کیا موسیاکبر | کانال شخصی
Статистикаلطفا اگر عضو شدید، بیزحمت دکمه mute رو هم بزنید که من هم برای انتشار مطالب در ساعات مختلف روز دستم باز باشه و نگران این نباشم که ممکنه کسی اذیت شه.
- Последний пост
- 1 июл.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
The owner of this channel has been inactive for the last 11 months. If they remain inactive for the next 29 days, they may lose their account and admin rights in this channel. The contents of the channel will remain accessible for all users.
یکی از تجربیات شخصی من در این هفت هشت سال زندگی خارج از ایران این بوده که متاسفانه برخی از ما ایرانیها - در کنار خیلی از رفتارهای خوب و پسندیدهای که داریم - جزو معدود افرادی هستیم که لهجهٔ هموطنانمون در صحبت به زبان خارجی رو به سخره میگیریم. در صورتی که چه در لایههای حرفهای و مذاکرات تجاری و کاری و چه در در لایههای فردی و دوستانه، لهجهٔ افراد کوچکترین اهمیتی در موفقیت در فضا و فرهنگ جدید نداره و حتی در روابط فردی هم چیزی که در بلندمدت باعث میشه مهر ما به دل دیگران بنشینه نه لهجه، که محتوای کلام و ظرافتهای کلامی و آداب اجتماعی و آوردهها و دستاوردها و عمق شخصیت و افق دید و ظرفیت ذهنی و سقف آمال و آرزوهای ماست. از نزدیک دیدم که این موضوع باعث میشه افراد دیگه در جمع دوستان ایرانیشون تمایلی به صحبت نداشته باشند مبادا مورد تمسخر قرار نگیرند و این خجالت در صحبت کردن به زبان جدید چقدر جلوی رشد و ادغام افراد در محیطهای تازه رو میگیره. لذا اگر شما هم روزی نگران این بودید که زبان دیگری رو با لهجه حرف میزنید، بدونید که نه تنها عیبی نداره و به جز از دید قشر کمی از هموطنان کوتهفکر و کوتهبین خودمون، نه تنها لهجهٔ شما نمرهٔ منفی برای شما نخواهد بود که در اغلب موارد، افراد بومی و باقی ملیتها و تمام افراد اصیل و بااصالت این رو میپسندند و اعتماد به نفس شما در صحبت کردن به زبان دیگری رو در دل تحسین میکنند. @Mousaakbar
ایرادات فنی خلقت از باگهای ذهن انسان اینه که زمان تصمیمگیری و برنامهریزی خیلی خوشبینیم و روز موعود و به وقت عمل خیلی بدبین. در حالی که لازمهٔ رشد و پیشرفت در هر مسیری، دقیقا نقطهٔ مقابل این ذهنیته. آدمیزاد زمانی که میخواد کاری رو شروع کنه در اکثر مواقع ریسکها رو کمرنگ میبینه و آینده رو بینقص و به وقت عمل تازه یادش میاد که: ای وای! اگه نشه چی؟ بعد باید چه کار کنم؟ عجب اشتباهی کردم. کاش از همون اول این کارو نکرده بودم. همین میشه که کمکم جا میزنه و چون احتمال بردش رو پایین میدونه، کمکم تلاش نمیکنه و شل میکنه و بیخیال میشه و در نهایت هم چون اقدامات کافی رو انجام نمیده، تصویری که در ابتدا در ذهن داشت درست از آب در نمیاد. بدبینی زمان اخذ تصمیمها و ابتدای راهه که ارزشمنده و الا زمانی که در دل کاری افتادیم و مسیری رو آغاز کردیم که دیگه ارزشی نداره و تنها مسیر شکست رو هموار میکنه. زمانی که کاری رو شروع کردیم، به فرض اینکه به بیراهه نره، فقط باید خوشبین بود. فقط باید گاز داد. فقط باید رفت. باید خوشبین بود و خوشبینانه تلاش بسیار کرد. در نهایت زندگی بشریت رو که هیچ، در طول تاریخ هیچ آدم بدبینی زندگی خودش رو هم نتونسته بهتر کنه. حواسمون باشه که این بدبینی، با جامهٔ منطقی بودن فریبمون نده و زندگیمون رو نابود و آرزوهامون رو فدا نکنه. @Mousaakbar
حالا به شکل علمی که نمیشه گفت، اما به صورت تجربی، به نظرم در سطح فردی، هیچ مشکلی در این جهان نیست که با مقدار قابل قبولی منطق، میزان بسیاری همت، و مدتی صبر حل نشه. همهٔ افراد میتونند زندگیشون رو از هر سطحی که در این لحظه هست، به شکل معناداری بهتر کنند. متعاقباً فکر میکنم در یک بازهٔ پنج تا ده ساله، همهٔ افراد میتونند به اغلب چیزهایی که در ذهن دارند برسند. بخش معناداری از این زندگی و چیزی که تحت عنوان موفقیت میشناسیم، تمام و کمال به خودمون بستگی داره. حالا این خبر برای یک عده خبر خوبیه و برای عدهٔ دیگری خبر بد. خبر خوب برای افرادی