یادداشتها بر داشتها
описание
برداشتهای آزاد یک استاد دانشگاه علاقهمند به دین، تاریخ، فلسفه، فیزیک کوانتوم «با قافیهی انسان» این یادداشتها با اسم مستعار منتشر میشوند. راه در میان گذاشتن انتقاد و پیشنهادها: https://t.me/babakhekmat
620
подписчиков
Охват к подписчикам
58,5%
ERR
Реакции к просмотрам
4,17%
303 на 20 постов
Пересылки к просмотрам
1,69%
123
Постов в день
0,0
всего 20
Где отзываются чаще
доля реакций к просмотрам- 10 июл.نمیدانم دقیقا چه بر من گذشت و چه در چهرهام نمایان شد که وقتی از دستشویی برگشت در جمع نطقی کرد که بعد از فتح مکه هر گاه ابوسفیان و محمد در جمعی بودند که در آن جمع به بتها جسارتی میشد، ابوسفیان چهرهاش برافروخته میشد و با اینکه اسلام آورده بود، نمیتوانست علاقهی قلبی خود را به بتها پنهان کند. حالا داستان آقا بابک است هر وقت ذکر خیری از «آغا» میشود چهرهاش دیدنی است. صورتش سرخ میشود. تازه فهمیدم پدرسوخته برای تست فرضیهاش دربارهی ارادت قلبی من به آقای خامنهای گاهی اضافی فحش میداده. همان روز یکی از عروسهایش موقع ناهار پیش من آمد و گفت آقا بابک شما که انسان دنیادیدهای هستی؛ این آقای خامنهای چه ویژگی مثبتی دارد که شما به او ارادت داری؟ در جوابش لبخند تلخی زدم. اصرار کرد گفت میخواهد آقای خامنهای را بشناسد. گفتم اگر واقعا میخواهی او را بشناسی و راهی هم برای شناخت مستقیمش نداری، دشمنانش را پیدا کن و آنها را دقیق بشناس. گفت یعنی چه؟ گفتم تُعرَفُ الاشیاءُ بأضدادها! خامنهای دقیقا همان چیزی نیست که دشمنان از هر صنف و طیف و سلیقهای هستند. پردهی دوم اولین باری که به گوش خود اعتراض عمومی به آقای خامنهای را شنیدم، یکی از نمازجمعههای اوایل دههی هفتاد بود، در دانشگاه تهران جایی که زمین چمن میخواندندش و محل برگزاری نماز جمعه بود. تنها وقتی نمازجمعه میرفتم یا با رادیو به نماز جمعه گوش میدادم که آقای خامنهای خطبه را میخواند. آن روزها من نوجوانی ۱۴ ساله بودم و خب آنچه میدیدم، برایم باورکردنی نبود. یک آقای میانسالی در میان خطبه برخاست و شروع به اعتراض کرد. یادم هست در همان جمعیت برخی او را خاموش کردند و البته آقای خامنهای هم به او گفت اینگونه واز این فاصله من نمیشنوم چه میگویی و سر و صدای تو باعث میشود سررشتهی کلام هم از دست من دررود. بعد از خطبهها بیا تا بشنوم سخنت را. کنجکاو بودم ببینم سرنوشتش چه میشود. چشمانم او را دنبال کرد تا دیدم بعد از نماز اول -دورکعتی- او را صدا زدند و بردندش. بعدها از سال ۷۶ به اینطرف قبح حرمتشکنی او در انظار عمومی شکسته شد. در جلسات آموزشی پدرم با دانشجویانش در دههی هشتاد و نود، موارد متعددی از رجل صاحبنام سیاسی از هر دو جناح حکومتی را میدیدم که در کسوت دانشجو (و البته در حقیقت مدرکجو) در خلوت به آرمانهای آقای خامنهای میتاختند. اگر از جناح چپ بودند با طعنه و تمسخر نقد میکردند. اگر هم جناح راستی بودند، همان حرفها را با تظاهر به دلسوزی میزدند و البته وجه مشترک هر دو گروه این بود که بسیار آلوده به دنیا بودند. مثلا اگر میگفتند فلان سیاست در عرصهی بین الملل موجب انزوای ایران میشود، چند جمله قبلتر یا بعدتر میشنیدی که درخواست ویزای خود یا فرزندانشان برای اقامت یا سفر به یک کشور اروپایی یا آمریکا به دلیل بحران دیپلماتیک یا تخاصم بین دو کشور رد شده است. اگر هم اتخاذ یک سیاست انقباضی، ذیلِ اقتصاد مقاومتی را به او نسبت میدادند و تمجیدش میکردند، باز چند جمله قبلتر یا بعدتر میشنیدی که خود یا بستگانشان صاحب رانت چرب و شیرینی متناظر با آن سیاست انقباضی، مثل دور زدن تحریم، شدهاند. نه روی انتقادشان میشد حسابی باز کرد، نه روی تعریف و تمجیدشان. برای همین سالها پیش از اینکه در وصیتنامهی قاسم سلیمانی بخوانم که او تنهاست، فهمیده بودم دستکم تنهایی دارد شمشیر میزند. آقای خامنهای به واسطه روش مدیریتی خود که درست بر خلاف سلفش، آقای خمینی که رهبریِ کاریزماتیک گهگاهی او را به ورطهی مدیریت فردمحور میکشاند، تا جایی که برای انقلاب احساس خطری جدی نمیکرد از اتخاذ تصمیم فردی پرهیز داشت. برای همین هم به نهادسازی و ایجاد پروسههای بوروکراتیک علاقهمند بود. این مساله دو خطر جدی به همراه داشت که اتفاقا از هر دو هم آسیبها دید. نخست اینکه تصمیمهای کلانی اتخاذ میشد که خودش ملاحظات جدیای دربارهی آنها داشت. گاهی هم به صراحت و در علن اعلام موضع میکرد. اما چون این تصمیمها به صورت جمعی و دست همین نهادهای برساختهی خودش اتخاذ شده بود، به آن تن میداد و جلویش را نمیگرفت. از دید منتقدانش بیانِ موضعِ مخالفِ تصمیمهای رسمی نظام، به معنی گردن نگرفتن عواقب حاصل از اجرای آن تصمیمات بود که آن را با حس مسئولیتپذیری در تضاد میدانستند. بارها در این حدود چهل سال رهبریش پیش آمده بود که با خود گفته باشم کاشکی ذرهای دیکتاتور بودی که اگر دیکتاتور مآبانه حکم میراندی بخشی از این مشکلات مرتفع میشد. ولی گویا با ساختن آن بوروکراسی عریض و طویل، هزینهی تصمیمگیریهای فردی را برای خودش بسیار بالا برده بود. (۲/۶)11,76%
