tgindex
باغ آينه و نور

باغ آينه و نور

Статистика

«هستی بر ستون های مجلل عشق و نور در آینه های ما متجلی می گردد» «هیچ آگاه شدنی بدون رنج نیست.» ما در یک مدرسه ی جهانی هستیم. هر کدام از ما، جهت آموزش دوره هایی که لازم داشته ایم، اینجا هستیم.

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
30
Всего постов
110
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Образование
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
17 615
−4 за 5 дн.
Сутки
−13
−0,07%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 235
40 постов
Вовлечённость
7,0%
к подписчикам
Постов в день
4,3
всего 110
Упоминаний
6
каналов
Охват размещения
по 15 постам
1/24сутки в ленте
1 049
1/48двое суток
1 163
1/72трое суток
1 254

Медиана по постам, которые мы застали свежими и померили через сутки.

Посты

  • ♦️قدرت بخشش به من کاملا نشان داده شد. تجربه مرگ تقریبی آلبا مون صدا ؛ شادان یزدی ترجمه؛ گلاره سادات اخوی در اینستاگرام ما را دنبال کنید!👇👇 https://instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=1eg1om4rjrgjz

  • 14 авг.1 17615

    ♦️تمامِ صحنه های موفقیت یا سختی‌های این زندگی، در تئاتر عظیم جهانی حاضر هستند…نظم پروردگار هرگز و هرگز در حیطه ادراک انسان نیست...ما فقط ظاهر را می بینیم و نمی توانیم به راحتی باطن هر امری را واکاوی کنیم. ♦️زمانیکه به نورِ وجودمان دسترسی پیدا می‌کنیم، تاریکی‌ها رفته رفته معنا می‌گیرند، راه روشن می‌شود و قدم‌ها با حقیقتِ درون، هم‌تراز می‌شوند. آنجا دیگر در جست‌وجوی راه نیستیم؛ در روشنای حضور، هر قدم به سوی حقیقت برداشته می‌شود. آیا حریف این سفر زمینی هستی؟ در اینستاگرام ما را دنبال کنید!👇👇 https://instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=1eg1om4rjrgjz

  • 🔰این یک فرایند طبیعی است؛ فرایندی که افلاطون نیز از همان آغاز کتاب جمهور به آن اشاره می‌کند. او می‌گوید: «من در زندگی بسیار موفق بودم، بسیار مشغول بودم و حالا که به این سن رسیده‌ام، دارم به تمام داستان‌هایی فکر می‌کنم که درباره جهان پس از مرگ خوانده‌ام.» من این مطالب را ده‌ها بار خوانده‌ام. 🔰اگر بخواهم اصل مطلب را بیان کنم، فکر می‌کنم ما مسئله زندگی و مرگ را صرفاً با ذهن و منطق فعلی‌مان حل نخواهیم کرد. به همین دلیل است که پیدا کردن پاسخ برایمان ناممکن به نظر می‌رسد. این سخن هیوم که «صرفاً با تکیه بر عقل و استدلال، اثبات جاودانگی روح دشوار است»، اگر کمی درباره آن تأمل کنیم، کاملاً قابل درک به نظر می‌رسد. او در نهایت به این نتیجه می‌رسد که به نوعی منطق جدید و توانایی‌های ذهنی تازه‌ای نیاز داریم؛ توانایی‌هایی که به ما اجازه دهند چنین منطقی را درک کنیم. 🔰و در واقع، مسئله همین است؛ حتی اگر بیشتر مردم تصور کنند که یافتن پاسخی برای این پرسش‌ها غیرممکن است. اجازه بدهید در اینجا نکته‌ای از فیزیک را وارد بحث کنم. بسیاری از مردم تصور می‌کردند که اندیشیدن درباره اینکه جهان از کجا آمده یا اینکه آیا اصلاً چیزی خارج از جهان وجود دارد، غیرممکن است. اما وقتی من با نظریه ریسمان و نظریه میدان کوانتومی کار کردم، دیدم که امکان‌هایی برای پاسخ دادن به این پرسش‌ها پدیدار می‌شوند. 🔰ما در فیزیک ادعا نمی‌کنیم که این نظریه‌ها حتماً واقعیت نهایی هستند یا اینکه چیزی را به‌طور قطعی اثبات کرده‌ایم؛ اما توانسته‌ایم زبانی برای ادامه دادن این مسیر ایجاد کنیم و در نتیجه مرزهای آنچه قابل اندیشیدن است را گسترش دهیم. و من فکر می‌کنم شما و پژوهش‌هایتان درباره تجربه‌های نزدیک به مرگ دقیقاً همین کار را انجام داده‌اید. 🔰حتی فکر می‌کنم شما به نوعی از استدلال هیوم عبور کرده‌اید، زیرا به افرادی که تجربه نزدیک به مرگ داشته‌اند فرصت سخن گفتن و شنیده شدن داده‌اید. این افراد نیز در مقابل، داده‌ها و اطلاعاتی در اختیار ما گذاشته‌اند که به ما کمک می‌کند یک قدم جلوتر برویم؛ حتی اگر هنوز ندانیم آن سوی این تجربه‌ها دقیقاً چه چیزی وجود دارد. مودی: درست است. افرادی که تجربه نزدیک به مرگ داشته‌اند می‌گویند که برای توصیف آنچه تجربه کرده‌اند، کلمات کافی وجود ندارد؛ تجربه‌شان وصف‌ناپذیر است. همچنین می‌گویند این تجربه در همان پیوستار زمان و مکانی که من و شما در آن زندگی می‌کنیم، اتفاق نیفتاده است. 🔰به همین دلیل، تجربه‌های نزدیک به مرگ پرسش‌های بسیار زیادی را پیش روی ما قرار می‌دهند. بنابراین شاید ابتدا باید ذهن خودمان را آماده کنیم و سپس با استفاده از دانش و داده‌های جدید، تلاش کنیم به این پرسش‌ها پاسخ بدهیم. مشکل اینجاست که ما نمی‌توانیم یک جمله نامفهوم را در نظام منطقی خودمان جای دهیم. درست است؟ 🔰بله. چون در تفکرمان پیش‌فرض می‌کنیم که به محض اینکه چیزی برایمان نامفهوم باشد، دیگر نمی‌توانیم پیش‌تر برویم. اما من می‌توانم خیلی سریع نشان دهم که این پیش‌فرض درست نیست؛ اینکه نامفهوم بودن یک موضوع به معنای پایان یافتن مسیر شناخت نیست و حتی خودِ پدیده نامفهوم بودن را می‌توان مورد بررسی و فهم قرار داد. 🔰وقت کلمه «بی‌معنا» یا «مهمل» را می‌شنویم، معمولاً به یاد آشفتگی، بی‌قاعدگی، غیرقابل‌درک بودن، بی‌شکلی و فقدان نظم می‌افتیم. درست است؟ 🔰بنابراین ممکن است تصور کنیم که یک جمله بی‌معنا صرفاً چیزی است که نمی‌توان آن را فهمید و اینکه انواع مختلفی از بی‌معنایی وجود ندارد. اما به این مثال‌ها توجه کنید: «برلیگان و اسلی‌هیتادس همان چیزی بودند که دارن گامبال و موج را تشکیل می‌دادند.» این جمله بی‌معناست. اما اگر بگویم: «تقدس آخرین نسیم خودانگیختگی را پدید می‌آورد.» این هم بی‌معناست، اما به شیوه‌ای متفاوت. یا مثلاً: «آدم‌خواری که شما مردها همین حالا خوردید، آخرین نفر در شهر بود.» این هم نوع دیگری از بی‌معنایی است. یا:«W حرکت را افزایش می‌دهد» این هم بی‌معناست، اما باز به شکلی متفاوت. و عبارت دیگری مانند «mean by offen» نیز نوع دیگری از همین وضعیت است. 🔰آنچه این مثال‌ها نشان می‌دهند این است که انواع مختلف جملات بی‌معنا، با وجود تفاوت‌هایشان، الگوهای ساختاری مشترکی دارند. آن‌ها از بعضی قواعد زبان پیروی می‌کنند، اما برخی قواعد دیگر را نقض می‌کنند و در نتیجه، حاصل کار برای ما نامفهوم می‌شود. 🔰بنابراین، هر نوع بی‌معنایی الگوی خاصی از رعایت برخی قواعد و نقض برخی قواعد دیگر دارد. اجازه بدهید در اینجا یک نکته دیگر هم اضافه کنم. وقتی درباره بی‌نهایت با مردم صحبت می‌کنم، بیشتر آن‌ها به‌طور پیش‌فرض تصور می‌کنند که فقط یک نوع بی‌نهایت وجود دارد… ♦️ادامه دارد…

