گذشت نیاز به یک هفته استراحت دارم.
فکر کردم ترسم از همین است. چیز مهمی را گم کرده بودم و نمیتوانستم پیدایش کنم و به آن احتیاج داشتم؛ چیزی شبیه حس ترس کسی که عینکش را گم کرده و رفته عینکفروشی و آنها هم به او گفتهاند که همهی عینکهای دنیا تمام شده است و حالا دیگر باید بدون عینک زندگی کند ...
GET A LIFE BRO!
یکی توئیت زده بود "نیاز دارم یک وقت ترمیم برای زندگیم بگیرم." خواستم بگم منم همینطور.
اینکه حتی کوچکترین و سادهترین کارهای روزمرهی زندگی من با استرس و اضطراب همراهه داره از درون نابودم میکنه.
حسابی خسته شدم و حسابی پُرِ دردم؛
از خستگی و گرما دارم ذوب میشم.
روز شماا که شب با یک کتاب گریه کردید، به جملههاش فکر کردید، خواستید به نویسنده اون کتاب ایمیل بزنید ولی میدونید اون دیگه زنده نیست، مبارك 🌷