- 10 июл.دوم اینکه بسیاری از تصمیمها و سیاستگذاریهایی که همین نهادهای مشورتی و شوراها بنیانگذار آن بودند، باید به نام او نهایی و ابلاغ میشد تا رسمیت بیابد و همین امر موجب شده بود که در مواردی که سیاستها پختگی لازم را نداشتند، طراحان آن به راحتی بتوانند پشت او سنگر بگیرند و او را سیبل کنند. به همهی اینها دو نکتهی دیگر را هم باید افزود. نخست اینکه بسیاری از آن نهادهای مشورتی، به دست افرادی اداره میشدند که به اندازهی کافی دانا نبودند. البته سعی شده بود که مثلا سرآمدان رشتههای مختلف به بازی گرفته شوند. اما گاهی اوقات همین سرآمدان خود مایه سرافکندگی بودند و فقط ابراز وفاداریشان، آنان را به این حلقههای مشورتی نزدیک میکرد. مثلا رسول جلیلی از دانشگاه شریف، در ظاهر یک دانشگاهی متخصص، اما باطن کار او همین ملغمهای است که در حوزهی سایبری ایران میبینید. مضاف بر اینکه بسیاری از این معتمدان پس از مدتی به جایگاه مشورتی که در اختیارشان گذاشته شده بود خیانت کردند و در کسوت کارگزار برای خود کیسهها دوختند. در همین مثال رسول جلیلی قراردادهای شرکتهایی را که مستقیم و غیر مستقیم توسط او اداره میشود، در بخش پیمانکاری امنیت اطلاعات و فضای سایبر ببینید. برخی از همین مشاوران از نزدیکی به حلقههای مشورتی منسوب به آقای خامنهای به عنوان سکوی پرش برای کسب مناصب حکومتی و دولتی استفاده کردند. یعنی دقیقا آنچه آقای خامنهای برای خانواده و متعلقان خود منع کرده بود، اینها برای خود مباح شمردند. نکتهی دوم؛ برخی از همین مشاوران، توان کارشناسی بسیار پایینی داشتند. حتی بدون داشتن تبحر کافی سالها برای دفتر رهبری محتوا تولید میکردند و بولتن طراحی میکردند. بارها گفته و نوشتهام؛ پیدا کنید نخبهای را که به آقای خامنهای نوشت که تحقیق کرده و در منابع علمی غربی یافته که آمریکا تا سال ۲۰۲۰ دیگر نفت نخواهد داشت. پیدا کنید کارشناسی را که به او دربارهی واکسن کرونای تولید آمریکا گزارشی مکتوب داد و آقای خامنهای با لحاظ کردن آن نظرِ به اصطلاح کارشناسی روبهروی دوربین گفت ورود واکسن آمریکایی ممنوع است؛ آن هم در زمانهای که کشورهای اروپایی و آمریکا از هم محمولههای ماسک میدزدیدند تا کمبود داخل کشورهایشان را جبران کنند. اشتباه بودن بعضی از آن نظرات را خود آقای خامنهای متوجه شده بود و مواردی از آنها را هم اعلام میکرد مانند سیاست کنترل جمعیت. با اندکی تفحص به نامهایی برمیخورید که متولی امور کارشناسی در پروندههایی میشدند که از دفتر رهبری برای نظرخواهی به آنها محول میشد یا خودشان خودجوش این نظرات شاذ را با استفاده از تاثیرگذاری بر روی معتمدان دفتر آقای خامنهای به دست او میرساندند. افرادی مانند یاسر جبرئیلی، فاطمی امین، شریعتمداری، کوشکی، کچوییان، عبدالملکی و یک دوجین کارشناس دیگر در طراز اینها! با این حال، یکی از دعویهای آقای خامنهای جلوگیری از کانالیزه شدن او توسط افراد دفترش بود تا مبادا دغدغهی چاپلوسان این شود که چیزی بگویید یا بنویسید که آقا خوششان بیاید. در صیانت از این اصل تا آنجا که در توانش بود کم نگذاشت. هرچند که چاپلوسان هم بیکار نبودند. گاهی در خلاصهسازی پیامهای رسیده به رهبری یا در تهیهی بولتنها رد پای چاپلوسان دیده میشد. این را میشد از بعضی دستورات پیگیری بر روی خلاصهگزارشهایی که به او میدادند، به آسانی فهمید. ولی هوش سرشار و اخلاصی که داشت چاپلوسان را ناکام میگذاشت. در فهرست دیدارهایش نامهایی بودند که بیپرده با او سخن میگفتند و پیامآور هم بودند و اینگونه بود که برخی نظرات از سد و یا صد گزارشنویسان و خلاصهکنندگان میرهید و بیواسطه به دست او میرسید. (۳/۶)10,29%