  • 🔰با این حال، همچنان یک تناقض درونی وجود دارد اگر بگوییم: «کسی نابودی کامل بدنش را پشت سر گذاشته است.» این واقعیت ماجراست. فارغ از اینکه جهان‌بینی رمانتیک ما ممکن است چیز دیگری را القا کند، این مسئله به هیچ وجه مرا دلسرد نمی‌کند. 🔰من فکر می‌کنم مشکلاتی که دیوید هیوم و ای. جی. آیر مطرح کردند، کاملاً واقعی هستند؛ اما برای آن‌ها می‌توان راه‌حل‌هایی نیز پیدا کرد. بله، درست است. جمله «پس از مرگ زندگی وجود دارد» در اصل برای ما کاملاً قابل فهم نیست، حتی اگر بتواند تصاویر و تصورات خاصی را در ذهنمان ایجاد کند. اما چیزی که در نگاه اول نامفهوم یا حتی بی‌معنا به نظر می‌رسد، لزوماً چیزی نیست که نتوانیم آن را بررسی و درک کنیم. 🔰برای مثال، تصور کنید ذهنی به سال ۱۹۵۰ برگردانده شده است. شما در آن زمان فردی بسیار تحصیل‌کرده و آگاه هستید. حال این جمله را می‌شنوید: «هر چهار پدربزرگ و مادربزرگ اِتل در یک حادثه دریایی جان خود را از دست دادند، آن هم مدت‌ها پیش از آنکه پدر و مادرش به دنیا بیایند.» 🔰در سال ۱۹۵۰، این جمله ممکن بود کاملاً بی‌معنا به نظر برسد. حالا دانش آن زمان را درباره DNA، نقش آن در وراثت، و همچنین ویرایش ژن، شبیه‌سازی و مهندسی ژنتیک در نظر بگیرید. با توجه به چنین دانشی، می‌توان دید که چگونه یک جمله در ابتدا نامفهوم، ممکن است بعدها در چارچوبی علمی قابل فهم شود. 🔰من فکر می‌کنم امروز در مرحله‌ای قرار داریم که می‌توان آن را «شفاف‌شدن تدریجی» یا حرکت از نامفهومی به سوی فهم نامید؛ یعنی نوعی وضعیت آگاهی که در آن به‌تدریج از چیزی که برایمان غیرقابل فهم است، به سمت چیزی حرکت می‌کنیم که می‌توانیم آن را درک کنیم. 🔰راستی، شاید داستانی درباره ای. جی. آیر برایتان جالب باشد. من در سال ۱۹۶۴ کتاب او، «زبان، حقیقت و منطق» (Language, Truth and Logic) را خواندم؛ کتابی که در آن درباره جهان پس از مرگ نیز صحبت کرده بود. حالا بیایید حدود بیست سال جلو برویم، به اوایل دهه ۱۹۸۰. 🔰آن زمان برای سخنرانی در لندن بودم و از طرف بی‌بی‌سی برای یکی از برنامه‌هایی که نیمه‌شب پخش می‌شد، دعوت شدم. به استودیو رفتم، وارد استودیوی رادیویی شدم و ناگهان دیدم ای. جی. آیر هم آنجاست. خیلی جالب بود. چند سال قبل از آن، در روزنامه خوانده بودم که آیر تجربه‌ای نزدیک به مرگ داشته است. درباره این موضوع بحث کرده بودیم و من چند مقاله در موردش خوانده بودم. تا جایی که به یاد داشتم، او گفته بود که تجربه‌اش چندان اهمیت خاصی نداشته یا چیزی شبیه به این. 🔰بنابراین حالا روبه‌روی خودش نشسته بودم و این تصور هم در ذهنم بود. از او پرسیدم: «فکر می‌کنید آنچه تجربه کردید نوعی هذیان یا دِلیریوم بود؟» او پاسخ داد: «اوه، نه، نه، اصلاً.» و تأکید کرد که تجربه‌اش نه‌تنها واقعی بوده، بلکه به تعبیر خودش «فراواقعی» (Hyperreal) بوده است. علاوه بر این، یک جمله بسیار جالب دیگر هم گفت: ♦️«آن‌ها همه‌چیز را برای من آماده کرده بودند.» او توضیح نداد که منظورش از «آن‌ها» چه کسانی بودند؛ فقط گفت «آن‌ها». در آن زمان من به‌طور ویژه به پدیده زمان علاقه‌مند بودم. او گفت که «آن‌ها» این موقعیت را برایش طراحی یا ترتیب داده بودند. من می‌خواستم درباره رابطه زمانی این تجربه بیشتر بدانم، اما او وارد جزئیات بیشتری نشد. 🔰در نهایت، همه این بحث‌ها به یک موضوع اساسی بازمی‌گردد: آگاهی. ما در واقع با پرسش‌هایی درباره ماهیت آگاهی مواجهیم و یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های آگاهی، به نظر من، ماهیت روایی آن است. درست است. گویی ذهن من دائماً در حال ساختن داستان است. وقتی اتفاق تازه‌ای برایم رخ می‌دهد، ذهنم به‌صورت خودکار آن اتفاق را در داستان پیوسته زندگی‌ام قرار می‌دهد و آن را به روایت کلی زندگی‌ام اضافه می‌کند. 🔰به همین دلیل فکر می‌کنم هرچند ممکن است اشتباه کنم یکی از نوشته‌های دیوید هیوم می‌تواند در این زمینه نکته مهمی داشته باشد. او به‌طور کلی می‌گوید: «تنها نوعی از زندگی پس از مرگ که یک انسان فلسفه‌ورز می‌تواند واقعاً آن را مورد توجه قرار دهد، تناسخ است.» یادم می‌آید مقاله‌ای از او خوانده بودم که در ارتباط با دیدگاه زیگموند فروید درباره این مسئله نوشته شده بود؛ اینکه تصور یک جهان پس از مرگ ممکن است نوعی آرزواندیشی باشد. هیوم مستقیماً نام فروید را ذکر نکرده بود، اما کاملاً روشن بود که منظورش به دیدگاه او مربوط می‌شد. 🔰او در ادامه چیزی تقریباً با این مضمون می‌گوید: «وقتی به سن خاصی می‌رسم، ناگهان تصورات و اندیشه‌هایی درباره جهان پس از مرگ در ذهنم پدیدار می‌شوند…

