Boom!! Pooh...
СтатистикаThe Hunter Diaries روزهای آپ: یکشنبهها ۲۱:۲۱ چهارشنبهها ۲۱:۲۱
- Последний пост
- 9 апр. 2025 г.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
شبتون بهخیر. پارت این هفته رو جمعه اپ میکنم. ببخشید که منتظر میمونین🙏🤍
📖 فصل سوم 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬 😀قسمت نوزدهم اینکه توی سختیها 😀 ورق ۱ دووم میاری، یعنی 😍تاریکی هنوز امیدواری!...! 🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸 دوباره مچ دستهای تهیونگ رو گرفت، روی تخت قفلشون کرد و گفت: «تو باختی!» - چی؟! - …
📖 فصل سوم 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬 😀قسمت نوزدهم اینکه توی سختیها 😀 ورق ۷ دووم میاری، یعنی 😍تاریکی هنوز امیدواری!...! 🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸 لعنتی! جونگکوک چطوری باید اون چهره رو میدید و اون صدا رو میشنید، و مقاومت میکرد؟! به آرنجش تکیه داد و گفت: «دستات رو ببندم؟! تو همینحالاشم از من میترسی!» - لطفاً... درسته که جونگکوک میخواست ذهنِ تهیونگ رو بههم بریزه، اما بههیچعنوان نمیخواست بهش حس ناامنی بده. - گفتی از اینکه با من تنهایی، میترسی. من نمیخوام بیشتر بترسونمت. خودت حواست بهشون باشه. - سخته... - تو یه رابطه هیچی راحت نیس. تهیونگ با وجودِ نارضایتی و روحیۀ سرکشش، هنوز حرکتی جز اعتراض و نقزدن نکرده بود. چشمهاش رو چرخوند و گفت «فاک، جونگکوک! الان موقع درسِ فلسفیه؟» - پرسیدی چی میخوام. چیزی که میخوام اینه. این که روی حرفات بمونی! که یادت نره اگه دستات رو تکون بدی، چی میشه! که اگه میخوای اون اتفاق نیفته، اگه میخوای الان همهچیز بینمون خوب پیش بره، خودت حواست به دستات باشه! بینقزدن! بیتقلب کردن! بیبازی دادن! شپتَ سرش رو به بالشت فشرد، عصبی و تند نفسش رو بیرون داد و برای اینکه مانع خم یا مشت شدنِ انگشتهاش بشه، به عقب فشارشون داد و کف دستهاش بیشتر جلو اومد. قرار نبود دستها و انگشتهاش حرکت نکنن؟ همین، یه حرکت بهحساب نمیاومد؟! اما تهیونگ اصلاً متوجه نشده بود. قصدش مراقبت بود، ولی بههرحال تکونشون داده بود. خودش واقعاً هنوز هم متوجه نبود؛ اما اون حرکتِ کوچیک، از چشمِ تیزبینِ یه شکارچیِ منتظرِ دیدنِ خطا، دور نمونده بود... 🌹پایان قسمت نوزدهم🌹 🌹🌹 Season 3: Ŧħɇ ĐȺɍꝁnɇss ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🦋𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ♥️
📖 فصل سوم 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬 😀قسمت نوزدهم اینکه توی سختیها 😀 ورق ۶ دووم میاری، یعنی 😍تاریکی هنوز امیدواری!...! 🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸 سرِ تهیونگ بهسمت شونهش کج شد و با بهت فقط گفت: «هاه؟!» - و منظورم فقط ایندفعه نیست، تهیونگ. دفعههای بعدی هم که ببینمت، بههیچعنوان بهت دست نمیزنم. - یعنی دیگه باهام نمیخوابی؟ - ... تهیونگ درحالیکه فکر میکرد حرفِ جونگکوک چقدر مسخره و احمقانهس، ناباورانه پوزخند زد و پرسید: «میتونی؟» - امتحانم نکن. بعداز مکثتی، همونطور که به چشمهای تهیونگ خیره بود، ادامه داد: «هر حرکتی! کوچکترین تکونی به دستها و انگشتهات بدی، همون لحظه تمومش میکنم. مهم نیست از روی لجاجت باشه یا حواسپرتی؛ یا حتی رفلکسِ غیرارادیِ عضلات! تمومش میکنم!!» سعی کرد خودش رو نبازه و نشون بده که رفتارِ جونگکوک خیلی تأثیری روش نداشته. با لحنی که بهسختی سعی میکرد عادی بهنظر برسه گفت: «دومین بار؟» - آره. - چرا؟ - چون میدونم حتماً یه بار انجامش میدی که ببینی چی میشه. تهیونگ ابروش رو بالا انداخت و پرسید: «چی میشه؟» - هیچی. من همیشه اولین اشتباه رو میبخشم. دومی رو؟ هیچوقت! چون دیگه اشتباه نیست، عمدی بوده! نگاهش اونقدر تند و تیز شده بود که تهیونگ میدونست باید جدیش بگیره. با سرتقبازی سرش رو از مسیر رو از لبهایی که بهسمت میاومدن دور کرد و گفت: «اگه بهم بگی کاری رو نکنم، اما انجامش بدم، دیگه اشتباه نبوده. همون اولین بار هم عمدی بوده، انتخاب بوده. پس همون اولین بار هم اشتباه بهحساب نمیاد. در واقع اولین بار میشه دومینبار!» لبهای جونگکوک، ملایم کش اومدن و شکل یه نیشخند به خودش گرفتن. با همون حالت گفت: «تهیونگ... من میدونم که هروقت استرس داری پرحرف میشی. اگه زیر قولت نزنی و دستات رو تکون ندی، چیزی واسه نگرانی وجود نداره.» تهیونگ آب دهنش رو قورت داد و برای اینکه بیشتر از این خودش رو لو نده، با دهن بسته و ابروهای گرهخورده، به جونگکوک زل زد. قبلاز اینکه لبهای تهیونگ رو شکار کنه، چند ثانیه بهش خیره شد و بعد گفت: «و در مورد نظریهت، فکر کن انقدر عاشق هستم که از همین اول میخوام بهت یه شانسِ دوم بدم.» تهیونگ، اگرچه لبهاش بسته بود، اما یه صدا تو ذهنش داشت فریاد میزد: «نه! نه! وایسا! الان چی گفتی؟» این بیانصافی بود! هنوز جملۀ جونگکوک رو هضم نکرده بود و لبها و دستهایی که بهش هجوم آورده بودن هم فرصتی بهش نمیدادن. میخواست بازم بشنوه. دوباره و دوباره و دوباره اون جمله رو بشنوه. میخواست تو چشمهای جونگکوک نگاه کنه، وقتی اون جمله رو تکرار میکرد. میخواست فرصت داشته باشه آرومآروم باورش کنه. میخواست ازش لذت ببره... اما توی اون لحظه، تنها سهمش آشفتگی بود و حس معلق بودن بین زمین و هوا... باشه! اگه این هم جزو خواستهها جونگکوک بود، انجامش میداد. فقط دستهاش رو بالا نگه داره؟ باشه! کار سختی نبود! این اصلاً مشکل نبود. مشکلِ تهیونگ این بود که میخواست زودتر بفهمه جونگکوک با اینکارها و رفتارهای عجیب و جدید، میخواد تهش به چی برسه. اما مسئله این بود که جونگکوک بهش امون نمیداد تا به خودش بیاد. بهش امون نمیداد تا بفهمه چه خبره. بهش امون نمیداد تا مطمئن بشه درست شنیده؛ اون هم چیزی رو که مدتها آرزوی شنیدنش رو داشت. لعنتی! حتی بهش امون نمیداد بتونه درست نفس بکشه. با حسِ خنکیِ ژل، و انگشتی که سعی میکرد به بدنش وارد شه، حواس و توانِ باقیمونده رو جمع کرد. فقط تونست اسمش رو به زبون بیاره قبلاز اینکه بازدمش رو بیرون بده. - جونگکوککک... جونگکوک حس میکرد مغزش تیر کشید. به صورت تهیونگ نگاه کرد و چند لحظه مبهوت موند. اسمش همیشه انقدر قشنگ بود؟ اسمش همیشه انقدر خوشآهنگ بود؟ خودش که قبلاً هیچوقت متوجهش نشده بود؛ نه تا وقتی که اسمش از بین لبهای تهیونگ بیرون نیومده بود. الان که تهیونگ با رسیدن به حرف کاف، لبهاش رو نیمهبسته کرده و نفسِ لرزونش رو موسیقیوار از بینی بیرون داده بود، الان که برای ادای اسمش قفسۀ سینۀ تهیونگ، اونقدر خیرهکننده پایین میرفت، جونگکوک مطمئن بود زیباترین اسم دنیا رو داره. و تو همون لحظه، تهیونگ، تازه متوجه شده بود حتی چند ثانیه دستهاش رو بیحرکت نگه داشتن، چقدر سخته. اونم وقتی که اون جمله رو شنیده، اونم وقتی جونگکوک داره با اشتیاق نوازشش میکنه، اونم وقتی با تمام وجود میخواد به بدن جونگکوک چنگ بزنه و اون رو بیشتر و بیشتر به خودش بفشاره. چشمهاش رو باز کرد، با همون لحنی که جونگکوک رو دیوونه میکرد صداش کرد و خواهشوارانه گفت: «کوک... ببندشون... حداقل ببندشون...» 🌹🌹 Season 3: Ŧħɇ ĐȺɍꝁnɇss ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🦋𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ♥️
