- Последний пост
- 6 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- арабский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 15 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 100
- 1/48двое суток
- 114
- 1/72трое суток
- 123
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
صبح زود بلند شدم تا او را راهی مسافرت کنم، چمدانش را چیده بودم، تمام وسایل را شارژ کرده بودم و برایش قهوه درست کردم تا شاید جور کم خوابی اش را بکشد. تا نیم ساعت به گل قالی خیره شده بودم که آلارم دوم به صدا در آمد. معمولا اینگونه است، یک آلارم میگذارم که خودم را بیدار کند و یک آلارم که او را بیدار کنم. زمانی که خداحافظی کردیم و ماشینش در افق یک نقطه شد، داخل رفتم و نشستم دوباره به گل قالی نگاه کردن. به هیچ چیز فکر نکردن، بلند شدم که شیر را در یخچال بگذارم که چشمم به عکس دو نفره مان روی یخچال افتاد، به این فکر کردم که آدمیزاد چگونه عاشق یک مشت استخوان و گوشت و خون آدمیزاد دیگری میشود، چگونه میتواند آدمی که عمر زیادی در زندگی اش را ندارد، جوری دوست بدارد که انگار دلیل گردش خون در بدن است. به این فکر کردم آیا او هم به قدی که من میپرستمش مرا دوست دارد؟ به این فکر کردم که این عاشقتم های آخر مکالمه، دوستت دارم های وقت خداحافظی، جانم های وقت و بی وقت از روی عشق است یا عادت؟ که او میداند که من هر بار که قربانش میروم میخواهم کمی آب بخورم، سرم را روی جدول خیابان بگذارم و سلاخی بیاید، ذبح کند سرم را به خاطر سلامتی ش. که هر بار پیشمرگش میشوم، میخواهم وقتی صور اسرافیل در آمد، من به جای او بمیرم و او با همه فرشتگان تا ابد زنده بماند، آیا او میداند که زمانی که دور سرش میگردم برای آن است که اگر روزی شهاب سنگی تصمیم به فرود بیاید اول به سر من بخورد تا نکند اخم بر صورتش بیوفتد؟ که اوست مرکز دایره جهان و همه موجودات باید به گرد او بگردند، که هیچ چیز، هیچ چیز نیست که از او زیبا تر باشد جز خودش در حال خندیدن. که یک دستم دستش را محکم گرفته و با دست دیگر دنیایی را میچرخانم که در آن هم خانواده هست، هم کار هست، هم عشق به کلمات و ادبیات هست، هم پس زمینه اش شوبرت مینوازد نمایشنامه ها خوانده میشوند، اجرا میروند، زمین میخورند. که دستم را بگیری، دنیا را برایت روی یک انگشت میچرخانم. اشتباه نکن، عاشق تو بودن شغل تمام وقت من نیست، عاشق تو بودن، در تک تک سلول وجود دارد، محرک زندگی کردن است، دیدن درخت ها، شنیدن به صدای گنجشک ها، محوی تماشای کوه ها شدن، دیدن موش های کوچکی که در ایستگاه مترو برای خودشان جولان میدهند، من با تو زندگی را دیدم. حالا پس از تقریبا دو فصل از سال، چند روز مانده به شش ماه، بعد از لرزیدن در سرما و کلافه شدن در گرما، فکر میکنم روزی نیست که تو را بیشتر از دیروزش دوست نداشته باشم. ظرف عاشق تو بودن لبریز نمیشود، بزرگ و بزرگ تر میشود، شاید برای همین است که انگار هر چقدر که دوستت میدارم باز هم برای تو کم است.
قلم را در مرکب فرو بردم و بر کاغذ آوردم، از آن خون بر صفحه جاری شد. پوستِ کاغذ شکافت؛ خونِ هزار کس در هر سطر میجوشید. -بهرام بیضایی؛ طومار شیخ شرزین
ما نه به وقوع، که به «امکان» دل میبندیم، حتی اگر هرگز اتفاق نیفتد.
هیچکسی بعد از رفتن آدم دیگری نمیمیرد. فقط یک جای خالی در قلبش باقی میماند که حتی با برگشت خود آن آدم هم پر نمیشود.