  • ادامه مصاحبه ورا اشپیلنر (Vera Spillner) با دکتر ریموند مودی 👆👆 🔰مدتی نگذشت که دانشجویان و بعدها حتی برخی از استادان، گزارش‌هایی برایم تعریف می‌کردند. می‌گفتند: «من تقریباً مرده بودم و خودم را خارج از بدنم دیدم.» و به این ترتیب، در سال ۱۹۷۲ تحصیل در رشته پزشکی را آغاز کردم. این در واقع نقطه ورود من به این حوزه بود. از حدود سال ۱۹۷۰، زمانی که کم‌کم به‌خاطر این موضوع شناخته شدم، مردم از انجمن‌های محلی و گروه‌های مختلف مرا برای سخنرانی و برنامه‌های مشابه دعوت می‌کردند. 🔰اما می‌دانید، خودم واقعاً نمی‌دانستم باید درباره این پدیده چه فکری بکنم. من استاد منطق و فلسفه یونان بودم و حدود سال ۱۹۷۰ مردم از من می‌پرسیدند: «دکتر مودی، آیا شواهدی برای وجود زندگی پس از مرگ وجود دارد؟ 🔰وقتی این سؤال را از من می‌پرسیدند، ذهنم بلافاصله به سراغ برتراند راسل، آلفرد نورث وایتهد، ویتگنشتاین، فرگه و کتاب «اصول ریاضیات» (Principia Mathematica) می‌رفت. آن زمان، وقتی صحبت از «اثبات» می‌شد، معیار ذهنی من همین‌ها بودند. 🔰به یاد دارم که خودم با صراحت فکر می‌کردم: «نه، گمان نمی‌کنم برای زندگی پس از مرگ هیچ مدرکی وجود داشته باشد.» در سال‌هایی که در دانشکده پزشکی تحصیل می‌کردم، به روان‌پزشکی قانونی علاقه‌مند شدم. البته حوزه‌های شغلی دیگری هم وجود داشت که به آن‌ها فکر می‌کردم. حتی مدتی به‌عنوان کمدین فعالیت کردم که واقعاً برایم بسیار لذت‌بخش بود. 🔰اما به‌تدریج متوجه شدم وقتی مردم درباره «اثبات وجود زندگی پس از مرگ» صحبت می‌کنند، در واقع منظورشان آن چیزی نیست که من از واژه «اثبات» می‌فهمیدم. آنچه بیشتر مردم واقعاً می‌خواهند بدانند این است: «دکتر مودی، آیا از نظر عقلانی و منطقی می‌توان فرض کرد که پس از مرگ، آگاهی من به‌عنوان یک «خود» همچنان ادامه پیدا خواهد کرد؟» ♦️امروز پاسخ من به این پرسش بله است. 🔰چون در واقع، چیزی که آن‌ها می‌خواهند بدانند این است که آیا مرگ به معنای نابودی کامل آگاهی است و آیا باور به ادامه یافتن آگاهی پس از مرگ، امری غیرعقلانی است یا نه. و پاسخ من این است: خیر، چنین باوری لزوماً غیرعقلانی نیست. البته بیشتر مردم دیگر چندان علاقه‌ای ندارند که وارد بحث دقیق فلسفی درباره «اثبات» شوند. اما کسانی که به این مسئله علاقه‌مند هستند، خیلی زود با استدلال دیوید هیوم مواجه می‌شوند. هیوم معتقد بود که به دلایل مختلف، اثبات عقلانیِ جاودانگی روح بسیار دشوار است. 🔰شاید برای این کار به نوعی منطق جدید و حتی توانایی‌های ذهنی تازه‌ای نیاز داشته باشیم؛ توانایی‌هایی که ممکن است به ما اجازه دهند چنین منطقی را درک کنیم. و شاید واقعیت وضعیت ما دقیقاً همین باشد. 🔰فیلسوفان متأخرتر، از جمله ای. جی. آیر، که از چهره‌های مهم جریان تجربه‌گرایی منطقی در اوایل قرن بیستم بود، به نکته دیگری اشاره کردند: مفهوم «زندگی پس از مرگ» معمولاً با احساسات و تصاویر ذهنی خاصی همراه است. 🔰ما تصور می‌کنیم این مفهوم معنایی دارد، اما شاید در واقع هیچ محتوای شناختیِ قابل‌اثباتی نداشته باشد. به بیان آیر، از نظر زبانی ممکن است جمله‌ای ظاهراً معنادار باشد که بگوییم یک انسان پس از تغییر کامل شخصیت خود یا حتی پس از از دست دادن کامل خاطراتش همچنان زنده مانده است. اما اینجا با یک پرسش عمیق‌تر روبه‌رو می‌شویم: 🔰اگر تمام خاطرات، ویژگی‌های شخصیتی و محتوای ذهنی یک انسان از بین برود، آیا هنوز می‌توان گفت همان «شخص» باقی مانده است؟ این دقیقاً همان نقطه‌ای است که بحث «زندگی پس از مرگ» از یک پرسش ساده درباره مرگ، به پرسشی بنیادی درباره ماهیت هویت، خود و آگاهی تبدیل می‌شود.