که به خودشون و تواناییهاشون اعتماد دارند و خبر بد برای افرادی که همت ندارند و مدام دنبال عذر و بهانه میگردند و حاضر نیستند فرمان زندگیشون رو در دست بگیرند. پینوشت: حالا یه عده میگن نه! شما تاثیر عوامل محیطی و جبر روزگار رو در نظر نمیگیری. گیریم که در نظر نگرفتم؛ که گرفتم، گفتم که نظر شخصی و بر اساس تجربه است. کلاس درس که نیست. پینوشت دوم: برخی رو هم میبینم که مدام ناله میکنن و میگن: نه نه ما اوضامون با همه فرق میکنه، ما تو زندگی یه مشکلی داریم که بقیه ندارن، ما صبر نداریم، ما خسته میشیم، چقدر باید سختی بکشیم، چقدر همه نامردن، چقدر دنیا ما رو اذیت میکنه🥹. به نظرم Grit در این دوستان گم شده است. *** خلاصه که اگه روزهای سختی رو پشت سر میگذارید، نبازید خودتون رو. دنیا جای عجیبیه. روزهای خوبش هم میرسه. حالا بعضیا میگن: نه نه برای ما نمیرسه. بله بله برای خود شما هم میرسه. بچسب به زندگیت. @Mousaakbar
«در زندگی، شانس تقریباً ده بار در خونهٔ آدم رو میزنه.» چند روز پیش که داشتم صفحه اینستاگرام سایمون اسکوییب رو بالا و پایین میکردم به این جمله که در جواب یکی از کامنتها نوشته بود رسیدم. حالا تعداد دفعاتش چندان اهمیتی نداره، اما به این فکر کردم که شانس کجاها در زندگی من همراهم بوده، کجاها بوده اما من همراهی نکردم، کجاها بوده و من اصلا نفهمیدم و کجاها بوده و من هم فهمیدم اما نتونستم همراهش باشم. ** افراد مختلف به شیوههای متفاوتی گفتند و نوشتند که موفقیت تقابل شانس و آمادگی در زندگی است اما به نظرم اسکار این مصداق به این نوشتهٔ کوتاه شعبانعلی میرسه (+): ظاهراً از حضرت عیسی نقل قول شده که: «چاله بکنید. باران خواهد آمد». من به نظرم این بهترین ترکیب در بیان نقش تلاش و تصادف در زندگی است. تلاش نقش آن چاله کندن را دارد، اما باران آمدن خارج از اختیار ماست. اما به هر حال، کسی که چاله نکند هیچگاه از آب باران نیز منتفع نخواهد شد. من به شخصه در زندگی چاله های زیادی کنده ام که بلافاصله با آب باران پر شده، چاله هایی با تأخیر پر شده اند و چاله هایی هست که سالهاست کنده ام و هنوز در انتظار نزول باران بر روی آنها نشسته ام. نمیدانم بارانی خواهد آمد یا نه… اما اگر باران نیاید، چاله های دیگری خواهم کند… @Mousaakbar
без подписи
در مسیر بازگشت به خونه صحنهای رو دیدم که به طرز عجیبی حالم رو گرفت. یکی از دوستانی که همزمان با هم درسمون رو شروع کرده بودیم رو دیدم که سر و روی شادابی نداشت. دوست دیگری که باهام بود گفت این بنده خدا بیسرپناه شده. پسر خوشتیپ، خوشصحبت، باادب. حالم رو گرفت این موضوع. گفتم بهش پیام بدم که بیا فعلا برو اینجا، اینجام برو سر کار و کمکی هم خواستی بهم بگو. بعد گفتم حتما خجالت میکشه. من هم بودم دوست نداشتم کسی باخبر شه از این اوضاعی که افتادم توش؛ که یه وقت از بالا به پایین و به چشم ترحم منو نببینه و از سر دلسوزی سراغم رو نگیره. خلاصه که عجب روزگار غریبیه. حالا اینکه کارتها طوری بر خورده که دست من الان بهتر از اونه و من میخوام به اون کمک کنم و نه اون به من هم موضوع قابل بحث دیگریه. فردا من سرم بخوره به دیوار یا دو پله رو نبینم و زمین بخورم یا هزار اتفاق سادهتر و غیرقابلباورتر، یکی باید به خود من کمک کنه. پینوشت: حالا اینکه دوست من این داستان رو برای من بازگو کرد هم کار اشتباهیه. اوضاع بد دیگران رو تحت هیچ شرایطی و به هیچ شکلی نباید بازگو کرد. مگر به قصد کمک کردن. اون هم بعد از اینکه نتونستیم به تنهایی راهی برای کمک پیدا کنیم. اون هم به شرطی که هویت فرد همچنان محفوظ باقی بمونه. در عجبم که چرا برخی درک نمیکنند که اونی که شب توی خونه راحت میخوابه، به اتفاقی ممکنه شب بعد در خیابان بخوابه. اونی که این سمت میز نشسته به لحظهای ممکنه اون سمت میز بنشینه. بالاترین نقطه شهر تا پایینترینش چند کیلومتر فاصله نداره. فاصلهاش یک بدشانسیه. نگاه از بالا به پایین واقعا در این دنیا منطقی نداره. خلاصه که امروز بد داغون شدیم. خیلی بد. @Mousaakbar
من هم همینطور علیرضا. من هم همینطور.
