Охват к подписчикам
247,6%
ERR
Реакции к просмотрам
0,32%
10 на 20 постов
Пересылки к просмотрам
1,67%
52
Постов в день
0,0
всего 20
Где отзываются чаще
доля реакций к просмотрам- 14 февр.⚪servitus humana — یا چگونه بدنها به بندگی خود رضایت میدهند آنچه اسپینوزا «servitus humana» مینامد، نه وضعیت حقوقی بردگی است و نه فقدان آزادی به معنای اخلاقی آن. مسئله بسیار مادیتر است: ناتوانی بدن در سازمان دادن عواطف خودش. بندگی انسانی یعنی وضعیتی که در آن بدنها دیگر از درون توان زیستی خود حرکت نمیکنند، بلکه توسط عواطفی رانده میشوند که از بیرون در آنها کاشته شده است. نزد باروخ اسپینوزا، انسان زمانی در بند است که علت کنشهایش بیرون از خودش قرار دارد؛ یعنی وقتی بدن بهجای کنش، واکنش نشان میدهد. اینجا آزادی نه انتخاب است، نه آگاهی، نه اراده. آزادی صرفاً ظرفیت بدن برای تولید اثر از درون آرایش خودش است. هر جا این ظرفیت مختل شود، servitus آغاز میشود. بندگی یعنی بدن دیگر نتواند از آنچه بر او واقع میشود عبور کند، بلکه مجبور شود آن را به صورت عاطفه در خود ذخیره کند: ترس، امید، انتظار، نوستالژی. نکته تعیینکننده این است که سلطه مستقیماً بدن را سرکوب نمیکند؛ ابتدا عاطفه را بازآرایی میکند. اسپینوزا نشان میدهد که عاطفه نه حالت درونی روان، بلکه تغییر واقعی در توان بدن است. هر عاطفه یا توان کنش را افزایش میدهد یا کاهش. servitus دقیقاً آن نقطهای است که بدن به عواطفی وابسته میشود که توانش را کم میکنند، اما در عوض امکان بقا در نظم موجود را فراهم میآورند. بدن در این وضعیت یاد میگیرد با کاهش توانش زندگی کند. اینجاست که جمله مشهور اسپینوزا معنا پیدا میکند: انسانها برای حفظ سلطه، وادار میشوند به چیزهایی عشق بورزند که علیه توان زیستیشان کار میکند. این عشق نه خطای ذهنی است، نه فریب ایدئولوژیک ساده؛ این یک سازگاری زیستی است. بدن وقتی امکان اتصال تازه ندارد، به اتصالهای مخرب وفادار میماند. وقتی راه خروج بسته است، بدن نظم موجود را درونی میکند. servitus یعنی همین: سازگار شدن با فرسایش. در این چارچوب، امید یکی از خطرناکترین عواطف است. چون امید بدن را در وضعیت تعلیق نگه میدارد: نه کاملاً فروپاشیده، نه واقعاً فعال. امید بدن را به آینده حواله میدهد، و آینده دقیقاً همان جایی است که قدرت دوست دارد بدن را معلق کند. امید بدن را از اکنونِ مادی جدا میکند و اتصالهای واقعی را معلق میگذارد. ترس نیز به همان اندازه کارکردی است. ترس بدن را کوچک میکند، دامنه حرکت را کاهش میدهد، و بدن را به حداقل بقا تقلیل میدهد. میان ترس و امید، بدن در یک نوسان دائمی نگه داشته میشود: نه میمیرد، نه میتواند بازآرایی شود. این همان ماشین عاطفی servitus است. نکته اسپینوزایی این است که سلطه پایدار نه با خشونت، بلکه با تولید این نوسان کار میکند. بدنهایی که مدام بین ترس و امید تاب میخورند، بدنهاییاند که نمیتوانند کنش جمعی بسازند. آنها انرژی دارند، اما جهت ندارند. میل دارند، اما اتصال ندارند. خستهاند، اما زندهاند. servitus وضعیتی است که در