اُکتـبر در سیاتـِل
описание
﹙ Summarized in rain, coffee, the scent of cinnamon, and memories 📷 ﹚ ﹢ ֹ ׅ ۪ 𖥦 🍁 ֹ @Letterfor_Cinnamonbot ─ׅ 𔒌 ┄ֹ
255
подписчиков
Охват к подписчикам
9,4%
ERR
Реакции к просмотрам
0,00%
0 на 49 постов
Пересылки к просмотрам
0,00%
0
Постов в день
5,4
всего 52
Где отзываются чаще
доля реакций к просмотрам- 15 авг.اون فقط یه ویدیوئه که ۱۲ تا پسر دارن میزنن تو سروکلهی هم چرا بغض کردی؟ - اکسوال: 🙂0,00%
- 15 авг.ازین فال های رندوم تو اینستا برام اومد بالا، گقت فروردین ماهی جانم تا ۳۵ روز دیگه یه اتفاق خوب برات میوفته خوشحال میشی. من همون لحظه: اره خب چون اون موقع پاییزه☺️🍊🍂0,00%
- 14 авг.без подписи0,00%
- 14 авг.`~°☆ این پیامو فوروارد کنید تا بگم اگه چنلتون آدم بود کدوم یک از نامه های نویسنده های معروفو به معشوقه اش میداد.0,00%
- 14 авг.без подписи0,00%
- 14 авг.https://t.me/Octinsit/175190,00%
- 14 авг.«سوگنـدبـهمهتـآبِنگـاهش؛ڪهجـزبـراےسمفونےِݼشمـانِاو،نغـمهاےنمـےشناسم.»0,00%
- 14 авг.без подписи0,00%
- 14 авг.نوشتن متنای طولانی رو واقعا دوست دارم. خیلی با ذهن باز تر قابل نوشتنن و به نظرم گاهی از متن های کوتاه بهتر منظور رو میرسونن، یه وقتا که نیازه تو نوشتن رو جزئیات دقت داشت و دل ادم حس آمیزی خواست0,00%
- 14 авг.без подписи0,00%
- 14 авг.زیر درخت نشسته بود؛ هوای گرگ و میش لرزه به جسم کوچکش میانداخت. آسمان بنفش و نارنجی بود؛ درست مانند یک دشت از گلهای وحشی. سبدی که در کنارش بود حکم همدمش را داشت، در او همیشه یک سیب سرخ، قلم پر و دفترچه یادداشتی به همراه داشت. در حالی که به طلوع گوی ذرّین درست در وسط آسمان و از میان کوه ها زل زده بود آهی کشید. این اواخر چیزهای کوچک و بزرگ زیادی را متحمل شده بود. جسمش هیچ دردی نداشت اما روحش به اندازهی یک اسلحه با خشابی پر، سنگین و مملو از تیرگی بود. تقریبا فراموش کرده بود چطور میتوانست زمانی از بوی نم خاک پس از باران ، نوشتن و حتی قدم زدن لذت ببرد؟ در چشمانش ندامت و غم در هم آمیخته بودند و دخترک را سخت آزار میدادند. طرهای از گیسهای طلاییاش را پشت گوش انداخت و به بوتهای گلیاش خیره شد: - "نمیدونم چطور دوباره خودم رو تو حالتی پیدا کردم که ماهها تلاش کرده بودم ازش فاصله بگیرم." من نمیدونم مشکل کجاست اما احساس میکنم تمام حرفهام روی هم انباشته شده، زخمم کهنه شده و انگار هیچکس به زبان من صحبت نمیکنه. شاید من یک ادم فضاییام که هیچکدوم از انسانها قادر به فهم حرفاش نیستن. من هرگز نخواستم افکار و حالات درونیم منو به سمت سوگ سوق بده اما وقتی کلماتم رو بیان میکنم در جواب آنچنان ضربهای دریافت میکنم، که بعد از اون بارها با خودم تکرار میکنم "سکوت هرچند بهای سنگینتری داره اما حداقل درد جدیدی رو بهم اضافه نمیکنه...." خورشید دیگر بالا آمده بود، سیب سرخ در میان دستهای یخ زدهاش مانند یاقوت میدرخشید. آن روز تنها آسمان و زمین شاهد و شنونده تپشهای نامنظم قلب دخترک بودند نه هیچ جنبنده ای...!0,00%
- 14 авг.без подписи0,00%