سلام عزیزم، این روزها از حالم پرسیده بودی و مشغولیتهای روزانه اجازه نداد زودتر برایت بنویسم چطورم. حالم بد نیست. هنوز آنقدر امید به زندگی دارم که صبحها از خواب بلند میشوم، صورتم را میشورم، آرایش میکنم، سر کار میروم، با آدمها سر و کله میزنم. همین که هنوز یکسری چیزها برایم مهم است، یعنی هنوز دستی از پشت مرا نگه داشته که نیفتم، یعنی هنوز رو به جلو حرکت میکنم. هنوز هم زندگی را سخت نمیگیرم. نه بارانهای بیوقفهی این سرزمین مرا افسرده کرده، نه روزهای کوتاهش. شکایتی ندارم. چند روز پیش وقتی بعد از شیفت دوازدهساعتهام به سمت مترو برمیگشتم، دیدم همکارم منتظرم مانده. زیر باران، ده دقیقهای را بیرون از آن دیوانهخانهای که اسمش محل کار است قدم زدیم. به من گفت: «مهتاب، انگار تو سهچهار تا زندگی را زندگی کردی.» راست میگفت. انگار شخصیت سیال کتابها بودم. اتفاقات زندگی برای من عجیب بودند، داستانهای عجیبی پیش آمد که شاید برای کسی آسان باشد و برای آدمی دیگر غیرقابل باور. پرسیده بودی همهچیز خوب است؟ همهچیز را چه چیزی معنی میکنی؟ عزیزم، هیچچیز سر جایش نیست. ناهارم را جای شام میخورم، نصفشبها از گرسنگی نان و پنیر. تپش قلبم از نوشیدن زیاد قهوه است. لباسهایم چند روز است خشک شدهاند و روی جارختی منتظر تا شدن ماندهاند. چندین روز است میخواهم سرچ کنم ببینم آن مجسمهای که وسط خیابان دیده بودم چه بود، وقت نمیکنم. شلوغم این روزها، شلوغِ بینظم. پرسیده بودی رو به راهم؟ انگار دستم را با شیشه بریده باشم و خردهشیشهها هنوز در دستم مانده باشد و زخم را بخیه کرده باشم. انگار شکستگیای که هنوز جوش نخورده را بهش فشار آورده باشم.انگار موهای ریختهی سرم را بهجای جارو کردن، زیر فرش قایم کرده باشم. انگار بهجای حل مسئله، آن را روی تخته نوشته باشم و منتظر باشم از جایی، معجزه ای چیزی جوابش را برایم بیاورند .هنوز هم نمیتوانم راحت گریه کنم. هنوز هم همهچیز را در خودم میریزم و یکجایی، بعد از چند ماه تلنبار غصه، یکدفعه وسط خیابان داد میزنم و گریه میکنم. پرسیده بودی راستی آدمی در زندگیات نیست؟ آدمها رهگذرند؛ میآیند و میروند. امیدهای زیادی از دستم لیز خورد و رفت. آدمهای زیادی مرا برای خودِ بودنم نخواستند. آنهایی هم که خواستند، برای من نبودند. دیگر دنبال عشق نمیگردم. معتقدم برای من نیست. در تنهاییِ خودم، با دایرهی امن خودم، راحتترم. عزیزِ دلِ من، ممنونم که دوست خوبی هستی. ممنونم که گاهی فقط با یک احوال پرسی ، حالِ من را بهتر میکنی. نمیدانی بعضی روزها همین که میبینم هنوز کسی هست که از آن دورِ دورها یادم میافتد، خودش یک جور نجات است. اگر کمتر بودهام، اگر کمتر جواب دادهام، اگر بعضی وقتها ناپدید شدهام، ببخش نه از بی اهمیتی ، از زیادیِ جنگیدن با خودم بوده. من این روزها تمام زورم را گذاشتهام برای اینکه خودم را سر پا نگه دارم. برای اینکه شبها وقتی خسته و مچاله میافتم روی تخت، بتوانم با خودم بگویم “ دمت گرم امروزم زنده موندی” دوستت دارم. خدا نگهدارت.
اما عزیز دلم، من خیلی دوست داشتم که بروم، بدوم بغل مادرم، او را جوری در آغوش بکشم که خستگیهایم از لابهلای دندههایم بیرون بیاید، که همهی جانم آرام بگیرد به اطمینان عشق بیدریغی که به من دارد. دوست داشتم به او بگویم که خسته شدهام، بریدهام و روحم به شدت زخمیست.بگویم که دلم میخواهد چهار طرف تشک زندگی را ببوسم و برای همیشه ترکش کنم . من خیلی دوست داشتم سرم را روی شانههای بابا بگذارم و برایش از همهی روزهایی بگویم که ناخن در دستم فرو میبردم تا گریه نکنم؛ از روزهایی که سرم را با آه و اندوهی تکان میدادم، دندانها را بههم میفشردم و با هر پلکم اشکم جاری میشد. از روزهایی بگویم که صدایش در گوشم بود و به توصیهاش عمل میکردم؛ بعد از راه رفتنهای طولانی به پاهایم وازلین میزدم، برای ایستادنهای طولانی جوراب واریس میپوشیدم، بعد از خستگیِ شیفت دوازدهساعته مسیر ایستگاه قطار تا خانه را راه میرفتم. هرچقدر کند شروع به کار جدید کردم، پادکستهایی را که معرفی کرده بود گوش دادم، حتی وقتی در فروشگاه میان قفسهها لیست خریدم را تیک میزدم، در حالی که با پولی که خودم کار کرده بودم خرید میکردم، به خانهای برمیگشتم که اجارهاش را داده بودم و در دستم پیاز و سیبزمینی بود و به ناهار فکر میکردم. قسمت جدید «اکنون» را