اعتماد به نفس برخیها رو دوست دارم. با چنان قطعیتی افراد رو دستهبندی میکنند و برچسب میزنند و هر کس که حرفی خلاف میلشون بزنه رو به حکومتی و پروژهبگیر و قلم به مزد و مزدور و بیسواد و چپ و نونبهنرخروزخور تقسیمبندی میکنند و باقی اندیشهها رو رد میکنند و شرایط سیاسی و اقتصادی و اجتماعی یک دهه بعد کشور رو تحلیل میکنند که مو به تن آدم سیخ میشه. به شخصه در آینده به کسانی که این روزها با اتکا به دستگاه فکری مستقل و با آگاهی به عواقب تصمیماتشون رای دادند یا ندادند بسیار بیشتر اعتماد میکنم تا کسانی که با وهم تئوری توطئه و اینکه اینها همه بازی خودشونه و با چشمانی بسته و صرفا اینکه فلانی این رو گفته پس حتما درسته و بدون داشتن پاسخ قابل قبولی برای این سوال که «خب من این کار رو کردم؛ بعد چی میشه؟» غریب و آشنا و دور و نزدیک رو قضاوت میکنند. نهایتا به عنوان برادر کوچک و بیسوادتون میگم که نهایتا این هم میگذره. دوستیها و روابطتون رو سر این چیزها خراب نکنید. نمیارزه. @Mousaakbar
«من فکر میکنم جز اندکی کمرنگ کردن گشت ارشاد، پزشکیان تقریباً در عملی کردن همهٔ وعدههایش ناکام خواهد ماند. مگر این که (این مگر این که خیلی مهم است) ساختار تصمیم بگیرد کار دیگری بکند. اگر ساختار تصمیم بگیرد، پزشکیان که هیچ، سنگ هم روی صندلی او بگذارند همان اتفاقها میافتد. دیگر از رابطه با عربستان و بحرین (شریک اصلی غیرناتویی آمریکا درخاورمیانه) که عجیبتر نیست که اولی در دولت رئيسی انجام شد و دیگری گامهای نهاییاش در زمانی طی شد که کشور نه رئيسجمهور داشت و نه وزیر امور خارجه. حالا با این اوضاع، اگر چنین فرضهایی دارم، چرا پزشکیان؟ به دو علت. علت اول احساسی و علت دوم منطقی است. علت اول این که پزشکیان در این سالها میتواند نقش همان میکروفنی را ایفا کند که در مناظره جلوی فاضلی بود. اگر روشن بماند، حرفهای معقولتری از آن در میآید و اگر به گوشهای پرت شود، نمایش جذابی از وضع واقعی ماست. علت دوم هم این که یک «توپ تنش» در فوتبال سیاسی کشور ما وجود دارد که مدام به این سو و آن سو پرت میشود. در دوران رئیسجمهور اصولگرا این توپ در خیابانها خواهد بود. با فشار بر سبک زندگی، با فشارهای روانی مضاعف به مردم. با مشکلات اقتصادی و سیاسیِ مضاعف. حضور پزشکیان در قدرت، توپ تنش را به سمت ساختار شوت میکند. حالا که این آدم داوطلب شده، اصلاحطلبهای بیکار و بیجا هم سرشان درد میکند. خودشان با ساختار سرگرم شوند و ببینند چه میکنند. ما هم در همین قلههای پیشرفت که طی چند دهه برایمان ساختهاند، میبینیم و سیاحت میکنیم.» متن بالا برشی کوتاه از نوشتهٔ اخیر محمدرضا شعبانعالی بود که نسخهٔ کاملش رو هم میتونید از طریق این لینک مطالعه کنید. اما صحبتی با دوستان: من اهل سیاست نیستم و سواد تحلیل مناسبات پیچیدهٔ سیاسی رو هم ندارم و تا پیش از این هم رای ندادن رو تصمیم شخصی مناسبتری میدونستم. اما به نظرم اوضاع کشور و سطح کلی رفاه مردم با گزینه معلومالحال اصولگرا تعریف جالبی نخواهد داشت. برخی هم از این زاویه به این موضوع نگاه میکنند که رای به فلان فرد، نزدیکتر کردن تن نیمه جان سیستم به مرگ حتمی است که من احساس میکنم این افراد درک درستی از مکانیک و مکانیزم سیستمهای پیچیده ندارند و مفروضاتشان اینگونه است که این سیستم و این آقایان که بالاخره رفتنیاند، پس به کاندید همسو با اینها رای بدهیم که زودتر خودشان کلک خودشان را بکنند و بروند و ما را هم خوشحال کنند. غافل از اینکه یک: هیچ کس زمان فروپاشی یک سیستم را - هرچقدر هم که ناکارآمد باشد - نمیتواند پیشبینی کند و دو: بدبختی و فلاکت متاسفانه هیچ کفی ندارد