- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 262
- 1/48двое суток
- 300
- 1/72трое суток
- 323
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
واقعا پیشرفت تکنولوژی در جهان و خصوصا ایران مدیون متنباز و open-source بودنه. ولی هنوز در ایران پیشنهاد کار متنباز میدی، همه اخمهاشون میره توی هم که هیشکی نمیکنه، چرا ما بکنیم؟ خب اگه اوپنسورسی نبود، الان ویندوز ایکسپی روی سرور داشتی جای لینوکس. چی میگی؟
یه وقتهایی حس میکنم وقتشه که توی تخت بمونم و کمی غروب باشم، اما فرصت نمیکنم.
بعد از قبولی دکترا تازه همکارهام فهمیدند که رشتهم چیه و از اون روز توی وقتهای استراحت - خوشبختانه یا متاسفانه - گپوگفتهای فلسفی جالبی رو باهام آغاز میکنند و خوش میگذره. :))
موقعیت: لش کردن بعد از بارش فکری.
This is Glen. This is who he was. He didn’t need the crowds. He just needed the music. He plays with the same passion for these three people as he does for thousands of people. 🔗 Nate (@StanleyCup3533)
دیروز آخر وقت با یه فریمورک ایجنتیک گذاشته بودم که یه داده encrypted و باینری پردازش بشه ببینه میتونه دیتاهاش رو بکشه بیرون یا نه. به یه مدل لوکال وصلش کرده بودم که context window زیادی نداره. اول با plan agent برنامهریزی رو پیش رفته بودم و مسیر راه ترسیم شده بود، دیگه رسیده بودم پیادهسازی. دستور نوشتم برای build agent که: go on, stick with the plan. و چون دیروقت شده بود، گذاشتم روی سرور کار بکنه برای خودش و رفتم. امروز اومدم سرکار و دیدم هنوز داره کار میکنه! دیتاها رمزگشایی شده بود اما هنوز مشغول بود. لاگها رو خوندم، فهمیدم این ایجنت بیچاره هی میرسیده به ماکسیمم پنجرهش، به شکل خودکار دستور compaction رو اجرا میکرده که مکالمه رو خلاصه کنه تا بتونه کار کنه. بعد که خلاصه میکرده، میگفته خب ببینیم دستور چیه؟ دستور رو میدیده که میگه «ادامه بده!» و باز ادامه میداده. :)) به مرور توی هر compaction هم یه سری جزئیات plan که قراره چیکار بکنه، تغییر کرده (یه جور یک کلاغ چهل کلاغ) و عملا هی دستورات جدید و پردازشهای تازه و غریب اجرا کرده بیچاره. :)))
خداحافظ آقای هنسارد زیبا. خیلی قطعههای محشر ساختی، ولی تا ابد این قطعه برام محبوبترین میمونه.
یهو خاطرم اومد که وقتی خیلی بچه بودم، یه بار خواب دیدم سرندیپیتی مامانمه. 😂😂
شوپنها دیگه مثل سابق نمیشوپناند.
یه ماه و نیمه که مقالهم رو دادم برای داوری مجله، سر نخواستنش دعواست. :((( هیشکی داوریش رو قبول نکرده و الانم تعطیلات تابستانه داره شروع میشه و اینطوری پیش بره، نمیتونم امتیاز پژوهشی برای استعداد درخشان رو کسب کنم. :(
این آزمون بسندگی زبان برای استعدادهای درخشان دیگه چه کوفتیه؟ کجا بدم که بتونم سریع مدرکش رو بگیرم؟
چندماهه که روی یه پروژه شخصی کار میکنم و در تمام لحظاتی که روش وقت میذارم، یه حال «ماست توی دریا» و «میدونم نمیشه، اما اگه بشه چییییی میشه»ای دارم. :))))
همه امروز با این کار کردم
از کار کردن با fable 5 هم خیلی لذت بردم. حیف که اعتبارم تموم شد. محض ثبت در تاریخ. :))
این اکستنشن ty نقش اساسی در رشد و سرعت و کیفیت کارم داشته حقیقتا.
سه روزه دارم روی یه الگوریتم برای retrieval کار میکنم و هر روشی که می زنم، بررسیش می کنم، باز یه سری کیس جدید اضافه میشه که الگوریتم به درستی روش کار نمیکنه. دوباره از اول. خل شدم. :))
چندروز پیش روتختی رو شسته بودم و مثل همیشه روی مبل انداخته بودم تا خشک بشه. لبههاش رو با گوشهای مبل فیکس کرده بودم که بهتر خشک بشه. محمد شب که اومد خونه گفت چقدر خوب پهن کردی که اصلا چروک نشده. گفتم به خاطر جنس خوب پارچهاش هست که بعد از شستشو صاف میشه.…
خیلی ناراحتم از اینکه انگار جنگ فقط در تهران جنگه!
خیلی به این خندیدم :)))) منبع
توی محل کار جدیدم میزم کنار پنجرهی نورگیره. بعد اومدن بالای نورگیر دوتا تهویه بزرگ نصب کردند و هروقت روشنه یه نویز یکنواخت پخش میکنه که عمدهی صداش روی نت دو هستش. بعد من هی یواش با خودم آوازهایی مثل ماهور میخونم که فرودش روی نت دو باشه و با این صداهه…