📖 فصل سوم 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬 😀قسمت نوزدهم اینکه توی سختیها 😀 ورق ۵ دووم میاری، یعنی 😍تاریکی هنوز امیدواری!...! 🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸 اما بود! حسِ متفاوتی داشت و تهیونگ اونقدر جونگکوک رو میشناخت که این رو بفهمه. این بوسه انگار خالی از شهوت بود. انگار که جونگکوک عبادتگاهی رو برای پرستش پیدا کرده بود، اما... اما صاحبش رو کاملاً از یاد برده بود! تهیونگ میترسید که بدنش پرستیده شده باشه، اما خودش از یاد رفته باشه. همونقدر که این فکر احمقانه بود، ترسناک هم بود. سریع روی تخت رو به جونگکوک نشست، با چشمهای شکاک و نفسهای نامنظم گفت: «میخوای چیکار کنی؟» جونگکوک چند ثانیه بهش نگاه کرد و انگار واضحات رو توضیح بده گفت: «میخوام تو رو...» تهیونگ توی حرفش پرید: «منظورم اینه که داری چیکار میکنی؟» - به نظر میاد دارم چیکار میکنم؟ خوب میفهمید تهیونگ چی میگه، و تهیونگ هم خوب میفهمید که جونگکوک چطوری داره از دست انداختنش لذت میبره، حتی اگه برقِ شیطنتآمیزِ چشمهاش یا بالا رفتن گوشۀ لبهاش رو نمیدید. سعی کرد لحنش اخطارگونه ناراضایتیش رو نشون بده و گفت: «داری زیادی خلاقیت به خرج میدی، جونگکوک!» جونگکوک یهخورده نزدیکتر شد و یه ابروش رو بالا انداخت. - اعلیحضرت دوست ندارن من خلاقیت به خرج بدم؟ تهیونگ برای فاصله گرفتن، یهکم عقب رفت و برای حفظ تعادل، زانوهاش کمی بالا اومدن و خم شدن. - نه، اعلیحضرت دوست ندارن! هروقت اینجوری میشی، یه خبریه! بعدش دهن من رو سرویس میکنی. جونگکوک از اینکه تهیونگ هم خودش رو اعلیحضرت خطاب کرده بود، خندهش گرفت. با همون حالت، ساقهای تهیونگ رو گرفت، محکم و سریع بهسمت خودش کشیدشون و تعادلِ نصفهونیمهش رو بههم زد. وزنش رو روی روانهای و کف دستهاش انداخت. تهیونگ رو دستها و پاهای خودش محصور کرد و گفت: «اعلیحضرت چند دقیقۀ پیش منو تهدید کردن که وقتی نیستم، ممکنه شیطنت کنن. باید یهجوری تو ذهنِ اعلیحضرت بمونم که تا دیدارِ بعد پسرِ خوبی بمونن.» تهیونگ، دستهاش رو روی سینۀ جونگکوک و بین بدنهاشون حایل کرد. - بهت گفتم که فقط داشتم سربهسرت میذاشتم. میخواستـ... قبلاز اینکه بتونه جملهش رو تکمیل کنه، جونگکوک، غافلگیرانه به عقب هولش داد و مجبورش کرد به پشت بخوابه. هر دو مچش رو گرفت، دستهاش رو دو طرفِ سرش روی تخت فشار داد و گفت: «اعلیحضرت اشتباه کردن... دیگه نباید منو اینجوری تحریک کنن!» چهرۀ تهیونگ از دردی که بهخاطر فشارِ دستهای جونگکوک توی مفصلِ آرنجهای خمشدهش حس میکرد تویهم رفت. نهتنها تلاشش برای خلاص شدن از اون وضعیتِ ناراحتکننده به جایی نرسید، همین که دهنش رو برای اعتراض باز کرد، ورود بیهوای مهمون ناخونده ساکتش کرد. ترجیح میداد اول جاش راحتتر باشه، ترجیح میداد اول اون گفتوگو رو به جایی برسونه، اما لبهاش بهشدت مورد تهاجم قرار گرفته بودن. بااینحال خیلی زود دست از تقلا برداشت و جواب بوسه رو داد؛ با میل و با اشتیاق. زبونِ بیپروایی که دندونهاش رو لمس میکرد رو با زبون خودش نوازش کرد. دردِ آرنجهاش فراموش شده بود. تنها چیزی که بهش علاقه نشون میداد اون زبون نرم و مرطوب بود که خوب میدونست چطوری به هیجان بیاردش. اولین ناله که از گلوش خارج شد، جونگکوک سرش رو عقب کشید و گفت: «خوبه اعلیحضرت. امشب رو خوب یادت بمونه. نفسنفسزدنهای امشبت رو یادت بمونه. وقتی نیستم، به هر دلیلی اگه فقط یک ثانیه، حتی فکرِ حرفزدن با کسی، از سرت گذشت، یادت باشه چی رو از دست میدی!» دستهای تهیونگ، برای گرفتنِ بازوهای جونگکوک، بالا اومدن، که شاید بین نفسهای خارج از ریتمش بتونه منطقی توضیح بده. - من... - تکونشون نده! - چی؟ گیج به جونگکوک که درحال بازکردن لوب و ریختنش روی انگشتهاش بود نگاه کرد. نهتنها دیگه خبری از لبخندهای گرمِ چند دقیقه پیش جونگکوک نبود بلکه با تحکم گفت: «دستات رو همونجا بیحرکت نگهدار!» دستهاش رو با آرنجهای خم شده بالای سرش و روی ملحفه برگردوند، اما چشمهاش از لحنِ دستوریِ جونگکوک، حالت ناباوری و تعجب داشت. روی تهیونگ خم شد. صورتش جدی و چشمهاش تاریک شده بود. و باز هم با همون لحن ناآشنا گفت: «دومین باری که دستا و انگشتات رو تکون بدی، بلند میشم، و تمومش میکنم.» 🌹🌹 Season 3: Ŧħɇ ĐȺɍꝁnɇss ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🦋𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ♥️
📖 فصل سوم 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬 😀قسمت نوزدهم اینکه توی سختیها 😀 ورق ۴ دووم میاری، یعنی 😍تاریکی هنوز امیدواری!...! 🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸 فکرِ اهمیت ندادن و مقامت کردنِ تهیونگ در مقابل لمسهاش، حالش رو بد میکرد. کمرش رو صاف کرد و با حرص لپهای باسن رو باز کرد. تهیونگ هنوز بیعکسالعمل و صبور بود. جونگکوک بین دستهاش فاصلۀ بیشتری انداخت و بیحرکت، منتظر کوچکترین واکنشی موند. چروک افتادنِ ملایمِ ملحفۀ بالشت بین انگشتهای تهیونگ، چیزی بود که لبخندِ رضایت رو روی لبهای جونگکوک آورد. سرش رو به جلو خم کرد، اما بافاصله از پوست برهنه، نگه داشت. با کنجکاوی و نفسِ حبسشده، به قسمتِ موردعلاقهش نگاه کرد و بیاختیار جلوتر اومد. با خودش گفت، فقط چند لحظه... فقط چند لحظه به امیال درونش اجازه میده کنترل رو بهدست بگیرن و بعد دوباره برمیگرده توی همون راهی که برای رسیدن به هدفش لازمه؛ فقط چند لحظۀ کوتاه... فقط اونقدری که یهکم حرارتِ تبمانند تنش، پایین بیاد؛ فقط اونقدری که یهخورده از این عطش خواستنِ تهیونگ کم بشه. صورتش با چشمهای بسته، نزدیک به بدن تهیونگ، شروع به حرکت کرد. مثل کسی که فقط میخواد حدس بزنه کجاست یا چقدر فاصله داره، گاهی با ملایمت لب یا بینیش پوستِ پرهنه رو لمس میکرد و دوباره به مسیرش ادامه میداد. صدای تنفسِ تهیونگ، چشمهای جونگکوک رو باز کرد. نفسش رو داغ، آروم و سنگین، بین باسن تهیونگ بیرون داد. حسِ اون جریانِ گرمِ روی باسن و پایینتنهش باعث شد بیاختیار منافذ پوستش برجسته شه و بعد احساس لرز کنه. لرزش بدنش همراه شد با نبضزدن ورودیش که کمتر از چند سانت با صورت جونگکوک فاصله داشت؛ محتاج لمس شدن، یا حتی به بازی گرفته شدن. چیزی که جونگکوک دریغ میکرد و توی انتظاری شیرین اما خفهکننده نگهش میداشت. تمام اون چیزی که جونگکوک به بدنِ نیازمند روبهروش میداد، لمسهای کوتاه، منقطع و آروم بود؛ مثل کسی که بودنش رو یادآوری کنه، و همزمان، دستنیافتنی بودنش رو. تهیونگ وزش ملایم هوای گرمی که از بینی و دهنِ نیمهباز جونگکوک بیرون میاومد رو روی ناحیۀ پرینۀ خودش حس میکرد و با تمام وجود تلاش میکرد مانع تمایل شدید بدش به عقب رفتن برای لمس شدن بشه. «فقط چند سانتیمتر... فقط چند میلیمتر...» این تمایل و فکر، مدام توی سرش تکرار میشد و تهیونگ هرلحظه بیشتر سعی میکرد خودش رو ثابت و بیحرکت نگه داره. مشکل این نبود که میخواست میلِ شدیدش رو پنهان کنه. خیلی وقت بود که با نشون دادن تمایلات و نیازها و خواستههای جسمش به جونگکوک، مشکلِ چندانی نداشت؛ موضوع این بود که جونگکوک ازش خواسته بود بیحرکت بمونه و تهیونگ میخواست بهش نشون بده روی حرفش میمونه، حتی اگه در ظاهر اونقدرها هم چیز مهمی نباشه، حتی اگه فقط چند میلیمتر به جونگکوک نزدیکتر شدن باشه. هرچند در اون لحظات، جونگکوک هم توی حالوهوای خودش بود و در این منتظر نگه داشتنِ تهیونگ، خیلی قصد و عمدی در کار نبود. جونگکوک، شناور توی دنیای خودش، زمان و مکان رو فراموش کرده بود. سرش رو یهخورده بالا آورد و چشمهاش رو باز کرد. تهیونگ حتی نمیتونست حدس بزنه همین زمان جونگکوک هم چه مبارزهای با خودش داره تا به قصد تصاحب، به منظرۀ روبهروش حملهور نشه. هرچقدر زمان برای تهیونگ طولانی میگذشت، جونگکوک اصلاً متوجه گذر ثانیهها نبود. از هرلحظۀ دیدنِ بدنِ تهیونگ، احساس شعف میکرد و خیره به روبهرو نامنظم نفس میکشی انگار که انقباض و انبساطِ اون اندام، بیصدا جونگکوک رو به چالش میکشید. لبهاش بیاراده و بیبرنامۀ قبلی، جلو رفتن و بوسۀ آروم و کوتاهی بهش زد. بوسهای که تهیونگ رو از جا پروند. تجربۀ تهیونگ توی سکس، بیشتر از حدِ لازم بود. کارهای مختلفی رو هم با جونگکوک تجربه کرده بود و این چیزی جز یه بوسه نبود. یکی از هزاران بوسهای که جونگکوک بارها به قسمتهای مختلفِ بدنش زده بود. چیزی برای شرم و یا یکه خوردن وجود نداشت. از عکسالعملش، خودش هم جا خورده بود، اما واقعیت این بود که اینبار حرکاتِ جونگکوک براش حسِ جدید و متفاوتی داشت که هیجانزده و همزمان مضطربش میکرد. جونگکوک بارها برای، آماده کردنِ ورودی تهیونگ، بوسههاش رو خیس و طولانی روی همین قسمت از تنش زده بود و تهیونگ بارها قلقلکهای زبونِ مرطوب و خارج از کنترل جونگکوک رو، که لجوجانه سعی داشت وارد بشه، روی لبههای مقعدش حس کرده بود. وقتی زبونِ یه نفر رو توی بدنت حس کردی، دیگه یه بوسۀ خشک و آروم که چیزی نیست؛ اما... 🌹🌹 Season 3: Ŧħɇ ĐȺɍꝁnɇss ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🦋𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ♥️