که وقتی به آن برسیم دیگر سختیها و مشقتها متوقف شوند و آنوقت بگوییم خب؛ حداقل اوضاع دیگر بدتر از این نمیشود. خیر. اوضاع همیشه میتواند از آنچه در خواب و بیداری هم نمیتوانیم تصور کنیم بدتر و بدتر شود و مثل مجموعه اعداد حسابی نیست که با رسیدن به صفر تمام شود بلکه مشابه مجموعهای از اعداد صحیح است که با رسیدن به صفر تازه وارد اعداد منفی میشویم و اگر دستمان به سقف آسمان رسیده است، به انتهای این مجموعه هم میتواند برسد. بنابراین من فکر نمیکنم قماری به این بزرگی روی تمام شدن عمر یک سیستم که هزینهاش را قرار باشد مردم با عمرشان بدهند، قمار جالبی باشد. و در نهایت من هم مثل شما میدانم که هیچ شعبان و رمضانی در این کشور نخواهد توانست اوضاع را آنگونه که باید و آن شیوه که ما میخواهیم تغییر دهد؛ اما ترجیح من این است که دلار در پایان یک دوره، به جای ۱۵۰ هزار تومان، ۱۲۰ هزار تومان باشد و دو نفر از ما کمتر در خیابان برای نداشتن حجاب از مشتی گاو و گوساله کتک بخوریم و دو اتفاق بد کمتر در این کشور ببینم و دو خبر احمقانه و دو قانون مضحک کمتر در این کشور بشنویم. سخن پایانی هم اینکه مخاطب این نوشته، مخاطب عام نیست و من هم تمایلی به شنیدن نقد و نظر موافق یا مخالف افرادی که انتهای کنشگریشان بینام و بینشان نوشتن مطالب اعتراضی در صفحهٔ شخصیشان و در مقابل دوستان و فامیلهایشان است و در خیال خودشان در حال عصیانگری و زیر میز زدن هستند هستند ندارم. اگر هم مخاطب گذری این نظر را میخواند و دیدگاه دیگری دارد، یک صفحه بزند و با نام و نشان واقعی نظرش را با دلایل و مفروضات مشخص در معرض دید عموم قرار بدهد. مخلص همهٔ دوستان.
استادان تمدید بدبختیها این روزها که دورادور اخبار مناظرهها و ستادهای انتخاباتی و نظر افراد رو از دور و نزدیک میشنوم و میخونم دقیقتر میفهمم که ما ایرانیها هنوز که هنوزه چه مردمان سادهدل و سادهاندیش و خوشباوری هستیم. اگر فرمایشینویسان و فرمایشیگویان و قلم به مزدان و کاسه لیسانی که با بودجههای حکومتی حرف میزنند و عمل میکنند و تحلیل میکنند و جز این شیوه راهی برای بقا ندارند رو یک گوشه و دهکهای بالاتر صاحب دارایی که رفتن و آمدن این خانها فرقی به حالشان نخواهد کرد رو هم در گوشه دیگری بگذاریم، بطن جامعه متشکل از سادهترین و خامترین افرادی است که میزان تاثیرپذیریشان از سادهترین و پیشبینیپذیرترین وعدههای خامترین و ناکارآمدترین کاندید هم شما را انگشت به دهان خواهد گذاشت. منظور این نوشته نه این دو دسته و نه حتی دستهای است که رای نمیدهند. منظور دستهای است که بدبختیهای جامعه را تمدید میکنند. دستهای متشکل از افرادی که همچنان وعده دادن یارانه و رایگان کردن فلان چیز و بهمان چیز چشمانشان را اکلیلی میکند و وقتی میبینند فلان کاندیدا با فلان ماشین ایرانی رفت و آمد میکند از خوشحالی این که فلانی از خودمان است غرق در شعف میشوند. مردمی که یک روز به یک فوتبالیست انگ حکومتی بودن میزنند و فردا برای همان فوتبالیست دست و پا میشکنند. مردمی که تکلیفشان با خودشان هم مشخص نیست. مردمی که به هر سازی که برایشان بزنند میرقصند. حتی اگر امروز بهترین و باسوادترین و باجنمترین و ششدانگترین فرد دنیا را هم بیاریم و بر فرض از فیلتر تایید صلاحیت هم رد کنیم، اگر این آدم یک مقدار اوضاع مالی خوبی داشته باشد و با ظواهر شایستهای در نگاهها ظاهر شود، در همان ابتداییترین مراحل بازی را به یک کاندیدای درجه چندی که سوار بر تیبا به صحنه میآید و وعده یارانه و یک گونی برنج رایگان میدهد خواهد باخت. بدون ذرهای درنگ مردم این شخص را پس میزنند و گزینه به ظاهر همسطح را انتخاب