مارپیچ (کانال شخصی آزاده مدنی)
описание
در کانال مارپیچ و «رادیو مارپیچ» درباره فرهنگ، سیاست و هنر و ... در شرایط بحرانی میخوانیم و میشنویم. اینجا به جای قضاوت، تلاش میکنیم درک کنیم.
624
подписчиков
Охват к подписчикам
13,6%
ERR
Реакции к просмотрам
1,84%
37 на 23 постов
Пересылки к просмотрам
2,53%
51
Постов в день
0,9
всего 25
Где отзываются чаще
доля реакций к просмотрам- 13 авг.وقتی فروپاشی دیگر پایان نیست «نفرین جالوت» را در سایه ایران امروز چگونه باید خواند؟ آزاده مدنی اگر یک امپراتوری فروبپاشد، آیا مردمش هم لزوماً نابود میشوند؟ شاید نه. و دقیقاً همینجا است که کتاب «نفرین جالوت: تاریخ و آینده فروپاشی اجتماعی» اثر لوک کمپ، پژوهشگر دانشگاه کمبریج، پرسشی مهم و تا حدی خلافآمد عادت را مطرح میکند: شاید آنچه ما در تاریخ «فروپاشی تمدن» مینامیم، همیشه برای اکثریت مردم یک فاجعه نبوده باشد. کمپ تاریخ بشر را از منظر ساختارهای قدرت بازخوانی میکند. به روایت او، انسانها برای صدها هزار سال عمدتاً در جوامعی نسبتاً برابر زندگی میکردند؛ اما با کشاورزی، ذخیرهپذیر شدن منابعی مانند غلات، تمرکز جمعیت و پیدایش سلاحهای مؤثرتر، امکان انباشت ثروت و قدرت فراهم شد. دولتها و امپراتوریهای بزرگ، یا همان «جالوتها»، شکل گرفتند: ساختارهایی عظیم، متمرکز و در ظاهر قدرتمند که میتوانستند منابع و نیروی نظامی را در اختیار اقلیتی کوچک قرار دهند. تز مرکزی کمپ این است که تمرکز قدرت و افزایش نابرابری، خود میتواند به نقطه ضعف این جالوتها تبدیل شود. او با بررسی نمونههایی از مصر، روم، چین و دیگر جوامع تاریخی میپرسد آیا «عصر طلایی» واقعاً برای اکثریت مردم طلایی بوده است یا بیشتر از چشم کاخها و کاتبان دربار به تاریخ نگاه کردهایم. حتی در برخی موارد، کوچکشدن دولتها و فروپاشی امپراتوریها میتوانسته برای بخشی از مردم با کاهش فشارهای مالیاتی، جنگ و نابرابری همراه شود. اما نکته مهمتر کتاب در بخش پایانی آن است: کمپ نمیگوید هر فروپاشیای خوب است. برعکس، او میان فروپاشیهای منطقهای گذشته و بحران احتمالی جهان مدرن تفاوتی بنیادی میگذارد. جامعه امروز به شبکهای جهانی از انرژی، غذا، فناوری، حملونقل، ارتباطات و زیرساختهای پیچیده وابسته است. همزمان با تغییرات اقلیمی، سلاحهای هستهای، هوش مصنوعی و تمرکز بیسابقه قدرت، فروپاشی امروز میتواند بسیار متفاوت و خطرناکتر از فروپاشی یک امپراتوری باستانی باشد. کتاب در نهایت میان سه مسیر آینده بحث میکند: فروپاشی جهانی، تشدید اقتدارگرایی و نابرابری، یا اصلاح دموکراتیک ساختار قدرت. به همین دلیل، پیشنهاد میکنم پادکست عرفان ثابتی درباره این کتاب را بشنوید. فارغ از اینکه با نتیجهگیریهای کمپ موافق باشیم یا نه، بحث درباره نسبت تمدن، قدرت، نابرابری و فروپاشی، بحثی جدی و ضروری است. اما من هنگام شنیدن این گفتوگو با یک مسئله جدی مواجه شدم. به نظرم روایت فروپاشی در این گفتوگو، بیش از اندازه آرامکننده و ساده شده است. در شرایطی که جامعه ایران خود با مجموعهای از بحرانهای اقتصادی، سیاسی، زیستمحیطی، جمعیتی و نهادی روبهروست، گفتن اینکه فروپاشیهای تاریخی گاهی برای مردم عادی حتی پیامدهای مثبتی داشتهاند، میتواند ناخواسته این تصور را ایجاد کند که «فروپاشی» الزاماً آنقدر که تصور میکنیم ترسناک نیست. اما فروپاشی یک امپراتوری پیشامدرن با فروپاشی ظرفیتهای یک دولت مدرن یکی نیست. اگر امروز یک دولت مدرن از کار بیفتد، مسئله فقط سقوط یک حکومت یا پایان یک سلسله نیست. مسئله میتواند آب، برق، سوخت، دارو، غذا، بانک، پول، ارتباطات، حملونقل، امنیت، مرزها و زنجیره تأمین باشد. جامعهای که به این شبکههای پیچیده وابسته است، الزاماً نمیتواند مانند یک روستایی قرون وسطایی پس از سقوط یک امپراتوری، فقط به روستا بازگردد. بنابراین نقد من به ثابتی این نیست که چرا کتاب کمپ را معرفی کرده است؛ اتفاقاً کتاب ارزش خواندن دارد. نقد من این است که در خوانش یک مسئله تاریخی، باید مراقب تفاوت مقیاس و زمینه باشیم. فروپاشی رم را نمیتوان بدون واسطه به فروپاشی ایران امروز تعمیم داد. شاید پرسش درست این نباشد که «آیا فروپاشی میتواند برای مردم خوب باشد؟» پرسش مهمتر این است: «چه نوع فروپاشی، در چه جامعهای، با چه سطحی از پیچیدگی و در چه شرایطی، برای چه کسانی و با چه هزینهای رخ میدهد؟» من برداشت خودم را از این گفتوگو نوشتم. اگر شما هم پادکست را شنیدهاید و فکر میکنید نقد من به روایت عرفان ثابتی نادرست، اغراقآمیز یا یکسویه است، در کامنت بنویسید چرا. اتفاقاً ارزش این بحث، نه در همنظر شدن، بلکه در دقیقتر کردن پرسش درباره چیزی است که شاید بیش از هر چیز به فهم آن نیاز داریم: فروپاشی دقیقاً از کجا آغاز میشود؛ و وقتی آغاز شد، چه چیزی واقعاً فرو میریزد؟ لینک پادکست: https://castbox.fm/episode/%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%3A-%C2%AB%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%AA%3A-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%88-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%C2%BB-id4292462-id980495465?country=us 🌀| @MarpichChannel5,88%