- 10 июл.ای عشق دلافروز دل من به تو گرم است… این یادداشت دلنوشتهای است که در سوگ آقای خامنهای نوشتهام. هرچند در این صفحه با نام مستعار مینویسم اما به عنوان یک معلم، همیشه از اینکه علاقهمندیهای شخصیم را با مخاطب در میان بگذارم پرهیز داشتهام. اما خون خاصیتش این است آدمی را از پردهنشینی بهدرمیآورد یا آدمی پردهدر میشود. ریخته شدن خون مظلوم، گاهی پردهی نفاق را میدرد، گاهی پردهی ریا و گاهی هم پردهی مصلحت را. خوانندهی این صفحه اگر از کشته شدن آقای خامنهای یا بمباران ایران به هر نحو خوشحال است، خواندن این وجیزه جز بر کفرش نمیفزاید. پس راه خویش گیرد و در خواندن آن طمع نکند که خیری در انتظارش نیست. پردهی اول فامیل نزدیکی دارم. از آنها که نمیشود از نسبت فامیلی با او استعفا داد و باید تحملش کرد. این تحمل کردن اما دوطرفه است. چون نیک میدانم که او هم من را تحمل میکند. این فامیل ما مشخصات جالبی دارد. نویسنده و شاعر است و چندین جلد کتاب هم نوشته. در سجعنویسی چیرهدست است و با فروتنی خاصی میگوید پس از سعدی مادر دهر همچو منی را نزاییده! با اینکه نویسنده است، به تحقیق در بیست سال اخیر حتی یک جلد کتاب نخوانده. ورودی اطلاعاتش در تمام این سالها بخش خبری و تفسیری رادیو آمریکا، اسرائیل، بیبیسی و در سالهای اخیر هم ایران اینترنشنال است. دستم بشکند بیست سال پیش نحوهی استفاده از کامپیوتر و وب را خودم به او آموختم و از آنروز تا به حال روزانه ده ساعت مشغول کپی کردن اخبار و تحلیلهای زرد در حوزهی فرهنگ، سیاست و دین در کانالهای خود در فضای مجازی است و تا تمام فامیل را مستفیض نکند، ولکن نیست. اگر از کانالها و گروههایی که در شبکههای اجتماعی ساخته و تو را هم زوری عضو کرده خارج شوی، سهمیهی یادداشتهایت محفوظ است و مستقیم برایت ارسال میکند. مشارالیه دههی شصت و هفتاد شمسی هرجا که چپها در دولت و مجلس اکثریتی داشتهاند، بخشی از حکومت ری را قاپیده و هر وقت هم که راستها در جنگ قدرت بر سر کار آمدهاند، از چنگش درآوردهاند. از این رو از دههی هشتاد تا کنون هر قدر دستش از مناصب کوتاه شده، در عوض زبانش درازتر شده است. به عبارتی با یک چرخش قهرمانانه چنان برانداز شده که امثال مهدی نصیری باید پیشش لنگ بیاندازند. با این مقدمه لازم است بگویم این بندهی ناخالص خدا در فامیل نزدیک من اولین کسی بود که میزان علاقهی من را به آقای خامنهای فهمید. آخر اگر شما به عنوان فامیل یا دوست، با من معاشرت کنید محال است کلمهای دربارهی اعتقادات یا علائق شخصی، مذهبی و سیاسی خود حرفی بزنم یا شروعکنندهی بحث، جدل و مناظرهای باشم؛ مگر آنکه مستقیما من را مخاطب قرار دهید و نظرخواهی کنید. حتی در آن صورت هم تا جایی که بتوانم از بیان نظرات شخصی طفره میروم. اما اگر سمج باشید و یقهی من را بگیرید، آنگاه مجبورم حق مطلب را ادا کنم و دقیقا به دلیل همین ویژگی است که از طلبهی سطح خارج بگیرید تا آتئیست، از ذوب در ولایت فقیه بگیرید تا کمونیست و پادشاهیخواه، در زمرهی دوستان و یارانم هستند. داستان لو رفتن حقیر هم جالب است. هر وقت که منزل ما یا منزل او اتفاق مبیت میافتاد یا معاشرتی شکل میگرفت، نامبرده به بهانهای شروع به فحاشی و مسخره کردن آقای خامنهای میکرد و ابایی نداشت که مکرر از واژههایی مانند «آغا» یا «چلاق» برای نام بردن از آقای خامنهای استفاده کند و در جمعی هم که از توهین مستقیم احساس خطر میکرد، با کنایههایی مانند «دژمن» و «آورین» جبران مافات مینمود. قسمت دشوار ماجرا برای من این بود که در همهی این بیحرمتیها میبایست صبر پیشه کنم، خم به ابرو نیاورم و واکنشی نشان ندهم تا مبادا بفهمد قلبا به آقای خامنهای ارادت دارم. به همین سبب حتی در بحثهای سیاسی صدمنیکغازش هم هیچگاه وارد نمیشدم. همان بحثهایی که اگر پِیَش را بگیرید در هر خانوادهای شخصی متولی تکرارش است. مثلا همهی ما شاید شوهرخاله و شوهرعمهای داشته باشیم که معتقد است ژاپن هم دشمن آمریکا بوده ولی چون عاقل بوده و دست از دشمنی برداشته و خود را با شاخ گاو در نیفکنده، اکنون روی میز رئیس جمهور آمریکا تلفن پاناسونیک ساخت ژاپن است… و الخ! یادم هست یک بار که منزلش مهمان بودیم قبل از پهن شدن سفره برخاست که به دستشویی برود. گفت بروم یک سری به «آغا» بزنم. (۱/۶)10,14%
- 10 июл.پردهی سوم «الغارات» جزو کتابهایی بود که از دید من سالها پنهان مانده بود و نامش را از زبان قاسم سلیمانی در یکی از سخنرانیهایش شنیدم. از روزی که حاج قاسم به این کتاب ارجاع داد تا روزی که آن را در یک نشست خواندم فاصلهی چندانی نبود. راست میگفت. به قول خودش انگار یک مقتل کامل است. این کتاب روایتگر سالهای آخر حکومت علی (ع) است. منبع کتاب و تاریخ نگارش آن گواه است که با یک سند تاریخی دست اول مواجهیم. در این کتاب ترفندهای معاویه در حوزهی حکومت علی برای بدنام کردن علی و ایجاد هرج و مرج را تصویر میکند. اگر بخوانیدش درمییابید علی یکی دو سال قبل از آن سحر رمضان و به دست ابن ملجم، بارها به دست معاویه ترور شده بود. آنهم ترور