📖 فصل سوم 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬 😀قسمت نوزدهم اینکه توی سختیها 😀 ورق ۳ دووم میاری، یعنی 😍تاریکی هنوز امیدواری!...! 🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸 ازش جدا شد و بدون هیچ اخطار و توضیحی سعی کرد تهیونگ رو به شکم بچرخونه که صدای اعتراضِ طرف مقابل بلند شد: «هی! من پنکک نیستم!» - هاه؟! تهیونگ، با سماجت، پوزیشنش رو حفظ کرد و گفت: «گفتم من پنکک نیستم که هروقت میخوای پشتوروم کنی!» «کیوتِ وحشی!» تنها توصیفِ جونگکوک بود از چهرۀ عصبانیِ روبهروش! - تو جایزۀ منی! گفت و مهلتِ مخالفت نداد. مقاومت ناچیزِ تهیونگ رو ندید گرفت، دستش رو کشید و وادارش کرد روی زانوهاش بایسته. همزمان که به شونههاش فشار وارد میکرد تا برگرده، لبخندِ بدجنسی زد و گفت: «اگه پنکک خوبی باشی، قول میدم نذارم هیچ طرفیت بسوزه.» تهیونگ درحالیکه دندونهاش رو بههم میفشرد، بهاجبارِ جونگکوک چرخید و کف دستها و زانوهاش رو روی تخت گذاشت. پشتسر تهیونگ، زانو زده بود و چشمهاش روی قسمتهایی از پوست خوشرنگِ کمرش، که پیرهن سفید از روش کنار رفته بود، میچرخیدن. حتی با وجود پارچۀ لباس، با نگاه میتونست دونهدونه مهرهای ستون فقراتش رو بشماره. - تکون نخور. جونگکوک گفت و دستش زیر پیرهن رفت، از انتها بهسمت بالا حرکت میکردن و انگشت وسطش آروم، از آخرین مهره، تکبهتک برآمدگیها رو لمس میکرد. به گردنش که رسید فشارِ دستش رو بیشتر کرد. تهیونگ، غرولندکنان مجبور شد سرش رو پایین ببره و گونهش رو روی ملحفۀ خنک بذاره. لعنتی! این کارو کرده بود که صورتِ تهیونگ رو نبینه و به خودش مسلط باشه، اما حالا حس میکرد شرایطش از قبل هم بدتر شده. چطوری میخواست مقاومت کنه وقتی دیدنِ هر قسمت از بدن تهیونگ، خونِ توی رگهاش رو بهجوش میآورد؟ از کِی انقدر نسبت به اندامِ این مرد، بیاراده شده بود؟ از کِی عطشِ تهیونگ مثل مخدر توی خونش جاری شده بود؟ از کی بهش اعتیاد پیدا کرده بود؟ از کی توی اون مرداب فرورفته بود؟ و بیاختیار آبِ دهنش رو قورت داد، وقتی با پایین رفتنِ سرِ تهیونگ، برآمدگی باسنش بیشتر به چشم اومد. پایینتنهش اونقدر سخت شده بود که انگار تمام خونِ رگهاش فقط توی یه اندامش جمع شده بود. تعجب نمیکرد اگه یههو خونی به مغزش نمیرسید و بیهوش میشد. راستش... واقعیت این بود که اصلاً نمیدونست داره چه غلطی میکنه! قبلاز شروع این ماجراها، یهچیزی تو ذهنش بود و یهسری مراحل رو چیده بود، اما الان توی این وضعیت و موقعیت، خودش هم دقیقاً نمیدونست داره چیکار میکنه و چطوری باید به اونجایی برسه که میخواد. توی ذهنش همهچیز خیلی آسون و دستیافتنی بود. تهیونگ رو به هم میریزه و وادارش میکنه کاری رو بکنه که خودش میخواد! به همین راحتی؛ اما حالا... نقشههاش در عمل دستنیافتنی به نظر میرسیدن. تهیونگ دقیقاً مردابی بود که جونگکوک با هر حرکتی فقط بیشتر و بیشتر توش فرومیرفت. مثل مخدری بود که آرومآروم، قبلاز اینکه بفهمه، ارادهش رو سست کرده بود. بخشِ هولناکِ ماجرا این بود که جونگکوک حالا این اعتیاد و این مخدر رو میخواست و از اون غرق شدن، دیگه نمیترسید. هرلحظه از برنامهش دورتر میشد، و طبق نقشه پیشرفتن داشت غیرممکن میشد. دستش رو از زیرِ پیرهنی که روی کمر تهیونگ سُر خورده و جمع شده بود، بیرون کشید. سرش پایین اومد و لبهاش، خشک و بیفشار، روی پوستِ باسن حرکت کردن. نوک زبونش رو نرم روی پوست تهیونگ کشید. طعم آشنایی که هیچوقت تکراری نمیشد، هیچوقت عادی نمیشد. همیشه جاذبه داشت، همیشه مشتاقترش میکرد، همیشه حریصترش میکرد. درست مثل حسِ لمس تهیونگ، که هربار اونقدر بهوجد میآوردش که حس میکرد بدنش از درون میلرزه. برای اولین بار از اون فراموش کردن و از یاد بردن خوشحال بود، و حتی قدردان. اگه نمیتونست تهیونگ رو فراموش کنه، اگه تصویر و خاطراتش مدام توی حافظهش میچرخیدن، هیچ کار دیگهای توی زندگیش نمیتونست انجام بده، جز اینکه مدام و مدام به تهیونگ فکر کنه، مدام و مدام لحظههای باهم بودنشون رو توی ذهنش بازسازی کنه، مدام و مدام تو عذابِ دوری و انتظار دستوپا بزنه. دیوونه میشد! شک نداشت که دیوونه میشد. تهیونگ چطوری تحمل میکرد؟ اینکه دیوونهوار عاشق جونگکوک بود و میتونست هروقت میخواد، داشته باشدش، اما این کارو نمیکرد و حتی به خواست جونگکوک، ازش بیخبر میموند رو چطوری تحمل میکرد؟ یا شاید... اونهمه ادعای عاشق بودن، دروغ بود؟ یا سرش جای دیگهای گرم بود؟ همینالان چطوری میتونست خزیدن لبهای جونگکوک، نوازشِ زبونش، یا گازهای ریز گرفتنش رو تحمل کنه و خونسرد باشه؟ 🌹🌹 Season 3: Ŧħɇ ĐȺɍꝁnɇss ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🦋𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ♥️
📖 فصل سوم 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬 😀قسمت نوزدهم اینکه توی سختیها 😀 ورق ۲ دووم میاری، یعنی 😍تاریکی هنوز امیدواری!...! 🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸 جوابی نداد، بُغکرده و بیحرکت مونده بود و سکوتش اونقدر طولانی شد که جونگکوک بعداز کشیدن نفسی عمیق، دوباره بهسمت خم شد، با لحنی ملایم و اطمینانبخش گفت: «اوکی. حواسم نبود که توام به من بیاعتمادی. تمام این مدت فقط داشتم به این فکر میکردم که خودم چطوری میتونم به تو اعتماد کنم، اونم بعداز اینهمه اتفاقِ پشتِسرِهم. فکر کنم الان فقط میتونیم رو حرفهای همدیگه حساب کنیم. من بهت صدمه نمیزنم، نهفقط چون نمیتونم. بهم اعتماد کن... لطفاً.» سرش بالا اومد و با جونگکوک چشمتوچشم شد، شاید برای دیدن اینکه چقدر روراسته، اما همچنان ساکت مونده بود. جونگکوک صادقانه ادامه داد: «و باور کن این چند روز اونقدر اذیت شدم که دیگه تحملم تموم شده. منم احتیاج دارم بتونم بهت اعتماد کنم. احتیاج دارم باور کنم حرف و عملت یکیه. واقعاً نیاز دارم باور کنم روی حرفی که میزنی، میمونی. خستهم تهیونگ... فکر میکردم این چند ساعت قراره یهجور دیگه بگذره... فکر میکردم قراره فقط زمانِ خودمون باشه. فکر میکردم قراره کمک کنه همۀ اون اتفاقها رو پشتسر بذاریم...» میدونست این چند روز چقدر جونگکوک رو ناامید کرده. شاید تا یک ساعت قبل هم مطمئن بود داره دقایق آخر رو با جونگکوک میگذرونه، چون احتمالاً اگه جاشون عوض میشد، خودش نمیتونست تحمل کنه. از طرفِ دیگه صبوری جونگکوک و تلاشش برای تغییرِ جو، همون اندازه که خوشحالش میکرد، یهجورایی عجیب بود؛ اونقدر که گاهی به شک مینداختش، یا حتی میترسوندش. نمیفهمید چرا حالا که اوضاع تا این حد بههمریخته شده بود، جونگکوک داشت انقدر صبوری به خرج میداد، انقدر کوتاه میاومد و برخلاف همیشهش برخورد میکرد. منطقیش این نبود که الان ناراحت باشه؟ عصبانی باشه؟ بحث و دعوا راه بندازه؟ طعنه بزنه و تکرار کنه که اختیاری نداره، که کنترلی نداره، که از این وضعیت راضی نیست؟ زانوهاش رو رها کرد، کمرش رو صاف کرد و گفت: «میخوای چیکار کنم؟» چند ثانیه طول کشید تا جونگکوک بتونه از حالتِ قبلش بیرون بیاد. دوباره لبخند گرمش روی لباش نقش بست و بعد رنگ شیطنت گرفت: «گفتم که! نمیخوام تو کاری بکنی!» و باز هم تهیونگ از رفتارِ دور از انتظارِ جونگکوک، حسِ خوبی نداشت. هرچقدر جونگکوک با محبتِ بیشتری لبخند میزد، تهیونگ بیشتر عصبی میشد. بدتر اینکه اعتراضی هم نمیتونست بکنه. با گفتنِ اینکه «چون باهام مهربون و آرومی، ازت میترسم»، چیزی از خودش نمیساخت جز یه دیوونۀ پارانویا. جونگکوک، بیخبر از افکارِ تهیونگ، مدام در تلاش بود تا دوباره فضای صمیمی و رمانتیکی ایجاد و شوق خواستن رو تو وجود تهیونگ بیدار کنه. فکر میکرد حالا که تهیونگ حاضر نیست از دلیلِ عصبی بودن و ترسش حرف بزنه، بهترین راه اینه که فقط کنترل اوضاع رو دست بگیره و جو رو اونجوری که میخواد، پیش ببره. فکراش رو کرده بود. مطمئن بود. یه هدف داشت؛ یه لنگر! یه لنگر که توی هر طوفانِ احساساتی کمکش کنه به خودش مسلط شه. کمکش کنه بههم نریزه. کمکش کنه توی دریای تاریک سرگردون و راهگمکرده نشه. یهچیزی میخواست که باید بهش میرسید، و طبق حسابکتابها و نقشههاش، اول باید تهیونگ رو آروم میکرد و بعدش... ناآروم! دوباره با حرکت به جلو، پسرِ رو به پشت خوابوند. نرم و ملایم لبهاش رو بوسید. خبری از مارک کردن و گاز گرفتن و مکیدنهای محکم و دردناک نبود. اینبار سعی میکرد تمایلات ذهن و بدن تهیونگ رو بیدار و همزمان حرکاتِ هردوشون رو کنترل کنه. کمکم، پلک بستنهای تهیونگ طولانیتر شد. بدنش زیر نوازشهای جونگکوک، کمتر منقبض میشد و لبها و دستهاش برای لمس و نوازش، با حرکات جونگکوک هماهنگ میشدن؛ اما حالا که تهیونگ داشت سعی میکرد راه بیاد، جونگکوک یه مشکل جدید پیدا کرده بود، اینکه بهطرزِ عجیبی، بیشتر از هر بارِ قبل، تهیونگ رو میخواست. غیراز حسِ نفسهای داغِ تهیونگ روی لبهاش و غیراز شنیدن صدای تهیونگ، هربار که چشمهاش باز میشد، چهرۀ خمارش جونگکوک رو آشفتهتر میکردن. و اینجوری... زود از خودبیخود میشد. اینجوری نمیتونست تمرکز کنه. اینجوری نمیتونست درست خودش و تحریکات بدنش رو کنترل کنه. و قرار بود که اوضاع یهجور دیگه پیش بره! قرار بود اونی که حواسش جمعه خودش باشه و اونی که بیتاب میشه، تهیونگ؛ اما حالا... 🌹🌹 Season 3: Ŧħɇ ĐȺɍꝁnɇss ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🦋𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ♥️
📖 فصل سوم 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬 😀قسمت نوزدهم اینکه توی سختیها 😀 ورق ۱ دووم میاری، یعنی 😍تاریکی هنوز امیدواری!...! 🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸 دوباره مچ دستهای تهیونگ رو گرفت، روی تخت قفلشون کرد و گفت: «تو باختی!» - چی؟! - تو شرط رو باختی! ما رسیدیم اینجا. تهیونگ بعد از لحظهای فکر کردن، با کمی کلافگی گفت: «خیله خب! تو از من بردی!» به چهرهی جونگکوک که عجیب، خشک و جدی شده بود، نگاه کرد تا بهش بفهمونه از از رفتارش خوشش نیومده؛ اما جونگکوک بهجای اینکه فشار دستهاش رو کم کنه، یا تغییری توی حالت عجیب نگاه و تُن صداش بهوجود بیاره، گفت: «من از تو نبردم، تهیونگ. من تو رو بردم! تو الان جایزۀ منی. باید به قولت عمل کنی! از الان به بعد، دقیقاًهمون کاری رو میکنی که بهت میگم!» - اگه من کمکت نمیکردم، الان اینجا نبودیم! - بههرحال تو باختی. و ما یه قراری داشتیم. همونجور که دستهاش رو نگه داشته بود، دوباره خم شد و هر قسمت از سینهش که از لباس بیرون بود، بوسید. در همون حین گفت: «شرطمون یادته؟» تهیونگ چشمهاش رو چرخوند و غرغرکنان جواب داد: «که هرکاری گفتی، انجام بدم.» جونگکوک سرش رو بالا آورد و با نیشخند گفت: «نه، این چیزی بود که تو گفتی. من گفتم هرکاری بخوام باهات میکنم.» تهیونگ کلافه نفسش رو بیرن داد. - همونه! مچِ دستهای تهیونگ رو بیشتر به تخت فشار داد، و گفت: «نه! فرق داره.» کنار نیپل تهیونگ رو که گاز گرفت، صداش بلند شد. - آخ! جونگکوک! من یه روزی همۀ این گازها و مارکها رو تلافی میکنم! جونگکوک اما با شیطنت چشمک زد و گفت: «به خواب ببینی!» - پا شو! ناراضی و معترض برای کنار زدنِ کسی که روش بود، تقلا کرد، اما فشارِ بیشتری به بدنش وارد شد. جونگکوک تند و جدی نگاهش کرد و با تأکید گفت: «تهیونگ! قول دادی، پاش وایسا!» چشمهاش رو ریز کرد و ادامه داد: «یا نکنه مثل وقتی جلوی عمارت بودیم، بازم میخوای زیر حرفات بزنی؟» خب راستش تهیونگ توی همین فکر بود. مشکلش خیلی سکس و درخواستهای نامشخصِ جونگکوک نبود،فقط... دوباره دلهره پیدا کرده بود. بهزحمت روی تخت نیمخیز شد. به دستهاش تکیه داد و گفت: «میشه دیگه برگردیم اونور؟» جونگکوک میدید که حالتِ چهرۀ تهیونگ تغییر کرده، میدید که دوباره استرس و نگرانیش برگشته، ولی دلیلش رو نمیفهمید. تا چند دقیقۀ پیش که همهچیز خوب و رمانتیک بود. حالا که اینجا رسیده بودن، حالا که بالاخره زمانومکان فقط برای خودشون بود، نباید تهیونگ اشتیاق نشون میداد، مثل تمام این چند روز؟ نمیتونست بفهمه چرا، نمیتونست بفهمه چی دوباره داشت تهیونگ رو بههم میریخت، حتی نمیدونست چیکار باید بکنه که آروم شه؛ اما بههرحال تصمیم نداشت به میلش راه بیاد، نه بعداز اینهمه دردسر، نه حالا که انقدر به خواستهش نزدیک شده بود؛ پس... اونجا میموندن! چه با حرفِ خوش، چه تهدید! از روش کنار رفت، گوشۀ تخت نشست و پرسید: «تو یههو چهت میشه؟» - تو میخواستی بیای اینجا که اومدیم. زیر حرفم نمیزنم. هرکاری خواستی میتونی بکنی... اما اول برگردیم.» تهیونگ سعی میکرد آروم حرف بزنه، اما اونقدر آشفته بودنش مشخص بود که جونگکوک فقط تونست بپرسه: «ته، من کاری کردم که باز اینجوری شدی؟» عصبی جواب داد: «آره. وقتی یهدفعه تند میشی... خوشم نمیاد. انگار... انگار یادم میافته کی هستی و باید مراقب باشم!» - من تند شدم؟! من... من قبلاً هم یه وقتا باهات جدی بودم. خیلی وقتا تند بودم. تو هم بودی. هیچوقتم بدت نمیاومد! - فرق میکرد. اون موقع تنها نبودیم. بهنظر میاومد از حرفی که بلافاصله زده، پشیمونه، اما بههرحال توضیح بیشتری نداد، فقط زانوهاش رو بغل کرد و زیر چونهش برد. جونگکوک سؤالی که امیدوار بود جوابش منفی باشه رو پرسید: «از تنها بودن با من میترسی؟» تهیونگ چیزی نگفت، حتی بهش نگاه هم نکرد، اما جواب سؤالش رو گرفته بود. و حالا گیج بود. - اصلاً نمیفهمم. دومین باره که این رو میگی. چرا الان؟ تو قبلاً از من نمیترسیدی. اون موقعی که از من متنفر بودی، اون موقعی که عصبانی بودی، هیچ ترسی توی رفتارات نبود. چرا حالا که رابطهمون نزدیکتر شده اینجوری شدی؟ اصلاً اینا هیچی، تو واقعاً فکر میکنی من قراره چطوری با دستِ خالی از پس یه اصیلزاده بر بیام! 🌹🌹 Season 3: Ŧħɇ ĐȺɍꝁnɇss ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🦋𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ♥️
📖 فصل سوم 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬 😀قسمت هجدهم اینکه توی سختیها 😀 ورق ۱ دووم میاری، یعنی 😍تاریکی هنوز امیدواری!...! 🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸 کمکم دوباره شور و حرارت به حرکاتشون برگشت. نوازشها بیبرنامه و محکمتر شدن، بوسه ها…
📖 فصل سوم 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬 😀قسمت هجدهم اینکه توی سختیها 😀 ورق ۴ دووم میاری، یعنی 😍تاریکی هنوز امیدواری!...! 🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸 جونگکوک، چشمهاش رو ریز کرد و جواب داد: «الان مثلاً خواستی بگی من یه منحرفم که با نگاهم معذبت کردم؟» تهیونگ مردد و آروم زمزمه کرد: «نه...» جونگکوک سرش رو پایین برد و کنار گوشش زمزمه کرد: «اشتباه کردی.» لالۀ گوشش رو به دندون گرفت، با زبون خیسش کرد و ادامه داد: «اگه میدونستی هر بار که میبینمت به چه چیزایی فکر میکنم...» لبهاش رو پشت گوش تهیونگ برد و زبون کشید و گفت: «...یا میدنستی تو چه پوزیشنهایی تصورت میکنم...» زبونش رو تا روی خطِفک تهیونگ کشید. رد خیس رو تا گردنش برد و با صدای دورگهشده گفت: «...یا چه کارایی میخوام باهات بکنم...» گردنش رو محکم مکید تا زمانی صدای تهیونگ رو شنید. - آخ... دوباره به چشمهاش نگاه کرد و به صحبتهاش رو با لحنی جدید که تهیونگ قبلاً نشنیده بود، تموم کرد. - ونوقت نمیگفتی، «نه.» تهیونگ با نفسهایی که از ریتم خارج شده بودن، دستهاش رو بالا آورد و برای لمس پوست گُرگرفتۀ جونگکوک، اون زیر تیشرتش برد. بلند شد و روی رانهای تهیونگ نشست. تیشرت خودش رو که از سرش درآورد، تهیونگ رو دید که میخواست دکمۀ آستین خودش رو باز کنه. مچِ دستهاش رو گرفت، روی تخت برگردوندشون. با اشاره به پیرهن تهیونگ و لحنی تحکمامیز، گفت: «این میمونه.» - هوم؟! - درش نیار. - چرا؟ لبهاش رو روی سینۀ تهیونگ گذاشت و بعداز محکم مکیدن پوستش، گفت: «چون من میگم.» - هی! بعد دستش رو بالا آورد تا مانع مارکهای دردناک جونگکوک بشه و اعتراضآمیز گفت: «آروم!» جونگکوک دوباره مچ دستهاش رو گرفت. روی تخت قفلشون کرد و گفت: «تو باختی!» - چی؟! - تو شرط رو باختی! ما رسیدیم اینجا. تهیونگ بعد از لحظهای فکر کردن، با کمی کلافگی گفت: «خیله خب! تو از من بردی!» به چهرهی جونگکوک که عجیب، خشک و جدی شده بود، نگاه کرد تا بهش بفهمونه از از رفتارش خوشش نیومده؛ اما جونگکوک بهجای اینکه فشار دستهاش رو کم کنه، یا تغییری توی حالت عجیب نگاه و تُن صداش بهوجود بیاره، گفت: «من از تو نبردم، تهیونگ. من تو رو بردم! تو الان جایزۀ منی. باید به قولت عمل کنی! از الان به بعد، دقیقاًهمون کاری رو میکنی که بهت میگم!» 🌹پایان قسمت هجدهم🌹 🌹🌹 Season 3: Ŧħɇ ĐȺɍꝁnɇss ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🦋𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ♥️