- 8 авг.🔔 روایت مرگ (قسمت دوم) ✍️ چگونه مرگ آموزگار رهایی از دلبستگی، آغاز رقابت بر سر یادگارهای او شد؟ آزاده مدنی 🔹 تاریخ، گاهی بزرگترین تناقضهایش را نه در زندگی انسانها، بلکه پس از مرگ آنان میآفریند. 🔹 سیدارتا گوتاما، که بعدها «بودا» نام گرفت، سراسر زندگی خود را صرف آموزش یک اصل کرد: هیچ چیز را مالک نشو؛ نه ثروت، نه قدرت، نه حتی تصویر خودت. از نگاه او، رنج انسان از همان جایی آغاز میشود که چیزی را «مال من» مینامد. اما چند روز پس از مرگش، نخستین نزاع بر سر «مال من» آغاز شد. 🔹 بودا شاهزادهای بود که از کاخ بیرون آمد، نه برای فتح سرزمین، بلکه برای فهمیدن رنج. پس از سالها ریاضت و مراقبه، به این نتیجه رسید که افراط، چه در لذت و چه در رنج، انسان را به آزادی نمیرساند. «راه میانه» پاسخی بود که او به جهان داد؛ پاسخی که نه بر فرمانروایی استوار بود و نه بر معجزه، بلکه بر دگرگونی ذهن. 🔹 در حدود هشتادسالگی، پس از دههها سفر و آموزش، در شهر کوشیناگر به آخرین منزل زندگی رسید. منابع کهن بودایی روایت میکنند که او پس از خوردن غذایی که «چوندا» برایش فراهم کرده بود، دچار بیماری شد. البته بعدا بودا از آناند میخواهد به چوندا اطمینان دهد که نباید خود را مقصر بداند. درباره ماهیت آن غذا و علت مرگ بودا میان پژوهشگران اتفاق نظر وجود ندارد؛ برخی آن را نوعی قارچ، برخی گوشت و برخی نوعی بیماری گوارشی میدانند. آنچه اهمیت دارد، این است که بودا مرگ را نه شکست، بلکه بخشی از همان چرخه طبیعی زندگی میدید که تمام عمر درباره آن سخن گفته بود. 🔹 در واپسین ساعات، به شاگردانش سفارش کرد که به هیچ شخصی تکیه نکنند و حقیقت را معیار خود قرار دهند. سپس، در حالتی که در سنت بودایی «پارینیروانا» نامیده میشود، درگذشت؛ یعنی رهایی کامل از چرخه تولد و مرگ. اما تاریخ، مسیر دیگری را برگزید. 🔹 پیکر او مطابق آیین آن روزگار سوزانده شد. پس از پایان مراسم، دولتها و قبایل مختلف بر سر بقایای جسد او اختلاف پیدا کردند. سرانجام، خاکستر و یادگارهایش میان چند حکومت تقسیم شد و هر یک برای نگهداری آنها استوپاهایی ساختند؛ بناهایی که بعدها به مراکز زیارت و قدرت دینی تبدیل شدند. چند قرن بعد، امپراتور آشوکا همین یادگارها را دوباره میان دهها منطقه تقسیم کرد تا آیین بودا در سراسر قلمرو او گسترش یابد. در این نقطه، یکی از شگفتآورترین پارادوکسهای تاریخ شکل میگیرد. 🔹 آموزگاری که انسان را به رها کردن تعلقات دعوت میکرد، خود به موضوع تعلق حکومتها تبدیل شد. مردی که هیچ کاخی برای خود نساخت، پس از مرگ، الهامبخش ساخت هزاران معبد، استوپا و تندیس شد. حتی تصویر آرام و بیحرکت او، به یکی از شناختهشدهترین نمادهای تمدن آسیایی بدل گشت؛ در حالی که خود او بارها هشدار داده بود حقیقت را نباید با صورتها و اشیاء اشتباه گرفت. 🔹 این دگرگونی را نباید صرفاً نوعی تناقض دانست؛ بلکه باید آن را بخشی از سازوکار تاریخ فهمید. اندیشهها، هنگامی که وارد جامعه میشوند، دیگر فقط متعلق به بنیانگذارانشان نیستند. جامعه برای حفظ حافظه جمعی، ناگزیر آنها را به آیین، نماد، بنا و نهاد تبدیل میکند. این فرایند، هم راز ماندگاری تمدنهاست و هم سرچشمه فاصله گرفتن آنها از پیام اولیه. 🔹 همینجا، روایتی که به ظاهر متعلق به هند باستان است، به مسئلهای فراگیر تبدیل میشود. هر جامعهای باید از خود بپرسد: آیا میراث بزرگان را حفظ میکند، یا فقط نمادهای آنان را؟ آیا نهادها در خدمت اندیشهاند، یا اندیشه به ابزاری برای حفظ نهادها بدل میشود؟ تاریخ بارها نشان داده است که فاصله میان «پیام» و «مناسک»، آنقدر آرام ایجاد میشود که نسلها متوجه آن نمیشوند. 🔹 شاید به همین دلیل، مهمترین میراث بودا نه استوپاهای باشکوه است، نه مجسمههای عظیم و نه میلیونها پیرو. میراث او، پرسشی است که پس از بیستوپنج قرن همچنان تازه مانده است: اگر آموزگار امروز بازگردد، آیا آنچه به نام او ساختهایم را ادامه راه خود میداند، یا آغاز راهی دیگر؟ 🔹 تاریخ، پاسخ قطعی به این پرسش نمیدهد. اما یک هشدار را بارها تکرار کرده است: تمدنها معمولاً با فراموش کردن بنیانگذارانشان از میان نمیروند؛ آنها زمانی از مسیر خود دور میشوند که به جای اندیشیدن به پیام، تنها از نمادها پاسداری کنند. گاهی بزرگترین وفاداری به یک میراث، نه تکرار آیینهای آن، بلکه بازگشت دوباره به پرسشی است که آن میراث از آغاز مطرح کرده بود. نکته: متن مرتبط با قسمت «پس از مرگ: تولد یک روایت» پادکست رادیو مارپیچ است. رادیو مارپیچ را در کستباکس دنبال کنید: https://B2n.ir/hu8631 🕹| @pooyeshfekri 🌀| @MarpichChannel4,92%
- 13 авг.لوک کمپ در نفرین جالوت مینویسد: «سیستمهای ما اکنون چنان سریع، پیچیده و بههمپیوستهاند که فروپاشی آینده احتمالاً جهانی، سریع و برگشتناپذیر خواهد بود. همه ما با یک انتخاب روبهرو هستیم: باید یاد بگیریم جالوت را بهصورت دموکراتیک کنترل کنیم؛ وگرنه فروپاشی بعدی ممکن است آخرین فروپاشی ما باشد.» منبع: Goliath’s Curse: The History and Future of Societal Collapse، Penguin Books, 2025 این شاید یکی از مهمترین بخشهای کتاب برای خواندن وضعیت امروز باشد: کمپ نمیگوید فروپاشی همیشه برای مردم بد است؛ هشدار او این است که فروپاشی یک جامعه مدرنِ پیچیده و بهشدت بههمپیوسته، دیگر الزاماً شبیه سقوط رم نیست. 🌀| @MarpichChannel4,44%
