پیادهراه
Статистикаجایی برای ایستادن، نفستازهکردن و درنگریستن. @PeeyadePa :کانال شعر
- Последний пост
- 29 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 109
- 1/48двое суток
- 124
- 1/72трое суток
- 134
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
نادیا ماندلشتایم میگفت بسیار با خودم فکر میکردم که اصلا زنده ماندن زیر سایه تمامیتخواهی ممکن است و بعد مطمئن میشدم که نه، ممکن نیست. جایی که سرکوب، ارعاب، اعدام و وحشت به روتین حکمرانی تبدیل میشود، همه از پیش مُردهاند فقط زمان گرفتن جانشان فرا نرسیده است. طناب و گلوله به اندازه همه وجود دارد. آدم نباید آنقدر زنده بماند که دیگر نهایت هر کشتاری را ببیند، آدمی که این چیزها را از سر گذرانده است اگر زنده هم باشد چیزی در درونش مرده است که دیگر قرار نیست دوباره زنده شود. جهان را جور دیگری میبیند. اگر با اعدام در ملاعام به نتیجه دلخواه رسیده باشند احتمالا به زودی باز هم تکرار خواهد شد تا جایی که دیگر اهمیت اولیهاش را از دست بدهد. من شاید یک روز از عامل جنایت بگذرم اما هرگز از کسی که سفیدشویی کرد، مشروعیت بخشید و رنج ما را انکار کرد نمیگذرم هرگز، هرگز، هرگز.
میهنپرستی چیست؟ میهنپرست کیست؟ شاید مهمترین پرسش محوری ایرانیان امروز همین سؤال است. اکنون تمام جناحها و تمام عقاید معتقدند که میهنپرستی حقیقی خودشانند و بزرگترین انگی که به دیگری میزنند این است: وطنفروش. باید در نوشتاری دیگر به این پرداخت که روندِ تغییرِ گفتمانِ ایرانیان از اسلامگرایی به میهنپرستی چگونه رخ داده و همین که امروز مرکز ثقل جدالهای ما بر سر میهنپرست بودن است، نه مسلمانبودن خودش بزرگترین رشد جمعی دهههای اخیر است! ما امروز دعوا نمیکنیم که چه کسی باخداتر، مسلمانتر و معتقدتر و باتقواتر است (مثل اول انقلاب). در همین تغییر خودش نکتههای بسیاری است. اما فکر میکنم پاسخی که این پسر در ویدیو میدهد سادهترین متر و معیار برای سنجیدن هر ایدئولوژی است. میهنپرستی، آزادیخواهی، دمکراتبودن، پادشاهیخواهی، اسلامگرایی و هر نگرشی که به جهان برمیگزیند، هیچکدام فینفسه غایت نیستند. همه ابزارند. وطن، میهن، ایران، هر شکلی که این مفاهیم را تعریف کنید، هیچکدام نمیتوانند غایت و هدف نهایی باشند. پس غایت چیست؟ پاسخ خیلی ساده است: «زندگی». تعریف و مسیر و استفادهی ما از ابزارها باید در جهتِ خودِ «زندگی» باشد. مانند پرسش ویدیو، اگر خفتگیر قمهاش را زیر گلوی شما بگذارد، آن موقعی که زندگیِ شما در معرض خطر است، دیگر گوشی و ساعت و لباس چه ارزشی دارد؟ اینها ابزارهاییاند که ساختهایم تا بر کیفیت و بهروزی زندگی بیفزاییم. وقتی که اینها بلای جان شوند، چرا نباید بهسادگی وابگذاریمشان؟ میهنِ ما، وطندوستیِ ما، باید همسو با ارزشگذاشتن به زندگیِ ایرانیها باشد. ایران بدون ایرانیانی که خوشبخت و آزاد و بارفاه زندگی کنند به چه درد میخورد؟ تفکرِ رمانتیک شهادتطلبانه به چه کار میآید وقتی زندگی ما و فرزندانمان را بهتر نکند؟ تفاوت میهنپرستیِ ما با حامیان حکومت که امروز تازه یاد وطن افتادهاند در همین است. ما به «زندگی» ارزش میدهیم و آنها به «مرگ». غایت تفکر آنها مرگ و شهادت است، به همین دلیل، وقتی که با مسئلهی میهن روبرو میشوند از آن خوانشی شهادتطلبانه و مقاومتگرانه حتی به قیمت نابودی تمام زندگی و کشتهشدن تمام مردم میکنند. اما میهنپرستی که «زندگی» را ارج مینهد، ابزارهایش را رها میکند، چرا که نه نفت، نه کنترل آبراهها و نه قدرت و هژمونی منطقهای، نه استقلال و مقاومت مقابل ابرقدرتها، هیچکدام بر نابودشدن زندگیهای مردم ایران برتری ندارند. ایران به ایرانیان زنده است و خواهد ماند. 🔗 آرین افشار / پیادهراه
بعد از هجده دی، زندگی برای بسیاری که میشناسم دو پاره شد. خاطرات و حقایق، رخدادها، صحبتها، همهچیزمان در یکی از این دو تکه جا میگیرد. قبل از هجده دی فلان بود، بعد از هجده دی بهمان بود. آن دو شب تمام حقیقتِ زندگی ما را تکهپاره کرد. آنان که امیدوارند هجدهم دیماه را دیدهاند، آنان ناامید و خستهاند نیز. برای آنان، جنگ یا کرونا یا صداهای موشکها، همهچیز یک شوخی مضحک به نظر میرسد. کسی که از آن دو شب جان به درآورده دیگر هرگز به گذشته مثل قبل نگاه نمیکند. دیماه پتک سنگینی بود روی استخوانهای ملت ایران که از جا پراندشان. برخی از خواب پریدند، برخی مو برداشتند و برخی برای همیشه فروشکستند. همیشه فکر میکردم دیگر مثل آبان رخ نخواهد داد. دیگر چنان خروش و سیلابی نخواهم دید، اما دیدم. امواج سهمگینی را دیدم که تمام این حشرات سیاه ناپاک در برابرشان هیچ و پوچ است. اما ننگ به آنها که ضربه را دیدند و دم نزدند. سرشان را در رانتهای کثیفشان فروکردند و خفه ماندند. ننگ به هر کسی که کنار مردم نایستاد. و من این حقیرترین و خفتبارترین زندگیها را دیدم که بوی حقوق و امتیازی ساده مانند لاشخورها به هر سویی کشاندشان. دیماه، به زندگی بسیاری از ما معنا بخشید و شوربختانه، به مرگ بسیاری نیز. اما برای آنها که معنای زندگیهاشان را جایی جز شریفبودن، پاکدستی و حقخواهی جستند، آنان که در عمیقترین دالانهای عقده و حقارت فروماندند، برای آنها دیماه همیشه یک حفرهی بیمعنا خواهد ماند. حقیقتی که از توان ادراکشان بیرون است و بیرون خواهد ماند.
