MoonStone
Статистикаأنت لَست وَحيد؛ أنت مُحاط باللهِ مِن كُل الجهات... خالق نوشتههای بینام اینجا منم.
- Последний пост
- 29 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 36
- 1/48двое суток
- 41
- 1/72трое суток
- 44
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
بهش میگن نبض جاری زندگی. زمان میگذره. آدما میان و میرن. زخم میخوریم. زمین میخوریم؛ بلند میشیم. میخندیم؛ گریه میکنیم. خسته میشیم؛ جا میزنیم، امیدوار میشیم. دلبسته میشیم، آسوده و فارغ میشیم، رها میکنیم، رها میشیم، خاطره میسازیم؛ خاطرهها محو میشن. آدما عوض میشن، کسایی میرن که فکر نمیکردیم هیچ وقت. کسایی میمونن که فکر نمیکردیم بازم. نهایتا زمان میگذره و از همهی اینا فقط یه سری تصویر محو و چند تا تجربه باقی میمونن.
گفت و شنودا رو میخونم دیگه حتی یادم نمیاد کی کدومو گفته بود:)
از دور، همهمهی هلهلهای مبهم میآید؛ تاریکی، چنگالش را بر گلویِ زمین میفشارد و غبار، چهرهی مهتاب را چون نقابی از جنس غم، پوشانده است. گویی مُهری بر گوش و چشمهایشان نشسته که تجسم عیان «ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم» است. اما جایی خیلی دورتر از زمین، سیدالشهدا علیهالسلام با وقاری حماسی، برای سرباز وفادار خود آغوشی از جنس نور گشوده است. مجاهد هشتاد و شش ساله، که بار سالها ایستادگی را به دوش میکشد اما روحش چون کوه، استوار مانده، آرام در آغوش مولایش جان میگیرد. حسین علیهالسلام، غبار سفر طولانی مقاومت را از تن جانفدای وفادارش میزداید و روح او را سیراب میکند. صدای هلهلهها، جایی دور از ملکوت، در طنین اعظم «اللهاکبر» هضم میشود. شب، سقوط میکند و صبح، آرام و حزنآلود از راه میرسد. خبر، از روی و چشم مجری میبارد. و مجری، در آن لحظه، خود نیز خبر میشود؛ چشمانش، از نگاه امام رضا طلب توانی برای گفتن دارد. «اِنّا لِلّه و اِنّا اِلَیهِ راجِعون». باید گفت؛ هرچند سخت و جانفرسا، که او نیز چون مولایش به آغوش معشوق خویش بازگشته...باید از نفس زکیه گفت، از خشنود بازگشتنِ فناء الله به الله. باید به حلقوم بریدهای که بر روی نیزهها آیات خدا را تلاوت میکرد اندیشید و تکرار کرد و فهمید که مقاومت خونیست که در رگ شیعهی حسین علیهالسلام جاریست. او این را به ما ثابت کرد که هنوز میشود از امام حسین علیهالسلام گفت، صدای «هل من ناصر ینصرنی» او را شنید و لبیک گفت و حسینی زیست. او چون کوه در برابر طغیان کفر ایستاد، بر تبری از طاغوت پای فشرد و در برابر کافران، چون شمشیری بُرّان بود. او با مهربانیاش برای مظلومان و با صلابتش برای ستمگران، چهرهای ماندگار شد... او وارث تفکری است که مرگ باعزت را بر