📖 فصل سوم 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬 😀قسمت هجدهم اینکه توی سختیها 😀 ورق ۳ دووم میاری، یعنی 😍تاریکی هنوز امیدواری!...! 🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸 تهیونگ، پلکهاش رو باز و به جونگکوک نگاه کرد که هنوز نفسهاش نامنظم و چشمهاش پر از شهوت بود. اغواگرانه، سرش رو کج کرد و خیره به چشمهاش، شست جونگکوک رو بین دندونهاش گرفت. تنها چیزی که جونگکوک میتونست ببینه، دندونها و لبهای حلقهشده دور شستِ آغشته به کامش بود. وقتی تهیونگ زبونش رو دور انگشتِ بین لبهاش کشید، بیاختیار لبهای جونگکوک، برای بیرون دادنِ بازدمش از هم فاصله گرفتن. دوباره هردو اونقدر تحریک شده بودن که انگارنهانگار همین چند دقیقۀ پیش رو پراز تنش، هیجان و لذت گذرونده و ارضا شده بودن. جونگکوک، بالا کشیدش و روی پاهای خودش نشوند. تهیونگ دوباره کاملاً برافروخته بود؛ درست مثل خودش. با دستِ چپ، لبۀ لباسزیر رو کنار زد، دست راستش رو روی بدن تهیونگ کشید و هرچقدر از کامش که به پارچۀ لباس جذب نشده بود رو روی انگشتهای آغشته به کام خودش جمع کرد. دستهاش رو پشتِ تهیونگ برد، از کمرِ باز شلوارش رد کرد و داخل برد. دستِ چپش، بیمزاحمت، باسنِ برهنه رو توی مشت فشرد، اما دستِ راست که آغشته به مایعِ لغزندۀ هردوشون بود رو با احتیاط بهطرف ورودی تهیونگ برد. تهیونگ، با حسِ انگشتِ جونگکوک روی ورودیش، کمرش رو قوس و باسنش رو بیشتر بهسمت بیرون داد. سرش رو توی گردن جونگکوک فرو کرد و اجازه داد لبهای جونگکوک، لالۀ گوش، و انگشت جونگکوک ورودیش رو به بازی بگیرن. با ورود بند اول انگشتِ وسطش و شنیدن نالۀ خفۀ تهیونگ، زبونش رو توی گوشش فرو کرد. حس قلقلک و مورمور شدن، بیشتر صدای نالهش رو بلند کرد و بازوهای جونگکوک رو توی مشتهاش گرفت. جونگکوک سرش رو عقب کشید و کوتاه پرسید: «لوب و کاندوم؟» - پاتختی... تهیونگ گفت و دستهاش رو محکم دور گردن مردی که در آغوش گرفته بودش حلقه کرد. چشمهای خمار و لبخندِ شیطنتآمیزش رو به جونگکوک نشون داد، که یعنی من قصد جدا شدن ندارم! اگه جونگکوک اونهمه راه تونسته بود بغلش کنه، پس تا اتاقخواب بردنش هم کاری نداشت. تشخیصِ درستِ مسیرِ اتاقخواب، سخت بود وقتی تنها چیزی که میدید سروصورت تهیونگ بود. قدمهاش رو آهسته و با احتیاط برمیداشت، مبادا تعادلش رو از دست بده و یا کمر تهیونگ به چیزی بخوره. درحال نوازش و بوسیدن، از دلهرۀ برخورد به چیزی، هر دو خندهشون گرفته بود، اما دست و پاهایی که دور گردن و کمرِ جونگکوک، ضربدری محکمتر شده بودن نشون میدادن راه دیگهای بهجز حمل کردنش تا اتاق نداره. تهیونگ رو کنار تخت، زمین گذاشت و خودش لبۀ تخت نشست. لبهاش رو روی شکم تهیونگ گذاشت، حین بوسیدن و مکیدن و گازهای ملایم گرفتن، شلوار و لباسزیرش رو پایین کشید و کمک کرد از پاهاش در بیاره. دوباره بوسههاش رو روی شکم از سر گرفت و آروم بالاتر رفت. لبهاش رو بوسید و در آخر، دوباره از زمین، بلندش کرد. نهخیلی ملایم و نهخیلی بیاحتیاط، روی ملحفهها رهاش کرد. به دنبال لرزشِ تخت و تکون خوردنِ بدن تهیونگ، نگاهِ جونگکوک، پر از شهوت، روی اندامش چرخید. دستهای تهیونگ، ناخوداگاه برای پوشوندن بدنش گوشۀ پیرهن رو مشت کردن و بالا اومدن. بااینحال، دستش رو به مقصد نرسیده، روی شکمش متوقف کرد. ابروهای جونگکوک بالا رفتن. از سر تعجب تکخندهای کرد و گفت: «این چی بود؟!» تهیونگ آب دهنش رو قورت و جواب داد: «خیلی یهجوری بهم زل زدی...» بعداز اونهمه رابطه، این خجالتزده شدنِ تهیونگ اصلاً براش قابل هضم نبود. یعنی اونقدر نگاهش حریص و گرسنه بود که تهیونگ رو معذب کرده بود؟! با همون لبخندِ از سرِ ناباوری، روی تخت نشست. موهای تهیونگ رو از روی پیشونیش کنار زد و چند لحظه بهش خیره شد. بعد دستهاش رو دو طرفِ شونهها، و زانوهاش رو دو طرف رانهای تهیونگ گذاشت و بدنش رو محصور کرد. بیحرکت و همونطور با فاصله ایستاد به صورتش خیره شد. تهیونگ با لحنی که کمی استرس توش مشخص بود، پرسید: «چیه؟» 🌹🌹 Season 3: Ŧħɇ ĐȺɍꝁnɇss ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🦋𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ♥️
📖 فصل سوم 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬 😀قسمت هجدهم اینکه توی سختیها 😀 ورق ۲ دووم میاری، یعنی 😍تاریکی هنوز امیدواری!...! 🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸 جونگکوک دوباره سعی کرد با دست، متوقفش کنه. همین که بازوهای تهیونگ رو گرفت، دستهاش دو طرفِ لگنِ جونگکوک رو چنان محکم چنگ زدن که انگار میخواستن عزیزترین دارایش رو بگیرن. شونههای خودش رو برای رها کردن بازوهاش از انگشتهای جونگکوک تکون داد. بدون توقفِ حرکاتِ سرش، صدای معترض و غرشمانندی از ته گلو بیرون داد و بهعمد دندونهاش رو تهدیدوار روی عضو جونگکوک کشید و فشار داد. جونگکوک دستهاش رو برداشت، نفسنفسزنان و تسلیم گفت: «خیله خب... خیله خب ... هرکاری میخوای بکن.» نبضِ شقیقهش به همون شدت و سرعتِ تپشهای قلبش شده بود و آخرین ذرههای ارادهش برای خوددار بودن رو به نابودی میرفت. خودش رو راضی کرد که شاید بهتره حداقل یک بار ارگاسم بشه تا آرومتر باشه و بعد بتونه خودش و تهیونگ رو راحتتر کنترل کنه. بههرحال ظاهراً ناچار بود. نه توان مقامت داشت و نه تهیونگ حاضر بود کنار بره. بنابراین خودش رو رها کرد تا با تموم وجود فقط لذت ببره. صدای نفسها و نالههای مردونۀ جونگکوک که توی اتاق پیچید، تهیونگ از فشار پنجههاش روی لگنِ جونگکوک، کم کرد. دوباره زبون نرمش، جای دندونهاش رو گرفت. عمیقتر فرو میبرد و محکمتر مک میزد. با حسِ نزدیک بودن به ارگاسم، دستش توی موهای تهیونگ فرو رفت، محکم عقب کشیدشون و زمزمه کرد: «دارم میام...» اینبار اجازه داد دست جونگکوک سرش رو جدا کنه. عقب که رفت، هنوز رشتههای براق و باریک بزاق، اندام جونگکوک و لبهاش رو بههم متصلشون کرده بود. جونگکوک به چشمهای خیس، و اشکآلودش و لبهایِ متورمِ نیمهبازِ تهیونگ نگاه کرد، عضوش رو توی دست گرفت تا آخرین حرکتها برای ارضا شدن رو خودش انجام بده. پنجههایی که توی موهای تهیونگ مشت شده بودن رو باز کرد تا بتونه سرش رو عقبتر ببره، اما تهیونگ سرش رو نزدیکتر آورد. سرش زیر عضو جونگکوک، و روی رانش گذاشت و با چشمهای اشکآلود و خمارش، آروم و منتظر بهش زل زد. آخرین نالۀ بلند که از دهنش بیرون اومد نفسش حبس شد و تمام کامش رو روی صورت تهیونگ ریخت. چند ثانیۀ بعد، چشمهای بستهش رو باز کرد. موجودِ دوستداشتنیای که سرش رو به پاش تکیه داده بود، حالا داشت بوسههای آرومش رو روی رانش مینشوند. درحالیکه هنوز نفسنفس میزد، به صورت تهیونگ نگاه کرد که پلکهاش رو بهخاطر رشتۀ شیریرنگی که روشون بود، بسته بود. جونگکوک دستپاچه و عذرخواهانه گفت: «شت! بهت گفتم برو کنار.» دروغ میگفت! تصورِ ریختنِ کامش، روی اون صورتِ بینقص، تیرِ آخری بود که لذت ارگاسمش رو به بینهایت رسوند. توی اون غلیان هیجانات، قصدش احتماًلاً گونۀ تهیونگ بود، ولی خب بههرحال توی اون شرایط، احتمالاً نتونسته بود خیلی درست محاسبه کنه. وقتی گفت «بذار پاکش کنم.»، تهیونگ لبخند زد و با آرامش منتظر موند. با شست، مایع غلیظِ لغزنده رو از روی چشمش کنار زد، اما انگشتش رو برنداشت. خیره به دهن نیمهباز تهیونگ، شستش رو پایین کشید و بهسمت لبهاش برد. 🌹🌹 Season 3: Ŧħɇ ĐȺɍꝁnɇss ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🦋𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ♥️