Channel photo updated
وقتی صحبت از انقلاب پنجاهوهفت میشود، معمولاً همه از آمریکا، انگلیس و فرانسه حرف میزنند؛ از اینکه چه کسی خمینی را آورد و چه کسی شاه را کنار گذاشت. اما کمتر کسی به این نکته توجه میکند که بسیاری از کشورهای منطقه هم به خون شاه تشنه بودند و برای سقوط او انگیزههای جدی داشتند. ایرانِ پهلوی فقط یک متحد غرب نبود؛ یکی از ستونهای اصلی موازنهی قدرت در خاورمیانه بود. از دههی سی که ساواک شکل گرفت، همکاری نزدیکی با موساد برقرار کرد. دلیلش هم روشن بود: ایران و اسرائیل دشمنان مشترک و قدرتمندی داشتند. رژیم بعث عراق، حکومت قذافی در لیبی و جریانهای ناصریستی در جهان عرب، همگی در یک جبهه قرار داشتند و منافعشان با ایران و اسرائیل در تضاد بود. پانعربها معتقد بودند دشمن اولشان اسرائیل (یهودیها) و دشمن دومشان ایران است. یکی از مهمترین پروژههای مشترک ایران و اسرائیل، حمایت از کردهای عراق به رهبری خاندان بارزانی بود. هدف هم کاملاً مشخص بود؛ مشغول نگه داشتن بغداد به درگیریهای داخلی فرسایشی تا نتواند تمام توانش را علیه ایران به کار بگیرد. این سیاست سالها جواب داد. حتی میتوان استدلال کرد که اگر این فشار دائمی روی عراق وجود نداشت، صدام بسیار زودتر از آنچه بعدها اتفاق افتاد به فکر حمله به ایران میافتاد. شاه در قرارداد الجزایر پذیرفت که حمایت از کردها را متوقف کند و در مقابل امتیازاتی از عراق بگیرد. اما همین تصمیم نشان میداد که کردها تا چه اندازه یک کارت راهبردی برای ایران بودند. بعد از انقلاب، آن کارت دیگر وجود نداشت. کردهای عراق توان سابق را نداشتند و صدام هم با خیالی آسودهتر برای حمله به ایران آماده شد. در لبنان نیز وضعیت مشابهی وجود داشت. حمایت ساواک از موسی صدر و شیعیان لبنان فقط یک اقدام مذهبی یا انساندوستانه نبود؛ بخشی از یک بازی بزرگتر منطقهای بود. این سیاست هم نفوذ ایران را افزایش میداد و هم قدرت سازمان آزادیبخش فلسطین و دولتهای عربی رادیکال را محدود میکرد. همان دولتهایی که عراق و لیبی از مهمترین حامیانشان بودند. جالب است که بسیاری از نیروهای انقلابی بعدی، از جمله افرادی مانند مصطفی چمران، آموزشهای نظامی خود را در اردوگاههای وابسته به لیبی دیده بودند. جالبتر از آن، سرنوشت خود موسی صدر است. تا زمانی که ایرانِ شاهنشاهی از او حمایت میکرد، جایگاه مهمی در معادلات لبنان داشت. اما پس از عقبنشینی ایران از این عرصه، توسط دستگاه امنیتی لیبی ربوده شد و هرگز بازنگشت. به همین دلیل است که وقتی به سال پنجاهوهفت نگاه میکنم، برایم سخت است همهچیز را صرفاً به چند تصمیم در واشینگتن یا لندن تقلیل بدهم. دشمنان شاه فقط در غرب نبودند؛ در سراسر منطقه شبکهای از حکومتها، گروهها و سرویسهای اطلاعاتی وجود داشتند که سقوط ایرانِ پهلوی را به نفع خود میدیدند. و پشت بسیاری از این جریانها، سایهی اتحاد شوروی و ک.گ.