  • 13 авг.1 43117

    ♦️آخرین مصاحبه با دکتر ریموند مودی جولای ۲۰۲۶ به زودی متن کامل مصاحبه بسیار ارزشمند ایشان ترجمه خواهد شد و در کانال «باغ آینه و نور» تقدیم شما همسفران عزیزمان خواهد شد!❤️✨ در اینستاگرام ما را دنبال کنید!👇👇 https://instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=1eg1om4rjrgjz

  • 13 авг.1 3153

    ♦️دکتر ریموند مودی؛ پیشگام پژوهش درباره تجربه‌های نزدیک به مرگ ریموند ای. مودی جونیور (Raymond A. Moody Jr.)، متولد ۳۰ ژوئن ۱۹۴۴ در ایالت جورجیا، پزشک، روان‌پزشک، فیلسوف و نویسنده آمریکایی است که بیش از هر چیز به‌خاطر پژوهش‌هایش درباره تجربه‌های نزدیک به مرگ (NDE) شهرت دارد. وب سایت او👇👇 Raymond Moody – Life After Life⁠

  • 13 авг.1 27912

    🔰اگر «من» را از «روح» جدا کنیم، گرفتار یک دوگانگیِ غیرعرفانی می‌شویم. در عرفان، مسئله بیشتر مراتبِ یک حقیقت واحد است، نه دو موجود مستقل. «من» در اینجا اگر به معنای خودِ نفسانی، شخصیت، امیال و ذهنِ عادت‌کرده باشد، با روح یکی نیست؛ اما اگر «منِ حقیقی» را مراد کنیم، همان حقیقتِ روحانیِ انسان است. بنابراین تعبیر دقیق‌تر این می شود: 🔰ما روح خود را هدایت نمی‌کنیم؛ و روح نیز موجودی جدا از ما نیست که ما را هدایت کند. آنچه در سلوک رخ می‌دهد، بیدارشدنِ «منِ حقیقی» از غلبهٔ «منِ نفسانی» است. در آغاز، انسان با «منِ محدود» تصمیم می‌گیرد که به سوی حقیقت برود. اما در سیر عرفانی، هرچه حجاب‌های نفس کنار می‌رود، درمی‌یابد که آن حقیقتی که می‌جست، از ابتدا در ژرفای وجود خودش حاضر بوده است. 🔰پس رابطه، رابطهٔ «من و روح» نیست، بلکه رابطهٔ خودِ حقیقی با حجاب‌های خویش است. به تعبیر عمیق‌تر: سالک در آغاز می‌گوید: «من به سوی حقیقت می‌روم.» در پایان درمی‌یابد: «آن حقیقت، در من آشکار می‌شد.» سلوک، حرکتِ «من» به سوی «روح» نیست؛ سلوک، عبورِ «منِ پنداشته» از حجاب‌های خویش و آشکارشدنِ «منِ حقیقی» است. 🔰من، روحِ خود را به سوی تعالی هدایت می‌کنم؛ و در همان حال، روحِ من نیز از درون، مرا به سوی تعالی می‌کشاند. این دو در حقیقت دو حرکتِ جدا نیستند؛ بلکه یک حقیقت‌اند که در دو مرحله تجربه می‌شوند: ابتدا «ارادهٔ من برای تعالی» و سرانجام «کشفِ روحِ متعالیِ خویش». یا دقیق تر بگویم؛ در آغاز، من روح را به سوی تعالی می‌برم؛ در ژرفای سلوک، درمی‌یابم که روح، مرا به سوی خویش می‌برد. و در پایان، می‌فهمم که «من» و «روح» دو تا نبوده‌اند؛ این من بوده‌ام که باید از حجاب‌های خود عبور می‌کردم تا حقیقتِ خودم را بیابم.

  • 13 авг.1 1079

    🔰پس وقتی می‌گوییم «من روح را تعالی می‌دهم»، اگر «من» را همان نفسِ محدود بدانیم، تعبیر کاملاً دقیقی نیست؛ چون نفس نمی‌تواند حقیقت روح را تعالی دهد. آنچه می‌تواند انجام دهد، این است که خودش را پالایش کند، حجاب‌ها را کنار بزند و امکان ظهور حقیقت روح را فراهم کند. 🔰بنابراین شاید دقیق‌ترین صورت پرسش این باشد: چه کسی روح را تعالی می‌دهد؟ در سطح انسانی، «منِ مختار» با تزکیه، آگاهی و سلوک راه را آماده می‌کند؛ اما تعالیِ حقیقی، کشف و ظهور چیزی است که در ژرفای وجود از پیش حاضر بوده است. 🔰مولانا می گوید: تو در جست‌وجوی چیزی نیستی که بیرون از تو باشد؛ در سلوک، آنچه باید پیدا شود، «خودِ حقیقیِ تو»ست. پس شاید حتی از «من یا روح کدام مان هدایتگریم؟» دقیق‌تر باشد بگوییم: منِ نفسانی کنار می‌رود تا منِ حقیقی آشکار شود.