- 9 авг.ورای روایت (قسمت چهارم) حوثیها؛ گروهی که قرار بود نابود شود، چگونه معادلات خاورمیانه را تغییر داد؟ آزاده مدنی هشدار مهم: این خلاصه بر اساس پادکستی است که حدود یک سال پیش منتشر شده است. بنابراین، تحولات مهم بعدی، از جمله جنگ ایران با آمریکا و اسرائیل و پیامدهای آن، در این روایت وجود ندارد. با این حال، برای فهم ریشههای قدرت حوثیها و زمینههای بحران امروز خاورمیانه، همچنان یکی از منابع بسیار ارزشمند محسوب میشود. سالها ائتلافی متشکل از عربستان، امارات، آمریکا و بسیاری از قدرتهای منطقهای تلاش کردند حوثیها را از صحنه حذف کنند؛ اما نتیجه، برخلاف انتظار، شکلگیری یکی از اثرگذارترین بازیگران ژئوپلیتیکی منطقه بود. این پادکست نشان میدهد که فهم حوثیها بدون شناخت تاریخ یمن تقریباً ناممکن است. روایت از زیدیهای شمال یمن آغاز میشود؛ جامعهای که پس از سقوط حکومت چندصدساله خود، به تدریج احساس حذف و حاشیهنشینی کرد. در چنین فضایی، حسین بدرالدین حوثی جنبشی را بنیان گذاشت که ابتدا هویتی مذهبی داشت، اما در ادامه به یک نیروی نظامی و سپس بازیگری منطقهای تبدیل شد. سرکوبهای دولت، دخالتهای خارجی و جنگهای پیاپی، هر بار به جای تضعیف این جریان، آن را منسجمتر کرد. یکی از جذابترین بخشهای پادکست، تحلیل شخصیت علی عبدالله صالح و سیاست مشهور او یعنی «رقص بر سر مارها» است؛ راهبردی که بر ایجاد تعادل میان دشمنان استوار بود. صالح سالها با بازی دادن حوثیها، القاعده، عربستان و آمریکا توانست قدرت خود را حفظ کند، اما همان بازی پیچیده سرانجام علیه خودش عمل کرد و در آخرین تغییر ائتلاف، به دست حوثیها کشته شد. این بخش، تصویری کمنظیر از پیچیدگی سیاست در یمن ارائه میدهد. پادکست سپس نشان میدهد که چگونه اهداف عربستان و امارات از یکدیگر فاصله گرفت؛ عربستان به دنبال تثبیت دولت مرکزی بود، در حالی که امارات بر شبکهای از نیروهای محلی و نفوذ در جنوب یمن سرمایهگذاری کرد. در ادامه نیز نقش ایران، توافق ایران و عربستان در سال ۲۰۲۳، و سپس بحران دریای سرخ و حملات حوثیها به کشتیهای تجاری بررسی میشود؛ رخدادهایی که نشان دادند جنگ یمن دیگر صرفاً یک بحران داخلی نیست، بلکه به بخشی از معادلات اقتصاد جهانی و امنیت انرژی تبدیل شده است. جمعبندی این روایت شاید از خود جنگ مهمتر باشد: حوثیها محصول یک خلأ سیاسی یا صرفاً حمایت خارجی نیستند؛ بلکه نتیجه دههها تاریخ، هویت، جنگ داخلی، مداخلات منطقهای و اشتباهات راهبردی بازیگران مختلفاند. اگر این پیشینه را ندانیم، تحلیل رویدادهای امروز خاورمیانه نیز ناقص خواهد بود. به همین دلیل، با وجود اینکه این پادکست تحولات یک سال اخیر ــ از جمله جنگ ایران با آمریکا و اسرائیل ــ را در بر نمیگیرد، شنیدن یا دیدن نسخه کامل آن را بهشدت توصیه میکنم. این روایت، تصویری عمیق از تاریخ یمن، منطق قدرتگیری حوثیها و سازوکار رقابتهای منطقهای ارائه میدهد و کمک میکند بسیاری از اتفاقات امروز خاورمیانه را با نگاهی دقیقتر و واقعبینانهتر تحلیل کنیم. لینک پادکست: https://www.youtube.com/watch?v=TfWmMY5DTvo 🌀| @MarpichChannel4,08%
- 11 авг.وقتی قربانی «خودی» نیست، آیا هنوز قربانی است؟ آزاده مدنی شاید یکی از تغییرات آرام اما عمیق در زمانهٔ جنگ این نباشد که آدمها بیشتر میمیرند؛ بلکه این باشد که ما کمکم برای مرگ بعضی آدمها کمتر متأسف میشویم. خبر قتل حمیدرضا رجبزاده، فارغ از اینکه نتیجهٔ تحقیقات دربارهٔ انگیزه، عاملان و جزئیات پرونده چه باشد، پرسشی فراتر از یک پروندهٔ جنایی ایجاد میکند: چه زمانی مرگ یک انسان برای ما اهمیتش را از دست میدهد؟ جامعهٔ ایران سالهاست در میدان کشمکشهای سیاسی زندگی میکند. مرزها فقط میان دیدگاهها نیستند؛ میان آدمها هم کشیده شدهاند. «ما» و «آنها»، «خودی» و «غیرخودی»، هوادار و مخالف؛ واژههایی که گاهی آنقدر تکرار شدهاند که پیش از دیدن یک انسان، جای او را در یک دستهبندی پیدا میکنیم. و شاید مسئله از همینجا آغاز میشود. پیش از آنکه بپرسیم: «چه اتفاقی برای این انسان افتاده؟» میپرسیم: «او متعلق به کدام طرف بوده است؟» اگر قربانی به گروه ما نزدیک باشد، خشونت علیه او را بیرحمانه و غیرقابل قبول میدانیم. اما اگر فاصلهای میان ما و او وجود داشته باشد، ذهن شروع میکند به جستوجوی استثناها: شاید خودش مقصر بوده، شاید سزاوار چنین سرنوشتی بوده، شاید این خشونت قابل فهم است. اینجا دیگر مسئله فقط سیاست نیست. مسئله این است که آیا ما هنوز دربارهٔ ارزش جان انسانها یک معیار ثابت داریم یا نه. اگر یک انسان به دلیل عقیده، شغل، ارتباطات یا تصویری که از او ساخته شده، از حق همدردی محروم شود، آنوقت مرز میان عدالت و انتقام کجاست؟ حقوق بشر دقیقاً در جایی معنا پیدا میکند که آسان نیست؛ وقتی قرار است از کسی دفاع کنیم که دوستش نداریم. محکوم کردن قتل یک چهرهٔ نزدیک به حکومت، به معنای تأیید حکومت نیست. همانطور که محکوم کردن قتل یک مخالف حکومت، به معنای تأیید همهٔ دیدگاههای او نیست. اعتراض به گرفتن جان یک انسان، دفاع از عقیدهٔ او نیست؛ دفاع از این اصل است که هیچ عقیدهای مجوز حذف انسان دیگر نیست. جنگ و بحرانهای سیاسی معمولاً یک تغییر خطرناک در نگاه ما ایجاد میکنند: انسان مقابل، دیگر فردی با مجموعهای از باورها، اشتباهات و تجربههای شخصی دیده نمیشود؛ به یک نماد تبدیل میشود. و کشتن یک نماد، از کشتن یک انسان آسانتر توجیه میشود. اما جامعهای که فقط وقتی خشونت را محکوم میکند که قربانی شبیه خودش باشد، در واقع با خشونت مسئله ندارد؛ فقط از اینکه چه کسی اجازهٔ استفاده از خشونت را دارد، ناراضی است. امروز ممکن است کسی قربانی شود که از او فاصله داریم. فردا ممکن است همان منطق علیه کسی به کار رود که به او نزدیکیم. برای اینکه جامعهای بتواند از چرخهٔ انتقام عبور کند، باید چند مرز ساده اما دشوار را حفظ کند: شکنجه قابل قبول نیست. آدمربایی قابل قبول نیست. قتل قابل قبول نیست. مجازات بدون دادرسی عادلانه قابل قبول نیست. نه به این دلیل که قربانی همیشه درستکار است؛ نه به این دلیل که ما با او همفکر هستیم؛ بلکه به این دلیل که انسان بودن، پیش از هر هویت دیگری قرار دارد. سنجش واقعی اخلاق یک جامعه، زمانی اتفاق نمیافتد که برای قربانیان خودمان سوگواری میکنیم. آن لحظهای است که با کسی روبهرو میشویم که دوستش نداریم، اما هنوز نمیتوانیم انکار کنیم که جان او ارزشمند است. 🌀| @MarpichChannel3,57%
- 3 авг.تکملهای بر بحث کاهش فرزندآوری؛ عددهای مشابه، علتهای متفاوت آزاده مدنی معلم نازنینی دارم که در غرب زندگی میکند و همیشه لطف دارد و نوشتههای مرا با دقت میخواند. پس از انتشار مطلب پیشین، پیامی برایم گذاشت و نکته مهمی را یادآوری کرد که جا داشت در متن اصلی نیز به آن اشاره کنم: کاهش فرزندآوری فقط مسئله ایران نیست و بسیاری از کشورهای غربی نیز با افت نرخ باروری و پیرشدن جمعیت مواجهاند. او همچنین اشاره کرد که در برخی از این کشورها، گاه این نگرانی مطرح میشود که نرخ فرزندآوری در میان بعضی از گروههای مهاجر از جمعیت بومی بیشتر است و در بلندمدت میتواند ترکیب جمعیتی جامعه را تغییر دهد. از ایشان صمیمانه سپاسگزارم، زیرا این یادآوری فرصتی فراهم کرد تا بحث را دقیقتر و از زاویهای گستردهتر بررسی کنم. بااینحال، مشابهبودن نتیجه آماری به معنای یکسانبودن علتها، زمینهها و وزن عوامل نیست. کاهش فرزندآوری در جهان حاصل ترکیبی از عوامل فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی است: گسترش فردگرایی، تغییر تعریف خانواده، افزایش سن ازدواج، حضور گستردهتر زنان در آموزش عالی و بازار کار، هزینه سنگین مسکن و مراقبت از کودک و ترجیح کیفیت زندگی بر تعداد فرزندان. حتی در کشورهای غربی نیز نمیتوان این پدیده را فقط محصول رفاه یا انتخاب آزادانه سبک زندگی دانست؛ فشار اقتصادی، ناامنی شغلی و ناکافیبودن حمایتهای اجتماعی نیز در برخی کشورها نقش جدی دارند. در ایران نیز فردگرایی، تغییر سبک زندگی، افزایش انتظارات از کیفیت زندگی و تمایل خانوادهها به سرمایهگذاری بیشتر بر تعداد کمتری از فرزندان، بخشی از واقعیت است. اما این عوامل بهتنهایی نمیتوانند سرعت و شدت افت اخیر ازدواج و تولد را توضیح دهند. این تغییر شتابان، بیش از هر چیز، نشانه نوعی عقبنشینی ناشی از ادراک ریسک است: واکنش خانوادههایی که زیر فشار تورم، بحران مسکن، ناامنی شغلی، کاهش قدرت خرید، مهاجرت و تهدیدهای مستمر، آینده را ناپایدار و پیشبینیناپذیر میبینند. در چنین وضعیتی، نیاوردن فرزند لزوماً به معنای نخواستن او نیست؛ گاهی به این معناست که خانواده خود را قادر به تضمین حداقلی از امنیت و کیفیت زندگی برای او نمیداند. این تمایز، ناکارآمدی مشوقهای مالی را نیز روشنتر میکند. آن بخش از جامعه که به دلیل تغییر ارزشها، فردگرایی یا انتخاب نوع خاصی از زندگی از فرزندآوری فاصله گرفته است، معمولاً با وام و پاداش نقدی تصمیم خود را تغییر نمیدهد؛ زیرا مسئلهاش کمبود یک مبلغ مقطعی نیست. بخشی که به دلیل فشار اقتصادی و ادراک ریسک از فرزندآوری عقبنشینی کرده نیز با مشوقی محدود و موقت قانع نمیشود؛ زیرا نگرانیاش به هزینه چند ماه نخست زندگی کودک محدود نیست، بلکه مسکن، آموزش، درمان، اشتغال و امنیت بیست سال آینده او را دربرمیگیرد. بنابراین، کاهش فرزندآوری روندی جهانی است، اما هر جامعه از مسیر ویژهای به آن میرسد. عددها ممکن است شبیه باشند، اما داستان پشت آنها یکی نیست. سیاستی که این تفاوت را نبیند، برای گروهی پول پیشنهاد میکند که مسئلهاش پول نیست و به گروهی مبلغی موقت میدهد که مسئلهاش فقدان امنیت بلندمدت است. سیاست جمعیتی زمانی مؤثر خواهد بود که پیش از تشویق مردم به ساختن نسل آینده، خودِ آینده را قابل اعتماد کند. 🌀| @MarpichChannel3,19%