وقتی گوش دادم که با دقت به تاریخ ماستی که مدتها در یخچال مانده بود نگاه میکردم، در دوراهی ریختنش در برنج و تهچین کردنش یا انداختنش در سطل زباله. من برای این زندگی خیلی زحمت کشیدم، پسر. عزیز دلم، من مثل سازههای ماکارونی میمانم؛ استوارم اما محکم نه. با کوچکترین ضربهای خرد میشوم. پاهایم موقع ایستادن میلرزد و لب پایینم با هر بغضی شروع به لرزیدن میکند. من همهی این زندگی را با چنگ و دندان نگه داشتهام. من حتی آدم دیروز نیستم، چه برسد به آدم چند وقت پیش. حجّاری که مرا میتراشید، انگار دستش در رفته و در من ترکی انداخته است. شکننده و زخمیام. دلم میخواهد در آغوش مادرم گم شوم و چیزی نبینم؛ دلم میخواهد کنار بابا باشم و باتریام را شارژ کنم. دردی که امروز میکشم، حاصل زیادهخواهی بود؛ حاصل استقلالِ بیش از حد. حاصل این بود که نخواستم از کسی درخواست کمک کنم، نخواستم این حقیقت را باور کنم که من هم گاهی باید داد بزنم و بگویم «کم آوردم». هر وقت کاسهی صبرم در حال پر شدن بود، هیچ نشانهای بروز ندادم. عزیز دلم، من خیلی دلم میخواست دستکشهای دعوا با زندگی را آویزان رختکن کنم و بگویم: «ممنونم، خیلی سخت گذشت و من دیگر نمیتوانم.» با اینکه این استقلالِ نیمهکاره مرا در چشم دیگران تا بالای سرشان بالا برده است، اما هر شب، وقتی کلید را در قفل میچرخانم، از دستم لیز میخورد، محکم روی زمین میافتد، میشکند و تکهتکه میشود. لبه زندگی نشسته ام، با سقوط فاصله ای ندارم اما هنوز چند نخ مرا نگه داشته است. نگه داشته به ضمانت روز های بهتر روز هایی که مطمئنم همه ی این خستگی ها تمام میشود، آرامش بر خواهد گشت. اگر هنوز هم آنقدر توان دارم که ادامه بدهم، یعنی یک جای تاریکی در ته قلبم، چراغی سو سو میزند و مولانا که میگوید: تو مگو همه به جنگند و زِ صلح من چه آید تو یکی نِهای هزاری تو چراغِ خود برافروز
در ابتدای بیست و نه سالگی ایستادهام. در سالی گذشت آرامتر بودم. نه برای اینکه طوفانی را تجربه نکردم، نه برای اینکه از دست ندادم و نه برای اینکه دلم تنگ نشد، دلم نشکست و رود زندگی هم هیچ خروشی نداشت؛ برای اینکه امسال یاد گرفتم قبول کنم. هر چیزی که به سمتم آمد را، به جای اینکه زیر فرش قایم کنم، دانهدانه با واقعیتش روبهرو شدم و حلش کردم و پشت سرش گذاشتم. زمان برد؟ بله. موهایم بیشتر سفید شد؟ بله. شبهای زیادی با گریه خوابیدم؟ بله. آسان بود؟ خیر. مگر میشود تجربهی از دست دادن آسان باشد؟ هنوز و هر روز اعتقادم بر این واقعیت بیشتر میشود که تجربهی از دست دادن سختترین حسیست که آدمیزاد تجربه میکند. و فکر نمیکنم هیچ حسی آنچنان که از دست دادن، روحت را تکهپاره میکند، باشد. دل ما برای آن صورت، فیزیک، سخن و جسم تنگ نمیشود؛ دل ما برای صاحب خاطرات تنگ خواهد شد، برای حضور، برای هر آن چیزی که بخشی از شخصیت امروز ما را شکل داده است تنگ خواهد شد. صاحب قصههای ما از دست میرود و آن بخش از روحمان برای همیشه یتیم خواهد شد. پذیرش از دست دادن چیزی بود که امسال توانستم به دست بیاورم. آرامترم، چون میدانم هیچ چیزی از هیچ کسی در هیچ زمانی بعید نیست. من فروغم امسال. این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان که تو را میبوسند، در ذهن خود طنابدار تو را میبافند. تو را رها میکنند، روحت را به صلابه میکشند و قلبت را سنگسار میکنند. من امسال فهمیدم که از هیچکسی نمیشود توقع داشت جز خودم. زمان برد؟ بله. موهایم بیشتر سفید شد؟ بله. شبهای زیادی با گریه خوابیدم؟ بله. آسان بود؟ خیر. مگر میشود آدمیزاد کاری بکند و منتظر جایزهای از دنیا نباشد؟ مگر میشود بعد از هر سختی، زانوهایت را توی شکمت جمع نکنی و نگویی "پس این همه خوبیای که کردم چی شد؟" مگر میشود بعد از هر بار که از پشت سر چاقو خوردی، خیانت دیدی، بیتوجهی دیدی، رها شدن در اوج خواستن را دیدی، با خودت نگویی "من که آدم خوبی بودم، پس کی بهم برمیگرده؟" من امسال فهمیدم هیچ چیزی را از هیچکسی در هیچ زمانی انتظار نداشته باشم. توقع نداشتن از دنیا چیزی بود که از خودم توقع داشتم که قبول کنم. در نهایت، امسال را وقتی به عقب برمیگردم، از هیچ چیزی، هیچ اشتباهی، هیچ کاری که کردم پشیمان نیستم. هر کاری که کردم به اقتضای همان زمان بود و از من آدمی ساخت که در ابتدای بیست و نه سالگی از آن راضی باشم.