  • 13 авг.1 19911

    ♦️سوال: آیا من هستم که روح خودم را به سمتی هدایت می‌کنم یا این روح من هست که من را به سمتی هدایت میکند! ♦️پاسخ؛ «من» یک موجودیت ثابت و یک‌لایه نیست. انسان ذو مراتب است. منِ نفسانی: همان «من» است که می‌گوید من می‌خواهم، من می‌ترسم، من می‌دانم، من باید به جایی برسم. این «من» متغیر و ساخته‌شده از خاطرات، خواسته‌ها، ترس‌ها و هویت‌هاست. منِ آگاه: آن موجودیتی ست که این افکار و حالات را می‌بیند؛ شاهدِ آمدوشدِ آنهاست. منِ حقیقی در نگاه عرفان: اشاره به حقیقتی عمیق‌تر از این شخصیت فردی دارد؛ چیزی که در عرفان اسلامی با تعابیری چون روح، قلب، سرّ و حقیقت انسان از آن سخن گفته می‌شود. در اینستاگرام ما را دنبال کنید!👇👇 https://instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=1eg1om4rjrgjz

  • 12 авг.1 90224

    ♦️من متوجه شدم که من شخصا منشاء آگاهی نبودم چون خاستگاه و منشأ اصلی آنجا بود. ♦️تجربه مرگ تقریبی پریزیلا بوشا در اینستاگرام ما را دنبال کنید!👇👇 https://instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=1eg1om4rjrgjz

  • 12 авг.1 87115

    ♦️همه انسان ها درجاتی از کوری معنوی دارند. هر آنچه شدت نابینایی معنوی بیشتر باشد، رنجی که می کشیم بیشتر است. هر چقدر فقط در حب نفس خویش باشیم مشقت های روح مان بیشتر است. حتی در مرگ عزیزان مان این نفس ما هست که از دلتنگی بسیاری که برایش ایجاد شده است در سختی بسیار است. هر چقدر رهاتر شویم و در مسیر وحدت باشیم، از عمق جراحات مان کاسته می شود. در اینستاگرام ما را دنبال کنید!👇👇 https://instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=1eg1om4rjrgjz

  • 12 авг.1 57425

    🎼هر کدام از ما در درون سمفونی عظیم هستی یک نت موسیقی هستیم. در اینستاگرام ما را دنبال کنید!👇👇 https://instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=1eg1om4rjrgjz

  • 12 авг.1 4018

    ♦️تمام آنچه انسان برای خدا گونه شدن نیاز دارد، در درون او فراهم هست. در اینستاگرام ما را دنبال کنید!👇👇 https://instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=1eg1om4rjrgjz

  • 12 авг.1 2349

    📕«اثبات ابدیت، دلیلی بر جاودانگی» نویسنده آلبا مون/تجربه گر مرگ تقریبی 🌱چگونه کودک من جهان پس از مرگ را به من نشان داد و زندگی ام را نجات داد. کانال اینستاگرام👇👇 https://instagram.com/gelareh_sadatakhavi?igshid=1eg1om4rjrgjz

  • 12 авг.1 2055

    📣📣♦️♦️این بخش حتی در جهان پس از مرگ نیز بر آن کارنامه زندگی و ترازوی زندگی تأثیر می‌گذارد، چون وقتی برگشتم، با اطمینان کامل احساس کردم که همه چیزهایی که من توانسته بودم همسرم را به خاطرشان ببخشم، به نوعی به خود من نیز بخشیده شده است. 🔰مثل همان توده، همان «کوه گناه» که روی کفه مربوط به همسرم قرار داشت؛ هرچه را که من توانستم او را بابتش ببخشم، به همان اندازه، گویی به‌طور خودکار خود من نیز بخشوده شدم. 🔰و دقیقاً همین، دلیل آن احساس رهایی درونی و آن احساس پاکی مطلق در درونم بود. احساس می‌کردم همه‌چیز به‌نوعی به صفر بازگردانده شده؛ هرچه پیش از آن اتفاق افتاده بود، دیگر تمام شده و اکنون آینده‌ای تازه آغاز می‌شود. البته گاهی با خودم فکر کرده‌ام که اگر نمی‌توانستم همه این مسائل را حل‌وفصل کنم، یا اگر نمی‌توانستم به‌موقع ببخشم، چه اتفاقی می‌افتاد. 🔰البته این صرفاً حدس و گمان است، اما فقط می‌توانم بگویم که فکر می‌کنم آن وضعیت خطر جانی می‌توانست به شکل دیگری پایان پیدا کند؛ اینکه آن تخته‌سنگ عظیم، به‌نوعی برای من به معنای پایان مسیرم می‌شد. و فکر می‌کنم این فقط پایان زندگی من نمی‌بود، بلکه به معنای پایان امکان انجام رسالت یا مأموریتی بود که برای خودم احساس می‌کردم باید آن را به انجام برسانم. 🔰این احساسی بود که داشتم: اینکه در آن صورت، به چیزی بسیار اساسی و مهم دست پیدا نکرده بودم و اگر این اتفاق نمی‌افتاد، برای من بسیار دردناک و هولناک می‌بود. بسیار متشکرم، خانم مون، بابت این روایت جالب و تأمل‌برانگیز. ♦️♦️اثر عمیق بخشش♦️♦️