ننگ ترجیح میدهد و هرگز با یزید و همچون یزیدها دست بیعت نمیدهد. شاهدِ اندیشهی حسینی او خون پاک خود و خانوادهاش بود که چون نگینی بر انگشتر تاریخ نشانده شد. وارث عاشورای حسین علیهالسلام، اینبار مردی از جنس خود ما بود که قفس تن را شکافت و روح آزادهاش، بالهای پروازش را به محدودیت و فنای دنیا نباخت. کودکیاش را با خودسازی گذراند و آن گاه که جوانهی پاک وجودیاش قد کشید، همپای راهبر خویش جنگید، اسارت کشید و در وادی تبعید گام نهاد تا شیرینی صبح پیروزی را با عمق جان درک کند. نهالی که باد و طوفانهای بسیاری را از سر گذرانده بود، اکنون درختی تنومند بود. نه آتش بمب، نه زخم مجروحیت و نه سایهی شومِ تهدید، هیچکدام نمیتوانست او را از مسیر حق بازدارد. او لحظهای از میدان مبارزه، که عرصهی عشق است، عقب نکشید و با سیرهاش یادمان داد که به راستی «شهادت هنر مردان خدا و کسانی است که چون شهیدان زیستهاند.» حالا روزها، چون برگهای خزانزده، یکی پس از دیگری بر زمین زمان میریزند و عقربهها پی هم میدوند؛ اما گویی سالهاست که در فراغش، شب را به روز میرسانیم و چشم به راه حضور دوبارهاش دلمان را خوش میکنیم به شنیدن صدایی، کلامی، نگاهی تا دل پرتپش حزنآلودمان را آرام کند. اما دیگر صدای هلهلهای به گوش نمیرسد. خداوند، پرچم حقیقت را به دست باد نمیسپارد. اگر چه غمِ ندیدن دوبارهاش استخوانسوز است و طاقتمان را طاق کرده، طنین «اللهاکبر»، دل سوختهمان را به بزرگی خدا گرم میکند. گرچه از غم، سینهها مالامال است، به یاد او، بر فراق حسین ابنعلی میگرییم و خدا را شکر میکنیم که در عصر چنین عبد صالحی زیستهایم. با زیست او، غم کربلا را بهتر درک کردهایم و به مولای خویش نزدیکتر شدهایم؛ چرا که «غم و اندوهی که حماسی شد» هرگز به زوال نمیگراید، بلکه هر قدر هم که زخم خورده باشد، در دلها جاویدان میماند. حالا خیابانها، آکنده از مردمی است که برای عزای راهبر خود، از دل خروشها برخاستهاند. این ایستادگی، سیلی خروشان است که هرچه غیر از حق را در خود محو میکند و آنچه تا ابد میماند، فریاد مقاومت و خون جاریِ شیعهایست که مشتهای گرهکردهاش، محکمتر از پیش، در برابر باد روزگار ایستاده است. اینک مصممتر از پیش، دستهایمان را مشت میکنیم، برمیخیزیم، استوار میایستیم، او را به آغوش خدا میسپاریم و راهِ این عبدِ صالح خدا را، با عزمی راسخ، ادامه میدهیم. آیندگان از این روزها، یک چیز را به خاطر خواهند آورد: او، رهبر ایرانزمین، جوانمردی بود که در رگهایش خون مقاومت و ایستادگی چون ثارالله، خون خدا، جاری بود. «ایستادهام، ایستادهای، ایستادهایم.» ما برای ایستادن آفریده شدهایم. و تا ابد، پرچم راه او را بر دوش خواهیم کشید.
