𝑳𝒆𝒂𝒅𝒊𝒏𝒈 𝒔𝒑𝒊𝒓𝒊𝒕
Статистикаدر اتاق بی وزن انعکاسی نوسان داشت پس من کجا بودم؟ در تاریکی بی آغاز و پایان بهتی در پس در تنها مانده بودم ... https://t.me/begoo?start=_8408044582452
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 16
- Всего постов
- 30
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 27
- 1/48двое суток
- 30
- 1/72трое суток
- 33
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
نَه دِگَر پيرى ياد جَوانى مى كُند و نَه دِگَر جَوانى جَوانى مى كُند
نيازى. به غرور و. ادا بازى. نيست. شما . توذهن . ما . بى اهميت تر . از چیزی . هستید . كه . فكر ميكنيد .
چیزی مرا کم است شاید امید، شاید فراموشی، شاید دوست شاید خودم...
видео или голосовое, без подписи
چشمایم را که میبندم، در سرم یک چلچلهی آبی نغمهای خاکستری را گریه میکند.
حس ششم ❌ جام جهان نما✅
هيچکس موندنى نيست، اما همه برگشتنی ان 😉👌🏼
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
دافی ذاتش معلومه ع پشت کانسیلر 🧛♀️
ز تابوت چون پرنیان برکشید بریده سر ایرج آمد پدید بیافتاد زاسب آفریدون به خاک سپه سر به سر جامه کردند چاک سیه شد رخان دیدگان شد سپید که دیدن دگرگونه بودش امید دریده درفش و نگون کرده کوس رخ نامداران شده آبنوس تبیره سیه کرد و روی پیل پراگنده بر تازیاسپان نیل پیاده سپهبد پیاده سپاه پر از خاک سر برگرفتند راه همی سوخت کاخ و همی خست روی همی ریخت اشک و همی کند موی میان را به زنار خونین ببست فگند آتش اندر سرای نشست گلستانش برکند و سروان بسوخت به یکبارگی چشم شادی بدوخت نهاده سر ایرج اندر کنار سر خویش کرده سوی کردگار همی گفت کای داور دادگر بدین بیگنه کشته اندر نگر به خنجر سرش خسته در پیش من تنش خورده شیران آن انجمن دل هر دو بیداد از آنان بسوز که هرگز نبینند جز تیره روز شاهنامه / فردوسی
فلک چه کردی با داداشیه من 🖤
يه روانشناسی بود تيكه كلام قشنگی داشت ميگفت: رفتار آدمها انعكاس رنجهاييه كه كشيدن…
- forward this to your channel and i will give you a music based on your vibe . unlimited be join!
ز کویت رفتم و الماس طاقت بر جگر بستم تو با اغیار خوش بنشین که من بار سفر بستم صائب تبریزی
زیرچشمی، گاهگاهی که نگاهم میکنی گرچه کوتاه است اما روبهراهم میکنی من سراپا تو که نه، لبریز از تو میشوم مینشینی روبهرویم تا نگاهم میکنی من نگاهت میکنم، با حسرتی دیوانهوار هر زمان که میروی و غرق آهم میکنی دل نمیفهمد نباید عاشقت باشد ولی با همین چشمت، دچار اشتباهم میکنی خوب میدانی دلم پیش کسی غیر از تو نیست حرف رفتن میزنی و بیپناهم میکنی مطمئنم میروی یک روز، اما ماندهام موقع رفتن، مراعات مرا هم میکنی؟ علی صفری