tgindex
یادداشت‌ها بر داشت‌ها

یادداشت‌ها بر داشت‌ها

Статистика
@OneJotперсидский

برداشت‌های آزاد یک استاد دانشگاه علاقه‌مند به دین، تاریخ، فلسفه، فیزیک کوانتوم «با قافیه‌ی انسان» این یادداشت‌ها با اسم مستعار منتشر می‌شوند. راه در میان گذاشتن انتقاد و پیشنهادها: https://t.me/babakhekmat

Последний пост
25 июл.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
620
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
363
20 постов
Вовлечённость
58,5%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
125
1/48двое суток
143
1/72трое суток
154

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • توضیح می‌دهد که فیلم سخنرانی را دیده و رئیس دپارتمان را به خاطر واکنش به هنگام نشان ندادن، توبیخ کرده و سخنران را هم حسابی نواخته است. می‌بینم دیگر حرفی برای گفتن ندارم. می‌گویم خوشحالم یکی در آن اکوسیستم فهمید نژادپرستی با روکش آکادمیک چه شکلی است. تایید می‌کند و تعهد اخلاقی می‌دهد که دیگر در آن حوالی از این اتفاق‌ها نیفتد. از حجم فروتنیش دچار شرم نیابتی می‌شوم. از تماسش تشکر کرده و می‌گویم با توضیحاتش این موضوع از نظر من پایان یافته است. اما راستش را بخواهید این موضوع از نظر من پایان نیافته و زخمش ماندگار است. آخر از اجنبی که توقعی نیست ولی با خود فکر می‌کنم چرا آن چند ایرانی دیگر اعتراضی نکردند؟ چرا همراهان من هم نیششان تا بناگوش باز بود و افتخارشان این بود که پازل را توانسته‌اند زود حل کنند؟ چرا ایرانی‌ها حواسشان نیست که خودشان دارند در افکار عمومی مردم دنیا خودشان را بی‌مقدار می‌کنند؟ ادامه دارد… (۵/۵) @onejot

  • می‌گویم تو که حتی اخبار را به فارسی هم نمی‌توانی بخوانی، خفه شو! ساکت می‌شود. به شهر کمبریج رسیده و به دانشگاه می‌رویم. از این‌که عضو پنل کارگاه هستم سوءاستفاده کرده و برای همراهانم کارت ورود به جلسه می‌گیرم. قبل از ورود به سالن کارگاه جایی را برای پذیرایی از مهمانان تدارک دیده‌اند. به همراه پسرخاله و پیتر مشغول پذیرایی از خود می‌شویم. شلوغ است. ۶۰ -۷۰ نفری آمده‌اند. گرم نوشیدن چای هستم که صدای خنده‌ی چند ایرانی دیگر را که در گوشه‌ای گعده کرده بودند می‌شنوم. سر می‌چرخانم و می‌بینم ۵ تن از هموطنان هم امروز در این کارگاه هستند. خوشحال می‌شوم. به سالن اصلی می‌رویم. چیدمان میزها جالب است. میزهای دوار مثل تالارهای عروسی بی هیچ نظم مشخصی کنار هم گذاشته شده‌اند. وقتی مطمئن می‌شوم که برای اعضای پنل مکان مشخصی برای نشستن تدبیر نشده با همراهانم بر سر یک میز می‌نشینیم. جلسه با سخنرانی رئیس دپارتمان دانشگاه میزبان شروع می‌شود که به همه خوش‌آمد می‌گوید و برنامه‌ی جلسه را هم اعلام می‌کند. من سخنران سوم هستم. اولین سخنرانی شروع می‌شود. سخنران برای جذب مخاطب همان ابتدا (اسلاید اول) پازلی را معرفی می‌کند و به مخاطب وعده می‌دهد که هر اسلاید که جلوتر می‌رود نشانه‌ای به مخاطب برای‌ حل پازل ارائه دهد. در پایان توضیحات اسلاید اول، ناگهان می‌گوید جایزه‌ی خیلی خوبی هم برای کسی که پازل را درست حل کند و پاسخ را حدس بزند در نظر گرفته‌ام. گوش‌ها تیز می‌شود. جنابش ادامه می‌دهد؛ جایزه‌ی حل این پازل یک بلیط یک‌طرفه به جهنمِ تهران است و شروع به خندیدن می‌کند. برخی از حاضران هم می‌خندند. فکر می‌کنم اشتباه شنیده‌ام. به پیتر می‌گویم این گفته‌اش مصداق نژادپرستی نبود؟ پیتر لبخند تلخی می‌زند و به علامت تایید سر تکان می‌دهد. صدای قلبم را می‌شنوم. حالت تهوع دارم. نمی‌توانم خودم را آرام کنم. در اسلاید سوم ناگهان می‌گوید فکر کنم برای سفر به تهران نگران تهیه‌ی آذوقه هستید. نگران نباشید بلیط شامل خوراکی و آشامیدنی هم می‌شود. تیر خلاص را می زند. دستانم از عصبانیت می‌لرزد. کاغذی از روی میز برمی‌دارم و خطاب به رئیس پنل می‌نویسم؛ می‌نویسم اگر فی‌المجلس دهان گوینده را گل نگیرد و او عذرخواهی نکند، جلسه را ترک کرده و موضوع را رسانه‌ای می‌کنم. اضافه می‌کنم در این جلسه حدود ده نفر ایرانی نشسته‌اند و این خوشمزگی‌ها مصداق بارز نژادپرستی است. ایران نه جهنم است، نه در آن قحطی آذوقه وجود دارد. آثار لرزش دستم روی دست‌خطم هویدا است. نامه که تمام می شود پیتر که دارد من را می‌پاید کاغذ را از دستم می‌قاپد و با قلم دیگری یک کلمه‌ی F دار را که خطاب به دهان سخنران نوشته‌ام خط‌خطی می‌کند. لیوان آبی به دستم می‌دهد و می‌گوید آرام باش. به پسرخاله و پیتر می‌گویم من جلسه را ترک می‌کنم. اگر زمان سخنرانی من رسید و هنوز نیامده بودم، شما هم جلسه را ترک کنید و به پارکینگ بیایید. از جا برمی‌خیزم و به سمت میزی که رئیس پنل (که رئیس دپارتمان هم هست) می‌روم. نامه را به دستش می‌دهم و از سالن خارج می‌شوم. از ساختمانی که سالن برگزاری کارگاه در آن بود خارج شده و بی هدف به ساختمان مجاور می‌روم. حدود بیست دقیقه که می‌گذرد پسرخاله تماس می‌گیرد. می‌گوید رئیس دپارتمان در به در دنبال توست. گفته از او خواهش کنید بیاید. کارش دارم. به ساختمان محل برگزاری کارگاه برمی‌گردم. بیرون سالن انتظار می‌کشد. خوش و بش می‌کنیم. می‌گوید متاسف است که تجربه‌ی بدی داشته‌ام اما به نظرش مقصود سخنران آزردن مخاطب نبوده و می‌خواسته شوخی کند تا فضا تلطیف شود. می‌گویم من فکر می‌کردم در کمبریج قبل از آن‌که امثال تو را استخدام کنند آموزش‌های مربوط به Equality, Diversity and Inclusion (EDI) را ارائه داده‌اند. می‌گوید تشخیص من این است. می‌گویم عیبی ندارد. موضوع را رسانه‌ای می‌کنم تا تشخیص دیگران را هم بشنویم. به امید دیدار! از همان راهی که آمده‌ام برمی‌گردم. به همراهانم هم زنگ میزنم که به سمت ماشین بیایید که برگردیم. در راه بازگشت چندین تماس ناشناس را بی‌پاسخ می‌گذارم. پس از حدود یک ساعت رئیس خودم تماس می‌گیرد و با خنده می‌پرسد چگونه توانسته‌ای یک شهر را به هم بریزی؟ می‌فهمم به گوشش رسانده‌اند. توضیح می‌دهم و اظهار تاسف می‌کند و می‌گوید من از تصمیمی که گرفتی حمایت می‌کنم. اما خواهشی دارم؛ رئیس دانشکده‌ای که میزبان شما بوده از طرف رئیس دانشگاه موظف شده با تو تماس بگیرد. لطفا تماسش را جواب بده بعد هر تصمیمی خواستی بگیر. می‌پذیرم. تلفنش را که می‌دهد متوجه می‌شوم که این شماره میان همان تماس‌های ناشناسی بوده که بهشان اعتنا نکرده بودم. در ادامه مسیر به سمت لندن رئیس دانشکده زنگ می‌زند. خودش را معرفی می‌کند و می‌گوید عمیقا متاسف است که در قلمروی او چنین «افتضاحی» رخ داده. (۴/۵) @onejot