به روزِ واقعه، تابوتِ ما زِ سرو کنید که میرَویم به داغِ بلندبالایی
آوای درد، آه است. ترکیبی از ابتدا و انتهای دو کلامِ عمیق؛ آرام و جانکاه. نوشتهام با سلام آغاز نمیشود. درد مجال احوالپرسی نمیدهد. درد، معشوقه انحصار طلبیست که اگر جایی حضور یافت، مهلت عرض اندام به هیچ حس دیگری نمیدهد. او چون بادی ناگهان میوزد، سرمای استخوانسوزش برگهای شادی را میچیند و آنچه میماند، تنهای چوبیست که از سرما جوهرهی وجودیاش خشک شده اما هنوز برای هیزمشدن زیادی خیس است. او هیچ گاه تکراری نمیشود. میگویند گیرندههای درد، برخلاف دیگریها سازش نمییابند. مادامی که وجود داشته باشد، احساسش میکنیم و بخشهایی از وجودمان را تقدیم فرمانرواییاش. هرچقدر هم که یک رخداد برود روی تکرار و آدمی یاد بگیرد چگونه باید با آن مواجه شود، هیچ مقدار از احساس دردش کم نمیشود. این خاصیت سازشناپذیری این معشوقهی انحصارطلب است که تا وقتی خودش هست، تمام فکر و جانمان را مشغول و معطوف خود میکند و وقتی هم نیست، خاطراتش قلب و روحمان را رها نمیکند. آدمی هربار که با رخدادی غمین و سخت مواجه میشود، پس از آنکه درد توی قلبش پمپاژ شد و در سلولهای استخوانیاش لانه کرد، نهیبی به خود میزند و به حساب خودش یاد میگیرد که خطاهای خواستهاش را دیگر تکرار نکند، خود را در مواجهه با خطاهای ناخواسته قرار ندهد، و نگذارد کسی دردی را به او تحمیل کند. اما به خود که میآید، میبیند که خودش را از بالا نظاره میکند در حالی که تصاویر مشابه، بارها و بارها، فصل به فصل، عین به عین، دوباره و دوباره تکرار میشوند و کنار هم قد میکشند. و انسان رنجدیدهی بیسلاح و بیدفاع، مینشیند گوشهای به تماشای تصاویر سینمایی دردهایش و مثل لحظهی اول رخداد، دوباره و همواره، همانگونه که لحظهی اول احساس کرده بود، درد را میچشد و با بندبند وجودش درک میکند که این ماندگار بیمانند توی سلولهایش ریشه دوانده و قد کشیده.
видео или голосовое, без подписи
«یل یاتار طوفان یاتار، یاتماز حسینین پرچمی🖤»
آری؛ ما از این موهبت برخوردار بودیم که انسان دیدیم؛ ما یافتیم آنچه را که دیگران نیافتند؛ ما همه افقهای معنوی انسانیت را در شهدا تجربه کردیم؛ ما ایثار را دیدیم که چگونه تمثّل مییابد؛ عشق را هم؛ امید را هم؛ زهد را هم؛ شجاعت را هم؛ کرامت را هم؛ عزت را هم؛ شوق را هم؛ و همه آنچه را که دیگران جز در مقام لفظ نشنیدهاند؛ ما بهچشم دیدیم. سید مرتضی آوینی
داشتم فکر میکردم گاهی تقلا و دست و پا زدن برای رهایی از غرقشدن خودکشی است. یک وقتهایی یک اتفاقاتی میافتند که برای درآمدن از رنجی که به واسطهشان بر ما تحمیل شده باید تقلا کنیم. تقلاکردن حلش میکند و بعدش راحت میشویم. اما یک چیزهایی هم هستند که هرکار میکنیم انگار نه انگار. انگاری رنجش چسبیده باشد به روحمان. مثل همان آدامسهای بنجلی که میچسبند به لباس و هرکار میکنی کنده نمیشوند. همانها که اگر بیشتر سعی کنی فقط پراکندهتر و کثیفتر میشود و گند میخورد توی لباس. گویی آمدهاند که تقلا و تلاش رویشان جواب ندهد. گویی آمدهاند بمانند، غم شوند روی روحمان و جدا نشوند. زخم شوند و رد حضورشان همیشگی شود. کارل یونگ میگوید رنجت را تحمل نکن، رنجت را درک کن! ولی میدانی؟ یک چیزهایی درک هم نمیشوند. آدم مینشیند با خودش خیال میکند که خب چرا؟ و نه تنها جواب قانعکنندهای نمییابد بلکه اصلا انگار سوالهایش جواب ندارند. انسان را هم که میشناسی. به زور میخواهد بگردد دنبال جواب. هی میچرخد دور خودش و زور میزند که همه چیز را درست کند اما بعضی وقتها هم نمیشود دیگر. این وسط یکسریها هم هستند که غمِ بیشتری روی دوششان است. از دور که فکر میکنی دلیلی هم ندارد خب. چرا باید یکی بیشتر رنج بکشد و دیگری کمتر؟ چه کاری است آخر؟ خدا ولی میگوید اصلا انسان را توی خود رنج آفریدیم. وسط وسط غمهای سنگین. اما یک سریها زورشان کمتر است و کمتر رنج میکشند، یک سریها بزرگتر شدهاند و اینطور میشود که بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید بعدش به روحمان که درد میکند فکر میکنم. و میگویم خدایی که این درد را میآفریده درمانش را هم خواهد داد. حتما دلیلی داشته خواسته درد بکشم. بالاخره که یک روزی همهمان میفهمیم دلیلشان را. ولی فکر میکنی واقعا دست و پا نزدن کمکی میکند؟ اگر تقلا نکنیم و بنشینیم یک گوشه منتظر بمانیم حالمان خوب میشود؟ غمهایمان حل میشوند؟ یا لااقل تهنشین، تهنشین میشوند؟ تنها چیزی که میدانم این است که غم خیلی مهم است. نوع غمی که آدمی حمل میکند هم خیلی مهم است. غم عمق میبخشد به انسان. و حتی شاید انسانها به تناسب غمهایشان جذب یکدیگر میشوند. غم هویت میدهد به آدم. هوشیارش میکند حتی. و آدمی که غم دارد و غم میفهمد و در جهانبینیاش هم غم اهمیت بالایی دارد، قطعا دستاوردی از این جهان با خودش خواهد داشت و جزوی از گله نیست. چون غم فصل مشترک ما و اولیاء اوست.
آقای ابوتراب! سلام. اذن میخواستم. میشود چند لحظه وقتتان را بگیرم؟ میبخشید! میشود هنگام سخنگفتن سرم را بالا نیاورم؟ آخر آنقدر جَو این زمانه یخزده ما را گرفته که رویم نمیشود با سر بالاگرفته با شما سخن بگویم. از این گذشته آن قدر شما بزرگید که بیادبی است در مقابل شما لب از لب بگشایم. اما میدانم شما آن قدر مهربانید که من تاریک را هم در حضور میپذیرید. شما آن قدر بزرگید که چشمان زیبای خود را بر اشتباهاتمان میبندید و آن چنان با ما برخورد میکنید گویی معصومتر از کودکی مبرا از خطاییم. مولای من! من آمدهام تا نفس مسیحاییتان را بر این کالبد ترکخورده بدمید، آن چنان که جوانک گیرافتاده وجودمان از قلوب سنگشدهمان جوانه زند. ما از خود هیچ نداریم جز خطخطیهای سیاه گناه. نحن غافلون! ما گناهکاریم چون از خدای بینهایتمان غافل شدیم. از اویی که هستمان را مدیونش هستیم و هر لحظه که یاد او را در دل نمیپرورانیم، نیست میشویم. ما آنقدر غرق شدیم که دیگر حتی نایی نداریم برای فریادزدن، برای هیهاتگفتن! حضرت پدر! فکر میکنید امیدی به ما هست؟ من که اینطور فکر میکنم. آخر میدانید چیست؟ ما شما را داریم. شمایی که چون ریسمانی محکم، مای غفلتزده را به خدای بینهایتمان متصل میکنید و وصل فرا میرسد. حبل متین محکم و سختیست بیگمان یک تار از عبای تو یا مرتضی علی در اعماق وجودمان نوری از جنس عشق لانه کرده. این عشق، همان محبت شماست آقای من! اذانِ عشقِ مزین به نام شما اولین نوایی بود که در گوشهایمان نواخته شد. آن وقت، مُهر نوکری شما بر پیشانیمان نقش بست و شدیم مُرید شما. از آن به بعد شما شدید مولایمان، آقایمان، اماممان، پدرمان؛ شما شدید تمام وجودمان! آنقدر شیفته شما شدیم که تکتک سلولهایمان محبت شما را فریاد میزنند. آقای خوب من! من امیدوارم به این محبت پاک! ما شما را داریم. مگر میشود کسی محبت امیرالمومنین را در دل داشتهباشد و دست خالی بازگردد؟ مگر میشود شما را داشت و مأیوس بود؟ ما یتیمهای آل محمد، گدای یک جرعه از عشق شما و خدای بینهایتمان هستیم، فلا تقهر آقا جان! من آمدهام تا دست بر سرم بکشید، تا پدرم باشید. تا یاور و سرور و چراغمان باشید. من باور دارم که عشق شما معجزه میکند. عشق شما تحول میبخشد، عشق شما، ما را از نو میسازد. پس بساز ما را، حضرت پدر! به ذره گر نظر لطف بوتراب کند به آسمان رود و کار آفتاب کند
видео или голосовое, без подписи
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّهِ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ💚
امشب از آن شبهایی است که کش میآیند. از آنها که فکر میکنی هیچ وقت تمام نمیشوند. گویی قرار است همهی غمهای جهان را تنهای تنها به دوش بکشی بیآنکه علتش را بدانی. دلهره تمام وجود آدم را پر میکند بیآنکه برای حضورش توضیحی داشته باشد. از حافظهی تَن واهمه دارم. کافیست یک نشانهی ساده را نشانش بدهی تا تمام تلاشهایت را به باد دهد. انگار جسم فراموشکار نیست. درد روحِ سالهای دور را هم در خود نگه میدارد. چه بد! چه بد که ذهن فراموش میکند و جسم به یاد میآورد. اشکها و لرزشها و دردها را...هربار به همان شدت قبل...به همان شدت لحظات وقوع حادثهها. آدم تلاش میکند از غم رها شود. تلاش میکند از دوستها و دشمنها بگذرد و غم را رها کند. از دشمن و ناآشنا اما سادهتر میشود عبور کرد و بخشید. آشنا و دوست مواجهه و عبور را سخت میکنند. آدم تلاش میکند ناراحتیاش را ببلعد. یا با دستهای مشتشده تمامش را یک جا جمع کند و بدهد به رودی، جویباری روان تا برود و دیگر برنگردد. اما گاهی یک جمله کافیست تا امنبودن کسی را به کل برایت از بین ببرد. البته اینها لحظهای نیست. به تُنگی بلورین میماند. تنگی که آرامآرام گویهای سنگی کوچکی را در خود جای میدهد تا لحظهای که سنگین و لبریز میشود و ناگهان با سقوط یک گوی کوچک، میشکند و فرو میریزد. آدم تلاش میکند محکم باشد، سخت باشد و کمتر دچار رنج شود اما نهایتا میشود تُنگی، بلوری چیزی شیشهای که با ضربهی سنگی میشکند...
این انسانها نیستند که ما را آزرده میکنند؛ بلکه امیدی است که به آنها بستهایم. امیرالمومنین(ع)
گاهی باید برگردی به پشت سرت نگاه کنی و یه بار دیگه به این فکر کنی که جای آدمایی که الان تو زندگیتن درسته یا باید چینش و اهمیت بعضیا رو توی ذهنت تغییر بدی؟
گاهی باید برگردی به پشت سرت نگاه کنی و خدا رو شکر کنی به خاطر آدمایی که اشتباه بودن و حذف شدن.
گاهی باید برگردی به پشت سرت نگاه کنی و به یه سری از خطاهات نگاه کنی و با خودت تمرین و مرور کنی که چجوری دوباره تکرار نشن.
بهرحال پیش میاد دیگه. پیش میاد که ببینی چیزهایی رو رها کردی که نباید.