آن بدنها هنوز تولید میکنند، اما دیگر قادر نیستند شرایط تولید خودشان را لمس کنند. از این زاویه، نوستالژی، اطاعت، انتظار منجی، یا میل به نظم گذشته، نه انحراف سیاسی بلکه علائم بالینی یک وضعیت زیستیاند. بدن وقتی دیگر مازاد خودش را نمیبیند، وقتی نمیداند نیروی زندگیاش کجا تخلیه میشود، به تصویر مرکز پناه میبرد. این پناه بردن دقیقاً همان لحظهای است که servitus کامل میشود: بدن به جای بازسازی اتصالها، به بازسازی خیال نظم رو میآورد. برای اسپینوزا، خروج از servitus فقط یک راه دارد: افزایش توان بدن از طریق اتصالهای تازه. نه روشنگری، نه اخلاق، نه اراده. فقط بازآرایی واقعی نیروها. آزادی یعنی بدن بتواند دوباره علت کنشهای خودش شود. یعنی عاطفه از ابزار سلطه به انرژی پیوند بدل شود. تا وقتی بدنها فقط تحمل میکنند، servitus ادامه دارد. تا وقتی بدنها فقط امید میبندند، servitus بازتولید میشود. و تا وقتی اتصال تازه ساخته نشود، هر میل به گذشته فقط ژست بقاست. servitus humana نام این وضعیت است: زندگی در حالتی که بدن هنوز زنده است، اما دیگر صاحب حرکت خودش نیست. @causasuinova2,29%
- 31 янв.🔸نزد اسپینوزا، هستی هنگامی که پژوهش وی به سوی "انبوه خلق- بودن"، یا "انبوه خلق- ساختن" گرایش مییابد، شکل نگاره ای زیست سیاسی را به خود میگیرد. اینجا هستی قسمی درون ماندگاری مولد و مطلق است. عمیقترین ژرفا به سطح وجود بدل میشود. برگشتن به این نگاره از هستی در انسان اثر میگذارد. آنچه را هگل گفت به یاد آورید: بدون اسپینوزیسم رادیکال، هیچ فلسفه ای وجود ندارد. آیا ما [نیز] باید به کسانی بپیوندیم که ادعا دارند: بدون هایدگریسم هیچ فلسفه ای وجود ندارد؟ این ادعایی است که ظاهراً در خود تجربه پست مدرن، و تجلیات و تعاریف آن حک شده است. لیک باید از چنین ادعاهایی عبور کنیم و شجاعت افزودن این را داشته باشیم که نزد هایدگر هستی به شیوهای فضاحت بار، خیره سرانه و منحرفانه توصیف می شود، در حالی که نزد اسپینوزا هستی- به طرزی رادیکال- به منزله ی توانمندی و امید، به مثابه ی ظرفیت هستیشناختی برای تولید وصف درمی آید. بنابراین آیا قضیه ی هایدگر قضیه ی [متفکری] ارتجاعی و فاشیست در برابر اسپینوزایی دموکرات و کمونیست است؟ چنین طرح کلی ناقص و ناپخته ای اسپینوزا را به صورت ناشایست و غیر تاریخی وصف می کند، در حالیکه هایدگر را مجبور میکند خطایی را که (مسلما) مرتکب شده است بپذیرد. لیک دقیقا به منظور توضیح این دشواری تاریخ نگارانه (درباره اسپینوزا) و، برعکس، مصرح داشتن آن در رابطه با تاریخی که هایدگر (در مقام یک ارتجاعی) دست به تفسیر آن میزند تن به خطر می دهیم و از این هم پیش تر می رویم و چند پرسش دیگر را مطرح میکنیم. هستی دربودن- با (mit-Sein) از[ طرح] هستی در فلسفه حاضر حکایت دارد، انقلاب کوپرنیکی فلسفه ی معاصر، آن واگرایی مهم، میان هوسرل و ویتگنشتاین روی میدهد. حیات گرایی دو صورت به خود میگیرد: چشم انداز راز فرزانه ای که تحلیل زبانشناختی ویتگنشتاین ایجاد کرد، و چشم انداز زاهدمآبانه ای که فلسفه ی هوسرلی به وجود آورد. از رهگذر این دو شق است که درون ماندگاری "بودن- با" و درون ماندگاری "بودن- در" به تأیید میرسند. فلسفیدن به معنای بازشناسی این امر است که ما در زمان غوطه وریم. و فقط علقه ی پیوند با دیگری است که از ما در برابر بی واسطه گی غوطه وری در زمان هستی حفاظت میکند؛ فقط حس تفاوت (رابطه ی میان تکینگی ها) می تواند ما را از دل این وضعیت بیرون بکشد. خود این حس تفاوت بر تعامل تاثیر میگذارد، بر "بودن- با" و بر "بودن- در". در این وضعیت، هایدگر و اسپینورا، دست به انتخاب های متفاوتی می زنند، تفاوتهایی که نیچه، با تمامی تناقض های تفکرش، پیش از هر کس دیگری توانست آن ها را به صورت واضح بیان کند: انسان میتواند میان عشق به زندگی و چسبیدن به مرگ، میان لذت بردن از تکینگی و لذت بردن از تمامیت، دست به انتخاب بزند؛ انسان می تواند تنفر از مرگ را علیه بازگشت ابدی به کار گیرد، یا تجربه ی انبوه خلق را علیه تعالی امر سیاسی. حیرتآور آنکه چگونه این انتخاب های متفاوت، که در زمانه ی عدم قطعیت ژرف تاریخی پدید آمد، با تعینات تاریخی و بدیل هایی سیاسی که بعدها پست مدرنیته به طرح آنها پرداخت تطبیق میکنند. در واقع، اسپینوزا و هایدگر درون "شمول واقعی جامعه ی ذیل سرمایه" استدلال می ورزند. اگر به زعم اسپینوزا این شمول پرسشی است از قصه ای نظری، قسمی فرافکنی تخیل، به دید هایدگر، به عکس، گرایشی است برگشت ناپذیر. از نظر هر دو، هیچ بدیل انضمامی ای برای این وضعیت وجود ندارد، زیرا فلسفههای ایشان فلسفه هایی هستند که هیچ "برونی" ندارند. ---------------------------------------- آنتونیو نگری/اسپینوزا و ما/فصل توانمندی و هستی شناسی:هایدگر یا اسپینوزا.ص.113-112 #گزیده_مطالعات @Kajhnegaristan1,29%
- 21 сент. 2025 г."قدرت و بدن جمعی" ۱. فورتونا و ویرتو در ماکیاولی: فضیلت فردی شهریار در شهریار ماکیاولی، بهویژه در فصلهای ششم و هفتم، دو مفهوم کلیدی در نسبت با قدرت سیاسی مطرح میشود: فورتونا و ویرتو. فورتونا همان بخت یا شانس است؛ نیروهایی بیرونی و پیشبینیناپذیر که میتوانند فرد را به قدرت برسانند یا از آن فرو بکشند. ویرتو توانایی فردی شهریار برای مهار شرایط، خلاقیت در تصمیمگیری، جسارت و توانِ تثبیت قدرت است. حتی اگر فورتونا شهریار را به قدرت برساند، بقای او تنها به واسطهی ویرتو امکانپذیر است. فضیلت شهریار در توانایی او برای حفظ موقعیت و فاعلیت سیاسی معنا مییابد و دوام قدرت فردی بر پایه این توانایی مستقر میشود. --- ۲. فضیلت جمعی و مولتیتود در اسپینوزا اگر منطق ماکیاولی را به اندیشه اسپینوزا منتقل کنیم، تغییر بنیادینی رخ میدهد. فضیلت دیگر به فرد تعلق ندارد، بلکه به مولتیتود نسبت داده میشود؛ انبوه خلق یا بدن جمعیای که از اجتماع افراد شکل میگیرد. مولتیتود صرفاً مجموعهای از افراد منفرد نیست، بلکه بدنی اجتماعی است که قدرت و فاعلیت سیاسی از درون پیوندها و کنشهای آن سر برمیآورد. فضیلت مولتیتود چیزی جز کوشش عقلانی و پایدار بدن جمعی برای حفظ خویش و استمرار کنش جمعی نیست. همانطور که فضیلت شهریار در حفظ قدرت او تعریف میشود، فضیلت مولتیتود در