ب. دیده میشد. در این میان، تئوری معروف «کمربند سبز» هم مطرح میشود؛ این ایده که آمریکا میخواسته با تقویت جریانهای اسلامی، سدی در برابر نفوذ شوروی ایجاد کند. شخصاً این نظریه را کاملاً قانعکننده نمیدانم، اما بعید هم نیست که بخشی از سیاستگذاران آمریکایی از کنار رفتن شاه چندان ناراضی نبوده باشند. همان آمریکاییهایی که بعدها در افغانستان از مجاهدین علیه شوروی حمایت کردند و ضربات سنگینی به مسکو وارد آوردند. مجاهدین بعدتر تبدیل به طالبان امروزی شدند. مشکل این بود که به نظر میرسد آنها تصور درستی از نیرویی که در ایران در حال شکلگیری بود نداشتند. شاید فکر میکردند اسلام سیاسی، بهخاطر تضاد بنیادینش با الحاد مارکسیستی، هرگز نمیتواند با نیروهای چپ و انقلابی پیوند بخورد. اما یکی از عجیبترین اتفاقات قرن بیستم دقیقاً همین بود: ازدواجی نامبارک میان اسلامگرایی و مارکسیسم که در عمل بسیاری از محاسبات سیاسی آن دوران را برهم زد. رفتار دولتهای کارتر و ریگان در سالهای نخست پس از انقلاب هم همین سردرگمی را نشان میدهد. آمریکاییها هنوز امیدوار بودند که بتوانند با جمهوری اسلامی کنار بیایند و روابط عادی برقرار کنند. به نظر میرسید تصور میکنند با گروهی از تندروهای سیاسی مواجهند که دیر یا زود وارد قواعد متعارف سیاست بینالملل خواهند شد. اما واقعیت چیز دیگری بود. در نهایت، یکی از نکاتی که هنوز هم برای من شگفتآور است، هشدارهایی است که شاه سالها پیش از انقلاب مطرح میکرد. او بارها از خطر ائتلاف نیروهای مذهبی و چپ سخن گفت و آن را «ارتجاع سرخ و سیاه» نامید. امروز که به گذشته نگاه میکنیم، همهچیز بدیهی به نظر میرسد. ما پاسخ معما را میدانیم و نتیجه را دیدهایم. اما چگونه شاه که در قلب ماجرا قرار داشت، آینده را تا این اندازه روشن میدید، در حالی که بخش بزرگی از جهان هنوز متوجه آن نشده بود؟ 🔗 آرین افشار / پیادهراه
پسره داشت برای گربهها غذا میریخت. معتادی که رد میشد، لگد زیر کون گربه زد. گربهی بیچاره دو متر پرید. پسره عصبانی شد: «چرا میزنیش؟» خودش هم لگدی در کون معتاده زد و پرتش کرد زمین. دادوبیدادش بلند بود. معتاده فحش مادر داد. دو نفر خواستند پسره را بگیرند. من هم رفتم جلو و گرفتمش. معتاده آمد پسره را بزند. بیخانمان بود و ریقو. عصبیم کرد. هلش دادم و گفتم: «برو گم شو توام.» خواست آشغالهایش را جمع کند. ظرف غذای پسره هم روی زمین افتاده بود: «دست نزن به اونا.» معتاده جمع کرد و رفت. پیرمردِ داروفروشی آمد و با لهجهی غلیظ کُردی گفت: «فکر کردی خیلی مردی؟ زورت به معتاد رسیده؟» «برو آقا دخالت نکن.» «نه آخه اون معتادو واسه چی میزنی؟» «چی میگی عمو؟ برگرد شهرتون.» «شهر من همینجاست.» دستبهیقه شدند. حالا دعوای جدید! «تو مگه دیدی چی کار کرد؟ کسی که گربه رو بزنه، زورش برسه تو رو هم میزنه.» «همه واسه ما شدن مدافع حقوق گربهها! باید همهشونو جمع کنم بریزم سطل آشغال.» «غلط میکنی.» «معلومه که میکنم!» بیا برو آقا سر صبح شنبهای به زندگیت برس. پسره را کشیدیم ببریم تا بیخیال شود. تا از جماعت جدا شوم، حسابی غرید. گفت طبق آمارها قاتلهای زنجیرهای همه حیوانآزارند. کسی که حیوانآزاری کند دست به خیلی جرمها میزند. بد نمیگفت. راست میگفت. ولی اگر به جای یک معتاد لات درشتاندامی لگد زده بود، باز هم برایش شاخ میشدی؟ بعید میدانم. من که عمراً دخالت نمیکردم و کسی را هل نمیدادم! 🔗 آرین افشار / پیادهراه