میکنند. تا زمانی که مردمان این بخش درک شفافتری از جامعهای که در آن زندگی میکنند نداشته باشند و مقداری سختگیرانهتر اهل سیاست را ارزیابی نکنند، کوچکترین تغییری در این جامعه و در این کشور رخ نخواهد داد. حداقل من بیسواد تا دو دوره بعد ریاست جمهوری هم تغییر بنیادینی را برای این کشور متصور نیستم. هر حرف و نظر و تحلیلی را هم حول این موضوع فاقد ارزش میدونم. این رخدادها فقط کار ما معمولیها رو سختتر میکنه. این قشر سادهدل و خوشخیال در این وسط تنها کاری که برای این جامعه میکنه، اطمینان از تمدید چهارساله بدبختیها برای باقی جامعه است. @Mousaakbar
دولت و ملت، اینجا و آنجا دیروز جایی بودم و صحبت از این بود که اگر دولت آلمان - که انقدر به فکر محیط زیست و حمایت از حقوق تولیدکننده و مصرفکننده است - فلان خودروسازها رو موظف کنه که از فلان قطعه و فلان جنس به عنوان قطعه و جنس فعلی استفاده کنند، میزان هدررفت انرژی تا این میزان کاهش پیدا خواهد کرد و با اینکه مقداری افزایش در هزینه تولید ناگزیر خواهد بود (که البته این هزینه هم با فلان راهکار به حداقل خواهد رسید)، در نهایت، هزینه تمام شده حمل و نقل به شکل قابل توجهی کاهش پیدا خواهد کرد و بخش قابل توجهی از زیان مستقیم و غیرمستقیم به طبیعت و البته فشار وارده به جیب مصرفکننده نیز کاسته خواهد شد و نتیجه این سیاست یک بازی برد-برد برای همه خواهد بود. در همین بین که حرف از حمایت و استقبال دولت از این طرحها بود و ایدههای خام مشابهی رو در ذهنم بررسی میکردم، یاد کشور خودمون افتادم. اخیرا عکسهایی از ایستگاههای متروی تهران دیدم که گروهی از حجاببان!ها، چون نگهبانان پل صراط در چپ و راست ورودی ایستاده بودند تا دهان بگشایند به اینکه «اون پارچه رو سرت کن» و آقایونشون هم با مشت و لگد به جان مردم بیفتند. من که تنها با دیدن این عکسها و شنیدن چند تجربه و خواندن چند روایت هم وحشتزده شدم؛ حالا اینکه در دل مردمی که این صحنهها رو هر روز زندگی میکنند چه میگذره به کنار. یا یاد دوستانی افتادم که این مدت خودروشون رو برای عدم رعایت حجاب توقیف کردند، یا فروشگاههاشون رو پلمب کردند، یا نمونههای بیشمار دیگه از هزینههای بیمورد و استهلاک نابجای روحی و روانی و جسمی تحمیل شده به این ملت. خلاصه چند دقیقهای از اینکه برای چند درصد بهرهوری بیشتر در یک کشور دست و پا میزنند و جای دیگری برای یک تکه پارچه دست و پا و روح و روان میشکنند به فکر فرو رفتم. اما مخلص و جان کلام، اینکه برای پیشبینی آینده یک مملکت، همین تصمیمهای کوچک دولتها خیلی بیشتر از صحبتهای موهومی و سندهای فلان ساله و صحبتهای فلانی و فلانی به کار آدم میآد. @Mousaakbar
نوشته پایین یکی از آخرین پیغامهایی بود که پدربزرگ مرحومم توی واتسپ برام فرستاده بود. عجب مردی بود. چرک کف دست! پدرم بیماری قلبی داشت. دکترش گفت کار زیادی نمیشود برایش کرد. فقط مواظب استرسش باشید. تشکر کردم و رفتم طرف در. دکتر صدایم کرد. آرام گفت: ببین! همیشه توی جیب روی قلبش پول بیشتری بذار که هر وقت درد گرفت حس کنه اونقدر پول داره که بتونه بره بهترین بیمارستان شهر. این حرف را هجدهسال پیش استادم گفت. هجدهسال عمری است. اما الان بیشتر از هر وقت دیگری قبولش دارم. اینکه آدم «ایمان، تقوا و عمل صالح» داشته باشد خوب است اما این روزها اگر بخواهم به یک نفر توصیهای بکنم میگویم سعی کن پولدار بشی! گولمان زدند که پول خوب نیست. علم بهتر است و آدمهای پولدار آخرش بدبخت میشن و بچههاشون معتاد میشن. پولدارها خیلی افسردن، قرص میخورن و خودکشی میکنن و اصلاً پول چرک کف دسته و ... اما افسانه است. ساختهاند که دست