توانایی آن برای صیانت از خود و استمرار کنش جمعی معنا پیدا میکند. با این حال، بدن جمعی همواره در افقی از نادانستگی قرار دارد: ما نمیدانیم بدن قادر به چه کارهایی است. هر نسبتی که مولتیتود با نیروهای بیرونی یا درونی برقرار میکند، میتواند هم به تولید بدنهای نو و گشایش امکانهای تازه بینجامد، و هم به فروپاشی و از همگسیختگی آن. از همینرو، فضیلت مولتیتود در کشاکش میان ساختن و فرو ریختن نسبتها معنا مییابد. --- ۳. خوانش دلوزی: مقاومت و تولید بدنهای نو از دید دلوز، این وضعیت بر گشودگی امر سیاسی به روی تولید بدنهای جدید دلالت دارد؛ بدنهایی که هنوز نمیدانیم به چه کاری توانا هستند. سیاست در این افق دیگر صرفاً تثبیت رابطهی ارباب و برده نیست، بلکه به صورت مقاومت فهمیده میشود: مقاومتی در برابر کانالیزه شدن بدنها در چارچوب یک عقل واحد و در برابر سازوکارهای انضباطیای که امر سیاسی را به فرمانروایی یک عقل مجرد فرو میکاهند. فضیلت مولتیتود در همین مقاومت و در توانایی آن برای تکوین اشکال متکثر زندگی جمعی پدیدار میشود؛ اشکالی که نه در اطاعت از عقل واحد، بلکه در تکثر، همزیستی و گشودگی به امر مشترک تحقق مییابند. این خوانش نشان میدهد که بدنها همواره پتانسیل دارند نسبهای تازه بسازند، فرو بریزند و فاعلیت جدید ایجاد کنند. @causasuinova1,02%
- 15 окт. 2025 г.قهر اسپینوزا فیلیپو دل لوکزه همگان میدانند که به زعمِ هابز، فراشدِ صورتبندیِ دولت بر شالودهی تفوقِ ترس در دوگانهی امید–ترس ابتنا دارد. اسپینوزا فقط چند سال پس از هابز، همواره در نوشتههایش بر ارجحیتِ امید در فراشدِ تخیلیِ برساختنِ اجتماعِ سیاسی پافشاری میورزید. صلح صرفاً دادهای واقعی نیست که حاکمِ مطلق آن را تأمین میکند؛ بلکه وضعیتی ذهنی است که شهروندان از رهگذرِ آن یکدیگر را بازشناسی میکنند و به نحوِ فعالانهای از اجتماع، نه به موجبِ ترس بلکه به سببِ عشق به آزادیِ خویش، متابعت میکنند. اسپینوزا نظریهای دربارهی انفعالات ارائه داده است که تأثیراتِ ناظر بر اندوه و شادمانی در آن بهطرز بنیادینی در تضاد با همدیگر قرار دارند. آنگونه که او آنها را تعریف میکند، اندوه همواره در تناظر است با کاهشِ قدرت، در حالیکه شادمانی متناظر است با افزایشِ قدرتِ کسانی که آن را احساس میکنند. اسپینوزا در خصوصِ رابطهی حاکم و اتباع بر نقشِ مؤسسِ امید اصرار میورزد. با این حال، قهر نیز نقشی اساسی، ایجابی و مؤسس پیدا میکند. این نکته از آنجا بیشتر جالب توجه به نظر میرسد که اسپینوزا قهر را صراحتاً تأثیری اندوهناک به شمار میآورد (1994 Matheron). از اینرو، عاطفهی متجسدِ قهر بهجای از بین بردنِ پیوندهای اجتماعی، سوژهها را در اقدامی مشترک ناظر بر مقاومت و تأییدِ هستیشان متحد میسازد. بنابراین، مقولهی اسپینوزاییِ قهر در تقاطعِ هستیشناسی و سیاست قرار دارد تا آنجا که صرفاً علتی برای وحدتیابیِ سوژههای مشابه علیه دشمنی مشترک نیست، بلکه پیامدِ خودتأییدگریِ افرادِ مزبور در مقامِ سوژهی سیاسیِ منفردی مشابهِ دیگران نیز هست. به اختصار، قهر خودِ حیات است که همچون جَدّوجهدی برای صیانتِ هستیِ خویشتن، یا چنانکه اسپینوزا میگوید، کُناتوس حیاتی، در نظر گرفته شده است. حیات، به لحاظِ هستیشناختی و سیاسی، خویش را به منزلهی اقدامی برای مقاومت و تأییدِ آزادی و سوژگیِ سیاسی، که همزمان فردی و جمعی است، بسط و توسعه میبخشد (1968 Deleuze).0,79%