☢️ آواز نهنگ دندانهدار 🔥 داستان کوتاه / اردیبهشت ۲۵۸۵ در استخر بزرگ عمارت آقای گوهرچی، یک نهنگ دندانهدار شنا میکرد. آب استخر تصفیه شده بود و خدمتکارها خوراکش را داده بودند، تا برای دیدار با دختر صاحب عمارت آماده باشد... 🫀 مدت مطالعه: ۱۲ دقیقه 🔗 آرین افشار / پیادهراه
پیادهراه pinned «📌 فهرست داستانها I داستان کوتاه 📰 🔗فانوسهای بیدریا 🔗پرواز برگها در غروب 🔗آواز نهنگ دندانهدار »
☢️ پرواز برگها در غروب 🔥 داستان کوتاه / فروردین ۲۵۸۵ نزدیک غروب بود و باید مینوشتم. مثل هر روز، رأس ساعت، سر میز کار نشستم. مدادم را تیز تراشیدم. پاککن را نیمسانتی جابجا کردم تا صاف شود. نگاهی به سیصد صفحه پیشنویسِ رمان انداختم که روی میز کار بود. باید زودتر تمامش میکردم. کاغذهای خالی زردرنگ را پیش رویم گذاشتم و دست در نوشتن بردم. هنوز نخستین کلمه را ننوشته بودم، که نوک مداد شکست. مداد را تراشیدم تا از اول بنویسم. دوباره نوکش شکست. نفس عمیقی کشیدم و کار را از اول شروع کردم. لحظهای خیال کردم این بار هم نوک مداد میشکند، اما به جایش صدایی مبهم از پسِ دیوار آمد... 🫀 مدت مطالعه: ۷ دقیقه 🔗 آرین افشار / پیادهراه
☢️ فانوسهای بیدریا 🔥 داستان کوتاه / فروردین ۲۵۸۵ توفان شدید بود. باد آتشِ فانوس را خاموش کرده بود. زوزههایش امان نمیداد و شنها را روی صورتم میوزاند. میخواستم آتش را روشن کنم، که ناگهان در افق دریا، نوری دیدم. کشتی! زیر لب غرّیدم: «گندش بزنن. درست همین امشب؟» آتشدان چپه شده بود. شعلهای نداشتم که فانوس را روشن کنم... 🫀 مدت مطالعه: ۱۱ دقیقه 🔗 آرین افشار / پیادهراه
افسرِ سلطانِ گل پیدا شد از طرفِ چمن مقدمش، یا رب، مبارک باد بر سرو و سمن! خوش به جایِ خویشتن بود این نشستِ خسروی تا نشیند هر کسی اکنون به جایِ خویشتن... خاتمِ «جم» را بشارت ده به حُسنِ خاتمت کِاسمِ اعظم کرد از او کوتاه دستِ اهرمن تا ابد معمور باد این خانه، کز خاکِ درش هر نفس با بویِ رحمان میوزد بادِ یمن شوکتِ پورِ «پشنگ» و تیغِ عالمگیر او در همه شهنامهها شد داستانِ انجمن خنگِ چوگانیِ چرخت رام شد در زیرِ زین شهسوارا، چون به میدان آمدی گویی بزن! جویبارِ مُلک را آبِ روانْ شمشیرِ توست تو درختِ عدل بنشان، بیخِ بدخواهان بکن! 🏛 خواجه حافظ شیرازی 👑 نوروز سال ۲۵۸۵ خورشیدی شاهنشاهی فرخنده و پیروز باد! 👑
مراقب خودتون و خانوادهتون باشید ❤️ پاینده ایران 👑
در شاهنامه، آنچه از ویژگیهای شاه مشاهده میکنیم دو بال اصلی است: گوهر و هنر. اینکه شاه «گوهر» داشته باشد، یعنی از نژاد و تباری اصیل و ایرانی باشد. نسبش به خاندانی کهن برسد که نام نیک داشته باشند. فریدون، شاه اساطیری که آژیدهاک (ضحاک) را شکست میدهد، نسبش به شاهان نمیرسد، اما پدرش آبتین موبدی است بسیار آوازهنام، کسی که نخستین بار گیاه مقدس هوم را کوبید. دیگر اینکه شاه باید «هنر» داشته باشد؛ یعنی قدرت سیاستورزی، رهبری، جنگاوری، دادودهش، عدل و انصاف و تمام ویژگیهای اکتسابی که نیازمند شاهبودن است. هنرداشتن در عمل دیده میشود، در تواناییهای آن شاه و در میدان