  • انگار حذف این رژیم آن هم با هزینه‌ی کشته‌های زیاد فقط باعث طیب خاطرشان می‌شود که ایران دیگر آن کشور ناسازگار و شروری نیست که در رسانه تبلیغش را می‌کنند. بلکه گربه‌ی ناز و ملوسی ست که باید نازش را کشید. پسردایی در این جمع دارد نقش دولت سوئد را نقد می‌کند که پای کار نیست. وگرنه باید سوئد و اتحادیه‌ی اروپا مانند آمریکا ایران را‌ فلج‌کننده تحریم کنند. طاقتم طاق می‌شود صدایم را بلند می‌کنم می‌گویم تحریم دودش به چشم مردم می‌رود. دو نفر از دوستان دایی‌ روی‌ خط می‌آیند و می‌گویند آزادی هزینه دارد‌. می‌گویم در استکهلم نشسته‌اید و به قول خودتان «سوسیال‌خور» هم هستید، برای مردم زخم‌خورده‌ی داخل ایران نسخه‌ی گرسنگی تجویز می‌کنید؟ یکیشان از خشم سرخ می‌شود. آن دیگری می‌گوید تحریم‌ها هدفمندند و فقط رژیم را تضعیف می‌کند. می‌گویم تحریم‌کننده به شما اطلاع داده یا تضمین کرده است؟ تامین مواد اولیه‌ی برخی داروها هم به‌ سبب تحریم مختل شده است. پسر دایی خامی می‌کند می‌گوید این یکی که پروپاگاندای رژیم است. هیچ‌گاه آمریکا و اروپا چنین کاری نمی‌کنند. صدایم را بلندتر می‌کنم تا جلب توجه کند و می‌گویم در این سالن پذیرایی حدود بیست نفری هستیم. من از آرش، پسر دایی، به نمایندگی از همه‌ی شما می‌خواهم یک بسته چسب زخم Mepilex (مخصوص پانسمان زخم بیماران پروانه‌ای) را از شرکت سوئدی Molnlyce برای ارسال به هلال‌احمر ایران بخرد؛ تمام هزینه‌هایش با من! صدا از کسی درنمی‌آید. زن‌دایی همه را به سمت میز غذا دعوت می‌کند. فامیل نزدیکم تازه فهمیده‌اند که اصرار به حضور من در آن‌جمع به بی‌آبروییش نمی‌ارزیده است. پرده‌ی دوم چند وقتی است از دانشگاه کمبریج برای حضور و سخنرانی در یک کارگاه یک‌روزه دعوتنامه‌ای گرفته‌ام. این کارگاه مربوط به یک پروژه‌ی تحقیقاتی است که بودجه و سازماندهی آن بین چند دانشگاه توزیع شده است و البته دانشگاه وزین کمبریج به علت جایگاه علمی‌اش افتخار میزبانی را دارد. فاصله‌ی لندن تا کمبریج اگر به ترافیک نخوری، حدود دو ساعت است. حوصله‌ی تنها سفر کردن را ندارم. از یکی از پسرخاله‌ها که مهندس ارشد شاغل در یک کمپانی معروف است و می‌دانم که به دلیل کارش به مباحث آن کارگاه علاقه دارد، خواستم که من را در این سفر همراهی کند. او هم نامردی نکرد و شوهرخواهرِ آتئیستش -پیتر- را هم از طرف من دعوت گرفت. حوصله‌ی بحث‌های فلسفی را ندارم. اما مطمئن هستم این مردک نصف انگلیسی نصف ایرانی دست‌بردار نخواهد بود. تصور کنید کسی ۲۳ کروموزوم انگلیسیِ وایت داشته باشد و بیست و سه کروموزوم اصفهانی خالص! مجمع ملاحت و کیاست! تا راه افتادیم پیش‌دستی کردم و به پسرخاله گفتم یک آلبوم موسیقی ایرانی پخش کند. می‌خواستم با پیتر بر سر خدا و پیغمبر بحث نکنم. پسرخاله هم که متولد انگلیس است و فارسی را دست و پا شکسته حرف می‌زند یک آلبوم از فرهاد گذاشت. حال و هوای آخر دی‌ ماه سنگین است و البته با حوادث ایران بوی هیچ عیدی هم به مشام نمی‌رسد. ولی فرهاد دارد «بوی عیدی» را می‌خواند و نوید آخرهای زمستان را می‌دهد. به آهنگ «محمد» که می‌رسد می‌بینم الان است که پیتر ماشه‌اش چکانده شود. پیش‌گیرانه به پسرخاله می‌گویم برو روی رادیو و کانال LBC را پخش کن. من از دوران شباب از طرفداران پر و پا قرص این کانال بوده‌ام و هر کس هم که قصد یادگیری زبان انگلیسی داشته توصیه کرده‌ام در طول شبانه روز فقط به این ایستگاه رادیویی (که پخش اینترنتی هم دارد) گوش بدهد. LBC یک‌ کانال رادیویی گفتگومحور است که شبانه‌روزی با چند مجری اداره می‌شود و این مجری‌ها موضوعاتی را از میان مباحث روز برمی‌کشند و از مردم می‌خواهند که روی خط بیایند و درباره‌ی آن موضوعات گفت‌وگو کنند و البته لابه‌لای این مباحث «خبر» هم پخش می‌کنند. یکی از مجریان معروف این شبکه هم نیک فراری است که دارد برنامه اجرا می‌کند. چند ثانیه که می‌گذرد می‌فهمم موضوع برنامه نقد سیاست دولت بریتانیا در قبال حوادث ایران است. مردمی که روی خط می‌آیند نظرات متفاوتی دارند. از طالع بد، موضوع برنامه حوادث دی‌ماه ایران است. حدسم این است که نیک فراری بخواهد از مواضع دولت انگلیس در قبال ایران انتقاد کند اما دقایقی نمی‌گذرد که با کمال تعجب می‌بینم خواستار برخورد قوی و‌ موثر آمریکا و انگلیس با ایران است. به مهمانانی هم که روی خط می‌آیند بسیار گزینشی و جانبدارانه واکنش نشان می‌دهد. دیاسپورای ایرانی هم که راهی برای جلب توجه پیدا کرده، تا میکروفون به دست می‌گیرد، خواستار برخورد نظامی با حکومت ایران است و فراری هم مخالفتی با این گفته‌ها نشان نمی‌دهد.‌ آش آن‌قدر شور است که پیتر زیر لب کلمات F دار زمزمه می‌کند و می‌گوید بابک این انسان‌های بدذات دارند افکار عمومی بریتانیا را آماده‌ی پذیرش حمله‌ی نظامی به ایران می‌کنند. ناگهان پسرخاله گُر می‌گیرد که خوب کاری می‌کنند. (۳/۵) @Onejot

  • اما اگر بخواهیم به دول‌ خارجی مستمسکی‌ بدهیم که به ایران فشار بیاورند هرگز قدمی برنمی‌دارم. گاهی بحث به اینجا می‌کشد‌ که از نظر ایشان ایران و حکومتش دو چیز مجزا از همند یا اینکه منافع ملی از نظر آن‌ها با آن‌چه من در سر دارم متفاوت است و الخ. نزدیک روز راهپیمایی که می‌شویم تهدیدها حیثیتی می‌شود. رک و صریح می‌گویند یا با مایی یا با آخوندها. تکلیفت را روشن کن! یا می‌گویند انگشت‌نمای خلق می‌شوی اگر نیایی و آبروی ما هم در جامعه‌ی ایرانی می‌رود. بالاخره خودم را متقاعد می‌کنم که بروم تالی فاسدش کمتر است. روز واقعه پسردایی‌ها تحت الحفظ من را به مرکز شهر می‌برند. کم‌کم جمعیت زیادی جمع می‌شود. دایی جان رفقای کمونیستش را پیدا کرده و با آن‌ها خوش و بش می‌کند. رفیق نادر، رفیق سهراب… زن‌دایی هم که سال‌ها با یک نرمش قهرمانانه به مرام و مسلک آباء و اجدادیش برگشته است و اکنون سلطنت‌طلب است و خب پرچم شیر و خورشیدی به دست دارد. من هم دست در جیب‌ و سر در جیب به فکر فرو رفته‌ام. خان دایی دارد با چند نفری صحبت می‌کند که دیدم صداهایشان بلند شد. نزدیک‌تر رفتم داشتند مشاجره می‌کردند. گویا اتفاقی بر خلاف قرار و مدارشان در شرف وقوع بود. فهمیدم قرار بوده آن روز همه گروه‌های سیاسی در میدان تجمع کنند. اما مجاهدین خلق ساز خودشان را کوک کرده‌اند که ما با سلطنت‌طلب‌ها یک‌جا جمع نمی‌شویم. سلطنت‌طلب‌ها هم روی پرچم و تصویر پسر شاه تاکید می‌کردند که مورد اقبال مجاهدین و چپ‌ها نبوده و البته این وسط گروه خلق کرد هم که هیچ‌کدام را قبول نداشته خواهان تجمع جداگانه شده بود! پلیس سوئد اما خیلی زود ترتیبی می‌دهد که هر یک از این گروه‌ها و طرفدارانشان در خیابان مجزایی (مجاور هم) ازدحام کنند. چون زود رفته‌ایم فاصله‌مان با سن کم است. غیر از مجری چند میهمان به تناوب برنامه‌هایی به زبان فارسی و سوئدی اجرا می‌کنند. در اثنای برنامه‌ها ناگهان سوت و کف حاضران خبر از حکایتی وجدآور می‌دهد. سر می‌چرخانم به سمت سن که ببینم چه شده. چشمتان روز بد نبیند. خانمی بالاتنه‌ی خود را عریان کرده تا اعتراض خود را عمیقا نشان دهد! دچار شرم نیابتی شده‌ام. دور و برم واکنش‌ها متفاوت است. برخی مردها دارند جک جنسی می‌گویند. برخی فحش می‌دهند. برخی به شرف و غیرت آن خانم درود می‌فرستند. من اما فقط نمی‌خواهم صحنه‌ای را که دیده‌ام دوباره ببینم از این‌ رو پشت به سن رو به جمعیت می‌ایستم. لحظه‌ای با دایی چشم در چشم می‌شوم. حس می‌کنم “غلط کردم” خاصی در چشمان خان دایی موج می‌زند. کم کم نوبت خواندن بیانیه‌ی پایانی تظاهرات است. بر روی مفاد آن هم نتوانسته‌اند توافق کنند و هر گروه برای خود یک بیانیه می‌خواند. یکی آزادی ایران را به تاج شاهنشاهی گره می‌زند، آن یکی رهبر مسعود و رییس‌جمهور مریم را راه نجات ایران می‌داند، و آن دیگری استقلال قومیتی را راهکار تکرار نشدن فجایع «ژینا» برمی‌شمرد. سرمای آبان‌ در استکهلم جانسوز است به قول زن‌دایی باد زشتی می‌آید. همراهان با تلخ‌کامی دارند پس از پایان مراسم به خانه می‌روند. با اصرار خانواده‌ی دایی رهسپار منزل او هستم. دایی چند تن از دوستانش را دعوت گرفته که به اتفاق شام را مهمانش باشند. به خانه که می‌رسیم یکی از دوستان دایی که سلطنت‌طلب هم هست با من هم‌کلام می‌شود. معتقد است باید فشار آورد و تهییج کرد تا کار آخوندها یک‌سره شود. توضیح می‌دهم تا همین‌جا بی‌گناهان زیادی در خیابان کشته شده‌اند و ادامه‌ی این روند فقط کشته‌ها را بیشتر می‌کند. چشم در چشم من می‌گوید جنگ خیابان همین است. دیگر باید سیصد چهارصد هزار نفری کشته شوند تا رژیم عوض شود. اول فکر می‌کنم اشتباه شنیده‌ام ولی خودش تاکید می‌کند هر کاری هزینه‌ای دارد و آزادی مجانی به دست نمی‌آید. می‌گویم خب خود شما چرا در این مبارزه‌ی خیابانی مشارکت نمی‌کنی؟ آن‌طور طعم آزادی چشیدنی‌تر می‌شود. معنای حرفم را می‌فهمد و صندلیش را عوض می‌کند. برخی دوستان دایی گعده کرده‌اند و دارند درباره‌ی آینده‌ی جنبش مهسا پیش‌بینی‌هایی می‌کنند اما هر کدام از ظن خودشان خیال‌پردازی می‌کنند. جالب این‌جاست در هیچ‌ یک از خیال‌پردازی‌ها هیچ کدامشان قرار نیست سر سوزنی هزینه بدهند! مسن‌ترهایشان معتقدند که یک بار در سال ۵۷ نقش ایفا کرده‌اند و با تبعید خودخواسته یا فرار از ایران، هزینه‌ی لازم را پرداخته و حالا نوبت جوان‌تر هاست. جوانترها معتقدند آن‌چه میان آن‌ها و خاک آبا‌ء و اجدادیشان فاصله انداخته، یک رژیم ناسازگار با جهان و عقب‌افتاده است وگرنه که می‌توانسته‌اند بی‌دغدغه سالی چند بار به ایران سفر کنند و طعم غذاهای ایرانی و اصیل را بچشند و از زیبایی‌های طبیعی و چهارفصل ایران بهره‌مند شوند. حتی همین جوانترها در رویایی که برای ایران فردا می‌بافند قرار نیست که به ایران مهاجرت کنند. (۲/۵) @onejot

