مَـهسا مُختـاری
Статистикаصفحهی اینســتاگرام instagram.com/mahsa.mokhtarri
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 19
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 405
- 1/48двое суток
- 464
- 1/72трое суток
- 500
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
سکوتِ خانهی میزبــان بعد از مهمانی، اگر مهمان عزیزباشد، انگار بیشتر است. مشهــد از مهمانانش خالی شده و سکوت ناگهانیِ شهر دلگیرکننده بود! (عکس بالا روز شهادت را نشان می دهد و عکس پایین امروزِ همان خیابان را)
без подписи
بهم میگه من برای سبدِ پلاستیکِ کفش هم دلْـتنگم دست میکشم به کاشیهای گوهرشـاد، شاید کاشیها هم دلْـتنگِ نوازش همیشگی یه زائــر باشن که دیگه اینجا نیست…
без подписи
تو همهی حــرمها دقایقی مردم رو دقیق نگاه میکنم اما نمیفهمم چرا کارها و رفتارهای زائـــرای امام رضا علیهالسلام از همه جا قشنگ تره!
سرگرمِ کتابِ دعــا بود، رنگ های پرچمِ پشت سرش منو به اینجا کشونده بود؛ نمی دونم چی میخوند و به کجاش رسید که سرشو اینطوری تکیه داد، قشنگ معلوم بود چقدر با اون بخش لذت برد؛ دو سه تا نفس عمیق کشید توی این حالت و بعد دوباره ادامهی دعاش رو خوند. مثلا همچین لذتی رو چطور میشه برای دیگری شـــرح داد؟!
یه کنج از گوهرشاد زانوهامو تو بغلم گرفتم و به سنگ های سیاهِ یکی از حجره ها تکیه دادم، گنبد رو کامل نمیبینم اما گلدسته رو میبینم. صدا از ایوان مقصوره میاد، یه هیئت از یزد هستن بلند می خونن ای صفــای قلب زارم هرچه دارم از تو دارم من توی همین بیت اول گیر میکنم هرچه دارم از تو دارم…
عِشْتَ مَظْلُوماً،
پروردگارا سختی هایش را آســــان و آرزوهایش را نزدیک کن
متن پست قبلی به بهانه یادگاری عزیزی که امروز اتفاقی چشمم بهش خورد...🫀 .
السُلطان
без подписи
پسرک رو بردم پیش آقــا دیدم داره ریز ریز گریه میکنه میگم چرا گریه میکنی؟ میگه باز دِلم تَنگــ شد برا آقا
برا من که نه ساکن کربلام و نه ساکن مشهد وقتی مستقیم از کربـلا میام مشهد یه جوری همه چیزِ حرم امام رضا علیه السلام لطیف به چشمم میاد که نمی تونم با کلمه وصفش کنم از این حس هایی که نمیشه با کلمه در موردش حرف زد خیلی خوشم میاد؛ میفهمی چقدر دنیــا کلمه کم داره…
عجیب اینکه باد میاد و داغ نیست… بـاد در کربـلا واقعا داغ بود!
بعد سه روز مریضی و تو خونه موندن، خوشحال خوشحال با گوشهای گرفته، بدندرد و تب، دست پسرک رو گرفتم بریم حـرم:) هی طفلی ازم سوال می پرسه، میگم مامان من نمی شنوم چی میگی… موقعیت شناسی ات رو قربون زن:)
без подписи
بیتـو نه زندگی خوشَم، بیتـو نه مُردگی خوشَم سَر ز غمِ تـو چون کِشَم؟ بیتـو به سر نمیشود
از شهر تـــو رفتیم تو را سیر ندیدیم از شاخ درخت تو چنین خام فتیدیم