- 26 сент. 2025 г.اسپینوزا درست همانگونه که تصور چیرگی ذهن بر انفعالات را رد میکند، به بیاعتبار ساختن تصور چیرگی ذهن بر بدن نیز مبادرت میورزد (بالیبار). فرض بر این است که هر عملی که بدن انجام می دهد در متابعت از فرامین ذهن انجام می گیرد، در حالی که هیچ کس روشن نساخته است که "بدن در مطابقت با قوانین طبیعت خاص خودش، از این حیث که صرفاً امری جسمانی تلقی شده، قادر به انجام دادن یا ندادن چه کارهایی است"(اخلاق، بخش سوم، تبصرهی قضیه ۲). این عبارت کمابیش حیرتانگیز چه معنایی میتواند داشته باشد؟ انسانها خودشان (اذهانشان) را هم خاستگاه میل، فیالمثل به ساخت یک خانه، و هم خاستگاه فعالیت بدنی ای در نظر میگیرند که این هدف را محقق می کند. چنین باورهایی آنها را از ملاحظهی این نکته باز میدارد که باید خودِ میل به ساختن از حیث علّی تعیینشده باشد، و اینکه در امر انجام دادن وظایفی معین که به هیچ وجه نه ذهن بلکه بدنهای دیگر (به تعبیری امروزی، نهادها و رویهها) هستند که بدن ما را متعیّن میکنند. در واقع، همان نیرویی که موجب می شود ذهن ما میل بورزد، موجب می شود بدنمان هم عمل کند: " زانو بزن، لبهایت را به دعا بگشا و آنگه ایمان خواهی آورد"(آلتوسر). وارن مونتاگ اسپینوزا: سیاست در جهانی بدون تعالی0,65%
- 27 янв.تنها امکان برای ایستادگی در برابر انحراف تکوین ویرتو و دیالکتیک آن بنا نهادن قسمی سوژه جمعی است که در مقابل این فراشد بایستد، سوژه ای که بکوشد به عوض انباشت بخت، انباشت ویرتو را سرو سامان دهد. چه کسی قادر خواهد بود دست به چنین کاری بزند؟ این پروژه تنها در قالب فرم های دموکراسی و حکومت انبوه خلق قابل تصور خواهد بود. مدرنیته و انبوه خلق آنتونیو نگری تیموتی اس مورفی0,52%
- 26 окт.در سیام ژوئیه ۱۸۱۶، سرپرست دانشگاه هایدلبرگ نامهای به هگل نوشت و از او خواست کرسی فلسفه را در دانشگاه بپذیرد. او گفت: «هایدلبرگ برای نخستین بار از بدو تأسیس خود فیلسوفی خواهد داشت.» این یادآور دعوتی بود که قرنها پیش برای اسپینوزا فرستاده شده بود؛ دعوتی که او با دقت و وسواس رد کرد. اسپینوزا در نامهای به فابریسیوس در ۱۶۷۳ نوشت نگران است آزادیاش در فلسفه با الزامات دینی و اداری محدود شود، و نوشت: «آنچه مرا منصرف میکند نه امید به آیندهای بهتر، بلکه علاقه به آرامشی است که تنها با چشمپوشی از تدریس عمومی میتوانم حفظش کنم.» او آزادی را بر جایگاه ترجیح داد. هگل اما دعوت را با اشتیاق پذیرفت. تنها خواستش تأمین مسکن و هزینه رفتوآمد بود. چندی بعد با قدردانی از سرپرست دانشگاه نوشت: «در هیچ دانشی چون فلسفه، اندیشه چنین مهجور نیست، و آرزوی من جز دورهای پرانرژی برای آن نیست.» او یک سال در هایدلبرگ ماند و همزمان «دانشنامه علوم فلسفی» را نوشت و تدریس کرد. سپس در ۱۸۱۷ به دانشگاه برلین رفت، جایی که نظام فلسفیاش شکوفا شد. اما این روایت، مسئلهای پنهان دارد: آیا هگل جای خالی اسپینوزا را پر کرد؟ طرفداران هگل چنین میگویند: او وظیفهای را بر عهده گرفت که اسپینوزا از انجامش سرباز زده بود. اما اسپینوزاییها این روایت را نقطهی واگرایی میدانند: تفاوتی میان دو مفهوم فلسفه، دو شیوهی کنش. در سنت هگلی، اندیشه در بطن نهاد دانشگاه ساخته و کامل میشود؛ جایی که فیلسوف در سلسلهمراتب آکادمیک پیش میرود و از طریق نهاد، حقیقت خود را به دیگران بازمیتاباند. همانگونه که دریدا گفت: «در سیستم هگل، مدرسه بخشی از نظام است؛ خودِ نظامی بیپایان از روح مطلق، که در آن آموزش اجباری است زیرا خودِ سیستم باید خود را بیاموزد.» در مقابل، فلسفهی اسپینوزا بیرون از این ساختار شکل میگیرد؛ فلسفهای که در برابر نظام آموزشی و اقتدار دینی میایستد، چون آزادی را شرط تفکر میداند. اندیشهی او به تعبیر ماشری، دیدگاهِ فیلسوفی منزوی، مطرود و باغی است که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود، نه از استادی به شاگرد. فلسفهی اسپینوزا اطاعت را میشکند، ترس را از یاد میبرد، و در نتیجه نمیتواند در چارچوب تدریس عمومی جای بگیرد. فلسفهی هگل از بالا آموزش داده میشود؛ فلسفهی اسپینوزا میان برابرها جریان مییابد. یکی نهادساز است، دیگری آزادکننده. و در این تفاوت، دو نوع فلسفه از هم جدا میشوند: فلسفهی نظام و فلسفهی آزادی. این متن بازآفرینیای آزاد بر پایهی بخشی از کتاب "هگل یا اسپینوزا" از پییر ماشری است. @causasuinova0,00%
- 20 окт. 2025 г.اسپینوزا با بحث از این واقعیت طبیعی میآغازد که بسیاری از عناصر طبیعت در اختیار و رأیِ کنترلِ انسان قرار ندارند و بدینسان انسانها قادر به پیشبینیِ بخت نیک و بدی نیستند که بر سر آنها فرود خواهد آمد. انسانها در زمانهای برخورداری از بخت نیک مغرورند و سرگرمِ خودستایی، و بیاعتنا به صوابدیدِ عقل، تصور میکنند که بخت نیکشان نه محصولِ سلسلهی بینهایت پیچیدهای از امور، بلکه تحققِ صرفِ اراده و میلِ خودشان است. اما در سویِ مقابل، در زمانهای شوربختی به طرز رقتباری دچار ترس میشوند و هیچ اندرزِ بیاندازه ابلهانه، مهمل و عبثی نیست که از آن پیروی نکنند (2001، Spinoza، (۱) (۸)). انسانها نهفقط به نصایحِ ابلهان، مجانین و غیبگویان گوش میسپارند، بلکه تصور میکنند که در امعا و احشای جانوران و خطوط رویِ پوستهی لاکپشت، فرامینِ الوهی را میبینند. بهناگهان آشکار میشود که طبیعت، دیگِ جوشانی از دلالتهاست. از نظرِ انسانِ ترسیده، تکتکِ چیزها میتوانند حاملِ یک پیغام ـ خواه حاکی از امید، خواه دال بر عقوبت ـ باشند: «انسانها از رهگذرِ ترسهایشان بهسویِ چنین جنونی رانده میشوند» (Ibid., 2). هاسانا شارپ چرا امروزه اسپینوزا ترجمه فواد حبیبی و امین کرمی0,00%