  • بی‌سرزمین‌تر از باد! قسمت اول (این قسمت از یادداشت در هفته اول اسفندماه ۱۴۰۴ و قبل از حمله آمریکا نوشته شده است) این روزها به خود می‌گویم برای سوگواری همیشه وقت هست. باید برخیزی! باید سرپا شوی! هر چند که چنین حادثه‌ی غمناکی سزاوار یک سوگواری ملی است. باید به هم تسلیت بگوییم و تسکین هم باشیم. چه‌ اندازه گفت شاملو؛ «سوگواران ژولیده آبروی جهانند…»، انرژی نهفته در خشم‌هایمان باید به سمت ساختن ایران میل کند وگرنه خانمان‌سوز خواهد شد. مخاطب این یادداشت من اما ایرانیان خارج از کشورند. هرچند بعید می‌دانم تا کنون به آن‌چه می‌نویسم نرسیده باشید. اما برای ثبت در تاریخ می‌نویسم. شما مخاطبان این وجیزه پیرو هر مرام و مسلک و شخص و حزبی که باشید درباره‌ی اتفاقات تلخ دی‌ ماه و جان‌هایی که از دست رفت لاجرم به یکی از این دو روایت معتقدید: ۱- حکومت عامدانه اعتراضات مدنی را به خشونت کشید تا با کشتن شمار زیادی از مردم بتواند از مخالفان داخلیش زهر چشم بگیرد. در این روایت ترس از شورش داخلی هم‌زمان با حمله‌ی خارجی به عنوان انگیزه‌ی اصلی برای سرکوب داخل کشور فرض می‌شود. ۲- حکومت در تبادل آتش با افراد مسلحی که در میان معترضان در خیابان بودند، باعث کشته شدن شمار زیادی از مردم شد. در این روایت می‌توان متصور شد که هم مسلحان مردم را نشانه گرفته‌اند، هم حکومت در پاسخ نتوانسته در میدان تفکیک کند و خشک و تر را با هم سوزانده است. به هر روایتی معتقد باشید قضاوت من این است: «حکومت مسئول حفظ جان همه‌ی شهروندان خود است و لاجرم مسئول خون تمامی انسان‌هایی که در دی‌ ماه کشته شده‌اند. در توضیح قضاوت من برای روایت اول که دلیل لازم نیست و برای روایت دوم بی‌کفایتی حکومت در اداره‌ی جامعه و صد البته بی‌کفایتی امنیتی حکومت در جلوگیری از فعالیت‌های افراد مسلح در کف خیابان‌ها و عدم تامین امنیت اعتراضات مدنی کافی است تا بتوان او را شماتت کرد و مقصر دانست». این را نوشتم تا آن دسته از مخاطبان این یادداشت که می‌خواهند تکلیفشان را با راقم این سطور بدانند همین اول کار بدانند که درباره‌ی نتیجه‌ی آن فجایع چگونه فکر می‌کند. اما درباره‌ی مسیری که کشور را به آن نقطه رسانده ملاحظات جدی‌ای دارم. در کنار بی‌کفایتی مسئولان، خباثت و دخالت مستقیم دشمنان را نیز جزو عوامل اصلی این فاجعه می‌دانم. پرده‌ی اول یکی از فیلم‌هایی که اهل خانه با دیدن آن خیلی می‌خندند مربوط است به صحنه‌ای که زن‌دایی من از سر کار به خانه آمده و یک واکسن یادآور کرونا را با خود آورده تا به من تزریق کند. دایی هم دوربین به دست می‌خواهد این صحنه را شکار کند. زن‌دایی که خسته و بی‌اعصاب است می‌گوید بابک آستینت را بالا بزن، زود باش! من هم اطاعت می‌کنم و چشمانم را می‌بندم. می‌گویم بسم‌الله الرحمن الرحیم و بسیار آرام زمزمه می‌کنم فالله خیر حافظا و هو الرحمن الرحیم. ناگهان زن‌دایی از زدن واکسن دست می‌کشد و می‌گوید «خاک بر سرت!». چشمانم را باز می‌کنم می‌گویم چه شد؟ می‌گوید این چرت و پرت‌ها چیست که می‌گویی؟ گفتم چیزی نگفتم که. می‌گوید خدا کجا بود که این همه انسان با کرونا کشته شدند و از پسش بر نیامد؟! داستان این کرونا کافی نیست تا بفهمی این‌ها خرافه است؟ تازه می‌فهمم از نظر او چه خبطی کرده‌ام. دایی‌ از پشت دوربین می‌گوید بابک غلط کرد. شما بزن! واکسن حیف می‌شود. زن‌دایی با بی‌میلی به‌سان یک بیطار که به گاوی آمپول می‌زند تزریق را انجام‌ می‌دهد و می‌رود. همین زن‌دایی را دهه‌ی شصت وقتی شانزده سال داشته به جرم همراه داشتن جزوه‌های چپ‌مسلکان آن دوران به زندان می‌اندازند و بعد شانس می‌آورد که با گذشت چند ماه در زمره‌ی گروه توابین آزاد می‌شود. اما به علت رد شدن در گزینش دیگر نمی‌تواند به دانشگاه راه بیابد. تا بالاخره سر از سوئد در می‌آورد و آن‌جا پس از سال‌ها تحصیل و کار اکنون جزو موفق‌های کادر درمان است. اگر از دایی‌ام هم بخواهم بگویم خودش یک‌پا مبارز است. اوایل دهه‌ی شصت عضو اتحادیه‌ی کمونیست‌های ایران بوده ولی خان‌دایی ترسوتر از این حرف‌ها بوده که بخواهد کار چریکی بکند. فلذا منفک شده و همان اوایل دهه‌ی شصت کوچ اجباری را برگزیده است. نوامبر ۲۰۲۲ است. یکی دو ماهی ست که فاجعه‌ی «مهسا امینی» رخ داده است. در استکهلم دارند تدارک یک راهپیمایی را می‌بینند. اعضای خانواده‌ام در غربت گویا قرار گذاشته‌اند هر جور شده من را به خیابان ببرند. دیگر کار دارد به جاهای باریک کشیده می‌شود. تماس‌ها از استکهلم به یوتوبوری کشیده شده. با حوصله و ملاحت تماس‌های فامیل را‌ پاسخ داده و به حیل گوناگون دست به سرشان می‌کنم. گاهی کاممان در بحث‌ها تلخ می‌‌شود اما مواظبم رنجشی پیش نیاید. استدلالم روشن است: اگر برای‌ همدردی با حادثه‌ی مهسا دور هم جمع بشویم و تسکین هم باشیم عالی است. (۱/۵) @onejot

  • 10 июл.3393110

    گوینده لحظه‌ای جا خورد و ترسید. فکر کرد کلمه‌ای را پس و پیش گفته که مقصود را نرسانده. عصبانی‌تر شد. مشتی پرتاب کرد که به میله‌ی پرچم خورد. آمد دوباره جبران کند که پلیس سررسید و صف را جدا کرد. آن روز‌ها همه گذشته‌اند و من یک‌ تغییر در درون خود می‌بینم؛ دیگر توهین به آقای خامنه‌ای من‌ را به هم نمی‌ریزد. دیگر نیازی نیست ظاهرسازی کنم. چون هر توهینی که می‌شنوم آقای شهید را لبخندزنان روبه‌روی خود حاضر می‌بینم و خب «آرام» هستم. اما راستش را بخواهید لختی که می‌گذرد به همین تغییر درونی که به معجزه می‌ماند می‌اندیشم و بغض می‌کنم. و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون. (۶/۶)

  • 10 июл.2932610

    پرده‌ی آخر از بچگی می‌گفتم آقای خامنه‌ای شهید می‌شود. افراد بسیار نزدیک به من که در قید حیات هستند می‌توانند شهادت بدهند. البته برای چنین پیشگویی‌ای نه خواب‌نما شده بودم و نه محاسبه‌ای کرده بودم. نمی‌دانم از کجا به من چنین الهام شده بود. راستش را بخواهید در این امور شمی قوی دارم. در آخرین عید فطری که قاسم سلیمانی زنده بود تلویزیون را روشن کرده بودم که خطبه‌های نماز آقای خامنه‌ای را گوش کنم. قبل از نماز میثم مطیعی شعرخوانی داشت. آنجا که گفت ای نشسته صف اول نکنی خود را گم… دوربین لحظه‌ای صورت حاج‌قاسم را نشان داد. اگر آن سکانس را پیدا کنید و ببینید صورتش مانند ماه می‌درخشد و لبخند زیبایی بر لب دارد. تا این صحنه را دیدم بند دلم پاره شد. بی‌اختیار آیه‌ی استرجاع خواندم. گفتم کار تمام است. درباره‌ی آقای خامنه‌ای هم شب عاشورای سال گذشته پس از آن آتش‌بس اول در جنگ دوازده‌روزه وقتی برای شرکت در مراسم عزاداری وارد حسینیه شد و روی صندلیش مستقر شد، سکانسی هست که دارد با تکان دادن دست به حاضران واکنش نشان می‌دهد. آنجا هم بند دلم پاره شد. ترسیدم. اما راستش را بخواهید چند روز قبل از شهادتش در خانه مشغول ور رفتن با یک میکروکنترلر بودم و داشتم سخنرانی همان‌روزش را در یوتیوب گوش می‌دادم. تا گفت «مثلی لا یبایع مثله» دستانم لرزید. آیه‌ی استرجاع خواندم و گفتم کار تمام است. نهم اسفندماهی که گذشت بی‌آن‌که احتمال بدهم چه رخ داده، خوابیدم. نیمه‌های شب در خواب دیدم سیدی روحانی جلوی من در حرکت است و از پشت سر او را تماشا می‌کنم. صدایی گفت او رهبر جدید است که جانشین شهید آیت‌الله خامنه‌ای می‌شود. از خواب پریدم. بر روی تلویبیون شبکه‌ی خبر ایران را نگاه کردم و دیدم آن‌چه در خواب از شهادت خبر داده بودند. از ماه‌ها قبل از جنگ دوازده روزه تا کنون بارها و بارها درباره‌ی بعضی از سناریوهای ممکن بین ایران و آمریکا و اسرائیل محاسباتی کرده و می‌کنم. در بسیاری از محاسبات وقوع جنگ دربازه‌های زمانی خاص، اجتناب ناپذیر بوده. ولی همیشه می‌دانستم که آقای خامنه‌ای در مواجهه با خطر جانی، اهل پذیرفتن سفارش‌های امنیتی برای استفاده از امکاناتی که عامه‌ی مردم از آن محروم هستند نیست. بعد از جنگ دوازده روزه وقتی عیان شد که روی بام دفتر رهبری را با تورهای استتار پوشانده‌اند تا هم از نفوذ ریزپرنده جلوگیری کنند و هم یک حائل پوششی فراهم کنند تا پهبادهای شناسایی و ماهواره‌‌ها نتوانند تصویربرداری کنند، فهمیدم درست بود آنچه می‌پنداشتم. آقای خامنه‌ای اهل پناه گرفتن نیست و خب تنها بخشی از دانشجویان و مردمی که در تهران عروسک موش را از درخت آویزان می‌کردند و می‌گفتند موشعلی در عمق زمین پنهان شده، دروغ یزیدیان را باور کرده بودند. وگرنه خود یزید می‌دانست آقای خامنه‌ای برای جانبازی آماده‌تر از همیشه است و روی همین بی‌احتیاطی امنیتی به زعمشان حساب باز کرده بود. بعدها معلوم شد حوادث آن دو روز سیاه دی‌ماه تله‌ای بود برای حکومت تا با خون‌های ریخته‌شده بتوانند اجماعی داخلی و جهانی برای کشتن او ایجاد کنند و با کشتنش نظام را سرنگون کنند. به این ترتیب او آگاهانه و با اخلاص، مرگ را انتخاب کرد، به قربانگاه رفت و در آغوشش کشید و این تنها راه باطل کردن سحر یزید زمان و اذنابش بود. خیلی زود در روز دهم اسفندماه وقتی دو حادثه‌ی روز اول جنگ، یکی ترور آقای خامنه‌ای و دیگری ترور ۱۶۸ کودک و معلم مدرسه‌ی میناب را با جزئیات شنیدم، اولین واکنشم لبخند بود. بله. لبخند. گفتم ببین خداوند چگونه یک مکر و بلای عظیم را با این دو حرکت اول دشمن به نابودی کشاند. با ریختن خون آقای شهید، اجماع داخلی علیه او را شکست و با ریخته شدن خون کودکان میناب اجماع جهانی را! انگار خدا نابودی نقشه‌ی دشمن را در اولین حرکت دشمن و به دست خودش رقم زد و تضمین کرد. راست می‌گفت سید علی که خدا با اوست. راست می‌گفت اگر خدا را یاری کنی او هم تو را یاری می‌کند. از آن‌روز که آقای خامنه‌ای ترور شد از جمله وظایفی که برای خودم در لندن تعریف کرده بودم، شرکت در تمامی اجتماعات ضد جنگ و چرخاندن پرچم ایران بود. در یکی از این اجتماعات روبه‌روی یکی از ورودی‌های هاید پارک در لندن، پلیس لحظه‌ای غافلگیر شد و گروهی از فارسی‌زبانان طرفدار پهلوی به سمت جمعیت ضد جنگ‌ یورش بردند. پرچم ایران در دستانم بود. گروهی حمله‌ور شدند تا پرچم را بگیرند. مقاومت می‌کردم‌. یکیشان فحاشی می‌کرد. من خاموش بودم. فقط نمی‌خواستم پرچم را از کف بدهم. دید هیچ‌گونه حریف نمی‌شود پرچم را بگیرد. ناگهان چشم‌ در چشمم با تمسخر گفت «لاشه‌ی موشعلی چلاغ را هنوز نتوانسته‌اید دفن کنید و بوی تعفنش همه جا را گرفته». بی‌اختیار و به‌صورت کاملا ناآگاهانه لبخند زدم. انگار آقای شهید را می‌دیدم که دارد من و او را می‌بیند و لبخند می‌زند؛ «این‌ها حوادث طبیعی روزگار است». (۵/۶)