زیاد نشود. وقتی پول دارید احترام اجتماعی دارید، روی سبیل شاه هم میتوانید نقاره بزنید. وکیل و وزیر و نظمیهچی که سهل است. غذای سالمتری میخورید، کمتر مریض میشوید، لازم نیست تا بوق سگ برای یک لقمه نان بدوید، آب میوه میخورید، پوستتان بهتر میشود، ورزش میکنید، روز به روز به اذن الهی خوشتیپتر میشوید. کار خیر میکنید، جاهای خوب بهشت را رزرو میکنید. لازم نیست اخبار گوش بدهید، هیچ اهمیتی ندارد چه کسی رئیسجمهور است. شما پول دارید. هوا پس شد بچههایتان را میفرستید جای امن، بدتر شد خودتان هم میروید. وقتی پول دارید، خیابان که بوی خون گرفت میروید پاریس خرید میکنید. میشوره میبره به خدا! گرمتان شد میروید سوئیس اسکی میکنید، سردتان شد میروید دبی حمام آفتاب میگیرید. ایران بهشت پولدارهاست. پولدار شوید. اینکه میگویند همه میمیرند هم خیلی حقیقت ندارد. همه میمیریم اما تفاوت در کیفیت مدت زندگی است. آدم اسهال بگیرد و در سیسالگی ریق رحمت سر بکشد، فرق دارد با اینکه در نود سالگی وقتی پرستارهای زیبارو دورش را گرفتهاند به ملکوت اعلی بپیوندد. آمار نشان میدهد پولدارها بیشتر عمر میکنند. گول چند نفری که زود میمیرند را نخورید. اینها مثل چند دیکتاتوری هستند که در همین جهان تاوان دادهاند. باقی دیکتاتورها سُر و مُر و گنده حالشان را کردهاند. اینکه چطور پولدار شویم داستان دیگری است. هر وقت یاد گرفتم یادتان میدهم. احسان_محمدی @Mousaakbar
به نظر من بر هر انسانی واجبه که در عمرش حداقل یک بار فایلهای صوتی «عزت نفس» محمدرضا شعبانعلی رو گوش کنه. بدون توجه به سن، جنسیت، وضعیت تاهل، شغل، میزان درآمد، محل سکونت، میزان رضایت از زندگی و هر پارامتر دیگری. آدم رو زیر و رو میکنه. یکی از نقاط عطف زندگی من همین فایل بود که برای اولین بار فکر میکنم سه چهار سال پیش شنیدم و بعد از اون یک بار دیگر هم گوش کردم و دوباره هم باید گوش کنم. قول میدم که بعد از شنیدن فایلها، سلامت روان، آسایش و آرامش ذهنی، کیفیت زندگی، بهزیستی و ارتباطتون با خودتون و دیگران در سطح، عمق و ارتفاع دیگری خواهد بود. میتونید از این لینک در وبسایت متمم این مجموعه رو بشنوید و لذتش رو ببرید. @Mousaakbar
فکر میکنم یکی از بزرگترین حواسپرتیهای انسان امروزی - اگر بزرگترین نباشه - این نوتیفیکیشنهاست. من خودم چند سالی میشه که تمام نوتیفیکشنهای تمام دستگاههام خاموشه و گوشی موبایلم هم اغلب در حالت هواپیماست. یعنی اگر دوستی به من پیغام بده که سونامی از سمت ما شروع شده و پنج دقیقه دیگه میرسه به تو؛ سریع خونه رو ترک کن و خودت رو نجات بده، به احتمال بسیار زیاد دار فانی رو وداع خواهم گفت. اما خوشبختانه تا به امروز مشکلی نبوده. اگر درست خاطرم باشه تیم فریس هم جایی اینگونه نوشته بود که من برای چند سال فقط دوازده ظهر و چهار عصر ایمیلهام رو چک میکردم و الان صرفا هفتهای یک مرتبه. این روش هم برای چک کردن اپها و پیغامها و ایمیلها به نظرم ایدهی جالبیه. به شکل کلی هم آدمیزاد نمیخواد اتفاقاتی که اطرافش میافته رو از دست بده و پیگیری افراد، اخبار، استوریها و ریلز اینستاگرام و نمونههای مشابه هم برای آدمیزاد به همین خاطر جذابیت داره. اما فایدهای هم داره؟ به نظر من خیر. اگر چیزی انقدر مهم باشه که نشنیدنش مضر باشه، در و دیوار و زمین و آسمان و کوچک و بزرگ و پیر و جوان هم زبان خواهند گشود و به تحلیل و بررسی و نقد و ارزیابی اتفاق افتاده خواهند پرداخت و اگر چنین نشد، موضوع، آنقدری که فکر میکردیم هم مهم نبوده. به شخصه فکر میکنم رشد و پیشرفت و توسعه و تمایز جز با حذف کردنها ممکن نیست. حذف آدمها، حذف حواسپرتیها، حذف مخارج غیرضروری، حذف نگرانیها و نمونههای متفاوت. و قطعا بسیاری از ما به واسطه مشغله کاری، توان حذف همهچیز رو نداریم، اما فکر میکنم کسی که فقط یک مقدار بیشتر از باقی افراد در این حذف کردنها دست و دل بازتری داشته باشه، در گذر زمان و در زندگی نتایج و دستاوردهای راضیکننده و شگرفی خواهد گرفت. @Mousaakbar