- 20 окт. 2025 г.اینکه مردم ضرورتاً تابع انفعالات هستند، از نظر اسپینوزا بدان معناست که ایشان از انفعالات کسانی که خود را با آنها اینهمان میسازند «تقلید» میکنند و دستخوش عواطف آنها میشوند و همچنین برای اینکه دیگران را به میل ورزیدن، دوستداشتن و تنفر ورزیدن بدان نحوی که خود انجام میدهند وادار کنند، در جد و جهد هستند (1994؛ اخلاق، بخش سوم، قضیه (۲۷)). یعنی آنها در تلاشاند تا دیگران چیزی را تأیید کنند که ایشان تأیید میکنند و چیزی را رد کنند که ایشان رد میکنند (2000؛ رساله سیاسی، فصل ۱، بند (۵)). این تا حدودی ماهیت واقعیت جسمانی است که میتوان آن را بهآسانی در کودکان مشاهده کرد؛ زیرا به تجربه درمییابیم که کودکان به سبب آنکه، به عبارتی، بدنشان پیوسته در وضعیتی متعادل است، صرفاً بدین سبب میخندند و میگریند که میبینند دیگران میگریند یا میخندند. بهعلاوه، هر آنچه را ببینند دیگران انجام میدهند، ایشان نیز بیدرنگ مایلاند که تقلید کنند (1994؛ اخلاق، بخش سوم، تبصره قضیه (۳۲)). بدنهای بزرگسالان بیشتر در چنبرهی عادات فرو رفته و فرم آن محصول تاریخِ منحصربهفردِ تجارب ایشان است و همین امر مانع از آن میشود که دستخوشِ سیالیتِ بلافاصلهی تجربهی دوران کودکی شوند. با وجود این، برحسب نظر اسپینوزا، کودکان صرفاً نمونههایی واضحتر از یک پدیدهی انسانیِ عام هستند. بهعلاوه، با توجه به اجتماعات خاصی که در آنها به سر میبریم، میتوان گفت که حیات عاطفیِ ما شبیهِ حیات عاطفیِ کودکان است. ما از همان چیزهایی میترسیم و به همان چیزهایی عشق میورزیم که کسانی که دوستشان داریم از آنها میترسند یا به آنها عشق میورزند. اسپینوزا بهمنظور نشان دادنِ این مطلب، شعری را از اووید نقل میکند: «بیایید همچون عشاق در امید و ترس با همدیگر باشیم؛ آنکه عاشقِ چیزی است که دیگران ترکش گفتهاند، قلبی از پولاد دارد» (اخلاق، بخش سوم، نتیجهی قضیه (۳۱)). لذا موجودات انسانی هم تقلید میکنند و هم میکوشند دیگران از آنها تقلید کنند. آنها نمیتوانند از درگیر شدن در میزانی از انتقالِ عواطف بگریزند. آنها در احساسات تأثرانگیز دیگران شریک میشوند، بر رنجهای دیگران ترحم میکنند و به چیزهایی که به درست یا غلط تصور میکنند دیگران دوستشان نمیدارند، عداوت میورزند. به همین سیاق، چیزهایی را بیشتر دوست میدارند که تصور میکنند دیگران دوستشان دارند، و شادمانیشان وقتی این احساسِ تسهیم میشود ازدیاد مییابد. طبیعتِ مسری و از بنیادِ فرافردیِ احساسات، بهروشنی مسائلِ اجتماعیِ گوناگونی پدید میآورد. برای مثال، شیوهی افراد برای شراکتِ سریع در احساسِ خصومتِ ابرازشدهی کسانی که با ایشان احساسِ اینهمانی دارند، منجر به نفرت از ملل یا طبقات دیگر میشود (اخلاق، بخش سوم، تبصرهی قضیه (۴۶)). به همین منوال، گرایش به انتخابِ همان ابژههای عشق که مطلوبِ کسانیاند که برایشان ارزش قائلیم، میتواند به حسادت و دشمنی ختم شود. هاسانا شارپ چرا امروزه اسپینوزا؟0,00%
- 19 окт. 2025 г.اسپینوزا بازنماییکنندهی اردوگاه مستحکم و ماندنی شورشیان است که تاریخ فلسفه را دچار شقاق ساخته است. این موقعیتی است جالبتوجه برای متفکری متعلق به سدهی هفدهم، کسی که هرگز جایگاه چندانی در فهم عامه به دست نیاورده است. هاسانا شارپ0,00%