شخصیت. و البته تا دلتان بخواهد منصوبین علی دچار لغزش شده بودند و در نقشهی معاویه نقش بازی کرده بودند، بیآنکه بخواهند و بدانند. اشارهی قاسم سلیمانی به آن وقایع و ارجاع به آن کتاب جهت تبرک و تیمن نبود. سلیمانی داشت به مخاطب میگفت چشم باز کن و دور و برت را ببین. حوادثی مشابه در حال وقوع است. اما گذشته از این متون دست اول، آقای خامنهای نقش بیبدیلی در شناخت من نسبت به وقایع صدر اسلام داشت. به همین سبب جدا از ارادت قلبی من به آقای خامنهای، که اختیاری نبود، او حق معلمی بزرگی بر گردن من دارد. آقای خامنهای در طول این چهل سال مانند یک تعزیهخوان که روی سن تئاتر بازی میکند تا از مخاطب اشک بگیرد، روی صحنه نقشهایی را بازی کرد تا بهجای اشک گرفتن، آگاهی بیفزاید. و همین شد که با آن نقشها بسیاری از حوادث صدر اسلام، دوران سقیفه و البته حکومت علی (ع)، دوران امام حسن و این آخریها هم دوران امام حسین برای من چندان که باید و شاید جا افتاد. گویی آقای خامنهای در چند پرده تعزیههایی را برای من روی صحنه برد که توانستم آنچه را که سالیانِ سال در کتب تاریخی و مذهبی خوانده بودم، عیان پیش چشم خود ببینم. من در تعزیههای آقای خامنهای جنگ احزاب را فهمیدم، جنگ احد را دیدم. صلح حدیبیه را درک کردم. در قضایای انتخاب او به رهبری و بهخصوص وقایع و واکنشها به آن انتخاب، بسیاری از ریزهکاریهای سقیفه بر من عیان شد. در همان سالهای آغازین رهبریش، تاریخ حکومتداری امیرالمومنین و مشکلاتی که او با ناکثین، قاسطین و مارقین داشت به خوبی برایم روشن شد. حتی سکانسهای برخورد متقابل صحابه با علی (ع) را آقای خامنهای به خوبی بازی کرد. داستان امام حسن را و دوگانهی ساختگی امام حسن و امام حسین در مواجهه با بنیامیه را آقای خامنهای با بازی درخشان خود افشا کرد. اگر تاریخ اسلام را از منابع گوناگون خوانده باشید، بسیاری مواقع پیش میآید که در برخورد با موقعیتها یا شخصیتهایی با خود میگویید که امکان ندارد فلان اتفاق افتاده باشد! اما آقای خامنهای به من کمک کرد که با دیدن این تعزیهها، همهی شنیدهها را ببینم. مهم این بود که در تمام این نقشآفرینیها میدانستم آنچه میبینم تعزیه است. بازیگر نقش اول به هیچ وجه قابل قیاس با آن ذوات قدسی نیست که «نحن اهل البیت و لا قیاس بنا احد» و البته خودش هم هیچگاه چنین ادعایی نداشت؛ چنانکه میگفت ما کجا و کمترین غلام آنها مثل قنبر علی (ع) کجا؟! (۴/۶)10,04%
- 10 июл.گوینده لحظهای جا خورد و ترسید. فکر کرد کلمهای را پس و پیش گفته که مقصود را نرسانده. عصبانیتر شد. مشتی پرتاب کرد که به میلهی پرچم خورد. آمد دوباره جبران کند که پلیس سررسید و صف را جدا کرد. آن روزها همه گذشتهاند و من یک تغییر در درون خود میبینم؛ دیگر توهین به آقای خامنهای من را به هم نمیریزد. دیگر نیازی نیست ظاهرسازی کنم. چون هر توهینی که میشنوم آقای شهید را لبخندزنان روبهروی خود حاضر میبینم و خب «آرام» هستم. اما راستش را بخواهید لختی که میگذرد به همین تغییر درونی که به معجزه میماند میاندیشم و بغض میکنم. و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون. (۶/۶)9,14%
- 10 июл.پردهی آخر از بچگی میگفتم آقای خامنهای شهید میشود. افراد بسیار نزدیک به من که در قید حیات هستند میتوانند شهادت بدهند. البته برای چنین پیشگوییای نه خوابنما شده بودم و نه محاسبهای کرده بودم. نمیدانم از کجا به من چنین الهام شده بود. راستش را بخواهید در این امور شمی قوی دارم. در آخرین عید فطری که قاسم سلیمانی زنده بود تلویزیون را روشن کرده بودم که خطبههای نماز آقای خامنهای را گوش کنم. قبل از نماز میثم مطیعی شعرخوانی داشت. آنجا که گفت ای نشسته صف اول نکنی خود را گم… دوربین لحظهای صورت حاجقاسم را نشان داد. اگر آن سکانس را پیدا کنید و ببینید صورتش مانند ماه میدرخشد و لبخند زیبایی بر لب دارد. تا این صحنه را دیدم بند دلم پاره شد. بیاختیار آیهی استرجاع خواندم. گفتم کار تمام است. دربارهی آقای خامنهای هم شب عاشورای سال گذشته پس از آن آتشبس اول در جنگ دوازدهروزه وقتی برای شرکت در مراسم عزاداری وارد حسینیه شد و روی صندلیش مستقر شد، سکانسی هست که دارد با تکان دادن دست به حاضران واکنش نشان میدهد. آنجا هم بند دلم پاره شد. ترسیدم. اما راستش را بخواهید چند روز قبل از شهادتش در خانه مشغول ور رفتن با یک میکروکنترلر بودم و داشتم سخنرانی همانروزش را در یوتیوب گوش میدادم. تا گفت «مثلی لا یبایع مثله» دستانم لرزید. آیهی استرجاع خواندم و گفتم کار تمام است. نهم اسفندماهی که گذشت بیآنکه احتمال بدهم چه رخ داده، خوابیدم. نیمههای شب در خواب دیدم سیدی روحانی جلوی من در حرکت است و از پشت سر او را تماشا میکنم. صدایی گفت او رهبر جدید است که جانشین شهید آیتالله خامنهای میشود. از خواب پریدم. بر روی تلویبیون شبکهی خبر ایران را نگاه کردم و دیدم آنچه در خواب از شهادت خبر داده بودند. از ماهها قبل از جنگ دوازده روزه تا کنون بارها و بارها دربارهی بعضی از سناریوهای ممکن بین ایران و آمریکا و اسرائیل محاسباتی کرده و میکنم. در بسیاری از محاسبات وقوع جنگ دربازههای زمانی خاص، اجتناب ناپذیر بوده. ولی همیشه میدانستم که آقای خامنهای در مواجهه با خطر جانی، اهل پذیرفتن سفارشهای امنیتی برای استفاده از امکاناتی که عامهی مردم از آن محروم هستند نیست. بعد از جنگ دوازده روزه وقتی عیان شد که روی بام دفتر رهبری را با تورهای استتار پوشاندهاند تا هم از نفوذ ریزپرنده جلوگیری کنند و هم یک حائل پوششی فراهم کنند تا پهبادهای شناسایی و ماهوارهها نتوانند تصویربرداری کنند، فهمیدم درست بود آنچه میپنداشتم. آقای خامنهای اهل پناه گرفتن نیست و خب تنها بخشی از دانشجویان و مردمی که در تهران عروسک موش را از درخت آویزان میکردند و میگفتند موشعلی در عمق زمین پنهان شده، دروغ یزیدیان را باور کرده بودند. وگرنه خود یزید میدانست آقای خامنهای برای جانبازی آمادهتر از همیشه است و روی همین بیاحتیاطی امنیتی به زعمشان حساب باز کرده بود. بعدها معلوم شد حوادث آن دو روز سیاه دیماه تلهای بود برای حکومت تا با خونهای ریختهشده بتوانند اجماعی داخلی و جهانی برای کشتن او ایجاد کنند و با کشتنش نظام را سرنگون کنند. به این ترتیب او آگاهانه و با اخلاص، مرگ را انتخاب کرد، به قربانگاه رفت و در آغوشش کشید و این تنها راه باطل کردن سحر یزید زمان و اذنابش بود. خیلی زود در روز دهم اسفندماه وقتی دو حادثهی روز اول جنگ، یکی ترور آقای خامنهای و دیگری ترور ۱۶۸ کودک و معلم مدرسهی میناب را با جزئیات شنیدم، اولین واکنشم لبخند بود. بله. لبخند. گفتم ببین خداوند چگونه یک مکر و بلای عظیم را با این دو حرکت اول دشمن به نابودی کشاند. با ریختن خون آقای شهید، اجماع داخلی علیه او را شکست و با ریخته شدن خون کودکان میناب اجماع جهانی را! انگار خدا نابودی نقشهی دشمن را در اولین حرکت دشمن و به دست خودش رقم زد و تضمین کرد. راست میگفت سید علی که خدا با اوست. راست میگفت اگر خدا را یاری کنی او هم تو را یاری میکند. از آنروز که آقای خامنهای ترور شد از جمله وظایفی که برای خودم در لندن تعریف کرده بودم، شرکت در تمامی اجتماعات ضد جنگ و چرخاندن پرچم ایران بود. در یکی از این اجتماعات روبهروی یکی از ورودیهای هاید پارک در لندن، پلیس لحظهای غافلگیر شد و گروهی از فارسیزبانان طرفدار پهلوی به سمت جمعیت ضد جنگ یورش بردند. پرچم ایران در دستانم بود. گروهی حملهور شدند تا پرچم را بگیرند. مقاومت میکردم. یکیشان فحاشی میکرد. من خاموش بودم. فقط نمیخواستم پرچم را از کف بدهم. دید هیچگونه حریف نمیشود پرچم را بگیرد. ناگهان چشم در چشمم با تمسخر گفت «لاشهی موشعلی چلاغ را هنوز نتوانستهاید دفن کنید و بوی تعفنش همه جا را گرفته». بیاختیار و بهصورت کاملا ناآگاهانه لبخند زدم. انگار آقای شهید را میدیدم که دارد من و او را میبیند و لبخند میزند؛ «اینها حوادث طبیعی روزگار است». (۵/۶)8,87%
- 25 июл.توضیح میدهد که فیلم سخنرانی را دیده و رئیس دپارتمان را به خاطر واکنش به هنگام نشان ندادن، توبیخ کرده و سخنران را هم حسابی نواخته است. میبینم دیگر حرفی برای گفتن ندارم. میگویم خوشحالم یکی در آن اکوسیستم فهمید نژادپرستی با روکش آکادمیک چه شکلی است. تایید میکند و تعهد اخلاقی میدهد که دیگر در آن حوالی از این اتفاقها نیفتد. از حجم فروتنیش دچار شرم نیابتی میشوم. از تماسش تشکر کرده و میگویم با توضیحاتش این موضوع از نظر من پایان یافته است. اما راستش را بخواهید این موضوع از نظر من پایان نیافته و زخمش ماندگار است. آخر از اجنبی که توقعی نیست ولی با خود فکر میکنم چرا آن چند ایرانی دیگر اعتراضی نکردند؟ چرا همراهان من هم نیششان تا بناگوش باز بود و افتخارشان این بود که پازل را توانستهاند زود حل کنند؟ چرا ایرانیها حواسشان نیست که خودشان دارند در افکار عمومی مردم دنیا خودشان را بیمقدار میکنند؟ ادامه دارد… (۵/۵) @onejot6,08%