یک. به شخصه در این دو سه کشوری که تا به حال شانس زندگی کردن در اونها رو داشتم، یک الگوی ذهنی مشابه رو بین طیف موفق و مرفه و خوشبخت - که منظورم از خوشبخت دقیقا افرادیاند که بعد از ملاقاتشون در دل میگیم خوش به حال فلانی، چه حالی میکنه - به تکرار شاهد بودم. اون هم داشتن دستگاه فکری مستقل و اهمیت ندادن به حرف و نظر دیگران و آنچه دیگران دربارهشون فکر میکنند بوده. دو. افرادی که دستگاه فکری مستقلی ندارند، بعد از نشستن پای صحبت پنج نفر، پنج دیدگاه متفاوت خواهند داشت. در مقابل، فردی که دستگاه فکری مستقلی داره، پنج نظر رو شنیده، اما فقط یک دیدگاه مستقل داره که میتونه در گذر زمان رشد و بهبود پیدا کنه. افرادی که دستگاه فکری مستقل ندارند، قدرت تحلیل خوبی هم ندارند و در مقابله با چالشهای زندگی عاجزانه دست و پا میزنند و شرکای کاری و عاطفی خوبی هم نخواهند بود. شما نمیتونید در زندگی به افرادی که دستگاه فکری مستقلی ندارند به خوبی اعتماد کنید. سه. در زندگی اولین مرد خودساختهای که دیدم پدربزرگ خدابیامرزم بود. خودساخته به معنی واقعی کلمه، نه اینهایی که از سر و کول و نردبان ارتباطات پدر و روابط خانوادگی و رانتها و باندها بالا میرن و اسمشون رو میگذارن خودساخته. واقعا مرد خوشبختی بود. فرزندانش رو بینهایت دوست داشت و فرزندانش هم بینهایت دوستش داشتند. دغدغه مالی نداشت، از تمام همدورهها زندگی راحتتر، رهاتر و لذتبخشتری داشت. مرد کاریزماتیکی بود، عاشق کار کردن بود و باز هم به این که دیگران در موردش چه فکری میکنند اندازهٔ ارزنی اهمیت نمیداد. چندتایی ملک داشت، ماشین خوب سوار میشد، سفر خوب میرفت و حالش رو میبرد. یکی از حسرتهایی که در این زندگی تا آخر عمر دارم اینه که در سه سال آخر زندگیش کنارش نبودم. قرار بود این اواخر یه سفر بیاد اینجا که دیگه فرصت نشد. صد حیف و دوصد افسوس. چهار. معتقدم در هیچ یک از مقاطع این فرصت کوتاه زندگی، به هیچکس، هیچ چیز بدهکار نیستیم. نه دیگران سختیهای زندگی ما رو به دوش میکشند و نان بر سر سفرهٔ ما میآورند و نه با رای و نظر دیگران به هر جایگاهی که هستیم رسیدیم، که نگران این باشیم که در مورد ما چه فکری میکنند و به گونهای رفتار کنیم که میپسندند. پنج. افرادی که نظر دیگران رو متر و معیار نمیبینند، شروعکننده و اقدامکنندهاند و باقی افراد دنبال کننده. منطقا کسی که طیف وسیعی از تصمیماتش بر اساس فکر و نظر دیگران و نه بر اساس مطلوبیات و محاسبات و علایق و سلایق شخصی گرفته شده باشه، احتمالا نه از دستاوردهای زندگیش رضایت خواهد داشت و نه به قدری که باید، لذت زندگی آزادانه رو خواهد چشید. شش. اگر روزی فرزندی داشته باشم، بهش میگم ببین بابا جان. نظر دیگران، دوست، فامیل، خانواده، عمو، عمه، دایی، همکار و هیچکس دیگه رو به هیچجا حساب نکن. اینهایی که مدام نگرانند که مبادا کاری کنند و چیزی بگن که دیگران رو ناراحت کنند، یا کاری رو که مدتهاست در فکر انجامش هستند رو به تعویق بندازند که مبادا شکست نخورند، نهایتا با کوهی از آمال و آرزو و حسرت و ای کاش، دار فانی رو وداع خواهند گفت. هفت. به اعتقاد من داشتن دستگاه فکری مستقل، نه تنها دست آدمیزاد رو در کار و پول درآودرن به شکل عجیب و غریبی جلو میندازه، که در گذر زمان و در روابط با اطرافیان و با احترامی که برای آدم به ارمغان میاره هم آدمیزاد رو چندین و چند پله فراتر میبره. @Mousaakbar
