«نهنگ 𝟓𝟐 هرتز🐋»
Статистика_وسیع باش و تنها ؛ سربه زیر و سخت ؛ کسی صدامو نمیشنوه، اما شنونده ی خوبی هستم:)☟︎︎︎ http://t.me/HidenChat_Bot?start=5345362712
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 34
- 1/48двое суток
- 38
- 1/72трое суток
- 42
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
وضعیت وصل بدتر از چیزیه که فکرشو میکنید😫
شما بسیار tea هستید،من بسیار تریاک.
” آزادیمون خزر ، آبرومون خزر شور جوونی ، شیرینیِ هزار آرزومون خزر داغ ما تازه تر و سرده ناله ی مرغِ سحر گشنگی و یه دل سیر، باتوم خوردنمون خزر‟
نوشته بود: شهری که در آن ساکنم اصلا شکل شهری که در من ساکن است نیست
без подписи
-من خیلی آدمِ «تو نباشی یکی بهتر، مگه قبل اینکه تو اصلا باشی طبیعت ما رو لنگ میذاشتی» هستم-
تابستونم مثل زمستونه سرد! دیگه بغضه گره کرده منو چِشَم رو به شهر...🏙 #music @Nahange_52
без подписи
👤
ᴏʀᴅɪɴᴀʀʏ ʟɪꜰᴇ ɪꜱ ᴇᴠᴇɴ ᴍᴏʀᴇ ʜᴏʀʀɪʙʟᴇ ᴛʜᴀɴ ᴡᴀʀ
ز خون ما وضو کردی، به چشم خود تماشا کن ز خون تو حنا گردد، به زودی دست و پای ما مسعود گلعزار
طناب شریعت دور گردن جووناست پیرمردا توی مسجد زل زدن به تسبیح
دنبال راه فرارم، از تو نه از اینجا میدونی فایده نداره، بسه دیگه رویا #music @Nahange_52
"بُــــن بَــســـــــت"
без подписи
یه استادی داشتیم میگفت سعی کنید توی هیچ زمینه ای حد وسط نباشید، همیشه یا اون کار رو به صورت ۱۰۰ درصدی و به بهترین شکل ممکن انجام بدید یا بیخیالش بشید و زمان و انرژی تون رو براش نزارید، متوسط ها اصولا نادیده گرفته میشن و همیشه هم یه حسرتی از بابت انرژی و زمانی که برای هدفشون گذاشتن و نتیجه ی دلخواهی که بهش نرسیدن ته دلشون باقی میمونه
چقدر زود بزرگ شدی... چقدر زود از پیچ و خم رویاهای شیرین و دور کودکی فاصله ها گزیدی و جان به پذیرش حقیقت روز های تلخ زندگی سپردی چقدر زود دغدغه های دم دستی و ساده ات به خواسته های پیچیده و باورنکردنی مبدل شدند چقدر زود بزرگ شدی و فهمیدی که عمق معنای زیستن و سرزندگی در همان ۱۰ سال اولش خلاصه میشد در همان لبخند هایی نه چندان از سر ذوق اما شاید از ته دل در همان لب رودخانه آب تنی کردن هایِ سر ظهریِ تابستان در همان مجانی خوراکی گرفتن از دست پدربزرگی که اکنون قاب عکس خاک خورده ای از او باقیست در همان ترک موتور نشستن ها و سفر های ۱۰ دقیقه ای به اعماق شالیراز برنج و زمین های پدری در همان تاب بازی کردن های زیر درخت آلوچه ی مادربزرگ و رقص دلپذیر نسیم و نور میان موج موهایت در همان دورهمی های مناسبتی ای که فارغ از تجمل گرایی ، بهانه ای ساده و کوچک برای همدل شدن بود در همان شوق و ذوقی که برای گرفتن نمرات کامل مدرسه و تحسین و تشویق توسط معلم هایت داشتی در همان همزاد پنداری با شخصیت اصلی داستان هایی که برایت میخواندند و یا کارتون هایی که برایت به نمایش میگذاشتند چقدر زود بزرگ شدی و چقدر زود دل به این باور سپردی که بزرگسالی بی رحمانه ترین و ظالمانه ترین رویای روزهای تکرارنشدنی و شیرین کودکی ات بود...
ولی آخرش قشنگه...
دیروز زیادی آبی بودم تحمل برگشت به زندگی قهوه ایمو ندارم
-بدبخت تر از من اون بدبختیه که امسال وسط این همه بدبختی کنکوری بوده-