  • 12 авг.1 3546

    🔰اما بلافاصله تصمیم گرفتم که فارغ از اینکه این تجربه را برای دیگران تعریف کنم یا نه، می‌خواهم در زندگی خودم بر اساس تمام این شناخت‌ها و چیزهایی که در آنجا برایم آشکار شده بود، عمل کنم. دیگر نمی‌خواستم حتی یک ثانیه صبر کنم تا دوباره میان من و همسرم صلح و آرامش برقرار شود. 🔰و برای من، این خودش دلیلی است بر اینکه این تجربه به هیچ‌وجه نمی‌توانسته یک خواب باشد؛ چون تغییر دادن چنین نگرش عمیقی حتی در یک روان‌درمانی بسیار خوب، گاهی پس از دهه‌ها هم به‌سادگی امکان‌پذیر نیست. 🔰اما اینجا، در مدت بسیار کوتاهی، این موهبت نصیبم شد که همه‌چیز را بفهمم، همه‌چیز برایم توضیح داده شود و در واقع بتوانم خودم و همسرم را برای آینده از این احساسات منفی رها کنم. 🔰چون مدت کوتاهی پس از اینکه آن پیامک را برای همسرم فرستادم و آرامش را دوباره به خانواده‌مان برگرداندم، ناگهان احساس کردم قلبم شروع به تپیدن بسیار شدید کرد. 🔰واقعاً تپش قلب شدیدی پیدا کردم و می‌دانستم که فرزندم، که در بیمارستان دیگری در فاصله یک ساعتی از من بستری بود، در همان لحظه این تپش قلب را احساس می‌کند و حالش بسیار بد شده است. 🔰و بیش از یک ماه بعد، از طریق مدارکی که توانستم ببینم، این موضوع تأیید شد. مشخص شد که دقیقاً در همان زمانی که من به‌نوعی دوباره به‌صورت تله‌پاتیک احساس کرده بودم حال دخترم رو به وخامت گذاشته و حال بسیار بدی دارد، واقعاً همین اتفاق برای او افتاده بوده است. و مرگ دخترم که مدت کوتاهی بعد از آن اتفاق رخ داد، در واقع به شکلی باعث نجات جان خودم شد. 🔰چون به دلیل اینکه می‌خواستم یک بار دیگر دخترم را در بیمارستان دیگر ببینم، لازم شد خودم دوباره تحت معاینه و بررسی قرار بگیرم. و در آن معاینه مشخص شد که مقدار بسیار زیادی مایع در حفره شکمی من جمع شده است. این بار پزشکان به‌طور قطعی و از نظر پزشکی تشخیص دادند که من در آستانه مرگ قرار دارم و در واقع دچار خونریزی داخلی هستم. 🔰بعد با یک سی‌تی‌اسکن، دقیق‌تر بررسی کردند که منشأ این خونریزی در کدام قسمت بدن است تا بتوانند جلوی آن را بگیرند. و با انجام این عمل جراحی اورژانسی دوم، جان من نجات پیدا کرد. ♦️آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که اگر آن روز می‌مردید و اگر نمی‌توانستید به آن بخشش برسید، در جهان پس از مرگ چه اتفاقی برایتان می‌افتاد؟ راستش را بخواهید، این موضوع بارها در روزهای بعد و حتی ماه‌های بعد به ذهنم می‌آمد. چون آن روز، زندگی من را به‌طور کامل تغییر داد؛ هم به دلیل مرگ دخترم و هم به دلیل تجربه نزدیک به مرگی که داشتم. 🔰زندگی من به دو بخش تقسیم شد: یک «قبل»؛ یعنی پیش از آن روز یا پیش از آن چند ساعت، و یک «بعد». و در این بخش «بعد»، بارها به این فکر کردم که اینکه در نهایت توانستم بر خودم غلبه کنم و همسرم را ببخشم، واقعاً چه معنایی داشت. 🔰در آن دوره‌ای که درباره این تجربه‌ها تأمل می‌کردم، به این احساس رسیدم که بخشش قدرتی فوق‌العاده دارد و اینکه ما در واقع اهمیت و قدرت واقعی بخشیدن را به‌شدت دست‌کم می‌گیریم.

  • 🔰من فقط گفتم: «من او را می‌بخشم.» و ناگهان آن سنگ عظیم، آن تخته‌سنگ بزرگ، انگار خودبه‌خود از سر راه کنار رفت. مسیرم دوباره باز شد و خطر جانی‌ای که متوجه من بود، ناگهان از بین رفت. 🔰بعد به سنگ عظیم نگاه کردم و حرکتش را دنبال کردم. واقعاً باورنکردنی بود. سنگ، سنگ‌ریزه‌ها و تکه‌های چمن و علف را به هوا پرتاب می‌کرد، حتی خاک هم بلند می‌شد. بعضی جاها ابرهای واقعی از گرد و غبار ایجاد می‌شد. همه‌چیز فوق‌العاده واقعی به نظر می‌رسید و تماشای آن واقعاً شگفت‌انگیز بود. 🔰سنگ با توجه به شتاب و نیروی حرکتی‌ای که پیدا کرده بود، لحظه‌به‌لحظه سرعت بیشتری می‌گرفت و من با تمام وجود احساس می‌کردم: «این چیزی که همین الان دارد اتفاق می‌افتد، واقعاً باورنکردنی است.» 🔰اما پیش از اینکه بتوانم مسیرم را ادامه بدهم، فقط چند قدم برداشته بودم و هنوز به آن دروازه یا همان حصار چوبی نرسیده بودم که ناگهان دوباره در بخش مراقبت‌های ویژه بودم. احساس شادی وصف‌ناپذیری داشتم و فوق‌العاده احساس آرامش و آسودگی می‌کردم. واقعاً خوشحال بودم و احساس می‌کردم دوباره متولد شده‌ام. 🔰این احساس برایم شبیه این بود که مرا از داخل یک ماشین لباسشویی عاطفی عبور داده باشند و حالا ناگهان کاملاً پاک و سفید بیرون آمده باشم؛ در حالی که در ابتدا در یک وضعیت عاطفی فوق‌العاده آشفته و بحرانی وارد این تجربه شده بودم. 🔰و حتی یک ثانیه هم تردید نکردم. می‌خواستم فوراً چیزی را که از این تجربه نزدیک به مرگ یاد گرفته بودم، در زندگی واقعی به کار بگیرم. بلافاصله برای همسرم یک پیامک فرستادم و گفتم که می‌خواهم از او عذرخواهی کنم، چون در درونم او را متهم کرده بودم و مسئولیت تمام این شرایط را به گردن او انداخته بودم؛ در حالی که او اصلاً باعث وقوع آن حادثه نشده بود. 🔰همچنین برایم روشن شده بود که او این کار را عمداً انجام نداده بود، بلکه واکنشی غریزی از طرف او بوده است. یعنی این شناخت که او عمداً این کار را انجام نداده، بلکه واکنشی ناخودآگاه بوده، عامل تعیین‌کننده‌ای بود که باعث شد بتوانید او را ببخشید؟ 🔰این یکی از جنبه‌های مهم ماجرا بود. اما اگر صادقانه بگویم، مهم‌تر از همه برای من این بود که به‌شدت احساس آرامش و آسودگی می‌کردم، چون از آن خطر جانی نجات پیدا کرده بودم. و احساس می‌کردم همان فرصت دوباره‌ای را که در فضای حقیقت دائماً درخواستش کرده بودم، به دست آورده‌ام؛ به‌محض اینکه فهمیدم مسئله اصلی چیست. دقیقاً همان فرصت دوباره را به من داده بودند و از این بابت فوق‌العاده خوشحال بودم. 🔰واقعاً از شدت خوشحالی گریه می‌کردم. تجربه‌ای فوق‌العاده عاطفی بود. همچنین به‌خوبی متوجه شدم که چقدر به پایان ماجرا نزدیک شده بودم. واقعاً احساس می‌کردم درست در آخرین لحظه، به این تصمیم رسیده بودم که همسرم را ببخشم. 🔰و باز همان احساس را داشتم که از آن موقعیت به بیرون پرتاب شده‌ام، چون تصمیم درست را گرفته بودم و مسیر درست را انتخاب کرده بودم. باز هم این احساس را داشتم که مدت حضور من در آنجا به وضعیت درونی و نگرش من بستگی داشته است و به این دلیل به دنیای واقعی بازگشتم که تصمیم گرفتم همسرم را ببخشم و همچنین فهمیده بودم که مسئله اصلی واقعاً چه بوده است. 🔰و وقتی به واقعیت برگشتم، بلافاصله می‌دانستم که اتفاقی باورنکردنی برایم افتاده است. اما هم‌زمان فوراً این احساس را داشتم که نباید درباره آن با هیچ‌کس صحبت کنم، چون هیچ‌کس حرفم را باور نخواهد کرد. احتمالاً این ماجرا برای دیگران کاملاً غیرقابل‌باور به نظر می‌رسید. حتی تا زمانی که در بیمارستان بودم، اصلاً نمی‌خواستم درباره این تجربه با همسرم صحبت کنم.