📖 فصل سوم 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬 😀قسمت هجدهم اینکه توی سختیها 😀 ورق ۱ دووم میاری، یعنی 😍تاریکی هنوز امیدواری!...! 🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸 کمکم دوباره شور و حرارت به حرکاتشون برگشت. نوازشها بیبرنامه و محکمتر شدن، بوسه ها خیس و شلختهتر؛ اونقدر که وعده بدن این آدمها و این خونه، یه شب طولانی و پر از هیجان پیش رو دارن، که هنوز حتی شروع هم نشده! تهیونگ سرش رو کنار کشید تا گردنش رو از مکیدنهای دردناکِ جونگکوک نجات بده. جای دستی که سینۀ جونگکوک رو محکم توی مشت گرفته بود رو با دهنش عوض کرد. لبهاش از روی لباس، نیپلش رو بین خودشون گرفتن و بهمحض برجسته شدن، جای لبهای نرمش رو به دندونهای محمکش داد. بیتردید، فشار دندونهاش رو بیشتر کرد و چیزی که بینشون بود با زبون به بازی گرفت. دستهاش هیجانزده مشغول باز کردنِ دکمۀ شلوار و لمس عضو برجسته و داغ بین پاهای جونگکوک شدن. جونگکوک سرش رو عقب داد و از دردِ نیپل و لذتِ نوازشِ عضوش، نالهای کرد. بازوهای تهیونگ رو گرفت تا نیپلش رو از آزارِ دندونهاش نجات بده. تهیونگ، با نفسهای بینظمِ منقطع، و چشمهای پر از شهوت، مثل ماهی از توی دستهای جونگکوک لیز خورد، از مبل پایین رفت و بین پاهاش زانو زد. از روی لباسزیر اندامِ نبضدار رو با لبهاش لمس و شروع به بوییدن و بوسیدن و مکیدن کرد. پوشش اضافه رو که کنار زد و اندام برجسته رو توی دهن خیس و داغش فرو برد، جونگکوک آب دهنش رو برای مرطوب کردن گلوی خشک شدهش قورت داد، سرش عقب رفت و شونههای تهیونگ رو محکمتر چنگ زد. لیس زدنهاش و لبهایی که با اشتیاق عضو متورم رو لمس میکردن، دمای بدن جونگکوک رو اونقدر بالا برده بود که حس میکرد پشت گوشهاش درحال سوختنه. نگاهِ خمارش رو به چشمهای جونگکوک انداخت، بعد سرش خم شد و آرومآروم عضوش رو توی دهن فرو برد. جونگکوک سعی کرد به صورت تهیونگ نگاه کنه، اما تنها چیزی که میدید، حرکت موهای آشفتهش بود روی سری که بیوقفه به پایین و بالا حرکت میکرد. دستهاش سمت بازوهای تهیونگ رفتن تا بتونه از خودش جداش کنه. نمیخواست ارگاسم شه. به انرژیش برای برنامههای توی سرش نیاز داشت، اما لذتی که توی رگهاش جاری شده بود، ارادهاش رو سست میکرد. با حس برخوردِ عضوش با ته حلق تهیونگ، همزمان صدای نالۀ خودش و عق زدن تهیونگ توی اتاق طنین انداخت. تهیونگ برای نفس گرفتن سرش رو بالا آورد و بهش خیره شد. حالا که عضوش از بین اون لبهای متورم صورتی آزاد شده بود، با وجود سختی، از فرصت پیشاومده استفاده کرد. بازوهای تهیونگ رو گرفت و سعی کرد مانع دوباره فرو بردن اندامش بشه، اما تهیونگ مُصبرانه و با بالا آوردن دستهاش و رد کردنشون از بین دستهای جونگکوک، اونها رو از بازوهای خودش جدا کرد. عضو جونگکوک رو دستش گرفت و طولش رو لیس زد و دوباره توی دهنش فرو کرد. سرعت بالاپایین کردن سرش، هرلحظه بیشتر میشد، و همراه شده بود با بازیِ انگشتهاش دور تستیکلهای جونگکوک. - فاک... تهیونگ... گفت و نفسِ داغِ حبسشده رو بیرون داد. لعنتی! جونگکوک چطوری باید جلوی اونهمه لذت، مقاومت میکرد؟ نفس بریده نالید: «وایسا... بسه...» نهتنها فایدهای نداشت، بلکه تهیونگ شدت مکیدنها و بالاپایین کردنِ سرش رو بیشتر کرد. 🌹🌹 Season 3: Ŧħɇ ĐȺɍꝁnɇss ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🦋𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ♥️
📖 فصل سوم 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬 😀قسمت هفدهم اینکه توی سختیها 😀 ورق ۱ دووم میاری، یعنی 😍تاریکی هنوز امیدواری!...! 🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸 به درِ ورودی که نزدیک شد، توی چارچوب در دیدش؛ سر حال، قبراق و پر انرژی. زیر همون لامپ…
📖 فصل سوم 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬 😀قسمت هفدهم اینکه توی سختیها 😀 ورق ۶ دووم میاری، یعنی 😍تاریکی هنوز امیدواری!...! 🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸 با دست به شقیقۀ تهیونگ اشاره کرد و ادامه داد: «من حتی از نصف چیزایی که اینجا میگذره، خبر ندارم! تنها چیزی که باعث میشه دوست داشتن و حرفهاتو باور کنم، همین کاراته... همین بیقرار بودنت... همین بهقول خودت عکسالعملهات...» با دست صورتش رو قاب گرفت و باهاش چشمتوچشم شد و حرفاش رو تکمیل کرد: «اگه باهام سرد باشی، اگه چیزی که تو دلته نشون ندی، شاید از خودت محافظت کنی، اما روزی که همینا رو هم ازم بگیری، روزی که همینا رو هم ازم دریغ کنی... دیگه هیچی ندارم که برای باور کردنت بهش چنگ بندازم.» جواب نمیخواست، حالت چشمها و نگاه تهیونگ براش کافی بود. صورتش رو جلو آورد و لبهاشون توی هم محصور شدن. کوتاه بوسیدش و همونجور که هنوز کفِ دستهاش گونههای تهیونگ رو پوشونده بودن، سرش رو عقب برد. چشمها و لبهای تهیونگ طغیانِ احساساتش رو نشون میدادن. برای عوض کردنِ حالوهوا، دستهاش رو اونقدر روی لپهای تهیونگ فشار داد تا لبهاش برجسته جلو اومدن. نیشخند زد و با چشم به پایین اشاره کرد. - فکر میکنی فقط توئی که دوروبرِ من اوضاعت ناجوره و حالت خرابه؟ تهیونگ خندید و دستهای جونگکوک رو از روی لپهاش برداشت. چند ثانیه به چشمهاش خیره شد و دوباره سرش رو برای بوسیدن جلو برد. بوسه پر از حرف بود، پر از احساس، نرم و آروم؛ تا وقتی که زانوی تهیونگ بین پاهای جونگکوک رو لمس کرد، تا وقتی لبهای جونگکوک سمت گوش، و دستش سمت سینۀ تهیونگ رفت. کمکم دوباره شور و حرارت به حرکاتشون برگشت. نوازشها بیبرنامه و محکمتر شدن، بوسهها خیستر و شلختهتر؛ اونقدر که وعده بدن این آدمها و این خونه، یه شب طولانی و پر از هیجان پیش رو دارن، که هنوز حتی شروع هم نشده... 🌹پایان قسمت هفدهم🌹 🌹🌹 Season 3: Ŧħɇ ĐȺɍꝁnɇss ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🦋𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ♥️
📖 فصل سوم 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬 😀قسمت هفدهم اینکه توی سختیها 😀 ورق ۵ دووم میاری، یعنی 😍تاریکی هنوز امیدواری!...! 🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸 جونگکوک مطمئن بود اگه یکی از اون آدمهای اطراف تهیونگ بود، هرگز برای تصاحبش از هیچ کاری دریغ نمیکرد. تو فکر ستایش پسری که روی پاش بدنش رو آروم با شهوت حرکت میداد بود که احساس کرد توی فضای تهیونگ کاملاً اضافهست و باید اون رو فقط به حال خودش بذاره. برای کاری که میخواست انجام بده، این تهیونگ، بیشازحد از کنترل خارج شده بود. اینجوری ادارۀ تهیونگ برای اجرای نقشهش مشکل میشد. شاید بهتر بود طرف مقابل، اولین ارگاسمش رو داشته باشه تا آرومتر بشه. هرچند خودش هم اونقدر تحریک شده بود که مغزش درست کار نمیکرد و نمیتونست حدس بزنه اصلاً رفتار تهیونگ به چی ممکنه ختم بشه. میخواست توی لذتِ دادن بیشتر به تهیونگ کمک کنه، اما ظاهراً نیازی به کمکش نبود. تهیونگ توی حالوهوای شهوانی خودش کاملاً غرق بود. گوش جونگکوک از صدای نالهها پر شده بود و نمیتونست از حرکتِ رفتوبرگشتیِ پایینتنۀ تهیونگ روی رانِ خودش، چشم برداره. گاهوبیگاه با نزدیک شدنِ قفسۀ سینۀ تهیونگ، لبهاش مشتاقِ بوسیدن، روی پوستِ روشنش مینشستن و انگشتهاش که روی باسن تهیونگ بودن، اون حجم خوشفرم رو بیشتر میفشردن. نگاهش به برآمدگی شلوار تهیونگ افتاد. بیاینکه مزاحمتی ایجاد کنه، دکمه و زیپ شلوار رو باز کرد تا فشار رو از روی عضو برآمده برداره. با باز شدن زیپ و دیدن لکههای پریکامی که روی لباسزیرش مشخص بودن حس کرد مغزش نبض میزنه. بیاراده لبهاش رو روی شونۀ عریانی که پیرهن ازش پایین رفته بود، محکم کرد و مکید. تهیونگ سرش رو پایین آورد، درست کنار گوش جونگکوک که حالا بهجز صدای آه کشیدنش، نفسهای داغش رو هم روی گونه و گردنِ خودش حس میکرد. سرش رو چرخوند، لالۀ گوشِ تهیونگ رو بین لبها و دندونهاش گرفت و همزمان نیپلی رو که پیرهن سفید ازش کنار رفته بود، بین انگشتهاش گرفت. با هر دو دست، محکمتر از قبل، شونههای جونگکوک رو فشرد. صدای نالهها و حرکات دیوونهوارش اوج و شدت گرفتن، و دقیقهای بعد، بدنش تو آغوش جونگکوک آروم گرفت. نفسنفسزنان لبهای خیسش رو بین شونه و گردنِ جونگکوک گذاشت. جونگکوک شروع به نوازش پهلوها و گودی کمرش کرد. ساکت و بیحرکت منتظر موند تا به خودش بیاد، اما وقتی صورت پنهان کردنش طولانی شد، جونگکوک با لحن آرومی گفت: «ببینمت.» تهیونگ بهعنوان مخالفت، صدایی «اوم»مانند از گلوش بیرون اومد و بیحرکت موند. جونگکوک یهخورده شونهش زیرِ سرِ تهیونگ رو تکون داد و با لبخند گفت: «قایم شدی؟! ببینمت!» نقزنان سرش رو بیشتر توی گردنِ جونگکوک فرو کرد و بین نفسهایی که هنوز بلند بودن، اعتراف کرد: «این... این دیگه... خیلی شرمآور بود.» - شرمآور؟! نفسگیر بود... بعداز یه مکث کوتاه، اضافه کرد: «ولی...» تهیونگ با خودش گفت: «آها! همینه! "ولی!" شروع شد!» آماده شد برای یکی از تیکههای جونگکوک که اون شرم و خجالتش رو چند برابر کنه. - ولی ممنون که بهم فهموندی حتی واسه لذت بردن و ارضا شدن، هیچ نیازی بهم نداری. همین؟ فقط یه اعتراض به ندیده گرفته شدن؟ فقط یه درخواست واسه توجه؟ واقعاً؟! خیلی دور از جونگکوک همیشگی، و خیلی دور از انتظار تهیونگ بود! تهیونگ آروم زمزمه کرد: «یا شاید... واسه من... فقط بودنت کافیه...» بعداز جوابش، لبخندِ از سرِ آرامشِ جونگکوک رو ندید، اما نوازشهای مهربونش رو میتونست حس کنه. با صدایی که بهزحمت شنیده میشد، کنار گوش جونگکوک، پچ زد: «ازش بدم میاد.» - از چی؟ صورتش رو بهطرف گونۀ جونگکوک چرخوند، دستش مشغول بازی با لبۀ یقۀ لباس اون شد و ادامه داد: «از این حالم... از اینکه با یه اشارهت قلبم ذوب میشه، اینکه با یه لمست بدنم شل میشه، اینکه با یه نگاه و یه لبخندت تموم ارادهم از بین میره، اینکه انگار یه آدمِ هورنی و مدام تو فکر سکسم، اینکه وقتی نزدیکتم نمیتونم جلوی واکنشهای بدنمو بگیرم.» شونهش رو بالا آورد و تهیونگ رو مجبور کرد سرش رو حرکت بده. با دست چونهش رو بالا آورد، مطمئن تو چشمهاش نگاه کرد و گفت: «من اینجوری در موردت فکر نمیکنم. من فکر نمیکنم تو بیارادهای و هیچکاری تو زندگیت نداری جز فکر کردن به سکس. من فکر نمیکنم تو همیشه همینی هستی که وقتی کنارِ منی، میبینم. خیال میکنی من نمیدونم دور بودن و منتظر بودن یعنی چی؟» 🌹🌹 Season 3: Ŧħɇ ĐȺɍꝁnɇss ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🦋𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ♥️
📖 فصل سوم 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬 😀قسمت هفدهم اینکه توی سختیها 😀 ورق ۴ دووم میاری، یعنی 😍تاریکی هنوز امیدواری!...! 🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸 تهیونگ سعی کرد توی اون شاخوشونه کشیدنِ لفظی، کم نیاره. درحالیکه به مرتب کردن یقۀ تیشرت جونگکوک تظاهر میکرد، با لحن ملایمی گفت: «اینکه تو میری و یادت میره و من میمونم و همهچیز یادمه، قاعدتاً باید باعث بشه بخوای قبلاز رفتن، یه چند تا خاطرۀ خوب بهم بدی که بهشون بچسبم. میدونی... یه چیزی که باعث بشه...» - زیرآبی نری؟ تهیونگ بیخیال شونه بالا انداخت و گفت: «من نگفتمش.» جونگکوک دستِ اون رو از روی یقهی خودش برداشت و با همون لحن تهیونگ گفت: «حواست به یه چیزی نیست! تو یادت نمیره، ولی گذر زمان باعث میشه اثر حرفها و رفتارهای آزاردهنده، کمتر بشه؛ اما من وقتی برمیگردم، انگار فقط چند ثانیه گذشته، همهچیز کاملاً واضح جلوی چشممه. تأثیر این حرفات... دقیقاً مثل همین الان و همین لحظه، یادم میمونه؛ مثل همۀ اتفاقای این چند روز. واسه همین، سری بعد که ببینمت، به همین اندازه عصبانی و ناراحتم.» - هنوز ناراحتی؟ - چیزی عوض شده مگه؟ تهیونگ با افسوس نفسش رو بیرون داد و گفت: «در مورد اتفاقایی که قبل افتاد، بهت گفتم به من وقت بده. درستشون میکنم، اما الان... فقط میخواستم سربهسرت بذارم.» جونگکوک لحظهای بعد، نیشخند زد و گفت: «هوم! منم فقط دارم سربهسرت میذارم وقتی میگم من میرم و تو تا مدتها میمونی تو خماری.» - قبلنا انقدر علنی بدجنس نبودی! - فکر کن الان دلیلشو دارم. تهیونگ، با لبولوچۀ آویزونشده، گفت: «ولی... من عمداً اذیتت نمیکنم.» دستِ جونگکوک بالا اومد و با لبۀ انگشتِ اشاره، چونهش رو لمس کرد. با چهرهای که دیگه نیشخندی نداشت، گفت: «چرا، میکنی... اما غیراز اون، تو همهچیز رو کنترل میکنی، من فقط یه فضای دومتر در دومتری رو!» آرنجهای تهیونگ خم شد و سرش بهطرف جونگکوک اومد. - مقصرش کیه؟ منتظر نموند تا باز جوابی از جونگکوک بشنوه که مودش رو عوض کنه. سنگین دم گرفت و برای نزدیک کردن لبهاشون، پایینتنهش رو روی ران جونگکوک، جلو کشید. لمسی که عضوِ نیمهسختشدهش حس کرد، باعث شد بیاختیار بازدمِ گرمش رو روی لبهای جونگکوک بیرون بده. و جونگکوک، میتونست حس کنه که این بار دهن تهیونگ، بوی تیز و خنکِ اوکالیپتوس میداد. با یه دست پشتِ سر، و با دست دیگهش شونۀ لباس جونگکوک رو فشرد. بیتوجه به لبهای بیحرکت جونگکوک، لبهاش رو برای بوسهای که میخواست، تکون داد. بیواکنش موندنِ جونگکوک خیلی طول نکشید. همزمان با حرکت آرومِ لبهاش انگشتهاش روی رانِ تهیونگ مشت شدن؛ لمسی که تهیونگِ بیطاقت رو مجبور به موج دادن کمرش برای نزدیکتر شدن کرد. جونگکوک تمام تلاشش رو میکرد تا خوددار و آروم بمونه. دستِ آزادش رو بالا آورد، روبانِ پاپیونشدۀ یقه و اولین دکمۀ پیرهن تهیونگ رو باز کرد، بعد انگشتهاش شروع به نوازش ترقوه و گردنش کردن. تهیونگ دوباره پایینتنهش رو روی ران جونگکوک عقب کشید تا بتونه لبهاش رو روی گردن جونگکوک بذاره. با بوسۀ اول، دستِ جونگکوک بهطرف باسنش رفت و دوباره اون رو بهسمت خودش کشید. لبهای تهیونگ برای بیرون اومدنِ نالۀ آرومی از هم فاصله گرفتن، کمرش صاف شد و سرِ جونگکوک رو بهطرف گردن و سینۀ خودش کشید. مستِ بوسههای جونگکوک، روی گردن و ترقوهش، دوباره پایینتنهش رو روی ران طرف مقابل حرکت داد؛ این بار با سرعت و فشار بیشتر. جونگکوک درحال باز کردنِ دکمۀ چهارم بود که حرکات و صدای خفه اما پر از شهوتِ تهیونگ، متوقفش کرد. حرارت بدن تهیونگ بالا رفته بود و صدای تپشهای محکم قلبش رو بهراحتی میشد شنید. جونگکوک، کنجکاو، کمی سرش رو فاصله داد تا بهتر بتونه تهیونگ و رفتار جدید و غیرمعمولش رو ببینه. توی زمان کوتاهی، تهیونگ اونقدر تحریک شده بود که انگار رسماً جونگکوک رو ندید گرفته بود. با هیجان، حرکتِ رفتوبرگشتِ پایینتنهش روی ران جونگکوک رو تکرار میکرد و نفسهای نامنظمش کمکم شکلِ نالههای بلند به خودشون گرفته بودن. هر دو دستش رو روی شونههای جونگکوک گذاشته بود، پیرهن از شونهش آویزون شده بود، سرش از لذت، کمی به عقب خم شده و بیپروا، همراه با نالههاش، بدنش موج برمیداشت. به چشمِ جونگکوک، مردی که بین دستها و روی بدنش، در اوج لذت بود، فقط یه جور میشد توصیف کرد: «یه الهۀ هوسبرانگیز و بیهمتا.» چطوری تا حالا دیگران سعی نکرده بودن به دستش بیارن؟ دوروبریهای تهیونگ، کور بودن؟! یا شاید وقتی تلاشهاشون به درِ بسته خورده بود، زود کنار کشیده بودن. احمقها! چه میدونستن چی رو از دست دادن! 🌹🌹 Season 3: Ŧħɇ ĐȺɍꝁnɇss ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🦋𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ♥️