  • پرده‌ی سوم «الغارات» جزو کتاب‌هایی بود که از دید من سال‌ها پنهان مانده بود و نامش را از زبان قاسم سلیمانی در یکی از سخنرانی‌هایش شنیدم. از روزی که حاج قاسم به این کتاب ارجاع داد تا روزی که آن را در یک نشست خواندم فاصله‌ی چندانی نبود. راست می‌گفت. به قول خودش انگار یک مقتل کامل است. این کتاب روایتگر سال‌های آخر حکومت علی (ع) است. منبع کتاب و تاریخ نگارش آن گواه است که با یک‌ سند تاریخی دست اول مواجهیم. در این کتاب ترفند‌های معاویه در حوزه‌ی حکومت علی برای بدنام کردن علی و ایجاد هرج و مرج را تصویر می‌کند. اگر بخوانیدش درمی‌یابید علی یکی دو سال قبل از آن سحر رمضان و‌ به دست ابن ملجم، بارها به دست معاویه ترور شده بود. آن‌هم ترور شخصیت. و البته تا دلتان بخواهد منصوبین علی دچار لغزش شده بودند و در نقشه‌ی معاویه نقش بازی کرده بودند، بی‌آن‌که بخواهند و بدانند. اشاره‌ی قاسم سلیمانی به آن وقایع و ارجاع به آن کتاب جهت تبرک و تیمن نبود. سلیمانی داشت به مخاطب می‌گفت چشم باز کن و دور و برت را ببین. حوادثی مشابه در حال وقوع است. اما گذشته از این متون دست اول، آقای خامنه‌ای نقش بی‌بدیلی در شناخت من نسبت به وقایع صدر اسلام داشت. به همین سبب جدا از ارادت قلبی من به آقای خامنه‌ای، که اختیاری نبود، او حق معلمی بزرگی بر گردن من دارد. آقای خامنه‌ای در طول این چهل‌ سال مانند یک تعزیه‌خوان که روی سن تئاتر بازی می‌کند تا از مخاطب اشک بگیرد، روی صحنه نقش‌هایی را بازی کرد تا به‌جای اشک گرفتن، آگاهی بیفزاید. و همین شد که با آن نقش‌ها بسیاری از حوادث صدر اسلام، دوران سقیفه و البته حکومت علی (ع)، دوران امام حسن و این آخری‌ها هم دوران امام حسین برای من چندان که باید و شاید جا افتاد. گویی آقای خامنه‌ای در چند پرده تعزیه‌هایی را برای من روی صحنه برد که توانستم آنچه را که سالیانِ سال در کتب تاریخی و مذهبی خوانده بودم، عیان پیش چشم خود ببینم. من در تعزیه‌های آقای خامنه‌ای جنگ احزاب را فهمیدم، جنگ احد را دیدم. صلح حدیبیه را درک کردم. در قضایای انتخاب او به رهبری و به‌خصوص وقایع و واکنش‌ها به آن انتخاب،‌ بسیاری از ریزه‌کاری‌های سقیفه بر من عیان شد. در همان سال‌های آغازین رهبریش، تاریخ حکومتداری امیرالمومنین و مشکلاتی که او با ناکثین، قاسطین و مارقین داشت به خوبی برایم روشن شد. حتی سکانس‌های برخورد متقابل صحابه با علی (ع) را آقای خامنه‌ای به خوبی بازی کرد. داستان امام حسن را و دوگانه‌ی ساختگی امام حسن و امام حسین در مواجهه با بنی‌امیه را آقای خامنه‌ای با بازی درخشان خود افشا کرد. اگر تاریخ اسلام را از منابع گوناگون خوانده باشید، بسیاری مواقع پیش می‌آید که در برخورد با موقعیت‌ها یا شخصیت‌هایی با خود می‌گویید که امکان ندارد فلان اتفاق افتاده باشد! اما آقای خامنه‌ای به من کمک کرد که با دیدن این تعزیه‌ها، همه‌ی شنیده‌ها را ببینم. مهم این بود که در تمام این نقش‌‌آفرینی‌ها می‌دانستم آن‌چه می‌بینم تعزیه است. بازیگر نقش اول به هیچ وجه قابل قیاس با آن ذوات قدسی نیست که «نحن اهل البیت و لا قیاس بنا احد» و البته خودش هم هیچگاه چنین ادعایی نداشت؛ چنان‌که می‌گفت ما کجا و کمترین غلام آن‌ها مثل قنبر علی (ع) کجا؟! (۴/۶)

  • دوم این‌که بسیاری از تصمیم‌ها و سیاست‌گذاری‌هایی که همین نهادهای مشورتی و شوراها بنیان‌گذار آن بودند، باید به نام او نهایی و ابلاغ می‌شد تا رسمیت بیابد و همین امر موجب شده بود که در مواردی که سیاست‌ها پختگی لازم را نداشتند، طراحان آن به راحتی بتوانند پشت او سنگر بگیرند و او را سیبل کنند. به همه‌ی این‌ها دو نکته‌ی دیگر را هم باید افزود. نخست این‌که بسیاری از آن نهادهای مشورتی، به دست افرادی اداره می‌شدند که‌ به اندازه‌ی کافی دانا نبودند. البته سعی شده بود که مثلا سرآمدان رشته‌های مختلف به بازی گرفته شوند. اما گاهی اوقات همین سرآمدان خود مایه سرافکندگی بودند و فقط ابراز وفاداریشان، آنان را به این حلقه‌های مشورتی نزدیک می‌کرد. مثلا رسول جلیلی از دانشگاه شریف، در ظاهر یک دانشگاهی متخصص، اما باطن کار او همین ملغمه‌ای است که در حوزه‌ی سایبری ایران می‌بینید. مضاف بر این‌که بسیاری از این معتمدان پس از مدتی به جایگاه مشورتی که در اختیارشان گذاشته شده بود خیانت کردند و در کسوت کارگزار برای خود کیسه‌ها دوختند. در همین مثال رسول جلیلی قراردادهای شرکت‌هایی را که مستقیم و غیر مستقیم توسط او اداره می‌شود، در بخش پیمانکاری امنیت اطلاعات و فضای سایبر ببینید. برخی از همین مشاوران از نزدیکی به حلقه‌های مشورتی منسوب به آقای خامنه‌ای به عنوان سکوی پرش برای کسب مناصب حکومتی و دولتی استفاده کردند. یعنی دقیقا آنچه آقای خامنه‌ای برای خانواده و متعلقان خود منع کرده بود، این‌ها برای خود مباح شمردند. نکته‌ی دوم؛ برخی از همین مشاوران، توان کارشناسی بسیار پایینی داشتند. حتی بدون داشتن تبحر کافی سال‌ها برای دفتر رهبری محتوا تولید می‌کردند و بولتن طراحی می‌کردند. بارها گفته و نوشته‌ام؛ پیدا کنید نخبه‌ای را که به آقای خامنه‌ای نوشت که تحقیق کرده و در منابع علمی غربی یافته که آمریکا تا سال ۲۰۲۰ دیگر نفت نخواهد داشت. پیدا کنید کارشناسی را که به او درباره‌ی واکسن کرونای تولید آمریکا گزارشی مکتوب داد و آقای خامنه‌ای با لحاظ کردن آن نظرِ به اصطلاح کارشناسی روبه‌روی دوربین گفت ورود واکسن آمریکایی ممنوع است؛ آن هم در زمانه‌ای که کشورهای اروپایی و آمریکا از هم محموله‌های ماسک می‌دزدیدند تا کمبود داخل کشورهایشان را جبران کنند. اشتباه بودن بعضی از آن نظرات را خود آقای خامنه‌ای متوجه شده بود و مواردی از آن‌ها را هم اعلام می‌کرد مانند سیاست کنترل جمعیت. با اندکی تفحص به نام‌هایی برمی‌خورید که متولی امور کارشناسی در پرونده‌هایی می‌شدند که از دفتر رهبری برای نظرخواهی به آن‌ها محول می‌شد یا خودشان خودجوش این نظرات شاذ را با استفاده از تاثیرگذاری بر روی معتمدان دفتر آقای خامنه‌ای به دست او می‌رساندند. افرادی مانند یاسر جبرئیلی، فاطمی امین، شریعتمداری، کوشکی، کچوییان، عبدالملکی و یک دوجین کارشناس دیگر در طراز این‌ها! با این حال، یکی از دعوی‌های آقای خامنه‌ای جلوگیری از کانالیزه شدن او توسط افراد دفترش بود تا مبادا دغدغه‌ی چاپلوسان این شود که چیزی بگویید یا بنویسید که آقا خوششان بیاید. در صیانت از این اصل تا آن‌جا که در توانش بود کم نگذاشت. هرچند که چاپلوسان هم بیکار نبودند. گاهی در خلاصه‌سازی پیام‌های رسیده به رهبری یا در تهیه‌ی بولتن‌ها رد پای چاپلوسان دیده می‌شد. این را می‌شد از بعضی دستورات پیگیری بر روی خلاصه‌گزارش‌هایی که به او می‌دادند، به آسانی فهمید. ولی هوش سرشار و اخلاصی که داشت چاپلوسان را ناکام می‌گذاشت. در فهرست دیدارهایش نام‌هایی بودند که بی‌پرده با او سخن می‌گفتند و پیام‌آور هم بودند و این‌گونه بود که برخی نظرات از سد و یا صد گزارش‌نویسان و خلاصه‌کنندگان می‌رهید و بی‌واسطه به دست او می‌رسید. (۳/۶)