تلاشها، بدون تماشاچی بیمعناست. میتوانم با جرئت بگویم هر کسی که در زندگیاش تلاش کرده، برای نگاهی افتخارآمیز بوده؛ نگاهی از طرف کسی که دوستش داشته. اصلاً نبرد، وقتی کسی تماشا نکند، چه معنایی دارد؟ چه معنایی دارد که بجنگی و کسی در انتهای مسیر، با آن نگاه پرغرور، منتظرت نباشد؟ فکر نمیکنم کسی باشد که دلش نخواهد، وقتی زمانه زورش بیشتر از ما بوده، وقتی مغلوب شده، وقتی آسمانش ابری بوده، دستی بر شانهاش باشد که آرامش کند و بگوید: عیب نداره. همهی قصه همینجاست. آدمیزاد گاهی از تنهایی خسته میشود، چون دلش میخواهد کسی باشد که شاهد باشد. شاهدِ کارهایی که کرده، کارهایی که نکرده. شاهد عینی هر قدمی که برداشته، تا اگر فردا چیزی نشد، اگر تلاشی به جایی نرسید، دلش آرام باشد که حداقل کسی کنارم بود و دید، دید که روزگار، زورش از من بیشتربود. تلاشِ بیتماشاچی، میشود تیم فوتبالِ بیطرفدار. میشود سالن خالی تئاتر. میشود آتشبازی در دل صحرا. میشود نقاشی تو انباری تاریک. میشود تمام چیزهایی که بودهاند، اما کسی ندیدهشان... همهی ما، یکی را میخواهیم که وقتی دویدن تمام شد، وقتی ضربان قلبمان برگشت سر جای اولش، وقتی جرعهای آب نوشیدیم، در چشمهایش نگاه کنیم و از افتخاری که در نگاهش هست، جان بگیریم. برای نبرد های زندگی، تماشاچی مهمتر از پیروزیست.
من ترسیدهام. حوالی ساعت ۲ نصفهشب بود که محسن گفت «تهران را زدهاند.» بعد از چند لحظه ناباوری و نگاه کردن به تلویزیون، گوشی را برداشتیم و به مامان و بابا زنگ زدیم. مامان ترسیده بود و میگفت صدای انفجار بلند بوده، اما بابا میگفت چیز خاصی نبوده و اضافه کرد: «شما که جنگ ایران و عراق را ندیدهاید، اینها همهاش شوخیست.» معمولاً در چنین مواقعی تصمیم با من است که کدام روایت واقعیتر است. تا صبح نخوابیدیم و مدام اخبار را دنبال میکردیم؛ بالا و پایین کردن کانال وحیدآنلاین، توییتر، اینستاگرام... هر پلتفرمی که میتوانست مرا از شرایط باخبر نگه دارد. از لحظهای که آن روز شروع شد تا همین حالا، حس میکنم یک روزِ بیپایان در جریان است. خواب و بیداریام قاطی شده؛ هر شب از خواب میپرم، اخبار را چک میکنم و دوباره میخوابم. هر کسی حالم را میپرسد، اشک در چشمانم جمع میشود. حوصلهی مردم را ندارم، با همکارانم مهربان نیستم، بیشتر وقتها تلخ و خاموشم. دلم، دلم با تکتک آدمهاییست که در جغرافیای ایران زندگی میکنند. عکس خانههای ویرانشده را میبینم، عکس آدمهای معمولی را که جانشان را از دست دادهاند، و آرزو میکنم کاش دستهایم آنقدر بلند بود که میتوانستم همه را در آغوش بگیرم. بعد از اصرارهای زیاد من و محسن، مامان و بابا تصمیم گرفتند تهران را ترک کنند و با خانهشان خداحافظی کردند. وقتی تماس گرفتم، مامان گفت: «یه مسافر داریم» و دوربین را چرخاند سمت ماهیقرمزهایی که از عید هنوز زنده بودند. با دیدن آن صحنه چنان بلند هقهق کردم که نفسم بالا نمیآمد. ما مردمِ معمولی، که حتی جان یک ماهی گلی برایمان اینقدر مهم است، چطور میتوانیم اینهمه غصه را تاب بیاوریم؟ بهمحض دیدن یک هموطن، ساعتها کنار هم مینشینیم، از اوضاع حرف میزنیم، با اشک همدیگر را در آغوش میگیریم و میگوییم: «اگر خواستی حرف بزنی، من هستم.» من هستم؛ چیزی که این روزها بارها از مهربانترین آدمها شنیدهام: اگر کسی میخواهد تهران را ترک کند و ماشین ندارد، من هستم. اگر کسی به انسولین نیاز دارد و نمیتواند تهیه کند، من هستم. اگر کسی به مراقبت پزشکی رایگان نیاز دارد، من هستم. اگر کسی در شهری گیر کرده و هزینهی اقامت ندارد، من هستم. ما فهمیدیم که جز خودمان پناهی نداریم. ما فهمیدیم که فقط خودمان باید خودمان را نجات بدهیم. به اندازهی همهی مادرانی که نگران فرزند کوچکشان هستند، به اندازهی همهی پدرهایی که خودخوری میکنند تا جو خانه را آرام نگه دارند، به اندازهی همهی سربازهای ترسیدهی خدمت اجباری، به اندازهی تمام مردم ایران، غمگینم. این غصه زانویم را خم کرده، خواب را از من گرفته، امانم را بریده. با هر تیتر خبری، چنان از هم میپاشم که انگار بمباران در جانم رخ داده. مثل دیوانهها تلگرام را چک میکنم تا ببینم چه کسانی اخیراً آنلاین بودهاند. نمیدانم حق دارم از حال آدمها باخبر شوم یا نه ، نکند بگویند: «تو که دوری، نمیفهمی.» هر خرابیای در وطنم، تنم را میلرزاند. من ترسیده ام و نمیتوانم آن را پنهان کنم.