без подписи
چندین سال پیش که در فکر مهاجرت به فرانسه بودم، در کلاس زبان، افتخار ملاقات آقای مسنی رو داشتم که قصدشون از یادگیری زبان فرانسوی این بود که بتونند با نوهشون که در فرانسه به دنیا آمده بود و هنوز مدرسه نمیرفت صحبت کنند. هرچقدر از تلاش و انگیزه و مصمم بودن این مرد برای یادگیری بگم کم گفتم. یعنی در کلاسی که میانگین سنی باقی افراد، اطراف ۲۳ سال بود، ایشون بعد از گذراندن چند ترم، به زیبایی تمام و با یک لهجه محشر و دلنشین و دوستداشتنی فرانسوی صحبت میکردند؛ به شیوهای که انگار از نوجوانی در فرانسه زندگی کرده بودند. الان هم تا جایی که مطلعم کنار فرزندشون که قبلتر مهاجرت کرده بودند و نوهشون، که به داشتن چنین پدربزرگی میباله، زندگی میکنند. هر بار یاد دوران اون کلاس - که از شانس بد من کوتاه بود - میافتم، از شور و شوق این مرد بزرگ برای یادگیری به وجد میام. مطمئنم اگر ایشون هر کار دیگری رو هم شروع کرده بودند، با این میزان استمرار و قاطعیت در یادگیری، به هر چیز و هرجا و هرچقدر که میخواستند میرسیدند؛ که اتفاقا رسیده بودند. باب صحبت من و ایشون هم اینطور باز شده بود، که من نیاز به ارسال فوری مقداری پول به فرانسه داشتم و ایشون از طریق تماسی با فرزندشون لطف بزرگی در حق من کردند، به گونهای که در عرض چند ساعت مشکل من حل شد. فرزند دیگرشون هم یکی از کارآفرینان بسیار موفق ایران هستند که همین سالها هم شرکتشون وارد بورس شد. احتمالا به شکل روزانه یا هفتگی حداقل یکی دو مرتبه از خدماتشون استفاده میکنید. پینوشت: به نامشون اشارهای نکردم که مبادا راضی نباشند. بعدتر اگر اجازه دادند نامشون رو هم خواهم نوشت. این مطلب کوتاه رو اینجا نوشتم به عنوان تشکر مکتوب و یادی از ایشون و همینطور برای ثبت در کتاب خاطرات زندگی. امیدوارم در میانسالی، در زندگیم چنین انسانی باشم. @Mousaakbar
شاهکار انیو موریکونه برای چهار فصل زندگی. برای بهار و تابستان، خزان و زمستان، فرازها و فرودها، روزها و شبها، شادیها و غمها. برای تلخ و شیرین و سرد و گرم روزگار. / در اسپاتیفای @Mousaakbar
به شخصه با این جمله که «درس خوندن در این مملکت به هیچ دردی نخواهد خورد»، به شدت مخالفم. این جمله رو اغلب از افرادی میشنوید که نه درسشون رو خوندند، نه به جایی رسیدند و تنها دستاوردی که دارند هم، همین جملات قصار و کلیگوییهاست. درس خوندن در این مملکت برای کسی که خانواده ثروتمندی نداره، یگانه کلید ورود به تالار حرفهایهاست. شما درستو بخونی و نمرههات خوب باشه، میتونی پاشی بری رایگان یه مملکت دیگه درستو ادامه بدی و بعد دنبال کار بگردی. درستو تو رشتههای STEM خونده باشی و سابقه کار داشته باشی هم که دیگه نور علی نور. میتونید پاشید برید با حقوق عالی یه کشور دیگه زندگی کنید و از روز اول، هم خودتون کار کنید، هم همسرتون اجازه کار دارند و هم بچههاتون رایگان تحصیل میکنند. در این ممکلت هرچقدر احساس میکنید که شم اقتصادی بالایی دارید و روحیه کارآفرینی دارید، حداقل یه لیسانس بگیرید. وقت بیشتری دارید، ارشد هم بگیرید. وقت بیشتری دارید، کار مرتبط انجام بدید و به تواناییها و توانمندیهاتون اضافه کنید. شما اگه درس نخونی، به احتمال بسیار زیادی نه نای موندن خواهی داشت و نه پای رفتن. به عنوان برادر کوچک بهتون پیشنهاد میکنم اگه جوونید، درستون رو بخونید تا گزینههای متفاوتی داشته باشید. در بیست سالگی به این حرف باور نداشته باشید عیبی نداره، اما در چهل سالگی به این نتیجه رسیدن دیگه یکم دیره. @Mousaakbar