  • نمی‌دانم دقیقا چه بر من گذشت و چه در چهره‌ام نمایان شد که وقتی از دستشویی برگشت در جمع نطقی کرد که بعد از فتح مکه هر گاه ابوسفیان و محمد در جمعی بودند که در آن جمع به بت‌ها جسارتی می‌شد، ابوسفیان چهره‌اش برافروخته می‌شد و با این‌که اسلام آورده بود، نمی‌توانست علاقه‌ی قلبی خود را به بت‌ها پنهان کند. حالا داستان آقا بابک است هر وقت ذکر خیری از «آغا» می‌شود چهره‌اش دیدنی است. صورتش سرخ می‌شود. تازه فهمیدم پدرسوخته برای تست فرضیه‌اش درباره‌ی ارادت قلبی من به آقای خامنه‌ای گاهی اضافی فحش می‌داده. همان روز یکی از عروس‌هایش موقع ناهار پیش من آمد و گفت آقا بابک شما که انسان دنیادیده‌ای هستی؛ این آقای خامنه‌ای چه ویژگی‌ مثبتی دارد که شما به او ارادت داری؟ در جوابش لبخند تلخی زدم. اصرار کرد گفت می‌خواهد آقای خامنه‌ای را بشناسد. گفتم اگر واقعا می‌خواهی او را بشناسی و راهی هم برای شناخت مستقیمش نداری، دشمنانش را پیدا کن و آن‌ها را دقیق بشناس. گفت یعنی چه؟ گفتم تُعرَفُ الاشیاءُ بأضدادها! خامنه‌ای دقیقا همان چیزی نیست که دشمنان از هر صنف و طیف و سلیقه‌ای هستند. پرده‌ی دوم اولین باری که به گوش خود اعتراض عمومی به آقای خامنه‌ای را شنیدم، یکی از نمازجمعه‌های اوایل دهه‌ی هفتاد بود، در دانشگاه تهران جایی که زمین چمن می‌خواندندش و محل برگزاری نماز جمعه بود. تنها وقتی نمازجمعه می‌رفتم یا با رادیو به نماز جمعه گوش می‌دادم که آقای خامنه‌ای خطبه را می‌خواند. آن روز‌ها من نوجوانی ۱۴ ساله بودم و خب آن‌چه می‌دیدم، برایم باورکردنی نبود. یک آقای میانسالی در میان خطبه برخاست و شروع به اعتراض کرد. یادم هست در همان جمعیت برخی او را خاموش کردند و البته آقای خامنه‌ای هم به او گفت این‌گونه واز این فاصله من نمی‌شنوم چه می‌گویی و سر و صدای تو باعث می‌شود سررشته‌ی کلام هم از دست من دررود. بعد از خطبه‌ها بیا تا بشنوم سخنت را. کنجکاو بودم ببینم سرنوشتش چه می‌شود. چشمانم او را دنبال کرد تا دیدم بعد از نماز اول -دورکعتی- او را صدا زدند و بردندش. بعدها از سال ۷۶ به این‌طرف قبح حرمت‌شکنی او در انظار عمومی شکسته شد. در جلسات آموزشی پدرم با دانشجویانش در دهه‌ی هشتاد و‌ نود، موارد متعددی از رجل صاحب‌نام سیاسی از هر دو جناح حکومتی را می‌دیدم که در کسوت دانشجو (و البته در حقیقت مدرک‌جو) در خلوت به آرمان‌های آقای خامنه‌ای می‌تاختند. اگر از جناح چپ بودند با طعنه و تمسخر نقد می‌کردند. اگر هم جناح راستی بودند، همان حرف‌ها را با تظاهر به دلسوزی می‌زدند و البته وجه مشترک هر دو گروه این بود که بسیار آلوده به دنیا بودند. مثلا اگر می‌گفتند فلان سیاست در عرصه‌ی بین الملل موجب انزوای ایران می‌شود، چند جمله قبل‌تر یا بعدتر می‌شنیدی که درخواست ویزای خود یا فرزندانشان برای اقامت یا سفر به یک کشور اروپایی یا آمریکا به دلیل بحران دیپلماتیک یا تخاصم بین دو کشور رد شده است. اگر هم اتخاذ یک سیاست انقباضی، ذیلِ اقتصاد مقاومتی را به او نسبت می‌دادند و تمجیدش می‌کردند، باز چند جمله قبل‌تر یا بعدتر می‌شنیدی که خود یا بستگانشان صاحب رانت چرب و شیرینی متناظر با آن سیاست انقباضی، مثل دور زدن تحریم، شده‌اند. نه روی انتقادشان می‌شد حسابی باز کرد، نه روی تعریف و تمجیدشان. برای همین سال‌ها پیش از این‌که در وصیت‌نامه‌ی قاسم سلیمانی بخوانم که او تنهاست، فهمیده بودم دست‌کم تنهایی دارد شمشیر می‌زند. آقای خامنه‌ای به واسطه روش مدیریتی خود که درست بر خلاف سلفش، آقای خمینی که رهبریِ کاریزماتیک گه‌گاهی او را به ورطه‌ی مدیریت فردمحور می‌کشاند، تا جایی که برای انقلاب احساس خطری جدی نمی‌کرد از اتخاذ تصمیم فردی پرهیز داشت. برای همین هم به نهادسازی و ایجاد پروسه‌های بوروکراتیک علاقه‌مند بود. این مساله دو خطر جدی به همراه داشت که اتفاقا از هر دو هم آسیب‌ها دید. نخست این‌که تصمیم‌های کلانی اتخاذ می‌شد که خودش ملاحظات جدی‌ای درباره‌ی آن‌ها داشت. گاهی هم به صراحت و در علن اعلام موضع می‌کرد. اما چون این تصمیم‌ها به صورت جمعی و دست همین نهادهای برساخته‌ی خودش اتخاذ شده بود، به آن تن می‌داد و جلویش را نمی‌گرفت. از دید منتقدانش بیانِ موضعِ مخالفِ تصمیم‌های رسمی نظام، به معنی گردن ‌نگرفتن عواقب حاصل از اجرای آن تصمیمات بود که آن را با حس مسئولیت‌پذیری در تضاد می‌دانستند. بارها در این حدود چهل سال رهبریش پیش‌ آمده بود که با خود گفته باشم کاشکی ذره‌ای دیکتاتور بودی که اگر دیکتاتور مآبانه حکم می‌راندی بخشی از این مشکلات مرتفع می‌شد. ولی گویا با ساختن آن بوروکراسی عریض و طویل، هزینه‌ی تصمیم‌گیری‌های فردی را برای خودش بسیار بالا برده بود. (۲/۶)

  • 10 июл.2072111

    ای عشق دل‌افروز دل من به تو گرم است… این یادداشت دلنوشته‌ای است که در سوگ آقای خامنه‌ای نوشته‌ام. هرچند در این صفحه با نام مستعار می‌نویسم اما به عنوان یک معلم، همیشه از این‌که علاقه‌مندی‌های شخصیم را با مخاطب در میان بگذارم پرهیز داشته‌ام. اما خون خاصیتش این است آدمی را از پرده‌نشینی به‌درمی‌آورد یا آدمی پرده‌در می‌شود. ریخته شدن خون مظلوم، گاهی پرده‌ی نفاق را می‌درد، گاهی پرده‌ی ریا و گاهی هم پرده‌ی مصلحت را. خواننده‌ی این صفحه اگر از کشته شدن آقای خامنه‌ای یا بمباران ایران به هر نحو خوشحال است، خواندن این وجیزه جز بر کفرش نمی‌فزاید. پس راه خویش گیرد و در خواندن آن طمع نکند که خیری در انتظارش نیست. پرده‌ی اول فامیل نزدیکی دارم. از آن‌ها که نمی‌شود از نسبت فامیلی با او استعفا داد و باید تحملش کرد. این تحمل کردن اما دوطرفه است. چون نیک می‌دانم که او هم من را تحمل می‌کند. این فامیل ما مشخصات جالبی دارد. نویسنده و شاعر است و چندین جلد کتاب هم نوشته. در سجع‌نویسی چیره‌دست است و با فروتنی خاصی می‌گوید پس از سعدی مادر دهر همچو منی را نزاییده! با این‌که نویسنده است، به تحقیق در بیست سال اخیر حتی یک‌ جلد کتاب نخوانده. ورودی اطلاعاتش در تمام این سال‌ها بخش خبری و تفسیری رادیو آمریکا، اسرائیل، بی‌بی‌سی و در سال‌های اخیر هم ایران اینترنشنال است. دستم بشکند بیست سال پیش نحوه‌ی استفاده از کامپیوتر و وب را خودم به او آموختم و از آن‌روز تا به حال روزانه ده ساعت مشغول کپی کردن اخبار و تحلیل‌های زرد در حوزه‌ی فرهنگ، سیاست و دین در کانال‌های خود در فضای مجازی است و تا تمام فامیل را مستفیض نکند، ول‌کن نیست. اگر از کانا‌ل‌ها و گروه‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی ساخته و تو را هم زوری عضو کرده خارج شوی، سهمیه‌ی یادداشت‌هایت محفوظ است و مستقیم برایت ارسال می‌کند. مشارالیه دهه‌ی شصت و هفتاد شمسی هرجا که چپ‌ها در دولت و مجلس اکثریتی داشته‌اند، بخشی از حکومت ری را قاپیده و هر وقت هم که راست‌ها در جنگ‌ قدرت بر سر کار آمده‌اند، از چنگش درآورده‌اند. از این رو از دهه‌ی هشتاد تا کنون هر قدر دستش از مناصب کوتاه شده، در عوض زبانش درازتر شده است. به عبارتی با یک چرخش قهرمانانه چنان برانداز شده که امثال مهدی نصیری باید پیشش لنگ بیاندازند. با این مقدمه لازم است بگویم این بنده‌ی ناخالص خدا در فامیل نزدیک من اولین کسی بود که میزان علاقه‌ی من را به آقای خامنه‌ای فهمید. آخر اگر شما به عنوان فامیل یا دوست، با من معاشرت کنید محال است کلمه‌ای درباره‌ی اعتقادات یا علائق شخصی، مذهبی و سیاسی خود حرفی بزنم یا شروع‌کننده‌ی بحث، جدل و مناظره‌ای باشم؛ مگر آن‌که مستقیما من را مخاطب قرار دهید و نظرخواهی کنید. حتی در آن‌ صورت هم تا جایی که بتوانم از بیان نظرات شخصی طفره می‌روم. اما اگر سمج‌ باشید‌ و‌ یقه‌‌ی من‌ را بگیرید، آن‌گاه مجبورم حق مطلب را ادا کنم و دقیقا به دلیل همین ویژگی‌ است که از طلبه‌ی سطح خارج بگیرید تا آتئیست، از ذوب در ولایت فقیه بگیرید تا کمونیست و پادشاهی‌خواه، در زمره‌ی دوستان و یارانم‌ هستند. داستان لو رفتن حقیر هم جالب است. هر وقت که منزل ما یا منزل او اتفاق مبیت می‌افتاد یا معاشرتی شکل می‌گرفت، نامبرده به بهانه‌ای شروع به فحاشی و مسخره کردن آقای خامنه‌ای می‌کرد و ابایی نداشت که مکرر از واژه‌هایی مانند «آغا» یا «چلاق» برای نام‌ بردن از آقای خامنه‌ای استفاده کند و‌ در جمعی هم که از توهین مستقیم احساس خطر می‌کرد، با کنایه‌هایی مانند «دژمن» و «آورین» جبران مافات می‌نمود. قسمت دشوار ماجرا برای من این بود که در همه‌ی این بی‌حرمتی‌ها می‌بایست صبر پیشه کنم، خم به ابرو نیاورم و واکنشی نشان‌ ندهم تا مبادا بفهمد قلبا به آقای خامنه‌ای ارادت دارم.‌ به همین سبب حتی در بحث‌های سیاسی صدمن‌یک‌غازش هم هیچ‌گاه وارد نمی‌شدم. همان بحث‌هایی که اگر پِیَش را بگیرید در هر خانواده‌ای شخصی متولی تکرارش است. مثلا همه‌‌ی ما شاید شوهرخاله و شوهرعمه‌ای داشته باشیم که معتقد است ژاپن هم دشمن آمریکا بوده ولی چون عاقل بوده و دست از دشمنی برداشته و خود را با شاخ گاو در نیفکنده، اکنون روی میز رئیس جمهور آمریکا تلفن پاناسونیک ساخت ژاپن است… و الخ! یادم هست یک بار که منزلش مهمان بودیم قبل از پهن شدن سفره برخاست که به دستشویی برود. گفت بروم یک سری به «آغا» بزنم. (۱/۶)