- 6 авг.🔔 روایت مرگ (قسمت اول) ✍️ چگونه مرگ در تبعید، به بزرگترین پیروزی سیاسی ناپلئون بدل شد؟ آزاده مدنی 🔸 شکست ناپلئون در واترلو پایان امپراتوری او بود، اما پایان روایت او نبود. 🔸 در تاریخ، کمتر کسی را میتوان یافت که جنازهاش به اندازه ارتشش اثر سیاسی گذاشته باشد. ناپلئون بناپارت، مردی که اروپا را بارها از نو ترسیم کرد، پس از شکست نهایی نه در میدان جنگ کشته شد و نه بر تخت سلطنت جان داد. او در جزیرهای دورافتاده، زیر مراقبت سربازان بریتانیایی، آرامآرام از تاریخ رسمی حذف شد؛ اما تاریخ، برنامه دیگری برای او داشت. 🔸 پس از شکست در واترلو در سال ۱۸۱۵، بریتانیا او را به جزیره سنتهلن در میانه اقیانوس اطلس تبعید کرد؛ جایی که فرار از آن تقریباً ناممکن بود. او شش سال آخر عمرش را در انزوا گذراند؛ نه فرماندهی کرد، نه لشکری آراست و نه کشوری را اداره کرد. علت مرگ ناپلئون هنوز محل بحث مورخان است. گزارش رسمی، سرطان معده را علت اصلی میداند؛ بیماریای که در خانواده او نیز سابقه داشت. با این حال، وجود آرسنیک در نمونههای موی او، فرضیه مسمومیت را نیز برای دههها زنده نگه داشت؛ هرچند امروز بیشتر پژوهشگران همان تشخیص پزشکی را محتملتر میدانند. 🔸 اما اهمیت مرگ او، در علت آن نبود. 🔸 ناپلئون پیش از آنکه بمیرد، به نوشتن خاطرات و گفتوگو با همراهانش پرداخت. او بهخوبی میدانست که اگر دیگر نتواند اروپا را با ارتش فتح کند، شاید بتواند حافظه اروپا را فتح کند. در سنتهلن، او دیگر فرمانده نبود؛ نویسنده روایت زندگی خود بود. شکست را به خیانت، تبعید را به مظلومیت و زندگیاش را به افسانهای درباره نبوغ و سرنوشت تبدیل کرد. بسیاری از تصویری که امروز از ناپلئون در ذهن داریم، نه محصول میدانهای نبرد، بلکه محصول همان سالهای انزواست. او در سال ۱۸۲۱ در همان جزیره به خاک سپرده شد. به ظاهر، همهچیز تمام شده بود. اما نوزده سال بعد، اتفاقی رخ داد که نشان داد گاهی سیاست، حتی با استخوانهای مردگان نیز کار دارد. 🔸 در سال ۱۸۴۰، دولت فرانسه با موافقت بریتانیا، بقایای ناپلئون را به پاریس بازگرداند؛ رویدادی که در تاریخ فرانسه با عنوان بازگشت خاکسترها شناخته میشود. میلیونها نفر در مسیر انتقال تابوت او حضور یافتند. پیکرش با تشریفاتی کمنظیر در مجموعه لِزَنوَلید به خاک سپرده شد؛ نه صرفاً برای احترام به یک امپراتور سابق، بلکه برای آنکه فرانسه بتواند بخشی از عظمت ازدسترفته خود را دوباره روایت کند. در اینجا، مرگ دوم ناپلئون آغاز شد. 🔸 دیگر مسئله، بدن او نبود؛ معنای او بود. دولت فرانسه دریافت که حتی مخالفان دیروز نیز میتوانند به سرمایه نمادین امروز تبدیل شوند. ناپلئون، که زمانی عامل جنگهای ویرانگر اروپا بود، به بخشی از هویت ملی فرانسه بدل شد. سیاست، جنازه او را از یک جسد به یک روایت تبدیل کرد. این، شاید مهمترین ویژگی تاریخ باشد: مردگان تغییر نمیکنند، اما معنای آنان مدام بازنویسی میشود. 🔸 از همین رو، سرنوشت ناپلئون تنها درباره یک امپراتور نیست. هر جامعهای دیر یا زود با این پرسش روبهرو میشود که آیا تاریخ را همانگونه که رخ داده به یاد میآورد، یا آنگونه که امروز به آن نیاز دارد؟ ملتها فقط گذشته را حفظ نمیکنند؛ گذشته را بازتفسیر میکنند. شخصیتهای تاریخی، گاه بیش از آنکه متعلق به زمان خود باشند، به نیازهای نسلهای بعد تعلق پیدا میکنند. 🔸 اما این بازتفسیر، مرزی نیز دارد. اگر همه چیز به کاریزمای یک فرد گره بخورد، جامعه ناچار خواهد شد پس از مرگ او، خلأ را با اسطوره پر کند. اسطوره میتواند الهامبخش باشد، اما جایگزین نهاد، قانون و حافظه انتقادی نمیشود. جامعهای که آینده خود را تنها با روایت قهرمانان گذشته تعریف کند، دیر یا زود درمییابد که شکوه خاطره، مسئله امروز را حل نمیکند. ناپلئون سرانجام اروپا را برای همیشه فتح نکرد؛ اما توانست بر حافظه تاریخی آن اثر بگذارد. شاید همین، بزرگترین پارادوکس زندگی او باشد: امپراتوریاش فروپاشید، اما روایتش ماندگار شد. 🔸 تاریخ، گاهی با فرماندهان بیرحمتر از میدانهای نبرد رفتار میکند. پیروزیها را فراموش میکند، شکستها را بازنویسی میکند و از میان همه آنچه باقی میماند، تنها یک پرسش را حفظ میکند: پس از مرگ یک رهبر، چه چیزی زنده میماند؛ قدرت او، یا روایتی که دیگران از او میسازند؟ شاید پاسخ این پرسش، سرنوشت بسیاری از ملتها را بیش از خود زندگی رهبرانشان رقم بزند. نکته: متن مرتبط با قسمت «پس از مرگ: تولد یک روایت» پادکست رادیو مارپیچ است. در صورت تمایل رادیو مارپیچ را در کستباکس دنبال کنید: https://B2n.ir/hu8631 @pooyeshfekri 🌀| @MarpichChannel3,08%
- 4 авг.تاریخ را چه کسی مینویسد؟ در پاسخ به پرسش یکی از مخاطبان گرامی مارپیچ (قسمت اول) آزاده مدنی پس از انتشار سه یادداشت اخیر درباره مناقشه ایران و آمریکا، یکی از مخاطبان گرامی مارپیچ دو پرسش دیگر مطرح کردند. اول اینکه آیا ملتها هم در شکلگیری یا جلوگیری از جنگها سهمی دارند، یا همهچیز در اختیار دولتها و قدرتهای بزرگ است؟ و دوم اینکه اگر شهروندی نه بخواهد منفعل باشد و نه اسیر هیجانهای ناشی از جنگ، در چنین روزگاری چه مسئولیتی بر عهده دارد؟ پیش از آنکه پاسخی بدهم، لازم است دوباره نکتهای را یادآوری کنم. من نه پژوهشگر روابط بینالملل هستم، نه اقتصاددان، نه متخصص علوم نظامی. این نوشتهها بیش از آنکه «پاسخ» باشند، فکر کردن با صدای بلند در برابر پرسشهای یک مخاطباند؛ تلاشی برای فهمیدن، نه داوری نهایی. سالهاست سعی میکنم تا آنجا که ممکن است از «ناانسانسازی» دیگران فاصله بگیرم. تاریخ بارها نشان داده است که بسیاری از جنگها، پیش از آنکه با گلوله آغاز شوند، با زبان آغاز شدهاند؛ از همان لحظهای که گروهی از انسانها دیگر انسان دیده نمیشوند، بلکه به «شر مطلق»، «خائن»، «وحشی» یا به هر نام دیگری تقلیل پیدا میکنند که فهمیدنشان را ناممکن میکند. من ترجیح میدهم حتی وقتی با اندیشه یا رفتار کسی موافق نیستم، ابتدا بپرسم او چگونه به آن نقطه