فکر نمیکنم کسی باشد که در زندگی نجنگیده باشد، همه ی ما در جنگ های کوچک و بزرگ، از پشت سنگر هایمان بیرون آمده ایم و با تمام پررویی جلوی همه ی آن چیز هایی که فکر میکردیم از پسشان بر نمی آییم ایستاده ایم، در زمان بحران تو به پیروزی فکر نمیکنی، فقط میخواهی زنده بمانی، در جنگ به امتیاز فکر نمیکنی فقط میخواهی از سرت بگذرد و دشمن؟ لزوما در مقابل تو نایستاده، میتوانی با خودت در جنگ باشی، تو میتوانی همین خودی را که سال ها ساخته ای به خرابه ای تبدیل کنی و دوباره بسازی و چه کسی ست که نداند چقدر انرژی، زمان و غصه به همراه دارد. ما صبح از خواب بیدار نمیشویم که به خودمان قول دهیم که از امروز میخواهم قوی تر باشم، همه چیز تدریجی اتفاق می افتد، ضربه ای که امروز میتواند زانو هایت را خم کند، چند وقت بعد حتی نمیتواند اخم به صورتت بیاورد، و تو در این پروسه، در این راه هیچ تلاشی نکردی، تو فقط خودت بودی و کم کم با هجوم ضربه ها تبدیل به آدم دیگه ای شدی، تو انتخاب نکردی که قوی باشی، تو مجبور شدی. اجبار را نمیتوان در تمام قدم هایمان انکار کرد. تو برای اینکه از دست نروی، خودت را استتار میکنی تا هر موقع که موقعیت مناسب بود به حریف حمله کنی. این قانون و سیاست جنگ است، هیچ آدمی از هیچ جنگی در هیچ کجای تاریخ زنده بیرون نیامده مگر به سیاست، مگر به اینکه بداند در کجا و چه زمان باید حمله کند وچه زمان باید عقب نشینی کند، گاهی اوقات عقب نشینی برای نفس تازه کردن است، وگرنه تو از اول ترس جان نداشته ای، وگرنه اگر جان برایت مهم بود که به “خودت بودن” ادامه میدادی، همه ی اتفاقات خوب، همه آبادی ها، همه ی قد راست کردن ها بعد از جنگ بدست میآید، بعد از دیدن خون و خاک، بعد از همه ی ویرانی ها بعد از همه ی زمین خوردن ها اتفاقات جدید تری می افتد، نمیدانم که اتفاقات جدید اتفاقات بهتری هستند یا نه، گمانم هیچگاه نمیتوان فهمید مگر به ایستادن روی تپه ی ویرانی های بعد از جنگ.