  • «او» امشب توحیدی‌ترین شب عاشقان است؛ تابلوی تمام‌نمای قاب قوسین او أدنی. حسینیانِ تاریخ در تکاپو بوده‌اند تا امشبی را بر فراز قله‌ی توحید آیند و از مقام ناظر به مقام منظور درآیند و به نظّاره‌ی بزمی عاشقانه بنشینند که جز زیبایی در آن نیست.* همانانی که مستانه و رندانه در کشاکش روزگار، فقط محو «او» بودند و بس. درک مقام واحدیت و احدیت نشانه‌هایی دارد. مثلا «لرزش» صدا وقتی حسن تهرانی‌مقدم در دل کوه فریاد می‌زند «الهی می‌دانیم که قادر متعال تویی». یا «لرزش» قلم قاسم سلیمانی بر روی کاغذ، ساعتی پیش از پروازش به سوی قتلگاه؛ همان‌جا که موسی را خائف در برابر عظمت خدا توصیف می‌کند. تابلوی آخر را هم به دست مردی رسم کرد که فاش می گفت «إنّ معی ربّی» و می‌گفت «مثلی لا یبایع مثله» و البته که در این بزم تنها «گفتن» یا «نوشتن» از «او» به اظهار توحید اعتباری نمی‌بخشد. نمی‌خواهم پیکر «إربا أربا»یش را گواه اخلاصش در توحید فرض بگیرم. چرا که قبل از آن‌که در قتلگاهش کشته شود بارها و بارها با کلمه، کشته بودندش. تقدیرش این بود که به قربانگاه برود؛ آن هم آگاهانه و چونان آزادگان. اما این هم یگانه‌دلیل نیست. چون پیش از او بسیاری فجیع‌تر بر خاک اوفتاد‌ه‌اند و پس از او نیز هم. چه بسیار خون‌های پاکی ریخته شد تا پرده‌ی جهل از پیش چشم اهل اعتبار* کنار رود تا مگر تلبیس و تدلیس دیوسرشتان آشکار شود. درود بر ارواح پاکشان! * از زینب سلام الله علیها: ما رأیتُ إلا جمیلا (فقط زیبایی دیدم) * از علی ابن أبی طالب علیه السلام: ما أکثرَ العِبَرَ وأقَلَّ الإعتبار! (چه فراوانند عبرت‌ها و اندکند عبرت‌پذیری‌ها) @onejot

  • без подписи

  • إِنَّ مَعِیَ رَبِّیَ سَیَهْدِینِ در میانه این شبیخون نافرجام که پایانی جز خسران برای پدیدآورنده‌گان و تمهیدکنندگانش ندارد و داغ ننگی ابدی بر پیشانی فارسی زبانان همراهش در داخل و خارج ایران خواهد نشاند به روح بلند شهدای ایران درود می‌فرستم و دست رزمندگان جان برکف را می‌بوسم. با اینکه یک طبق سخن در سینه نهفته دارم اما «نوشتن» برایم سخت است. چه اینکه مردم رنجور من در آتش‌اند و حتی دسترسی به اینترنت برایشان مقدور نیست و من که در اینجا به عشق آنان می‌نویسم اکنون در یک چنبره پژواک زندانی‌ام. در تجاوز ۱۲ روزه اسراییل بخت با من یار بود تا در تهران کنار هموطنانم باشم اما در این تجاوز اخیر تا امروز هنوز بخت یارم نشده است تا به آغوش وطن باز گردم اما از آنچه میدانم در خدمت به کشورم در مقابل هجوم مجازی لشکر اپستین و قوادان فارسی زبان و کاسه لیس آنها کم نگذاشته و نخواهم گذاشت. این جنگ برای من، همه کارگاه عملی توحید است... آنچه ایران را از این آتش نجات خواهد داد خداست (وَ لَیَنصُرَنَّ‌ اللهُ مَن یَنصُرُه) و البته که خدا کافی است (وَكَفَى ٱللَّهُ ٱلْمُؤْمِنِينَ ٱلْقِتَالَ). @onejot

  • پرده‌ی آخر دی‌ ماه از نیمه گذشته. تحلیل ترافیک شبکه‌ی ایران به من می‌گوید قطعی گسترده در پیش است. قبلا تجربه‌ی مشابهی داشته‌ام؛ بی‌خبری از خانواده. روز بیستم دی‌ماه سخن از کشته‌های بسیار می‌آید. راه تماسی نیست. بعضی از دوستان و آشنایان در لندن تماس می‌گیرند که یک راه ارتباطی پیشنهاد دهم. هر چه توضیح فنی می‌دهم افاقه نمی‌کند. دیگر یاد گرفته‌ام که بگویم اینترنت را از برق کشیده‌اند! در اولین تماسی که در روزهای بعد از ایران دریافت می‌کنم، به تماس گیرنده وظیفه‌ای محول می‌کنم. شماره تماس «میترا» یکی از دانشجویان سابق را می‌دهم و می‌گویم به او زنگ بزن و از طرف من احوال‌پرسی کن و بگو مراقب خودش باشد و یک آماری از سلامتی بچه‌ها بگیرد و از طریق تو به من بدهد. میترا از آن دخترهای شر و شور روزگار است. در هر جمعی باشد هاب آن جمع به حساب می‌آید. در دهه‌ی نود هم اهل حجاب نبود! خوب یادم هست اگر در جمعی که میترا بود حاضر می‌شدم و حسن هم آنجا می‌بود تمام مدت سرش پایین بود و البته میترا سرتق‌تر از این حرف‌ها بود که جا بزند. دائم حسن را مخاطب قرار می‌داد و حسن هم با حجب و حیا پاسخ می‌داد. دو روزی گذشت. دیدم رابطم تماس گرفت و گفت میترا حالش خوب بوده و گفته از همه بچه‌ها هم احوال‌پرسی کرده و سلام و پیام تو را رسانده. خیالم راحت شد. ناگهان یادم افتاد بعید است میترا شماره‌ای از حسن داشته باشد. دوباره به رابطم پیام دادم که به میترا بگوید از احوال حسن خبر بگیرد و من را باخبر کند. تا یک هفته هر بار که رابطم تماس می‌گرفت می‌گفتم از میترا چه خبر؟ می‌گفت خبر جدیدی ندارد. با خودم فکر می‌کردم که وقتی میترا توانسته سر سلامت به در ببرد لابد حسن هم سالم است. سه هفته از آن دو روز سیاه گذشت. روزی میترا خودش توانست با من تماس بگیرد. پرسیدم چطوری دختر؟ گفت خوبم استاد شما چطورید؟ گفتم من هم به اندازه‌ی تو خوبم. از حال بچه‌ها پرسیدم، گفت خبرشان را که از طریق فلانی دادم. تأیید کردم و به خاطرش آوردم هنوز از حسن خبری نداده است. سکوت کرد. فکر کردم تماس دچار مشکل شده. بعد از چند ثانیه مکث با صدای لرزان از حسن گفت. لحظه‌ای بعد عکس پروفایل حسن را که دلینا را در آغوش داشت برایم فرستاد؛ با یک قلب سیاه. دوست ندارم بنویسم از آن روز تا حالا چه بر من گذشته. چه او را شهید بخوانید چه جاویدنام، حسن رفته است. دلینا دیگر پدر ندارد و من گویی فرزند از دست داده‌ام. مدام به تصویر آن شب بیمارستان نگاه می‌کنم و بر روی صورتش دست می‌کشم. دلم می‌خواهد پدرش را پیدا کنم و بپرسم آن شب چه درباره‌ی پسرت گفتی که شرم کرد ترجمه کند؟ دوست دارم به همکلاسیش میترا بگویم آن چشمانی که حتی شرم می‌کرد در چشمانت نگاه کند و به شوخی‌هایت پاسخی بدهد، برای همیشه بسته شده است. (۳/۳) @onejot

  • پرده‌ی سوم پدرم به رحمت خدا رفته و تحمل جای خالیش آسان نیست. او برای من فقط پدر نبود؛ دوست بود، معلم بود، برادر بود، مرشد بود. قلبم کم‌کم دارد بازی درمی‌آورد. گاهی به روی خودم نمی‌اورم و به فشار عصبی حواله می‌دهم. یکی از دوستان کاردیولوژیست که لطفش بر من مسبوق است و پیگیر سلامتم هم هست، برایم آزمایش خونی نوشته. پس از این‌که نتیجه‌ی آزمایش را برایش می‌فرستم می‌گوید بابک برای کریسمس بیا ایران. باید معاینه شوی. به شوخی سر می‌کنم. حوالی دی‌ ماه است و روحم شوق دیدار وطن و زیارت مزار پدر را کرده. به تهران که می‌رسم. هنوز گرد سفر از روی‌ نگرفته‌ام که دوست کاردیولوژیست سر و کله‌اش پیدا می‌شود. بعد از کلی معاینه می‌گوید حاضر شو برویم یک سی‌تی کنیم. می‌گویم این‌قدر جو نده! هر بهانه‌ای می‌آورم حریفش نمی‌شوم. دقایقی بعد که از اتاق عکسبرداری بیرون می‌آیم نیما پکر است. با تحکم می‌گوید از در بیمارستان بیرون نمی‌روی تا وقتی من بگویم. پس‌ از مدتی به زبان می‌آید که اوضاعت خوب نیست باید آنژیوگرافی شوی و احتمالا دو عدد استنت ناخوانده مهمان رگ‌های قلبت خواهند شد. می‌گویم بگذار با چند دکتر مشورت کنم. به تشخیص تو اعتمادی ندارم. می‌گوید با پنج کاردیولوژیست مشورت کرده و همه هم‌نظر بوده‌اند. می‌گوید بیمارستان بهمن برایت رزرو کرده‌ام فردا آنژیو شوی. قبول نمی‌کنم. می‌گویم همین بیمارستان (یک بیمارستان دولتی) چه مشکلی دارد؟! می‌گوید راستش را بخواهی ته دلم نظرم همین بود ولی گفتم شاید بخواهی در یک بیمارستان خصوصی آنژیو شوی. کارهای بستری را انجام می‌دهد. چون بعد از ظهر است دیگر زورش نمی‌رسد اسم من را در لیست بیماران آنژیوگرافی بعد از ظهر جا دهد. می‌گوید شب‌ همین جا بخواب تا فردا در لیست نوبت صبح باشی. بستری می‌شوم. نیما از صبح با من است و حسابی خسته شده. اصرار می‌کنم که برود و فردا دوباره بیاید. با اکراه قبول می‌کند. شب است در اتاق با دو بیمار دیگر هستیم. یکیشان کردی حرف می‌زند. سالمند است و او هم در لیست بیماران آنژیوگرافی فرداست. فردا سالگرد ترور قاسم سلیمانی است. یکی از دوستانم زنگ می‌زند و تا متوجه می‌شود که وضعیت من چگونه است سر شوخی را باز می‌کند که حال من را عوض کند. می‌گوید نگران نباش فوقش فردا ریق رحمت را سر می‌کشی و به قاسم سلیمانی می‌پیوندی که دوستش داری! بعد از آن تماس مفرح تصمیم می‌گیرم تلفن را خاموش کنم. سعی می‌کنم بخوابم. اگر این کاف دستگاه سنجش فشارخون بگذارد. از این پهلو به آن پهلو می‌شوم. در یکی از این جابه‌جایی‌ها می‌بینم جوانی در آستانه‌ی در اتاق ایستاده که خیلی قیافه‌اش آشناست. نگاهمان به هم قفل می‌شود ذهنم یاری نمی‌کند کجا دیده‌امش. می‌گوید استاد حکمت، خدا بد ندهد شما چرا اینجایید؟! حسن است. بغلش می‌کنم. می‌گویم تو این‌جا چه می‌کنی؟ می‌گوید در تخت مجاورتان پدرم خوابیده. ناگهان یادش می‌آید با پدرش خوش و بش نکرده. اجازه می‌گیرد به سمت پدر می‌رود و با او به زبان کردی احوال‌پرسی می‌کند و من را معرفی می‌کند. پدر که تجمع مایع در ریه‌ها طاقتش را برده با زبان کردی سلام و علیکی می‌کند. حسن دیلماج است. این وسط کلماتی می‌گوید که حسن ترجمه نمی‌کند. ناگهان می‌بینم صورت حسن از شرم سرخ شده. پدر پسرش را در آغوش می‌گیرد و به گرمی می‌فشرد و می‌بوسد. بغض می‌کنم. در دل می‌گویم کاش پدرم کنارم بود. اما خیلی زود پشیمان می‌شوم. چون اگر زنده هم می‌بود من تاب دیدن اضطراب و بی‌قراری او را نمی‌داشتم. به حسن می‌گویم صبر کن یک عکس با موبایلم بگیرم. موبایل را روشن می‌کنم عکسی از پدر و پسر در آغوش هم روی‌ تخت بیمارستان ثبت می‌کنم. می‌دانم دلش می‌خواهد با من عکس داشته باشد ولی رویش نمی‌شود. خودم پیشنهاد می‌دهم. به سمت تخت من می‌آید و با هم سلفی می‌گیریم. پرده‌ی چهارم یک سال از عمل قلب من گذشته. دمدمه‌های بهار است. دلم هوای زیارت حسین (ع) را کرده است. از همین لندن برنامه سفر می‌ریزم. لندن به دوحه، دوحه به نجف، نجف به کربلا… در صحن بارگاه قمر بنی هاشم مشغول نظاره هستم. ناگهان پیامی روی موبایلم می‌آید. حسن است. پیشاپیش سال نو را تبریک گفته. پاسخ پیامش را می‌دهم و می‌گویم یادآوری خوبی بود برای دعا. تا می‌فهمد کجا هستم پیام می‌دهد استاد خانم من باردار است دعا کنید خداوند دختری سالم به ما بدهد. نامش را «دلینا» گذاشته‌ایم. از فرصت حُسن استفاده را می‌کند و یک پرسش جاندار علمی می‌پرسد. پاسخ را حواله می‌دهم به بعد. یک سال بعد از این روز در نوروز وقتی فهرست مخاطبان موبایلم را سامان می‌دهم به اسم حسن می‌رسم. می‌بینم عکس پروفایلش یک دختر با دو لپ آویزان است. از آن تیپ بچه‌هایی که اگر در خیابان‌های لندن ببینم باید به فارسی بگویم موش شما را بخورد تا به کسی برنخورد. کودک در بغل حسن است؛ دلینا و بابا حسن! (۳/۲) @onejot