- 25 июн.«او» امشب توحیدیترین شب عاشقان است؛ تابلوی تمامنمای قاب قوسین او أدنی. حسینیانِ تاریخ در تکاپو بودهاند تا امشبی را بر فراز قلهی توحید آیند و از مقام ناظر به مقام منظور درآیند و به نظّارهی بزمی عاشقانه بنشینند که جز زیبایی در آن نیست.* همانانی که مستانه و رندانه در کشاکش روزگار، فقط محو «او» بودند و بس. درک مقام واحدیت و احدیت نشانههایی دارد. مثلا «لرزش» صدا وقتی حسن تهرانیمقدم در دل کوه فریاد میزند «الهی میدانیم که قادر متعال تویی». یا «لرزش» قلم قاسم سلیمانی بر روی کاغذ، ساعتی پیش از پروازش به سوی قتلگاه؛ همانجا که موسی را خائف در برابر عظمت خدا توصیف میکند. تابلوی آخر را هم به دست مردی رسم کرد که فاش می گفت «إنّ معی ربّی» و میگفت «مثلی لا یبایع مثله» و البته که در این بزم تنها «گفتن» یا «نوشتن» از «او» به اظهار توحید اعتباری نمیبخشد. نمیخواهم پیکر «إربا أربا»یش را گواه اخلاصش در توحید فرض بگیرم. چرا که قبل از آنکه در قتلگاهش کشته شود بارها و بارها با کلمه، کشته بودندش. تقدیرش این بود که به قربانگاه برود؛ آن هم آگاهانه و چونان آزادگان. اما این هم یگانهدلیل نیست. چون پیش از او بسیاری فجیعتر بر خاک اوفتادهاند و پس از او نیز هم. چه بسیار خونهای پاکی ریخته شد تا پردهی جهل از پیش چشم اهل اعتبار* کنار رود تا مگر تلبیس و تدلیس دیوسرشتان آشکار شود. درود بر ارواح پاکشان! * از زینب سلام الله علیها: ما رأیتُ إلا جمیلا (فقط زیبایی دیدم) * از علی ابن أبی طالب علیه السلام: ما أکثرَ العِبَرَ وأقَلَّ الإعتبار! (چه فراوانند عبرتها و اندکند عبرتپذیریها) @onejot4,64%
- 14 мар.إِنَّ مَعِیَ رَبِّیَ سَیَهْدِینِ در میانه این شبیخون نافرجام که پایانی جز خسران برای پدیدآورندهگان و تمهیدکنندگانش ندارد و داغ ننگی ابدی بر پیشانی فارسی زبانان همراهش در داخل و خارج ایران خواهد نشاند به روح بلند شهدای ایران درود میفرستم و دست رزمندگان جان برکف را میبوسم. با اینکه یک طبق سخن در سینه نهفته دارم اما «نوشتن» برایم سخت است. چه اینکه مردم رنجور من در آتشاند و حتی دسترسی به اینترنت برایشان مقدور نیست و من که در اینجا به عشق آنان مینویسم اکنون در یک چنبره پژواک زندانیام. در تجاوز ۱۲ روزه اسراییل بخت با من یار بود تا در تهران کنار هموطنانم باشم اما در این تجاوز اخیر تا امروز هنوز بخت یارم نشده است تا به آغوش وطن باز گردم اما از آنچه میدانم در خدمت به کشورم در مقابل هجوم مجازی لشکر اپستین و قوادان فارسی زبان و کاسه لیس آنها کم نگذاشته و نخواهم گذاشت. این جنگ برای من، همه کارگاه عملی توحید است... آنچه ایران را از این آتش نجات خواهد داد خداست (وَ لَیَنصُرَنَّ اللهُ مَن یَنصُرُه) و البته که خدا کافی است (وَكَفَى ٱللَّهُ ٱلْمُؤْمِنِينَ ٱلْقِتَالَ). @onejot3,85%
- 25 июл.میگویم تو که حتی اخبار را به فارسی هم نمیتوانی بخوانی، خفه شو! ساکت میشود. به شهر کمبریج رسیده و به دانشگاه میرویم. از اینکه عضو پنل کارگاه هستم سوءاستفاده کرده و برای همراهانم کارت ورود به جلسه میگیرم. قبل از ورود به سالن کارگاه جایی را برای پذیرایی از مهمانان تدارک دیدهاند. به همراه پسرخاله و پیتر مشغول پذیرایی از خود میشویم. شلوغ است. ۶۰ -۷۰ نفری آمدهاند. گرم نوشیدن چای هستم که صدای خندهی چند ایرانی دیگر را که در گوشهای گعده کرده بودند میشنوم. سر میچرخانم و میبینم ۵ تن از هموطنان هم امروز در این کارگاه هستند. خوشحال میشوم. به سالن اصلی میرویم. چیدمان میزها جالب است. میزهای دوار مثل تالارهای عروسی بی هیچ نظم مشخصی کنار هم گذاشته شدهاند. وقتی مطمئن میشوم که برای اعضای پنل مکان مشخصی برای نشستن تدبیر نشده با همراهانم بر سر یک میز مینشینیم. جلسه با سخنرانی رئیس دپارتمان دانشگاه میزبان شروع میشود که به همه خوشآمد میگوید و برنامهی جلسه را هم اعلام میکند. من سخنران سوم هستم. اولین سخنرانی شروع میشود. سخنران برای جذب مخاطب همان ابتدا (اسلاید اول) پازلی را معرفی میکند و به مخاطب وعده میدهد که هر اسلاید که جلوتر میرود نشانهای به مخاطب برای حل پازل ارائه دهد. در پایان توضیحات اسلاید اول، ناگهان میگوید جایزهی خیلی خوبی هم برای کسی که پازل را درست حل کند و پاسخ را حدس بزند در نظر گرفتهام. گوشها تیز میشود. جنابش ادامه میدهد؛ جایزهی حل این پازل یک بلیط یکطرفه به جهنمِ تهران است و شروع به خندیدن میکند. برخی از حاضران هم میخندند. فکر میکنم اشتباه شنیدهام. به پیتر میگویم این گفتهاش مصداق نژادپرستی نبود؟ پیتر لبخند تلخی میزند و به علامت تایید سر تکان میدهد. صدای قلبم را میشنوم. حالت تهوع دارم. نمیتوانم خودم را آرام کنم. در اسلاید سوم ناگهان میگوید فکر کنم برای سفر به تهران نگران تهیهی آذوقه هستید. نگران نباشید بلیط شامل خوراکی و آشامیدنی هم میشود. تیر خلاص را می زند. دستانم از عصبانیت میلرزد. کاغذی از روی میز برمیدارم و خطاب به رئیس پنل مینویسم؛ مینویسم اگر فیالمجلس دهان گوینده را گل نگیرد و او عذرخواهی نکند، جلسه را ترک کرده و موضوع را رسانهای میکنم. اضافه میکنم در این جلسه حدود ده نفر ایرانی نشستهاند و این خوشمزگیها مصداق بارز نژادپرستی است. ایران نه جهنم است، نه در آن قحطی آذوقه وجود دارد. آثار لرزش دستم روی دستخطم هویدا است. نامه که تمام می شود پیتر که دارد من را میپاید کاغذ را از دستم میقاپد و با قلم دیگری یک کلمهی F دار را که خطاب به دهان سخنران نوشتهام خطخطی میکند. لیوان آبی به دستم میدهد و میگوید آرام باش. به پسرخاله و پیتر میگویم من جلسه را ترک میکنم. اگر زمان سخنرانی من رسید و هنوز نیامده بودم، شما هم جلسه را ترک کنید و به پارکینگ بیایید. از جا برمیخیزم و به سمت میزی که رئیس پنل (که رئیس دپارتمان هم هست) میروم. نامه را به دستش میدهم و از سالن خارج میشوم. از ساختمانی که سالن برگزاری کارگاه در آن بود خارج شده و بی هدف به ساختمان مجاور میروم. حدود بیست دقیقه که میگذرد پسرخاله تماس میگیرد. میگوید رئیس دپارتمان در به در دنبال توست. گفته از او خواهش کنید بیاید. کارش دارم. به ساختمان محل برگزاری کارگاه برمیگردم. بیرون سالن انتظار میکشد. خوش و بش میکنیم. میگوید متاسف است که تجربهی بدی داشتهام اما به نظرش مقصود سخنران آزردن مخاطب نبوده و میخواسته شوخی کند تا فضا تلطیف شود. میگویم من فکر میکردم در کمبریج قبل از آنکه امثال تو را استخدام کنند آموزشهای مربوط به Equality, Diversity and Inclusion (EDI) را ارائه دادهاند. میگوید تشخیص من این است. میگویم عیبی ندارد. موضوع را رسانهای میکنم تا تشخیص دیگران را هم بشنویم. به امید دیدار! از همان راهی که آمدهام برمیگردم. به همراهانم هم زنگ میزنم که به سمت ماشین بیایید که برگردیم. در راه بازگشت چندین تماس ناشناس را بیپاسخ میگذارم. پس از حدود یک ساعت رئیس خودم تماس میگیرد و با خنده میپرسد چگونه توانستهای یک شهر را به هم بریزی؟ میفهمم به گوشش رساندهاند. توضیح میدهم و اظهار تاسف میکند و میگوید من از تصمیمی که گرفتی حمایت میکنم. اما خواهشی دارم؛ رئیس دانشکدهای که میزبان شما بوده از طرف رئیس دانشگاه موظف شده با تو تماس بگیرد. لطفا تماسش را جواب بده بعد هر تصمیمی خواستی بگیر. میپذیرم. تلفنش را که میدهد متوجه میشوم که این شماره میان همان تماسهای ناشناسی بوده که بهشان اعتنا نکرده بودم. در ادامه مسیر به سمت لندن رئیس دانشکده زنگ میزند. خودش را معرفی میکند و میگوید عمیقا متاسف است که در قلمروی او چنین «افتضاحی» رخ داده. (۴/۵) @onejot3,59%
- 25 июл.اما اگر بخواهیم به دول خارجی مستمسکی بدهیم که به ایران فشار بیاورند هرگز قدمی برنمیدارم. گاهی بحث به اینجا میکشد که از نظر ایشان ایران و حکومتش دو چیز مجزا از همند یا اینکه منافع ملی از نظر آنها با آنچه من در سر دارم متفاوت است و الخ. نزدیک روز راهپیمایی که میشویم تهدیدها حیثیتی میشود. رک و صریح میگویند یا با مایی یا با آخوندها. تکلیفت را روشن کن! یا میگویند انگشتنمای خلق میشوی اگر نیایی و آبروی ما هم در جامعهی ایرانی میرود. بالاخره خودم را متقاعد میکنم که بروم تالی فاسدش کمتر است. روز واقعه پسرداییها تحت الحفظ من را به مرکز شهر میبرند. کمکم جمعیت زیادی جمع میشود. دایی جان رفقای کمونیستش را پیدا کرده و با آنها خوش و بش میکند. رفیق نادر، رفیق سهراب… زندایی هم که سالها با یک نرمش قهرمانانه به مرام و مسلک آباء و اجدادیش برگشته است و اکنون سلطنتطلب است و خب پرچم شیر و خورشیدی به دست دارد. من هم دست در جیب و سر در جیب به فکر فرو رفتهام. خان دایی دارد با چند نفری صحبت میکند که دیدم صداهایشان بلند شد. نزدیکتر رفتم داشتند مشاجره میکردند. گویا اتفاقی بر خلاف قرار و مدارشان در شرف وقوع بود. فهمیدم قرار بوده آن روز همه گروههای سیاسی در میدان تجمع کنند. اما مجاهدین خلق ساز خودشان را کوک کردهاند که ما با سلطنتطلبها یکجا جمع نمیشویم. سلطنتطلبها هم روی پرچم و تصویر پسر شاه تاکید میکردند که مورد اقبال مجاهدین و چپها نبوده و البته این وسط گروه خلق کرد هم که هیچکدام را قبول نداشته خواهان تجمع جداگانه شده بود! پلیس سوئد اما خیلی زود ترتیبی میدهد که هر یک از این گروهها و طرفدارانشان در خیابان مجزایی (مجاور هم) ازدحام کنند. چون زود رفتهایم فاصلهمان با سن کم است. غیر از مجری چند میهمان به تناوب برنامههایی به زبان فارسی و سوئدی اجرا میکنند. در اثنای برنامهها ناگهان سوت و کف حاضران