رسیده است. فهمیدن، به معنای تأیید کردن نیست؛ اما معمولاً مقدمه تحلیل بهتر است. هر انسان، هر جامعه و هر دولت، در محدوده دانستهها، تجربهها، ترسها و امکانات خود میاندیشد؛ و همین، جهان را پیچیدهتر از آن میکند که بتوان آن را به خیر و شر مطلق فروکاست. شاید برای پاسخ به پرسش مخاطب، اصلاً لازم نباشد از سیاست آغاز کنیم. کافی است کمی به زندگی خودمان نگاه کنیم. اگر با صداقت گذشته را مرور کنیم، احتمالاً هر کدام از ما میتوانیم چند لحظه را به یاد بیاوریم که مسیر زندگیمان را تغییر دادهاند، بیآنکه کاملاً در اختیار ما باشند؛ یک بیماری، یک مهاجرت، آشنایی با یک انسان، یک بحران اقتصادی، یک تصادف، یک تصمیم دیگران یا حتی اتفاقی کوچک که آن روز بیاهمیت به نظر میرسید، اما سالها بعد فهمیدیم نقطه عطف زندگیمان بوده است. ما دوست داریم تصور کنیم که نویسنده کامل زندگی خود هستیم، اما واقعیت این است که زندگی، حاصل تصمیمهای ما و شرایطی است که ما انتخابشان نکردهایم. تاریخ ملتها نیز تا حد زیادی چنین است. یکی از خطاهای رایج در تحلیل جنگ، جستوجوی یک علت واحد است؛ گویی اگر فقط یک مقصر پیدا کنیم، همهچیز توضیح داده میشود. اما جنگها معمولاً محصول برخورد دهها عاملاند: تصمیم دولتها، خواست یا سکوت ملتها، رقابت قدرتهای بزرگ، ترسهای امنیتی، منافع اقتصادی، منابع، ایدئولوژی، سوءبرداشتها، ساختار نظام بینالملل و گاهی حتی رخدادهایی که هیچکس پیشبینیشان نمیکرد. اما نکتهای هست که به گمانم کمتر درباره آن سخن گفته میشود. تاریخ، دانشی تجربی است. بسیاری از اندیشههای بزرگ سیاسی و اقتصادی، زمانی که متولد شدند، با وعده ساختن جهانی بهتر آمدند. امپراتوریها، انقلابها، لیبرالیسم، سوسیالیسم، ناسیونالیسم و دهها الگوی حکمرانی دیگر، هر یک استدلالهای قانعکنندهای برای خود داشتند. اما بخش مهمی از ضعفهایشان نه در کتابها، بلکه در میدان واقعیت آشکار شد. اشکالاتشان از روز اول وجود داشت، اما کسی هنوز آنها را نمیشناخت، زیرا تجربهای برای آشکار شدنشان وجود نداشت. جنگ نیز از همین قاعده مستثنا نیست. تقریباً هیچ کشوری جنگ را با این تصور آغاز نمیکند که قرار است جامعهاش فرسوده شود یا خود را بازنده تاریخ ببیند. هر طرف، در لحظه تصمیم، دلایلی دارد که برای خودش منطقی به نظر میرسند. اما تاریخ بارها نشان داده است که واقعیت، از نظریه پیچیدهتر است و آینده، از محاسبات ما مستقلتر. شاید نخستین درسی که تاریخ به انسان میدهد، فروتنی باشد؛ فروتنی در قضاوت، در پیشبینی و حتی در محکوم کردن دیگران. زیرا اگر تاریخ را شبکهای از عوامل میسازد، نه یک اراده واحد، پس نه میتوان همه مسئولیت را بر دوش یک بازیگر گذاشت و نه میتوان همه مسئولیت را از دوش خود برداشت. اما اگر چنین است، پرسش مخاطب همچنان پابرجاست: وقتی نمیتوانیم مسیر تاریخ را به تنهایی تغییر دهیم، آیا هنوز مسئولیتی بر عهده ما هست؟ پاسخ من مثبت است؛ اما آن مسئولیت، شاید از جنس دیگری باشد. درباره آن، در قسمت دوم خواهم نوشت. 🌀| @MarpichChannel2,44%
- 1 июл. 2024 г.без подписи2,13%
- 4 авг.آنچه جنگ نباید از ما بگیرد در پاسخ به پرسش یکی از مخاطبان گرامی مارپیچ (قسمت دوم) آزاده مدنی در پایان قسمت نخست، این پرسش باقی ماند که اگر تاریخ حاصل دهها عامل درهمتنیده است و بسیاری از آنها از اختیار ما خارجاند، آیا شهروند عادی فقط تماشاگر حوادث است؟ به گمان من، پاسخ منفی است؛ اما شاید نه به دلیلی که معمولاً تصور میکنیم. ما همیشه نمیتوانیم جلوی جنگ را بگیریم. نمیتوانیم تصمیم قدرتهای بزرگ را تغییر دهیم، مسیر اقتصاد جهانی را عوض کنیم یا ترسهای تاریخی ملتها را از میان برداریم. گاهی واقعاً اختیار ما بسیار محدود است. اما محدود بودن اختیار، به معنای از بین رفتن مسئولیت نیست. اتفاقاً در لحظاتی که اختیار انسان کمتر میشود، نوع دیگری از مسئولیت پررنگتر میشود؛ مسئولیت نسبت به فردای بحران. اغلب ما در میانه بحران فقط امروز را میبینیم. خشم، ترس، نگرانی و احساس ناامنی، افق دید را کوتاه میکنند. روانشناسان میگویند ذهن انسان در شرایط تهدید، بیش از آنکه به ساختن آینده بیندیشد، به زنده ماندن در اکنون فکر میکند. این واکنشی طبیعی است؛ اما اگر همه تصمیمهای ما در همین وضعیت گرفته شوند، ممکن است زخمی بر آینده بگذاریم که سالها بعد نیز ترمیم نشود. شاید به همین دلیل باشد که بسیاری از آسیبهای جنگ، پس از پایان جنگ آغاز میشوند. هر جملهای که امروز از سر نفرت مینویسیم، هر انسانی که از دایره انسانیت بیرون میرانیم، هر پلی که میان خود و دیگری خراب میکنیم و هر حقیقتی که آگاهانه قربانی هیجان میکنیم، ممکن است در روزی که بحران پایان یافته است، دوباره پیش روی خودمان بایستد. جنگها روزی تمام میشوند. اما جامعهای که در جریان جنگ، اعتماد، گفتوگو و توان شنیدن را از دست داده باشد، ممکن است بسیار دیرتر از پایان جنگ، دوباره بتواند زندگی عادی را آغاز کند. به همین دلیل، من فکر میکنم شهروند مسئول، تنها از خود نمیپرسد: «امروز حق با کیست؟» بلکه پرسش دیگری را نیز فراموش نمیکند: آنچه امروز میگویم و انجام میدهم، فردای این بحران چه اثری بر جای خواهد گذاشت؟ آیا نفرتی را عادی میکنم که بعدها دامن فرزندان خودمان را خواهد گرفت؟ آیا انسانی را فقط به دلیل تعلقش به یک ملت، مذهب یا اندیشه، از دایره فهم و همدلی بیرون میرانم؟ آیا چیزی مینویسم که چند ساعت مرا آرامتر کند، اما چند سال بعد جامعه را زخمیتر؟ شاید اینها پرسشهای کوچکی به نظر برسند، اما تاریخ بارها نشان داده است که تمدنها فقط با تصمیم فرماندهان ساخته یا ویران نمیشوند؛ با عادتهای اخلاقی مردم نیز ساخته یا ویران میشوند. من هنوز معتقدم فهمیدن، با تأیید کردن تفاوت دارد. میتوان با سیاستهای یک دولت مخالف بود، بدون آنکه مردمانش را دشمن تصور کرد. میتوان از امنیت کشور خود دفاع کرد، بدون آنکه از نفرت تغذیه کرد. میتوان رنج قربانیان خود را دید، بیآنکه رنج دیگران را انکار کرد. این نگاه شاید جنگ را متوقف نکند؛ اما اجازه نمیدهد جنگ، انسانیت ما را نیز با خود ببرد. شاید این همان سهم کوچکی باشد که از دست ما برمیآید. نه اینکه تاریخ را به تنهایی تغییر دهیم، بلکه مراقب باشیم وقتی تاریخ با شتاب از کنار ما عبور میکند، ما را به انسانی تبدیل نکند که اگر سالها بعد به گذشته نگاه کرد، از خود امروزمان شرمنده باشیم. شاید اگر از این دو نوشته چیزی برای خودم آموخته باشم، بیش از هر چیز این است که تاریخ، از آنچه معمولاً تصور میکنیم پیچیدهتر است. هرچه بیشتر درباره آن فکر میکنم، کمتر میتوانم با اطمینان از مقصرهای مطلق یا راهحلهای قطعی سخن بگویم. و اگر قرار باشد پرسش مخاطب عزیز مارپیچ را فقط با یک جمله برای خودم جمعبندی کنم، شاید آن جمله این باشد: در روزهای بحران، همیشه نمیتوانیم مسیر حوادث را تغییر دهیم؛ اما شاید بتوانیم مراقب باشیم که واکنشهای امروزمان، فردای زندگیمان را دشوارتر نکند. شاید روزی این بحران نیز به پایان برسد. آن روز، دوباره باید در کنار یکدیگر زندگی کنیم؛ با همسایهها، همکاران، هموطنان و حتی با خاطره تصمیمها و کلماتی که امروز بر زبان آوردهایم. اگر بتوانیم در میانه التهاب، اندکی از آینده را نیز به یاد داشته باشیم، شاید سهم کوچکی در ساختن آن آینده داشته باشیم؛ سهمی که شاید بزرگترین کاری باشد که در چنین روزهایی از دست بسیاری از ما برمیآید. شاید انسان نتواند همیشه از وقوع جنگ جلوگیری کند؛ اما هنوز میتواند بکوشد جنگ، همه چیز را از او نگیرد؛ نه انصافش را، نه قدرت اندیشیدنش را و نه انسانیتش را. 🌀| @MarpichChannel2,04%
- 12 авг.فضیلتی که در عصر فریاد گم کردیم: شنیدن آزاده مدنی ما از محمد بسیار گفتهایم؛ از مردی که پیام آورد، جامعهای ساخت، جنگید، صلح کرد، بخشید و در میان آدمهایی که هر کدام سود و زیان و تعصب و ترس خود را داشتند، راهی تازه گشود. اما در میان این همه روایت، یک ویژگی کمتر دیده میشود: محمد شنونده بود. شاید این تعبیر در نگاه اول چندان باشکوه به نظر نرسد. پیامبر را با «شنیدن» به یاد نمیآوریم. پیامبر، در تصور ما، کسی است که میگوید؛ دیگران میشنوند. اما قرآن تصویر ظریفتری دارد. در آیهای که پس از ماجرای اُحد نازل شد، خداوند به محمد میگوید اگر تندخو و سختدل بودی، مردم از اطرافت پراکنده میشدند؛ سپس از بخشیدن آنان و مشورت با آنان سخن میگوید. این نکته کوچک نیست. محمد در جایگاهی نبود که برای شنیدهشدن محتاج قدرت بیشتری باشد. اتفاقاً مسئله او این بود که چگونه، در اوج اقتدار معنوی و اجتماعی، رابطهاش با آدمها را به رابطه فرماندهنده و فرمانبر تقلیل ندهد. حتی تعبیر جالبتری هم در قرآن هست. مخالفان به او طعنه میزدند که «اُذُن» است؛ یعنی کسی که زیاد گوش میدهد و حرفها را میشنود. پاسخ قرآن، بهجای آنکه اصل این ویژگی را انکار کند، معنای آن را برمیگرداند: اگر گوش است، گوشِ خیر است. چه تصویر غریبی است. پیامبری که یکی از طعنههای مخالفانش درباره او این بود که «زیاد گوش میدهد». و شاید همین برای زمانه ما نکته مهمی باشد. ما معمولاً قدرت را با توان سخن گفتن، تصمیم گرفتن و اثر گذاشتن میسنجیم؛ کمتر به این فکر میکنیم که قدرت، ظرفیت شنیدن را چگونه تغییر میدهد. آدمی که قدرتی ندارد، مدام با واقعیت برخورد میکند. اگر اشتباه کند، کسی به او تذکر میدهد. اگر تصمیم بدی بگیرد، نتیجهاش را بیواسطه میبیند. اگر حرف نادرستی بزند، ممکن است دیگری همانجا در برابرش بایستد. اما قدرت، اگر طولانی شود، میان آدم و بخشی از واقعیت پرده میکشد. دیگر همه حرف خودشان را نمیزنند. بعضیها برای حفظ موقعیت سکوت میکنند. بعضیها خبر را آنطور نقل میکنند که خوشایندتر باشد. بعضیها مخالفت را به تأخیر میاندازند. و کمکم اتفاق عجیبی میافتد: صاحب قدرت هنوز حرفهای زیادی میشنود، اما ممکن است دیگر چیزی نشنود که به کارش بیاید. این شاید یکی از خطرناکترین شکلهای تنهایی باشد. نه اینکه اطراف آدم خالی شود؛ بلکه اطرافش پر از آدم بماند و هیچکس نتواند واقعیت را بیپیرایه به او بگوید. اینجا سیره محمد، بیآنکه نیاز به خطابه سیاسی داشته باشد، پرسشی جدی پیش روی هر صاحب قدرتی میگذارد. حاکم یا مدیر یا استاد یا پدر خانواده، هرکس که در موقعیتی قرار گرفته که سخنش وزن بیشتری دارد، باید از خودش بپرسد: چه کسی هنوز میتواند به من بگوید اشتباه میکنم؟ نه در جلسهای رسمی. نه در قالب گزارشی که از چندین صافی گذشته. بلکه آنقدر بیپرده که اگر حرفش ناخوشایند بود، باز هم بتواند آن را تمام کند. زیرا شنیدنِ موافقان، هنر چندانی نمیخواهد. شنیدنِ ستایشگران آسان است. آنچه دشوار است، باقی گذاشتن جایی برای سخنی است که نظم ذهنی ما را برهم میزند. شاید به همین دلیل، «شنیدن» فقط یک فضیلت اخلاقی نیست؛ نوعی انضباط در برابر قدرت است. محمد به ما یادآوری میکند که بزرگی انسان الزاماً با بلندتر شدن صدایش سنجیده نمیشود. گاهی با این سنجیده میشود که چه اندازه فضا برای صدای دیگری باقی گذاشته است. و شاید بد نباشد این معیار را درباره خودمان هم به کار ببریم. از کجا بفهمیم که هنوز میشنویم؟ شاید از لحظهای که کسی روبهروی ما میایستد و حرفی میزند که دوست نداریم؛ و ما، پیش از آنکه برای پاسخدادنش آماده شویم، مکث میکنیم. شاید آن آدم اشتباه کند. شاید حتی بیانصاف باشد. اما اگر قدرت، ما را چنان تربیت کرده باشد که پیش از شنیدن، گوینده را بیاعتبار کنیم، دیر یا زود به جایی میرسیم که فقط پژواک خودمان را خواهیم شنید. محمد از میان ما رفته است. اما شاید یکی از دشوارترین میراثهای او همین باشد: اگر روزی آنقدر بزرگ شدی که همه برایت حرف زدند، مراقب باش آنقدر تنها نشوی که دیگر هیچکس نتواند حقیقت را به تو بگوید. و شاید معنای شنیدن همین باشد: نه اینکه هر سخنی را بپذیری؛ بلکه آنقدر فروتن باشی که هیچ سخنی را پیش از شنیدن، ناممکن نکنی. قدرت را شاید از تعداد کسانی که از ما فرمان میبرند بتوان سنجید؛ اما اخلاقِ قدرت را از تعداد کسانی باید سنجید که هنوز جرئت دارند با ما مخالفت کنند. و اگر روزی رسید که همه موافق بودند، شاید وقت جشن گرفتن نباشد. شاید وقتِ ترسیدن باشد. 🌀| @MarpichChannel1,96%
- 7 авг.زمانِ مُرده؛ ارتشِ سایهها در برزخِ ایران آزاده مدنی جوانِ بیستوهشتسالهای را تصور کنید که صبحها دلیلی برای بیدار شدن ندارد. او نه دانشجوست، نه شغلی دارد و نه در حال یادگیری مهارتی است. او یک «عدد» در جداول آماری نیست؛ او یک «نیت» (NEET) است. در جامعهای که افقِ برنامهریزی شخصی تحت تأثیر سایهٔ جنگ و نوسانات جنونآمیز، گاه به کمتر از یک هفته تقلیل مییابد، میلیونها جوان ایرانی در وضعیتی زیست میکنند که میتوان آن را «تعلیقِ زیستی» نامید. آنها در برزخی ایستادهاند که در آن نه گذشته اعتباری دارد و نه آینده قابلیتی برای محاسبه. این انفعال تحمیلی، آرامترین و در عین حال ویرانگرترین بحرانی است که زیر پوست جامعه جریان دارد. جنگ و انزوای ژئوپلیتیک، پیششرطهای بدیهیِ کنشگری اقتصادی را نابود کردهاند. وقتی ثبات نسبی، اینترنت پایدار و امکان مبادله با جهان وجود ندارد، منطقِ پیشرفت جای خود را به «منطق بقا» میدهد. در این ساختار، نیتها محصول یک انتخاب شخصی یا تنبلی نسلی نیستند؛ آنها خروجیِ مستقیمِ سیاستهای غلط آموزشی هستند که سالها مدرکِ بیمصرف تولید کرد، و اقتصادِ بستهای که توان جذب هیچ نیروی تازهای را ندارد. وقتی دستمزد یک کار تماموقت رسمی حتی کفاف اجارهبهای یک اتاق را در کلانشهرها نمیدهد، عقلانیتِ ابزاری حکم میکند که جوان از چرخهٔ استثمار رسمی خارج شود. او بیرون میایستد، تماشا میکند و خشم خود را ذخیره میکند. بحران اصلی اما زمانی رخ میدهد که این تودهٔ منزوی، مرجعیت معنایی خود را تغییر میدهد. رسانهٔ رسمی که سالهاست از بازنمایی تجربهٔ زیستهٔ این نسل ناتوان بوده، زمین بازی را به طور کامل واگذار کرده است. در این خلاء، رسانههای اپوزیسیون و جریانهای خارجی با صورتبندی خشمِ پراکنده و ارائهٔ روایتهای ساده و مقصریاب، ذهنِ معلقِ جوانِ نیت را تسخیر میکنند. برای کسی که از تمام نهادهای رسمی—از دانشگاه تا بازار کار—طرد شده، این رسانهها فقط خبررسانی نمیکنند؛ آنها به او هویت، زبان اعتراض و مهمتر از همه، «یک مقصر برای ناکامیها» ارائه میدهند. به این ترتیب، انفعالِ انفرادی در یک شب به عصیانِ جمعی تبدیل میشود. این ارتشِ سایهها، هستهٔ سخت و پیشبینیناپذیر اعتراضات خیابانی را میسازد. برخلاف طبقهٔ متوسط سنتی که محافظهکار است و نگرانِ از دست دادنِ داراییهای خود، نیتها چیزی برای باختن ندارند. آنها پیش از این، آینده، امنیت و عاملیت خود را باختهاند. حضور آنها در خیابان، با خشمِ انباشته از سالها بیهودگی و تعلیقِ تحمیلی گره خورده است. آنها بازیگرانی هستند که قواعد بازیِ سنتیِ سیاست را بلد نیستند و در شرایط بحرانی، رفتاری به شدت رادیکال و غیرقابلپیشبینی از خود نشان میدهند. نادیده گرفتن آنها در تحلیلهای سیاسی، بزرگترین خطای استراتژیک است. باید پذیرفت که بحران نیت در ایران امروز، از فاز یک «چالش کارآفرینی» عبور کرده و به یک «بحران بقای ملی» تبدیل شده است. جامعهای که نتواند برای پرانرژیترین نیروی انسانی خود کارکرد و معنا تعریف کند، محکوم به تجربهٔ گسستهای پیدرپی است. جوانِ تعلیقشده، بمب ساعتیِ ساختاری است که عقربههای آن با هر تنش بینالمللی و هر تصمیم غلط داخلی، سریعتر حرکت میکند. وقتی جامعهای نسل جوان خود را به «وقتکشی» محکوم میکند، در واقع در حال وقتکشی برای نابودی خود است. نیتها بیکار نیستند؛ آنها منتظرِ لحظهای هستند که برزخِ انفعال را با طوفانِ خیابان تعویض کنند. فراموش نکنیم: خطرناکترین انسان، کسی است که از او «امکانِ رویاپردازی برای فردا» گرفته شده باشد؛ چنین کسی، امروز را به آتش خواهد کشید تا شاید در خاکستر آن، ردی از خود بهجا بگذارد. 🌀| @MarpichChannel1,54%