  • سورَت سرمای دی بیدادها می‌کرد* (این نوشته قصیده‌ای است برای انسان ماه دی. سوگنامه‌ای برای تک‌تک هم‌وطنانم که خیابان‌ها از خونشان گلگون شده؛ چکامه‌ای زخمناک از فقدان هزاران جان آرزومند. در یادداشت دیگری به تفصیل به اصل حادثه خواهم پرداخت.) پرده‌ی اول خرداد ماه سال هشتاد و هشت است و خیابان‌های تهران ملتهب. من از نتیجه‌ی انتخابات چندان متعجب نبودم. هرچند که تحمل معجزه‌ی هزاره‌ی سوم برای یک دوره‌ی چهارساله‌ی دیگر برایم ممکن نبود و عاقبت هم به آوارگی انجامید. اما از حجم ندانم‌کاری دو سوی منازعه شگفت‌زده بودم. در کوران التهابات روزی پدرم از من خواست تا با هم به دفترش که حوالی خیابان حجاب بود برویم. دانشجوهای دکتریش را خوانده بود تا به دیدنش بروند. من را برای پذیرایی می‌خواست. همراهش رفتم. حدود ده نفر بودند دختر و پسر. برخیشان شال سبز به سر داشتند یکی دو نفر هم دستبند سبز. در جمع دانشجوی پسری بود که اگر در جای دیگری می‌دیدمش و نمی‌دانستم دانشجوی دکتری است می‌گفتم از این جوان‌های یک لاقبای مذهبی معتقد به جمهوری اسلامی است. از آن‌ها که فقط چوب عقیده‌اش را خورده و می‌خورد و نه نانش را! پسری سر به زیر مبادی آداب و ظاهرالصلاح. از وقتی که دانشجوها رسیدند و فهمیدند که آبدارچی استادشان با حفظ سمت فرزند او هم هست کنجکاویشان گل کرد. می‌خواستند بدانند استادشان به چه کسی رای داده است. یادم نبود قبل از جلسه با پدر هماهنگ کنم که اگر از من‌ پرسیدند باید چه بگویم. لذا بعد از چند رفت و برگشت پچ‌پچ‌‌وار راستش را گفتم. سبزها که اکثریت حاضران بودند تا فهمیدند استادشان به مهندس موسوی رای داده استبداد اکثریت بودنشان طغیان کرد. می‌خواستند انتقام حکومت و ایادیش را از آن جوان مذهبی بگیرند و در این راه از هیچ گزند زبانی پرهیز نمی‌کردند. آش این‌قدر شور شد که پدرم با آن دانشجویش بیشتر گرم گرفت تا موازنه در جلسه برقرار شود. پدرم در آن جلسه‌ یکان یکان دانشجوها را مخاطب قرار می‌داد و از نقاط قوتشان می‌گفت. از این‌که ایران چقدر تشنه‌ی خدمت آن‌ها است بهشان روحیه می‌دا‌د و از در معرض خطر قرار گرفتن پرهیزشان می‌داد. مثلا به یکیشان گفت تو همیشه لبخند به لب داری و معلم هم هستی و شاید ندانی ترکیب این دو چه معجون کمیابی است. دخترم مبادا وارد نزاع خیابانی شوی. در خیابان رحمی نیست. قانونی نیست. از خودت محافظت کن. تو وظیفه‌ات تربیت بچه‌های این سرزمین است. بگذریم. من از جزئیاتی که پدرم در صحبت با دانشجوهایش بهشان اشاره می‌کرد شگفت‌زده شده بودم. جلسه با این جمله پدر تمام شد: بچه‌ها اگر من حقی به گردنتان دارم، با محافظت از جان خود حق من را ادا کنید. بعدها پدرم گفت که یکی از دانشجوهای کارشناسی ارشدش خواهر یکی از درجه‌داران پاسگاه مجاور دفتر بوده و پدرم قبلا با او هماهنگ کرده بوده که اگر هنگام خروج دانشجویان خیابان ملتهب باشد، دانشجوها را تا مکان امنی اسکورت کنند. پرده‌ی دوم سال ۹۸ است و خیابان‌ها ملتهب. از قضا برای انجام کاری در ایران هستم. حالا خودم دانشجویانی در ایران دارم. برخیشان از دوره‌ی کارشناسی با من بوده‌اند. متولدان اواسط دهه‌ی هفتاد! برخیشان سر نترسی دارند. همین من را می‌ترساند. یک روز یاد کار پدرم در سال ۸۸ افتادم. با خود گفتم اگر بتوانم حتی روی یک‌ نفر هم تاثیرگذار باشم مهم است. از این رو با دانشجویانم تماس گرفتم و و در قالب دو گروه (کارشناسی و ارشد) مجزا دعوتشان‌کردم به دفترم بیایند. در گروه بچه‌های ارشد دانشجویی داشتم که نامش حسن بود. اصالتا کرد کرمانشاه و یک نابغه. کم‌گو، پرکار، بی‌ادعا و البته مذهبی. خبر داشتم حسن هم‌زمان تحصیل کار هم می‌کند و خرجی خانواده می‌دهد. حتی از جایی شنیده بودم که شب‌ها نگهبان یک برج مسکونی است و به همین دلیل توانسته در تهران جای خوابی بیابد. همکلاسی‌هایش در آن جلسه دوره‌اش کرده بودند که هم‌کسوتانت دارند در خیابان آدم می‌کشند. چیزی بگو. ابراز ندامت کن. جلسه ملتهب بود. حسن بیچاره که خودش از سیاست‌های غلط همین حکومت گزیده شده بود حالا باید طرف پرسش‌هایی قرار می‌گرفت که هیچ ربطی به او نداشتند. کار به دلایل مسلمانیش رسیده بود! رسما داشتند تفتیش عقاید می‌کردند. سعی کردم مدیریت جلسه را بر عهده بگیرم. به بچه‌ها گفتم از قضاوت‌های ظاهری پرهیز کنند و به‌جای مجادله گفت‌وگو کنند. یاد روش‌ پدر افتادم. حرف می‌زدم اما بدبختی اینجا بود که بغض گلویم را می‌فشرد و خب گاهی اشک پرده‌در می‌شد. آخرش‌ گفتم چنان که افتد و دانید در حقتان کم نگذاشته‌ام و به همین اعتبار‌ التماستان می‌کنم به حرمت عشق معلمی من به خیابان نروید و از جانتان محافظت کنید. *از شعر خان هشتم، سروده‌ی مهدی اخوان ثالث (۳/۱) @onejot