نشد دیگه... این دو کلمه، اگرچه در ظاهر مختصر و موجز مینمایند، در باطن خویش بار سنگین حسرتی را حمل میکنند که از توان کلمات خارج است. اینان، میراثدار هزار اندیشه نیمهتمام، هزار نیت پاک و هزار تلاش بیثمرند؛ واژههایی که گویی از دل کهنترین اسطورههای ناکامی زاده شدهاند. نشد، نه بدان معنا که نخواستم، یا که اندکی کاستی در خواستن بود؛ نشد، از آنرو که گاهی، در جهانی که قانونش نه بر پایه انصاف، بلکه بر بنیاد حادثه و تصادف استوار است، نتیجه از مسیر نیت و کوشش نمیگذرد. نشد، زیرا دستهایی بود که گرچه بهسوی روشنی دراز شدند، اما در ظلمت تقدیر، بیکس ماندند. دلهایی بود که به تپش افتادند، اما آهنگشان را زمانه نشنید. تو را خواستم، نه چون خواستنی بودی، بلکه چون بودن تو، به گونهای غریب، جهانم را معنا میداد. تو آمدی، مثل بارانی پس از خشکسالی، مثل شعری بر لب شاعری خسته، و من، خستگیام را به باد سپردم و به تو تکیه زدم. و چه ساده، چه مظلومانه، آنچه باید میشد، نشد. چه بسیار شبها که ستارهای را واسطه قرار دادم، دعایی، آهی، امیدی… اما انگار آسمان از زبان ما بیخبر بود. نشد دیگه… یعنی آخر تمام مقاومتها. آنجاست که انسان، با همه تلاطم روحش، ناگزیر میشود لبخندی تلخ بر لب بنشاند و با خود بگوید: شاید باید میشد، اما نشد. و این نه تقصیر من بود، نه او، نه زمین، نه آسمان. آنجاست که آدمی درمییابد، بعضی داستانها، هر چقدر هم عاشقانه آغاز شوند، محکومند به فرجامی نانوشته، گویی قلمِ سرنوشت، پیش از آنکه عشق مجال بلوغ یابد، نقطه پایان را با بیرحمی تمام گذاشته است. نشد، و از آن پس، هر شعر عاشقانهای که خواندم، طعمی از تو در حاشیهاش بود و هر صدایی که شبانه از پنجره گذشت، شبیه زمزمهای آشنا، و هر طلوعی، یادآور آن روزی که قرار بود بیایی، اما نیامدی. نشد دیگه… و این عبارت، نه تنها دردی شخصیست، که سندیست بر حقیقتی عمومی؛ اینکه گاه، با تمام عشق، با تمام توان، با تمام دعا، با تمام "خواستن"، باز هم نمیشود. و همین است که دل آدمی را، نه با فریاد، بلکه با سکوتی بلند، به زانو درمیآورد. نشد دیگه… و چه مظلوم است دلی که خواست و نشد.
بوسم تو را با هر نفس ای بخت دور از دسترس.. ۲۶ فوریه ۲۰۲۵
بهم گفت: تو ابرقهرمان نیستی. قدرت پرواز نداری، نمیتوانی آدمها را نجات بدهی، نمیتوانی در برابر همهی سختیها بهتنهایی بایستی. این سکوتهای طولانی، این همه درد را در خود ریختن، یک روز تو را از پا در میآورد. گفتم: میدانم. اما چه کنم که خواهش از کسی به مذاق غرورم خوش نمیآید؟ چه کنم که همیشه گمان کردهام اگر قرار است کسی پناه بخواهد، باید پناهش من باشم؟ نه که خودم را از دیگران بالاتر بدانم، اما مگر میشود بیتفاوت ماند وقتی کسی نگاهش را به امید کمک، به امید اندکی گرما، به سوی تو میدوزد؟ مگر میشود دستی را که دراز شده، پس زد؟ زندگی، همین لحظات کوتاه است که آدمی را از خودش دور میکند. یک روز میبینی آنقدر خودت را در دیگران پخش کردهای که چیزی از خودت باقی نمانده. آنقدر آینهی دلها شدهای که صورت خودت را فراموش کردهای. میگویند تا خودت را دوست نداشته باشی، نمیتوانی دیگری را دوست بداری. اما من سالهاست خلافش را زندگی کردهام. محبت را میان آدمها پخش کردهام، برای دلهای زخمی مرهم شدهام، برای ناامیدان کورسوی امید، برای سرگشتگان راهنما. اما کجا کسی پرسید که خودم چه؟ که دلم چه میخواهد؟ که این شانههایی که بار دیگران را به دوش میکشد، چه هنگام برای خودش رمقی خواهد داشت؟ شب که میشود، هیچکس نیست. اتاق خاموش است. سایهها از دیوار بالا میروند و سکوت، مثل ابری سنگین، روی سینهام مینشیند. هیچ صدایی نیست، هیچ نگاهی، هیچ دستی. خالی میشوم، مثل کوزهای ترکخورده، مثل چراغی که دیگر نفتی در آن نمانده. کسی که مرا دوست داشته باشد؟ شاید بوده، شاید هم نه. اما چه فرقی دارد؟ مگر آدم تا کجا میتواند چشمانتظار باشد؟ من همیشه فکر میکردم اگر قوی باشم، اگر کسی را به بودنم محتاج کنم، دیگر تنها نخواهم ماند. اما حالا اینجا ایستادهام، با دستی که به روی همه گشوده بود و هیچکس آن را نگرفت. با لبخندی که روزی گرما داشت، اما حالا لبهای خشکیدهام را میسوزاند و ترکهایش را عمیقتر میکند. گفت که ابرقهرمان نیستم. راست میگفت. اما دیگر چه اهمیتی دارد؟ من همانم که در کودکی، زیر نور چراغخواب، برای دیگران خوابهای شیرین آرزو میکرد، اما هیچگاه خودش را در آن خوابها ندید.