📖 فصل سوم 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬 😀قسمت هفدهم اینکه توی سختیها 😀 ورق ۳ دووم میاری، یعنی 😍تاریکی هنوز امیدواری!...! 🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸 و دیگه اینکه، فکر میکرد حق داره! احساس میکرد در بارۀ خیلی چیزا میتونه کوتاه بیاد، اما نه در این مورد. احساس میکرد حق داره انتظار داشته باشه تهیونگ بیشتر حواسش جمع باشه و رعایت کنه؛ حداقل تا زمانی که براش عادیتر بشه. با سپری شدنِ دقایق، خشم و عصبانیت تهیونگ، کمتر شده بود. خودش رو جای جونگکوک گذاشته و سعی کرده بود درکش کنه. حالا مدام درحال سرزنش خودش بود. حسی شبیه عذابوجدان، گناه و ناامید شدن از خودش و حواسپرتیش، باعث میشد بهجای اینکه بخواد با مشت بزنه زیر چونۀ جونگکوک، فقط بخواد که خودش رو توی همون اتاق پنهان کنه. - تهیونگ! هیچوقت فکر نمیکرد اینکه جونگکوک صداش کنه و مجبور بشه باهاش روبهرو بشه، انقدر سخت و آزاردهنده بشه، اما دیگه پنهان شدن فایدهای نداشت. بیمیل و با اعصابِ خورد بیرون رفت. - اینجا خوراکی نداری؟ جونگکوک پرسید و به چهرۀ پسر مقابلش نگاه کرد که تمام انرژی و شیطنت چند دقیقۀ قبلش، جاش رو به بیحال و بیحوصلهگی داده بود. چند ثانیۀ بعد، بالای سرِ جونگکوک و پشتِ کاناپهای که اون روش نشستهبود، ایستاد و گفت: «نه اینجا هیچی نیست. اگه گشنته، باید برگردیم.» تهیونگ یه بهونهای برای برگشتن میخواست و جونگکوک این رو فهمیده بود. نگاهش رو به روبهرو چرخوند و جواب داد: «نه، گرسنم نیست.» - دیگه برگردیم. - من نمیخوام برگردم. تهیونگ خسته و ناراضی بود. توی جنگِ پیشِ رو، از قبل باخت رو پذیرفته بود؛ فقط ناامیدانه آخرین تلاشهاش رو میکرد شاید جونگکوک دلش بسوزه. آره، حتی اگه قبول خواستهش از سرِ ترحم هم بود، اشکالی نداشت. هرطوری که میتونست به محیط امنش برگرده اشکالی نداشت. با صدای بیرمق و التماسگونه گفت: «میخوام برگردم.» جونگکوک دستش رو پشت برد، مچِ تهیونگ رو گرفت و انقدر کشید تا از همون بالای تکیهگاه، کشوندش روی مبل و گفت: «نه، نمیخوای. تو میخوای با من اینجا بمونی.» - مطمئنم که نمیخوام. ستونِ فقراتِ تهیونگِ ولوشده روی کاناپه، به بازوش فشار میآورد. دستش رو جابهجا کرد و بین پشتیِ مبل و بدنِ تهیونگ حرکت داد، از پهلوش گذروند و روی دندۀ آخرِ تهیونگ متوقف شد؛ جایی که میدونست تهیونگ، نوازش شدنش رو دوست داره. بعد انگشتش انگار که دندهها رو بشماره، دونهدونه لمسشون کرد و بهسمت سینه بالا اومد. تهیونگ نشونههای طوفان رو میشناخت و میدونست کِی قراره وسطش گیر بیفته. سرش رو عقب برد و به سینۀ مردی که از پشت بغلش کرده بود فشار داد. چونهش رو بالا آورد و سعی کرد چهرۀ جونگکوک رو ببینه. - اینجا یا اونجا، برات چه فرقی میکنه؟ پرسید، قبلاز اینکه حرکتِ دوار انگشتی روی نوک سینهش، باعث بشه آب دهنش رو قورت بده، چشمهاش رو ببنده و به صدای مستکننده و دورگهشدۀ جونگکوک گوش بده. - خیلی فرق داره... وقتی تهیونگ از دوباره سؤال پرسیدن سر باز زد، خودش ادامه داد: «چون از همون لحظهای که این تختت رو با اون کاورِ طوسینقرهیش دیدم، یه تصویر از تو جلوی چشمم بود که نمیخوام فقط یه خیال باقی بمونه؛ تصویر اینکه صورتت چقدر شهوانی و جذابه، وقتی صبح بین خوابوبیداری میبوسمت؛ وقتی داری خوابآلود نق میزنی، اون موقعی که انگشتامو روی ورودیت حس میکنی و میدونی میخوان برای چی آمادهت کنن. چون میخوام صورتت رو ببینم روی اون بالشتِ نقرهایرنگ، با موهای پریشون و اخمهای گرهخورده، موقعی که از وارد شدنم، لبهات رو گاز میگیری. میخوام روی همین تخت ببینمت وقتی با نفسهای سنگین، بین ضربههام، تازه کامل از خواب بیدار میشی و واسه تندتر و محکمتر کمر زدن، بهم التماس میکنی. میخوام روی همین تخت و بین همین ملحفهها ببینمت وقتـ...» تهیونگ درحالیکه ریههاش رو تا بیشترین حد ممکن از هوا پر میکرد، سریع بلند شد و بهسمت جونگکوک چرخید. زانوهاش رو دو طرف پای جونگکوک گذاشت و روی رانش نشست. - چرا اینجوری اذیتم میکنی؟ - چون کار دیگهای از دستم برنمیاد... چند لحظه سکوت کرد قبلاز اینکه با بدجنسی لبخند بزنه و ادامه بده: «...واسه اذیت کردنت.» - پس خودت قبول داری که قصدت فقط آزاره؟ - تا حالا انکارش کردم؟ دستهاش رو روی شونههای جونگکوک گذاشت و گفت: «اما با این کارات... فقط من اذیت نمیشم.» - نه، فقط تو اذیت نمیشی؛ ولی من بعدش یادم میره. اونی که مدتها یادش میمونه و منتظره، تویی! 🌹🌹 Season 3: Ŧħɇ ĐȺɍꝁnɇss ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🦋𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ♥️
📖 فصل سوم 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐮𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐢𝐞𝐬 😀قسمت هفدهم اینکه توی سختیها 😀 ورق ۲ دووم میاری، یعنی 😍تاریکی هنوز امیدواری!...! 🩸🩸🩸🩸🩸🩸🌟⚫️🩸🩸 - واقعاً نمیفهمی چی میگم؟ اون پستش رو ترک کرده! هیچوقت نباید این کارو بکنه! - خب... خب من بهش گفتم باید بره و به کسی هم چیزی نگه. - ری چی به اینا یاد داده؟! - اگه نمیاومد و اونو جابهجا نمیکردن که ما نمیتونستیم بیایم اینجا! - اصلاً باورم نمیشه اینا زیردستهای ری باشن. تهیونگ شونه بالا انداخت و گفت: «خب نیستن. ری اونور سرش به شماها گرمه، اینجا جانشین داره. جدای از اون، این چند روز با مشکلاتی که پیش اومد، یهسری نیروی تازه اومدن و خب... ممکنه یهخورده اوضاع بد به نظر بیاد، اما همیشه اینجوری نیست.» - تو واقعاً باید یهسری چیزا رو خودت بدونی و جدی بگیری! اون احمق تحت هیچ شرایطی نباید پستش رو ترک میکرد، حتی واسه چند دقیقه، حتی واسه دستشویی رفتن! تو بهش گفتی خودت حواست هست و اونم رفت؟! میشه بگی الان کی حواسش به اون مانیتورهای لعنتیه؟ حالا که باور کرده بود مشکل جونگکوک به نحوۀ عملکردِ محافظهاش مربوطه، بیحوصله نفسش رو بیرون داد و سمت مبل رفت. نشست و گفت: «اولاً که تو زدی همۀ اون دستگاهها رو بهفنا دادی. کسی هم اونجا باشه، هیچ فایدهای نداره و عملاً بیمصرفه. دوماً تو گفتی بفرستمش دنبال نخودسیاه! منم یه جوری باهاش حرف زدم که فکر کنه راهچارهای نداره! اگه ما الان اینجاییم، به لطفِ همون احمقه. فعلاً قدردانش باش، بعداً میتونی هر بلایی خواستی سرش بیاری!» جونگکوک ابروهاش رو بالا انداخت، کنار تهیونگ نشست و پرسید: «هر بلایی؟» تهیونگ بهش تکیه داد. لحن آرومش، چیزی بین خستگی و حرص خوردن بود، وقتی گفت: «هر بلایی! با چیزایی که این چند ساعت دیدم ازشون، انگار بود و نبودشون خیلی فرقی به حال من نداره! حتی میتونی هرچندتاشونو که خواستی، بُکشی.» سری تکون داد، چشمهاش رو چرخوند و اضافه کرد: «بههرحال این برنامهایه که خودم برای این احمقای بهدردنخور دارم!» جونگکوک از حرص خوردنش خندید، اما وقتی سرِ تهیونگ دوباره به صورتش نزدیک شد، بیاختیار نفسش حبس شد تا دوباره اون حسِ قبل رو تجربه نکنه. با نزدیکتر شدنِ صورتش، جونگکوک بالاخره تصمیمش رو گرفت. دستش رو روی دهن تهیونگ گذاشت و مانع جلو اومدنش شد. همونطور که سعی میکرد چشم از چشمهاش برنداره، گفت: «ته... نمیخوام ناراحتت کنم، اما... بوشو میتونم حس کنم. و... و یهجورایی... بههمم میریزه.» تهیونگ، اول سؤالی بهش نگاه و کرد و ثانیهای بعد، برقِ ترسِ توی چشمهاش و عقب کشیدنش، نشون میدادن متوجه منظورِ جونگکوک شده. تمام وجودش آشوب شد. خوشحال و خندون، جونگکوک رو مجبور کرده بود طعم خون رو از لبهاش بچشه؟ نفسهاش تند و تنش کرخت شد. بدشانسی پشت بدشانسی، حماقت پشت حماقت، تمومشدنی نبود. اخمکرده و بیحرکت مونده بود. نهاینکه عصبانی باشه. بیشتر شبیه کسی که گیج شده و نمیدونه چه عکسالعملی باید نشون بده. جونگکوک احساس کرد باید بیشتر توضیح بده. آروم گفت: «متأسفم... انگار هنوز... هنوز برام عادی نیست. نمیذاره به چیز دیگهای فکر کنم.» تهیونگ «اوکی»ی زمزمه کرد، بلند شد و بهسمت اتاق رفت. اینکه جونگکوک سعی کرده بود به بهترین شکل باهاش برخورد کنه، اینکه سعی کرده بود انقدر به خودش مسلط باشه، اینکه سعی کرده بود با استفاده از کلمۀ «هنوز» بگه که به وقت بیشتری احتیاج داره، تا حد زیادی از احساسِ ترس و وحشتِ تهیونگ کم میکرد، اما معنیش این نبود که حالش رو بد نکرده. توی اتاق، عصبانی بود؛ اونقدر که دلش میخواست اولین وسیلهای که دستش میرسید رو به دیوار بکوبه. تنها چیزی که مانعش میشد تا با فریاد خشمش رو بیرون نریزه این بود که نمیخواست جونگکوک صداش رو بشنوه یا بفهمه چقدر از اون حرف بههم ریخته. نمیخواست یه بحران جدید درست بشه. بیرون از اتاق، نفر دوم هم دستِکمی نداشت. معذب بود و با احساس گناه، اما فکر میکرد تصمیمش درست بوده. دیگه نمیخواست فکر کنه باید تحمل کنه، چون فقط چند ساعته و چون موقته! نمیخواست فکر کنه باید ساکت بمونه، حرف نزنه، اعتراض نکنه و به روی خودش نیاره، چون خیلی زود تموم میشه و میتونه بره. احساس میکرد اینکه همیشه قرار باشه همهچیز بر وفقِ مرادِ تهیونگ باشه، فقط باعث میشه خودخوری کنه و بعد یهجوری، حداقل با تیکه پروندن، تلافیش رو در بیاره؛ این رو نمیخواست. دیگه اینو نمیخواست... 🌹🌹 Season 3: Ŧħɇ ĐȺɍꝁnɇss ➖➖➖➖➖➖➖➖ 🦋𝓛𝓪𝓭𝔂𝓑𝓾𝓽𝓽𝓮𝓻𝓯𝓵𝔂ଓ♥️