  • دود سبیل همایونی اولین بار که در انگلستان صدای ترقه‌بازی و فشفشه‌پراکنی چرت من را پاره کرد شبی در ماه نوامبر بود، حدود پانزده سال پیش! تازه از دانشگاه برگشته بودم و خیر سرم خواستم چرتی بزنم تا شب را سرحال‌تر بیدار بمانم. همین که چشمانم روی هم رفت صدای انفجاری مهیب نزدیک بود روحم را برای همیشه از مراجعت به کالبد منصرف کند. با نبض 120 از خواب پریدم. از پشت پنجره دیدم در آسمان معرکه‌ای است. ترقه‌بازی، فشفشه‌بازی... در یک کلام آتش‌بازی. اولین احتمالی که به ذهنم خطور کرد این بود که مردمانی از سرزمین پارس در همسایگی من زندگی می‌کنند و خب این‌ها همه سوغاتی‌های ایران و چهارشنبه‌سوری است. اما با خود اندیشیدم که ماه نوامبر پنج ماه قبل از نوروز و چهارشنبه‌ی آخر سال است. نمی‌شود به این زودی به استقبال رفت. باورتان نمی‌شود حجم صدا و آتش از آن‌چه در شب چهارشنبه‌سوری در کشورم باب شده، بسیار بیشتر و مهیب‌تر بود. کنجکاو شدم. لباس پوشیده و نپوشیده خود را به یکی از محل‌های آتش‌بازی رساندم. نوجوان‌هایی چهارده و پانزده ساله داشتند آتش به پا می‌کردند. برخیشان ماسک‌هایی به صورت زده بودند که مانندش را در نماد گروه هکری Anonymous دیده بودم. همانی که رابین هود وار آتش معرکه‌‌ی هک‌های اینترنتی در بیش از دو دهه است و همه جا به بهانه‌ی دفاع از مظلوم به جنگ ظالم می‌رود. بعدها خواندم که آتش آن شب به مناسبت بزرگداشت واقعه‌ای بوده که بیش از چهارصد سال پیش در شب پنجم نوامبر اتفاق افتاده است. در سال ۱۶۰۵ گروهی از کاتولیک‌های انگلیسی تصمیم گرفتند پارلمان انگلستان را منفجر کنند تا شاه پروتستان، جیمز اول، رو بکشند و حکومت را تغییر بدهند. مسئول نگهداری مواد منفجره در زیر ساختمان پارلمان کسی بود به نام گای فاکس Guy Fawkes. در آن زمان انگلستان تحت حکومت شاه جیمز اول بود که به آیین پروتستان بود و بالتبع کاتولیک‌ها اجازه‌ی آزادانه‌ی عبادت نداشتند و به بهانه‌های مختلف جریمه و زندانی می‌شدند و البته تبعیض علیه آن‌ها تا حدی بود که از شغل‌های دولتی و سیاسی حذف شده بودند. گای فاکس که خودش یک کاتولیک متعصب بود و این وضعیت را ناعادلانه می‌دید، تصمیم گرفت پادشاه و هیات حاکمه را در انفجاری از میان بردارد. اما قبل از اجرای عملیات، در یک نامه‌ی ناشناس به یکی از اشراف هشداری رسید که روز افتتاح پارلمان خطرناک است و نباید در آن شرکت کند. مأموران زیرزمین پارلمان رو گشتند و Guy Fawkes رو با ۳۶ بشکه‌ باروت دستگیر کردند و بعد از بازجویی و شکنجه، او و هم‌دستانش اعدام شدند. مردم به شکرانه‌ی لو رفتن نقشه‌ی قتل پادشاه آتش (Bonfire) را رسم کردند. این رسم کم‌کم تبدیل به آتش‌بازی؛ سوزاندن آدمک‌هایی به نام Guy و دورهمی‌های خانوادگی و خیابانی شد حتی یک شعر معروف هم برای آن سروده شد که بچه‌ها آن را می‌خواندند: Remember, remember the fifth of November, Gunpowder, treason and plot… اما همین مراسم شبه حکومتی در طول زمان و بعد از گذشت قرن‌ها به ضد مفهوم اولیه‌ی خودش تبدیل شده است. گای فاکس برای مردم این زمان، نماد اعتراض و ضد‌اقتدار شده. جالب است بدانید که نسل جوان در انگلستان نه تنها او را تقبیح نمی‌کند بلکه از او مبارزی ساخته‌اند که در آن زمان مقابل دیکتاتوری پادشاه قد علم کرد. از اینٰٰ رو هرگاه که میان طرفداران و مخالفان او بحثی درمی‌گیرد، مخالفانش (طرفداران پادشاهی در انگلستان) برای فرار از پذیرفتن فساد و دیکتاتوری پادشاه وقت انگلستان این واقعیت را برجسته می‌کنند که گای فاکس نه تنها می‌خواسته سبیل پادشاه را دود بدهد، بلکه می‌خواسته پارلمان انگلستان را که نماد دموکراسی است هم منفجر کند و به همین سبب آدم موجهی نیست. خلاصه این‌که چنین روزی در انگلستان دو گروه آتش‌بازی می‌کنند؛ گروهی به یاد رشادت گای فاکس و گروه دیگر به شکرانه سلامت پادشاهی و پارلمان در انگلستان! هر دو گروه می‌رقصند و می‌خندند ولی هر کدام به دلیلی علیه دیگری! پریشبی که گذشت هم از آن شب‌های آتش‌بازی بود و البته از صداهای مهیب ترقه و فشفشه بی‌نصیب نبودیم. آتش‌بازی سال نو میلادی! اگرچه قانون این‌جا تصریح دارد که آتش‌بازی مخصوص افراد بالای ۱۸ سال است و باید در پارک‌ها انجام شود و محدود به ساعت ۱۹ تا یک بامداد است. اما مانند کشورم ایران؛ این‌جا هم کسی وقعی نمی‌گذارد که قانون چه می‌گوید. گویی شب سال نو رفع القلم است. دوستی از ایران نیمه‌شب برایم تبریک سال نو میلادی فرستاده و من هم تصویر تقویم مصباح (نواده نجم الممالک سابق طهران) را برایش در جواب فرستادم که در صفحه ۲۶ آن روبروی تاریخ آن شب نوشته بود «نیمه‌شب عطارد داخل جدی» می‌شود. او هم بی‌درنگ پاسخ داد دیوانه‌ای به‌خدا! @OneJot

  • به عقیده‌ی من وجه اشتراک تمام این نابسامانی‌های پیش‌گفته «فساد» است. همانی که خوب یادم هست سال هشتاد و هشت و در کوران جمع کردن رای برای رقیب معجزه‌ی هزاره‌ی سوم، در دل از گفته‌ی مهندس موسوی گله داشتم که عنوان «فساد سیستماتیک» را در مناظرات استفاده کرده بود. می‌گفتم مرد مومن این چه حرفی است که می‌زنی؟! فساد سیستماتیک یعنی حکومت، عالمانه و عامدانه فساد می‌کند. هنوز هم استفاده از این تعبیر را دقیق نمی‌دانم. اما فساد تقریبا در همه‌ی ارکان حکومت لانه کرده است. اگر بخواهم تصویرسازی کنم فساد در این حکومت به مانند مار پیتونی عظیم‌الجثه است که به دور تنه‌ی نحیف حکومت پیچیده و دارد استخوان‌هایش را خرد می‌کند. این مار پیتون را همان «مافیا»های وابسته به ارکان حکومت تغذیه کرده‌اند؛ از مافیای «دکمه‌ی سرآستین لباس» بگیرید تا مافیای «فولاد و پتروشیمی و نفت». آنچه موجب تعجب من شده بی‌تحرکی حکومت در حفظ بقای خودش هست. شاید ضروری‌ترین کار، مافیازدایی از ارکان حکومت باشد. اما چو نیک بنگرید درمی‌یابید که حکومت حفظ ارکانش را به حفظ کلیت خود ترجیح داده! وه چه سفاهتی! و البته معتقدم که با تغییر این حکومت مافیا تسلیم نمی‌شود و با لباس و آرایش جدید بازتولید خواهد شد. این‌ها بخشی از دل‌نگرانی‌ها و دغدغه‌هایم برای ایران بود. طی این مدت بیماری جسمی هم مزید بر علت شد و توانست زمین‌گیرم کند. در این ماه‌ها که از ارتباط قلمی با شما محروم بودم ده‌ها موضوع مهم علمی، ادبی، دینی، و فلسفی در سرم می‌گشت که دوست داشتم بنویسمشان. اما نشد. مضی ما مضی (گذشته‌ها گذشته). به بهانه‌ی آغاز سال نوی میلادی و به احترام صبورانه ماندنتان در این کانال، تصمیم گرفته‌ام نوشتن را از سر بگیرم و من‌بعد بیشتر بنویسم. الحق که «مستمع صاحب‌سخن را بر سر ذوق آورد». (۲/۲)

  • اندکی این مثنوی تاخیر شد از خدا پنهان نیست.‌ از شما هم پنهان نباشد؛ مطمئن نیستم عنوان این یادداشت (اندکی این مثنوی تاخیر شد) از تیغ سانسور ویراستار دانشمند این کانال جان سالم به در می‌برد یا نه. چون ایشان تیترهای گل‌درشت را نمی‌پسندند و همواره من را از به‌کارگیری آن زنهار می‌دهند. هر چه که هست در این پنج ماهی که دستم به نوشتن نمی‌رفت، بارها خواستم غزل خداحافظی با شما مخاطبان را همین‌جا منتشر کنم. اما همین ویراستار عزیز مانع می‌شد و اگر سماجتشان نبود حتما از سعادت نوشتن محروم می‌شدم. بی‌پرده بگویم دردهایم یکی و دو تا نیست. از سویی کشورم در پیش چشمانم چون قالب برف در تموز آب می‌شود و نمی‌داند که حال بدش چقدر دلم را به درد می‌آورد. به هر طرف که می‌نگری سفلگان در راس امورند و در تلاش شبانه‌روزی برای ویرانی این آب و خاک. در دهه‌ی هشتاد دو روحانی در زمره‌ی دانشجویان دکتری پدرم بودند. گاهی پدر می‌گفت این دو به مطایبه به من می‌گویند این قول که امام دوازدهم روز عرفه در صحرای عرفات است، وجهی ندارد. چون حضرتشان اگر قدمی از این مملکت بیرون بگذارند کار ملک و مملکت یک‌سره می‌شود ولاجرم تمام سال باید چهارچشمی مراقب باشند کار ملک و مردم به نابودی نکشد! از دیگر سو پست‌تر سفلگانی به کتل اجنبی طمع خویش را گره زده‌اند و در حمایت از آن سینه سپر می‌کنند تا بیاید و حکومت را به آن‌ها بسپارد. کینه و طمع چشم عقلشان را کور کرده گویی تاریخ نخوانده‌اند و نمی‌دانند که برای اجنبی شیخ و شاه فرقی ندارد. عموم مردم هم البته در گروکشی‌های این دو گروه حیرانند. چنان فضای اختناقی از هر دو سو تحمیل می‌شود که انگار انسان هنگام تکوین نطفه‌اش سوگند خورده یا طرفدار شیخ باشد یا شاه وگرنه انسان نیست! گذشته از آدمیزاد دوپا این روزها مفاهیم و موضوعات هم به گروگان گرفته شده‌اند. مثلا «تحریم» را بنگرید. آن سر طیف که سر در آخور اجنبی دارد مستقیم در گرم کردن بازار تحریم بر ایران نقش داشته و دارد، آن را تئوریزه می‌کند و به آن می‌بالد. این سو آن که سر در آخور بیت‌المال دارد منافقانه هم تحریم را بهانه‌ی بی‌‌کفایتیش در مدیریت کشور کرده هم هم‌زمان آن را نعمت می‌خواند. یا مثلا در باب «حجاب». عده‌ای تمام امکانات را قبضه کرده‌اند تا آزادی به‌دست‌آمده را (آن هم پس از هزینه های زیاد) در شبکه‌های اجتماعی طوری تبلیغ کنند که حکومت را به واکنش وادارد و کار را به مواجهه‌ی خیابانی بکشاند. این طرف نیز هنوز عده‌ای تا می‌بینند گره برقعی باز شده گره در پیشانی می‌افکنند، داغ و درفش نشان می‌دهند و چاقو تیز می‌کنند. تو گویی هنوز از خواب اوهام خویش بر نخواسته‌اند. به «سانسور و فیلترینگ» نظر کنید. گروهی فرنگ‌نشین که در وهمِ جهان آزادِ اطلاعات غوطه‌ورند، کوچک‌ترین گشایشی را برای مردم داخل ایران نمی‌خواهند. زیرا به گمانشان به بقای حکومت ملاها کمک می‌کند. این گشایش مختصر می‌تواند به کوچکی برگزاری یک کنسرت همگانی باشد یا ساخته شدن یک برنامه‌ی طنز یا حتی تلاشی برای رفع فیلترینگ از یک پلتفرم. هر چه باشد مخالفند. از طرف دیگر رئیس‌جمهور کشور هنوز پس از یک سال نتوانسته «مافیا» را متقاعد کند که اندکی پیچ فیلترینگ را شل کند. زشت‌تر این‌که مافیای تحریم ناجوانمردانه «فیلترینگ» را به امنیت ملی گره می‌زند که نقض غرض و مفهوم است. اگر می‌خواهید حال من را بفهمید تصور کنید که روزگار به شما توانی داده تا بتوانید نیروی جوانی و دانش خویش را مصروف برخی از این مشکلات کنید. اما نه‌تنها استقبالی نمی‌شود، بلکه در طرد و راندن شما و امثال شما از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کنند. حال این روزهای من حال فرزندی است که مادرش در اتاق عمل نیازمند دستان توانمند یک جراح است تا از مرگ نجات یابد و دست روزگار مجال نمی‌دهد که فرزند جراح را به بالین مادر برساند و خود را خرج مادرش کند. لاجرم باید بایستد و از دور مرگ مادر را نظاره کند. حالم چون دلیری است که یک شاخه‌ی نااهل بازیچه‌ی دست تبری داشته باشد شاید این سخن من را به سخره بگیرید ولی هر چه از جنگ دوازده روزه فاصله می‌گیریم این گمان در من بیشتر تقویت می‌شود که گویی حاکمان ایران زمین حکومت خود را هم دوست ندارند. گویی حکومت کردن حتی به همان شیوه‌ی فاشل هم دلشان را زده است. منتظرند آبرومندانه کسی بیاید و پس از تکریمشان حکومت را از آن‌ها بستاند و به دیگری بسپارد. البته حتما حاضر نیستند که کرسی ریاست را به مخالفانشان تقدیم کنند. (۲/۱) 👇