راز عزیز
Статистикаبرای من و تو همین بس است که برای همیشه رازی می مانی که مرا می درد و گفته نمی شود...
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 22
- 1/48двое суток
- 25
- 1/72трое суток
- 27
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
در غیاب من… از اسم من محافظت کن و مرا همیشه به یاد بیاور، حتی اگر زنده نبودم! دیگران اهمیتی ندارند اما تو مرا به یاد بیاور… چون من همیشه به این فکر کردهام، که تو مرا خیلی دوست داری
تا به کی باید به یاد روزهای رفته باشم بعد از این باید تو را از خاطراتم پس بگیرم
به قول صابر ابر: چه عجیب! هنوز هم امید دارم...🍀🌿
نه چیزی را نگه می دارم، نه لحظه ای را می طلبم، فقط می نگرم... و در سکوت خود می فهمم که زندگی؛ چیزی جز جاری بودن بی پایان نیست...
جز صدای جغدها چیزی نمی آید به گوش قمریان آخر کجا رفتند؟ ساران را چه شد؟ از هجوم کرکسانِ شوم قلب من گرفت! بلبلان قرقاولان کبکان هزاران را چه شد؟ دور تا دور من از دشمن سیاهی میزند دوستان ما کجا رفتند؟ یاران را چه شد؟
без подписи
«ما مردمان عادی گاهی دلمان میخواهد خوشبخت باشیم. نان گرم بخوریم، یا بندرهای دنیا را نه در کارت پستالها، بلکه به صورت زنده ببینیم. ما مردمان عادی خیلی آرزوهای دیگر هم داریم که ما فرصت شمردنش را نداریم و شما حوصله شنیدنش را ندارید.» _احمدرضا احمدی
لوییجی پیراندلو میگفت ما یک چهره نداریم؛ به تعدادِ آدمهایی که ما را میشناسند، صورتک داریم. در چشمِ یکی آدمِ مغروریم، در چشمِ دیگری مهربان، در نگاهِ یکی بیپناه و در نگاهِ دیگری بیرحم. درد در این نیست که دیگران چطور تو را میبینند؛ درد آنجاست که آنقدر میانِ این انعکاسهای مختلف چرخ میزنی که وقتی جلوی آینه میایستی، دیگر صورتِ واقعیِ خودت را به یاد نمیآوری...
چه اندوه عظیمی است که انسان مجبور شود از کسی دست بکشد که هنوز همه آرزوهایش به او ختممی شود...💔🥀
میپرسی:«واژهیِ وطن» به چه معناست؟ خواهند گفت: که خانه است و درختِ توت، لانهیِ ماکیان است و کندوی زنبور، عطرِ نان است و آسمانِ نخست. میپرسی: آیا یک واژه با سه حرف برایِ این همه مضامین وسعت دارد و بر ما تنگ آمده است؟ محموددرویش
و این مائیم روح آواره ی خاورمیانه با جانی خسته وتنی آزرده وچمدانی آماده برای گریز از زندگی نزیسته ی خویش؛ در جستجوی آرامشی که نیست ، که نیست... ما اینجا از خود میگریزیم...
رسیده ام به نقطه ای که زندگی غمگینم می کند...🥀
سزاوار زندگی بهتری بودم منی که جهانم ساخته شده بود، از شعر، کتاب، آسمان... درخت چنار کهنه ی باغ، و رویاهایی کودکانه، که وسعتش جهان کوچکم را بزرگ کرده بود...
صبور مانند درختی که در آتش میسوزد و توان گریختن ندارد! حیرت زده مانند گوزنی که شاخهای بلند در شاخه، گرفتارش کردهاند...! همهٔ این روزها این چنینیم!
без подписи
آن سالهای بعد روزگار سیاه مردم مثل زخمی ناسور بر پیشانی تاریخ ماند که ماند. هیچکس سال بلوا و قحطی و جنگ را از یاد نبرد. هیچکس این نحوست و نکبت را از یاد نبرد.. - نام تمام مردگان یحیاست؛ اثر عباس معروفی