خبر از حکایتی وجدآور میدهد. سر میچرخانم به سمت سن که ببینم چه شده. چشمتان روز بد نبیند. خانمی بالاتنهی خود را عریان کرده تا اعتراض خود را عمیقا نشان دهد! دچار شرم نیابتی شدهام. دور و برم واکنشها متفاوت است. برخی مردها دارند جک جنسی میگویند. برخی فحش میدهند. برخی به شرف و غیرت آن خانم درود میفرستند. من اما فقط نمیخواهم صحنهای را که دیدهام دوباره ببینم از این رو پشت به سن رو به جمعیت میایستم. لحظهای با دایی چشم در چشم میشوم. حس میکنم “غلط کردم” خاصی در چشمان خان دایی موج میزند. کم کم نوبت خواندن بیانیهی پایانی تظاهرات است. بر روی مفاد آن هم نتوانستهاند توافق کنند و هر گروه برای خود یک بیانیه میخواند. یکی آزادی ایران را به تاج شاهنشاهی گره میزند، آن یکی رهبر مسعود و رییسجمهور مریم را راه نجات ایران میداند، و آن دیگری استقلال قومیتی را راهکار تکرار نشدن فجایع «ژینا» برمیشمرد. سرمای آبان در استکهلم جانسوز است به قول زندایی باد زشتی میآید. همراهان با تلخکامی دارند پس از پایان مراسم به خانه میروند. با اصرار خانوادهی دایی رهسپار منزل او هستم. دایی چند تن از دوستانش را دعوت گرفته که به اتفاق شام را مهمانش باشند. به خانه که میرسیم یکی از دوستان دایی که سلطنتطلب هم هست با من همکلام میشود. معتقد است باید فشار آورد و تهییج کرد تا کار آخوندها یکسره شود. توضیح میدهم تا همینجا بیگناهان زیادی در خیابان کشته شدهاند و ادامهی این روند فقط کشتهها را بیشتر میکند. چشم در چشم من میگوید جنگ خیابان همین است. دیگر باید سیصد چهارصد هزار نفری کشته شوند تا رژیم عوض شود. اول فکر میکنم اشتباه شنیدهام ولی خودش تاکید میکند هر کاری هزینهای دارد و آزادی مجانی به دست نمیآید. میگویم خب خود شما چرا در این مبارزهی خیابانی مشارکت نمیکنی؟ آنطور طعم آزادی چشیدنیتر میشود. معنای حرفم را میفهمد و صندلیش را عوض میکند. برخی دوستان دایی گعده کردهاند و دارند دربارهی آیندهی جنبش مهسا پیشبینیهایی میکنند اما هر کدام از ظن خودشان خیالپردازی میکنند. جالب اینجاست در هیچ یک از خیالپردازیها هیچ کدامشان قرار نیست سر سوزنی هزینه بدهند! مسنترهایشان معتقدند که یک بار در سال ۵۷ نقش ایفا کردهاند و با تبعید خودخواسته یا فرار از ایران، هزینهی لازم را پرداخته و حالا نوبت جوانتر هاست. جوانترها معتقدند آنچه میان آنها و خاک آباء و اجدادیشان فاصله انداخته، یک رژیم ناسازگار با جهان و عقبافتاده است وگرنه که میتوانستهاند بیدغدغه سالی چند بار به ایران سفر کنند و طعم غذاهای ایرانی و اصیل را بچشند و از زیباییهای طبیعی و چهارفصل ایران بهرهمند شوند. حتی همین جوانترها در رویایی که برای ایران فردا میبافند قرار نیست که به ایران مهاجرت کنند. (۲/۵) @onejot3,20%
- 31 дек.به عقیدهی من وجه اشتراک تمام این نابسامانیهای پیشگفته «فساد» است. همانی که خوب یادم هست سال هشتاد و هشت و در کوران جمع کردن رای برای رقیب معجزهی هزارهی سوم، در دل از گفتهی مهندس موسوی گله داشتم که عنوان «فساد سیستماتیک» را در مناظرات استفاده کرده بود. میگفتم مرد مومن این چه حرفی است که میزنی؟! فساد سیستماتیک یعنی حکومت، عالمانه و عامدانه فساد میکند. هنوز هم استفاده از این تعبیر را دقیق نمیدانم. اما فساد تقریبا در همهی ارکان حکومت لانه کرده است. اگر بخواهم تصویرسازی کنم فساد در این حکومت به مانند مار پیتونی عظیمالجثه است که به دور تنهی نحیف حکومت پیچیده و دارد استخوانهایش را خرد میکند. این مار پیتون را همان «مافیا»های وابسته به ارکان حکومت تغذیه کردهاند؛ از مافیای «دکمهی سرآستین لباس» بگیرید تا مافیای «فولاد و پتروشیمی و نفت». آنچه موجب تعجب من شده بیتحرکی حکومت در حفظ بقای خودش هست. شاید ضروریترین کار، مافیازدایی از ارکان حکومت باشد. اما چو نیک بنگرید درمییابید که حکومت حفظ ارکانش را به حفظ کلیت خود ترجیح داده! وه چه سفاهتی! و البته معتقدم که با تغییر این حکومت مافیا تسلیم نمیشود و با لباس و آرایش جدید بازتولید خواهد شد. اینها بخشی از دلنگرانیها و دغدغههایم برای ایران بود. طی این مدت بیماری جسمی هم مزید بر علت شد و توانست زمینگیرم کند. در این ماهها که از ارتباط قلمی با شما محروم بودم دهها موضوع مهم علمی، ادبی، دینی، و فلسفی در سرم میگشت که دوست داشتم بنویسمشان. اما نشد. مضی ما مضی (گذشتهها گذشته). به بهانهی آغاز سال نوی میلادی و به احترام صبورانه ماندنتان در این کانال، تصمیم گرفتهام نوشتن را از سر بگیرم و منبعد بیشتر بنویسم. الحق که «مستمع صاحبسخن را بر سر ذوق آورد». (۲/۲)3,01%