در انتهای کوچه ها دو سایه میرسد به هم یکی منم یکی نبودت
سرما از لابه لای لباس های گرم راهش را پیدا میکند و روی پوست مینشیند، انگار هر چقدر هم بخواهی از او در امان بمانی، آخر یک جایی لرزه به تنت می اندازد. ماه تقریبا ساعت ۳/۵ ظهر در آسمان پدیدار میشود و خورشید زود خودش را مرخص میکند و شیفتش را تحویل تاریکی میدهد. زمستان تاریک است، انگار آفتاب خسته و کم جان است، فقط یک حاضری میزند و بعد پشت ابر خودش را قایم میکند. اما زمستان، گاهی دست در جیبش میبرد و با چند دانه برف، لبخندی بر لبت مینشاند. با این حال، یخبندانهایش زود بندبند وجودت را منجمد میکند. زمستان، آخرین فصل سال است؛ شبیه روزهای آخر یک رابطه که چیزی جز سکوت و سرمای خاموش برایت نمیگذارد. شاید یک شعله، گرمایی موقت به تنت بدهد، اما همین که از آتش فاصله میگیری، دوباره سرما تمام جانت را میگیرد. زمستان مثل عشق یکطرفه است؛ یک آفتاب کمرمق شاید امیدی کوچک در دلت روشن کند، اما بارانهای بعدش به اندازه دلباختگیات نمیارزد. فصل زمستان، فصل ناامیدی است. فصل کز کردن، خاکستری شدن زندگی، فصل درنگ و دلمردگی. بهار شاید بیاید، اما حالا انگار هزاران سال از ما دور است. شکوفههایی که روزی شاخههای خشک را میپوشانند، هنوز نیامدهاند، و چشم که میچرخد، تنها بیبرگی است که میبیند.و گاهی این زمستان، جایی عمیقتر از طبیعت درونت مینشیند. زمستانی که انگار هرگز تمام نمیشود. چهار فصل سال یکی میشود و تکرار و تکرار، و موهایت میان این سرما سپید میشوند بیآنکه گذر عمر را حس کنی. انگار که همیشه زمستان است، همیشه سرد، همیشه خاکستری.
جواب من به تمام سختی های زندگی، دروغ ها، بد رفتاری ها، زمانی که از چیزی بدم میآید، زمانی که چیزی را نمیپسندم، زمانی که دلم تنگ شده، زمانی که دلم چیزی را میخواهد، زمانی که خسته شده م، زمانی که عصبانی ام، زمانی که حقم خورده میشود، زمانی که میخواهم هم دردی کنم، زمانی که بغض گلویم را درد آورده یا حتی زمانی که خوشحالم، زمانی که صدای ضربان قلبم از شوق به گوشم میرسد، زمانی که خنده از لبانم نمیافتد ودیگران دلیلش را میپرسند، سکوت است، هیچ حرفی نزدن، به نقطه ای خیره شدن و به تمامیت موضوع پیش آمده فکر کردن، کاری ست که در انجام دادن تبحر دارم. هیچگاه دنبال دلیلش هم نگشتم، نرفتم در اعماق بچگی هایم بگردم که منشا این رفتار را پیدا کنم، نرفته ام ببینم دلیل این عکس العمل چیست. نرفته ام ببینم در کتاب های روانشناسی برای چه آدم ها سکوت را به حرف زدن ترجیح میدهند، نرفته ام ببینم چه کار کنم که اینگونه نباشم، که چگونه افکارم را تبدیل به سخن کنم. شخصیتی که در من شکل گرفته است مورد پسند همه نیست، مردم علاقه به شنیدن دارند، آن ها دوست دارند که از آن ها تعریف شود، دوست دارند احساست را به آن ها بگویی، دوست دارند زمانی که عصبانی هستی داد بزنی، بعضی آدم ها با تو بد رفتارند که با تو جر و بحث کنند، بعضی ها تو را “عزیزم” صدا میکنند تا از تو کلمه ی محبت آمیزی بشنوند. بعضی ها دوست دارند که تو را بشنوند اما سکوت انتخابی بود که سوتفاهم های زیادی را بر می انگیخت. سکوت این شمشیر دو لبه، نگذاشت کسی به عمق دردم پی ببرد، نگذاشت که کسی نقطه ضعفم را پیدا کند، نگذاشت که راه ورود به زندگی م برای کسی هموار شود، نگذاشت تا زمانی که در خود فرو ریخته م، کسی دلش برایم بسوزد، نگذاشت که کسی بفهمد تا آتش درونم چگونه مرا میسوزاند. من دهانم را به هم میدوزم که کسی نداند که واقعا چه فکری میکنم، که به نظر من فکر ها خیلی ارزشمند تر از حرف ها هستد و به کلمه در اوردنشان فقط آن ها را فاسد میکند.
چند تا بهار رو بر نمیگردی؟ چند ساله درگیر زمستونم.