  • ♦️♦️می‌خواستم این را بگویم که احساس می‌کردم اگر فقط یک فرصت به من داده شود، می‌توانم همه‌چیز را اصلاح کنم؛ اما در آن موقعیت احساس می‌کردم آن فرصت دیگر از دست رفته است. و وحشتناک‌ترین بخش ماجرا همین بود که در واقع چهار احساس بسیار شدید را هم‌زمان تجربه می‌کردم: ♦️عشق، اندوه، پشیمانی بسیار عمیق و، بیش از همه، میل شدید به بخشش. 🔰اما این بخشش در واقع فقط مربوط به خود من بود. در آنجا به‌شدت آرزو می‌کردم که اشتباهاتم بخشوده شوند، اما دیگر امکانش وجود نداشت. احساس می‌کردم هر کاری که حالا می‌خواهم برای تغییر گذشته انجام دهم، دیگر تمام شده است. دیگر هیچ فرصتی وجود نداشت و هیچ چیز را نمی‌شد تغییر داد. فقط باید همه‌چیز را همان‌طور که بود می‌پذیرفتم. و این برایم وحشتناک بود. 🔰اما وقتی احساس کردم با وجود همه این‌ها، همه‌چیز را فهمیده‌ام و احتمالاً حتی در درونم پذیرفته‌ام، بدون اینکه خودم کاملاً متوجه این پذیرش باشم یا آگاهانه تصمیم گرفته باشم آن را بپذیرم وارد آن ساحت دیگر، آن سطح دیگر شدم؛ همان جایی که در واقعیت زمینی، روی کوه بودم. 🔰و همان‌جا فوراً برایم روشن شد که آن تخته‌سنگ عظیم در واقع نمادی از تمام آن خارها و نوک‌های تیز بود که یک بار دیگر، این بار به‌صورت یک مجموعه کامل، در برابر من قرار گرفته بودند. این همان مانعی بود که نمی‌گذاشت مسیرم را ادامه بدهم. 🔰این مانع در واقع همان ناتوانی من در بخشیدن همسرم بود؛ تمام آن سرزنش‌ها و اتهام‌های درونی، و همچنین خشم و عصبانیتی که نسبت به سرنوشتم داشتم، چون می‌دانستم دخترم احتمالاً در پی این حادثه و شرایط ناشی از آن، باید تا پایان عمر با مشکلات بسیار جدی جسمی و سلامتی دست‌وپنجه نرم کند. 🔰او در آن گفت‌وگوی تله‌پاتیک هم به من گفته بود که این مسئله به تمام زندگی او مربوط می‌شود، اما خودش می‌تواند آن را ببخشد. و من فقط به او گفته بودم: «این چیزی نیست جز اینکه تو در زمینه بخشیدن، از من خیلی بهتر هستی.» 🔰اما در آن موقعیت روی کوه، برایم روشن شد که تمام این سرزنش‌ها، این موضعِ اتهام و محکومیت درونی، تمام این احساسات منفی، و همچنین این سخت‌گیری و قضاوت بی‌رحمانه‌ای که در درونم نسبت به همسرم داشتم، در واقع برای خود من به یک خطر واقعی تبدیل شده بودند. 🔰فهمیدم که جانم در خطر است. هیچ‌کس دیگری این را به من نگفته بود. این موضوع در جریان آن تجربه نزدیک به مرگ برایم روشن شد. و ناگهان ترس بسیار شدیدی وجودم را گرفت؛ ترس از اینکه دیگر نتوانم از این وضعیت خارج شوم، اینکه دیگر راه گریزی وجود نداشته باشد و در واقع در یک خطر معنوی برای جانم گرفتار شده باشم و هیچ راه خروجی نبینم. 🔰و زمانی که از شدت وحشت دیگر نمی‌توانستم درست فکر کنم، چیزی شبیه یک پژواک درونی شنیدم؛ یک یادآوری درونی و صوتی از تمام درخواست‌های دخترم که بارها از من خواسته بود همسرم را ببخشم. ناگهان به یاد آوردم که او بارها و بارها گفته بود: «ببخشش، ببخشش.» 🔰و ناگهان فهمیدم منظور او همیشه همین بوده است: اینکه بخشیدن همسرم برای من مهم است؛ نه فقط برای همسرم، بلکه برای خود من، چون من در معرض خطر جانی قرار داشتم. و ناگهان برایم روشن شد که تنها راهی که می‌توانستم از طریق آن این وضعیت را به شکلی مثبت تغییر دهم، این بود که همسرم را ببخشم. 🔰و به‌محض اینکه این موضوع را در آنجا درک کردم، بخشیدن برایم به‌طرز باورنکردنی آسان شد. چیزی که در آن موقعیتِ خطر جانی، ناگهان به‌شدت آسان شده بود. بخشیدن برایم واقعاً بسیار ساده شد و بلافاصله گفتم «من او را می‌بخشم. و واقعاً صددرصد منظورم همین بود. 🔰چون تجربه‌ای که در آن فضای حقیقت داشتم، همه‌چیز را به شکلی به من نشان داده بود که تمام استدلال‌هایی که در مخالفت با بخشیدن همسرم داشتم، در واقع دیگر اعتباری نداشتند. به من نشان داده شده بود که خود من هم اشتباهات بزرگی داشته‌ام و ضعف‌های جدی‌ای دارم؛ بنابراین نمی‌توانستم خودم را در یک جایگاه اخلاقی بالاتر از همسرم قرار دهم. 🔰و دقیقاً همین نگرش است که بخشیدن را دشوار می‌کند: اینکه آدم احساس کند از نظر اخلاقی یکجوری بالاتر از شخص دیگری قرار دارد. اما در همان لحظه‌ای که گفتم می‌توانم و می‌خواهم همسرم را ببخشم، ناگهان آن تخته‌سنگ عظیم از جلوی من به سمت راست غلتید و از دامنه کوه پایین رفت. و من دوباره کاملاً شوکه شدم. با خودم گفتم: «حالا چه اتفاقی افتاد؟ چه چیزی همین الان رخ داد؟