- 10 окт. 2025 г.«در نظام عواطف اسپینوزا، میل بنیادیترین صورت تمایل انسانی است که در نسبت با دیگران پدیدار میشود.» ...مسئله صرفاً این نیست که تأثّرات، لذّت و ألم و فرمهای ثانویِ گوناگونش همانند بیماری مسری منتقل میشوند؛ حتی میتوان شاهد تقلید میل یا مبادلهٔ میل بود، امری که اسپینوزا آن را تقلید و همچشمی (emulatio) میخواند. میل هنگامی پدید میآید (ingenitur) که ما تخیّل میکنیم دیگران چنین میلی دارند (اخلاق، بخش سوم، تعریف عواطف، ۳۳). اما با توجه به اینکه اسپینوزا پیشتر در بخش سوم اخلاق (در تبصرهٔ قضیهٔ ۹) میل را آگاهی از کوناتوسی تعریف کرده است که از طریق آن چیزی جهد میورزد تا در هستیاش بپاید، واقعیتِ تولید فرافردیِ میل، ما را وادار به طرح پرسش دربارهٔ «چیزی میکند که کناتوسش در آگاهی تجلّی مییابد». اگر میل عبارت است از آگاهی از کناتوس و من با شخص دیگری در یک میل شریک میشوم، آیا من در کناتوسِ آن چیزی شریک میشوم که میلِ مزبور تجلّیبخش آن است؟ به تعبیر دیگر، چه چیزی اجازه میدهد ما، بهجای بخشهایی از یک چیز تکین که کناتوسش (و لذا علاقهاش) در هر دوی ما تجلّی یافته است، افرادی مجزا دانسته شویم؟ هیچ چیزی؛ زیرا هنگامی که دو فردِ واجدِ طبیعتی یکسان ترکیب میشوند، فردی را شکل میدهند که دو برابر قدرتمندتر از هر یک از آنها بهتنهایی است (اخلاق، بخش چهارم، تبصرهٔ قضیهٔ ۱۸). چه کسی از انبوه خلق میترسد؟ مابین فرد و دولت وارن مونتاگ0,00%
- 8 окт. 2025 г.تا اندازه زیادی یقین داریم و در کتاب اخلاق هم حقیقت آن را اثبات کردهایم که انسانها ضرورتاً تابع شورهایشان هستند و به نحوی ساخته شدهاند که به بدبختها ترحم میکنند و به خوشبختها حسد میورزند و بیش از غمخواری به انتقام تمایل دارند. به علاوه، هر انسان از دیگران میخواهد که بر طبق شیوه تفکر او زندگی کند، آنچه را او تصدیق میکند تصدیق کند و آنچه را او تکذیب میکند تکذیب. متعاقباً از آنجا که همه انسانها به یک اندازه مشتاق یکهتازی هستند، به نزاع در میافتند و تمام تلاششان را میکنند تا از یکدیگر سبقت بگیرند؛ و کسی که فاتح میشود سربلندتر است اگر مانع دیگری شده باشد تا اینکه فایدهای را برای او به بار آورد. و گرچه همه این آموزه دین را میپذیرند که هر انسان باید هم نوعش را همچون خودش دوست داشته باشد، یعنی باید از حقِ دیگری همچون حقِ خودش دفاع کند، ما نشان دادهایم که این عقیده راسخ فایده چندانی در مقابلِ شورها ندارد. بی تردید این عقیده درست در آستانه مرگ مؤثر است؛ یعنی وقتی بیماری شورها را مقهور کرده و آدمی درمانده دراز کشیده است؛ یا دیگربار در اماکن عبادت، آنجا که انسانها دیگر سروکاری با یکدیگر ندارند؛ اما چنین عقیده ای در محکمه یا قصر، آنجا که بیش از پیش به آن نیاز است، هیچ اعتباری ندارد. هم چنین نشان دادهایم که عقل بهراستی میتواند برای کنترل و تعدیل شورها بسی کارها انجام دهد؛ اما در عین حال دیدهایم که مسیری که عقل میآموزد چه مایه دشوار است، طوری که آنها که معتقدند میتوان مردم عادی یا کسانی را که شدیداً مشغول کسب و کار عاماند قانع کرد تا فقط بنا به فرامین عقل بزیند، دارند صرفاً رؤیای عصر طلایی شاعران یا افسانه پریان را میبینند و دیگر هیچ. اسپینوزا رساله سیاسی0,00%