نه دنیا از سرم خیلی زیادی بود نه پیشونی نوشتم بود کم باشم به هر تقدیر شکلک در نیاوردم فقط میخواستم شکل خودم باشم
هر روزی که توی تاریکی میرم بیرون، توی تاریکی برمیگردم تو خونه ای که تاریکه، به این فکر میکنم که دقیقا از کی اتفاق افتاد، آخرین دفعه ای که خورشید توی قلبم غروب کرد و دیگه سحرو ندیدم کی بود؟ کی بود که تاریکی مطلق توی قلبم نشست دیگه تموم نشد. نمیگم دلم شاد نبوده، نمیگن قلبم ستاره بارون نشده، نمیگم نور علاقه بهش نتابیده، اما اینو میدونم که همیشه شب بوده، هر باری که فکر کردم کسی یا چیزی میتونه خورشید رو دوباره توی دلم روشن کنه، انگار فقط سراب بود، انگار که فقط عادت کردم ادای احساس های خوب رو دربیارم، در حقیقت هر بار خوشحالی، خبر خوب، دوست خوب مثل یه ستاره ی دنباله دار میاد و رد میشه، هیچ نوری زورش به روشن نگه داشتن قلبم نمیرسه. چطور هنوز لبخند میزنم؟ آخ عزیز دلم، ما به همه چیز عادت میکنیم، به سیاهی بی انتهای تنهایی، به قلب تاریک، به نرسیدن ها، به رد شدن ها. شاید بار اولش اذیتمون کنه اما بعد از اون نه ما اون آدم سابق میشیم و نه غم اونقدر قدرت داره که مارو زمین بزنه. من داستان آدم های زیادی رو شنیدم که توی زندگی شون هر چی زور زدن نشده، داستان آدم هایی رو شنیدم که تمام عمرشون رو برای به تحقق پیوستن یک آرزو دویدن و وقتی بهش رسیدن دیگه نمیخواستنش. آدم های شکست خورده، آدم های موفق، آدم های غمگین، آدم هایی که تظاهر به چیزی که نیستن میکنند، اما در نهایت همه ی این ها، بعد از معاشرت باهاشون متوجه شدم که هیچ ادمی، تاکید میکنم هیچ آدمی نیست که غصه ی عمیق رو تجربه نکرده باشه، هیچ کسی نیست که وقتی به ترک هاش دست بزنی به اندازه ی همه ی شکست هاش برات نشینه و صحبت نکنه، هیچکسی نیست که از تو قوی تر باشه و ما هر کدوممون جنگ این زندگی رو یه جوری تحمل میکنیم.
در میان چمدان ها، کیسه های خرید، آجیل های بو داده، توت خشک های تازه، روی فرش کف اتاق نشسته بودم و به زندگی فکر میکردم، به اینکه انگار دو تکه ام، که انگار خانه ندارم، که انگار به معنای واقعی کلمه مهاجرم، برای آدمی مثل من که احساسش همیشه حرف اول را در زندگی اش میزند، بغض برای این لحظات چیز عادی ای بود. بار ها دوستانم در زندگی از من خواهش کردند که اشک نریزم، که دلتنگی ام، خشمم، هیجانم، استرسم و هر آن چیزی که قلبم را لمس میکند کنترل کنم و هر بار جواب من این بوده، اگر این ها را نداشته باشم که دیگر “من” نیستم، انگار رسالتم این شده که همچون منی، در زندگی آدم های اطرافم باشد تا باور کنند که هنوز هم احساس میتواند برتر از منطق باشد. در میان همه ی چیز هایی که میبایست با خود میبردم، خیلی چیز ها را باید پشت سرم جا میگذاشتم، من خنده ی مامان را، مهربانی بابا را، حرف زدن با زبان مادری ام را، شب های تهران را، رانندگی های بی قانون را، احساس مشترک را ، شهر شلوغ را، کتاب های ارزان تر از قهوه کنار میدان انقلاب را، قلیون های طرف فرحزاد را، خنده های از ته دل و قلبم را جا گذاشتم. انگار که دیگر وطن برای من خانه نیست، انگار که دیگر هیچ کجا معنای خانه را نمیدهد، انگار که همه ی معنای “خانه” ، آدم ها هستند، انگار دور هر آدمی که بسیار دوست میدارم یک دیوار کشیده شده که هر بار با آن ها زیر سقفشان میایستم جایم امن است. شاید برای همین است که هر بار که سخن خداحافظی به زبان می آورم، بی خانمان میشوم. من در این هفت روز، نقاب قوی بودن را از صورتم برداشتم، به اندازه ی کافی دلتنگی کردم، آدم ها را دوست داشتم، به آن ها عشق ورزیدم و مامن برگزیده م. در هنگام ترک همه ی این خاطرات، دلم را به آدم امن زندگی ام سپردم و گفتم هر وقت آمدم/ آمدی برایم پسش بیاور، من از این قلب زیادی کار کشیده ام و جایش پیش تو امن تر است، پیش تو میتپد، پیش تو سالم تر است و حداقل پیش کسی ست که بشدت دوستش میدارد. و در نهایت اگر پرسیان ها لە کوی مالت ئێژم ها لە ناو چاوە کان یارم پاییز، آذر ماه ۱۴۰۳