  • 12 авг.1 1726

    🔰اما بیشتر موضوع به سمت ویژگی‌های شخصیتی می‌رفت. مثلاً در مورد من، آن توده در واقع شبیه توده‌ای از خارپشت‌های دریایی بود؛ تعداد بسیار زیادی خارهای تیز که در هم فرو رفته و گیر کرده بودند و حتی بعضی از آنها تقریباً به یکدیگر زنجیر شده بودند. 🔰در مورد همسرم نیز چیزی زیستی و ارگانیک بود. در مورد او، این توده شبیه کوه عظیمی از عروس‌های دریایی بود. و من در همان لحظه، به‌صورت کاملاً شهودی، فهمیدم که چرا برای هر دوی ما چیزی شبیه «کوه‌های گناه» شکل گرفته بود. 🔰در مورد من، مسئله سخت‌گیری بیش از حد بود؛ شاید حتی نوعی تفکر بیش از اندازه انتقادی، حتی اگر آن را به زبان نیاورم. چیزهایی که به‌نوعی از زندگی من «غربال» شده بودند، دقیقاً همان نوک‌های تیز و سخت بودند؛ همان زوائد کوچک و آزاردهنده‌ای که می‌توانند دیگران را زخمی کنند. 🔰شاید من فقط در درون خودم دیگران را قضاوت می‌کردم، یا از آنها انتظارات بیش از حدی داشتم. و همین فاصله میان انتظارات من و واقعیتِ آدم‌های دیگر، در درونم نوعی نگرش قضاوت‌گرانه ایجاد می‌کرد. دیدن این موضوع برایم بسیار دردناک بود، چون وقتی به این خارهای تیز خارپشت دریایی نگاه می‌کردم، می‌دیدم که واقعاً می‌توان با چنین چیزهایی کسی را به‌شدت زخمی کرد، اگر تصور کنید روی چنین چیزی پا بگذارید. 🔰نمی‌دانم تا به حال چنین چیزی را تجربه کرده‌اید یا نه، اما اگر کسی روی خارپشت دریایی پا بگذارد، معمولاً مدت زیادی طول می‌کشد تا التهاب و عوارض آن فروکش کند. به‌نوعی، آنچه به من نشان داده شد، تصویری لحظه‌ای از نتایج منفی زندگی ما بود؛ از چیزهایی که هنوز باید روی آنها کار می‌کردیم یا آنها را اصلاح می‌کردیم تا بتوانند از آن شبکه یا صافی عبور کنند. 🔰این احساس را داشتم که اگر این مسائل وجود نداشتند، اگر تمام این خارها به‌نوعی نرم و خرد شده بودند، اگر من انسانی نرم‌تر و بخشنده‌تر بودم، دیگر لازم نبود چنین چیزی به من نشان داده شود. 🔰در مورد همسرم، آن چیزها عروس‌های دریایی بودند. به‌محض اینکه به آنها نگاه کردم، فوراً معنایش را فهمیدم. می‌دانستم که این تصویر، به‌صورت استعاری، نشان می‌دهد که همسرم ستون فقرات یا استواری کافی نداشته است؛ درست همان‌طور که در ماجرای آن حادثه نیز چنین بود. او ساده‌ترین راه را انتخاب کرده بود؛ راه فرار، یعنی خودش را از موقعیت کنار کشیده و از پذیرش مسئولیت اجتناب کرده بود. 🔰در واقع، این دو تصویر در مقابل یکدیگر قرار داشتند: چیزی که در من بیش از حد وجود داشت، یعنی سختی، تندی و دقت بیش از اندازه، یا رفتن بیش از حد به جزئیات، در مورد او برعکس بود. 🔰در مورد او، گویی هیچ شکل و قوام مشخصی وجود نداشت؛ چون عروس‌های دریایی در آب شناورند و با جریان آب حرکت می‌کنند. و من همان‌جا فهمیدم که چیزی که او کم داشت، استواری و قاطعیت درونی بود؛ نوعی ایستادگی و داشتن موضع در برابر خودش و شرایط. 🔰البته این‌طور نبود که من در آنجا او را محکوم کرده باشم. برعکس، پیش از آن، زمانی که در جریان آن موقعیت، شخصیت هر دوی ما به‌نوعی مورد تحلیل قرار گرفت، برایم روشن شده بود که همسرم نقاط قوت بسیار زیادی هم دارد؛ نقاط قوتی که من در آن شرایط دیگر اصلاً نمی‌توانستم آنها را ببینم یا به آنها ارزش بدهم، به دلیل وضعیت و شرایطی که آن زمان در آن قرار داشتم. 🔰و شما این احساس را داشتید که دیگر هیچ چیز در وضعیتتان قابل تغییر نیست؟ یعنی اینکه کارنامه زندگی‌تان قطعی شده بود؛ مثل وقتی که نتیجه یک امتحان ارزیابی شده و دیگر نمی‌توان در نتیجه آن تغییری ایجاد کرد؟ آیا در آن لحظه هیچ تصوری هم داشتید که زندگی‌تان قرار است بعد از آن چگونه ادامه پیدا کند؟ 🔰نه، تا این حد به آن فکر نکردم. فقط از احساس تغییرناپذیری آن وضعیت به‌شدت متأثر و شوکه شده بودم. چون اولین واکنشم این بود که فوراً با خودم گفتم: «من باید این را تغییر بدهم. محال است بتوانم این وضعیت را همین‌طور بپذیرم یا بگذارم به همین شکل باقی بماند.