حقیقی جنگ و رقابت. فریدون علاوهبر گوهری که از تبارش به ارث برده بود، تواناییها و شایستگیهای بسیار نشان داد و پیروزمندانه گرز گاوسر را بر آژیدهاک کوبید. فردوسی بزرگ، پس از این داستان، اهمیت هنر را بیشتر از گوهر میداند و مینویسد: فریدون فرخ فرشته نبود ز مشک و ز عنبر سرشته نبود ز داد و دهش یافت او نیکوی تو داد و دهش کن، فریدون تُوی با این تعاریف، پهلوی امروز اولین بال شاهی را دارد: گوهر. تبارش از خاندانی نیکنام و محبوب است. برعکس چیزی که شاید فکر کنیم مخالفانش به هنرش ایراد میگیرند، اتفاقاً بزرگترین حملهها و دشمنیها و کینهتوزیشان به همین گوهر و تبار اوست. آنان تاب و تحمل کسی از نسل پهلوی را ندارند، وگرنه تردیدی نکنید که اگر نام دیگری داشت، شاید بسیاری از همین مخالفان عاشقان سینهچاکش میشدند! آیا او هنر دارد؟ این چیزی است که در میدان عمل اثبات خواهد شد! اگر بتواند با موفقیت ایران را از این دوران هولناک گذر دهد، هنرش را نیز اثبات کرده است. مردم ایران امروز گرد او آمدهاند و شاهیاش را طلب میکنند. فریدون سالها در دوری و تبعید بود و زمانی پا به عرصهی جنگ با آژیدهاک گذاشت که مردم در کنار کاوهی آهنگر گردش جمع شدند و ازش خواستند تا نبردشان علیه آژیدهاک را رهبری کند. و آیا برای او، که همه یکدل و یکصدا نامش را آواز دادند و پیروزمندانه توانست سرزمین ایرانیان را به ایشان بازگرداند، چه جایگاهی شایستهتر از شاهی وجود داشت؟ 🔗 آرین افشار / پیادهراه
Channel photo updated
امروز که موج ملیگرایی و میهندوستی ایرانیان، احتمالاً، در نقطهی اوج سدههای اخیر به سر میبرد، سخنگفتن از چرایی و چگونگی بیدارشدن این میلِ خفته میان مردم آسان نیست. صد البته که مهمترین وظیفهی اندیشمندان و دانشگاهیان (اگر بتوان آنان را روشنفکر نامید) رصدکردن جریانها و روندهای اجتماعی و سیاسی است. با این حال، این جماعیت دانشگاهیان مدتهاست نه تنها اثرگذاری مستقیمی بر این روندها ندارند، که حتی از درککردن و فهمیدن جامعه عاجز بودهاند. مهمترین دال این حقیقت آن است که امروز آکادمی و دانشگاه دنبالهرو و پیروِ مردم کف خیاباناند، نه برعکس. با این حال، در طول سه سال اخیر، که این روحیهی عظیم ملیگرایی بیدار میشد، من آن را رصد میکردم. خودم هم نیز قطرهای از همین موج بودهام. تنی از دانشجوهایی که در جنبش مهسا چپگرا بودم و اندیشههایی کاملاً خلاف آنچه امروز دارم داشتم. مهمترین حقیقت دربارهی جنبش مهسا آن است که مانند یک سیلی سهمگین بر خوابِ ملت ایران کوفته شد و آنان را بیدار کرد. من نیز با افتخار بخشی از این انقلاب ذهنی و درونی بودهام. من هم در اثر برخورد آن سیلی محکم بیدار شدم. اما در این متن میخواهم به نکتهای اشاره کنم که از چشم بسیاری مغفول مانده است. مشاهدهی من از جامعهی عادی مردم این بوده که گربهدوستی و مهر و محبت به گربهها، بهطرز شگفتانگیزی، در همین دوران کوتاه، ایجاد شد. مردم ایران هرگز تا این اندازه گربهدوست نبودند. امروز در هر گوشه و خیابانی گربهها مورد عزت و دوستداشتن مردم قرار میگیرند. خوراک داده میشوند و مینازند. آیا میان این محبتجویی یکباره با آن موج ملیگرایی پیوندی هست؟ بهنظر من، هست. وقتی که نظریه و نقد ادبی میخواندم و روی آثار صادق هدایت تمرکز داشتم، به تحلیلی گذرا دربارهی داستان کوتاه سه قطره خون برخوردم که معتقد بود میشود با خوانشی جامعهشناختی، گربه را نماد روح جمعی ملت ایران در نظر گرفت. گربه در این داستان حضوری بسیار سمبلیک و زنانه دارد. این همپوشانی سطوح تحلیلی برای من از چند سال پیش جالب بود. علی تسلیمی، استاد ادبیات فارسی دانشگاه گیلان، در مقالهای با رویکرد نقد جامعهشناختی دربارهی سه قطره خون مینویسد: جنبهی بیرونی «گربه» ناخودآگاه جمعی است. ناخودآگاه جمعی نیز به ناخودآگاه مردم ایران باز میگردد. بیسبب نیست که شکل جغرافیایی ایران را همشکل این گربه دانستهاند. در این داستان، راوی در سطحی ناخودآگاه علاقهی وسواسگونهای به گربهاش دارد. گربهای که مدام مشغول عشقبازی با گربههای نر و وحشی بیگانه است. این گربههای نر بیگانه میتوانند نمادهایی از روسیه و انگلستان باشند که در دوران پیشامشروطه و پس از آن نالههای گربهی ایران را بلند میکردند: نالههایی عمیقاً آزاردهنده برای راوی. مخلص کلام اینکه حضور نمادین گربه بهعنوان ایران در داستان هدایت امری دور از ذهن نیست. اگر فرض پیوند سمبلیک گربه و ایران را درست بینگاریم، همزمانی گربهدوستی و وطندوستی ایرانیان عجیب نیست. من این مسئله را پارسال میدیدم و برای دوستانم هم بیان میکردم. شاید ناخودآگاهی جمعی ملت در نشانههایی بسیار کوچکتر از آنچه بهسادگی عیان است آشکار میشوند. در تغییراتی بسیار جزئی و ریز که حتی به چشم نمیآیند. در نهایت، پرسش جالبی که به ذهنم میرسد این است: در کشوری که هم شکل جغرافیاییاش گربه است، هم نمادهای تاریخیاش شیر و ببر و یوز است، هم روحیهی ملی بیدارشدهاش در گربهدوستی تبلور مییابد، در چنین مملکتی، سرنوشت موشهایی که در فاضلابها پنهان میشوند چیست؟ :) 🔗 آرین افشار / پیادهراه
مگر عشق هم ابدی میشود؟ خب، نه. اما چند تأمل پراکنده دربارهاش در ذهنم دارم. پیرامون عشق ابدی حرفوحدیثهای بسیار میشود. مطلبی خواندم در صفحۀ ایسنا که با تمام وجود آن را نقد کرده بود. ایراناینترنشنال هم گزارشی پخش کرد که صحبتهای هر دو طرف مدافعان و مخالفان…
در شاهکار بیبدیل جورج اورول، ۱۹۸۴، وینستون اسمیت را، پس از آنکه قوانین حزب را زیر پا گذاشت، به اتاقهای شکنجهی وزارت عشق بردند. پس از شکنجههای سنگین، وینستون یاد گرفت که حقیقت آن چیزی است که حزب میگوید و نه چیزی که میبیند. شکنجهگر با دستش عدد چهار را نشان میداد و به او میگفت که این عدد پنج است. نظامهای تمامیتخواه اولین چیزی را که نشانه میگیرند خودِ امر حقیقت است. آنها میخواهند حقیقت را از ابتدا مطابق میل خودشان بنویسند. سانسورها، پروپاگاندا، دروغگوییها، ممنوعیت آزادی بیان و احکام سنگین برای مخالفان، همه در راستای این هدف نهایی است. پیشبینی اورول از آینده چنین بود: چکمهای که همواره صورتی را بر زمین له خواهد کرد، نمادی از سلطۀ مطلق و همیشگی حاکمیت بر تمام امورات فردی شهروند. در این نظامها، چیزی بهنام فردیت و هویت فردی وجود ندارد. همهی شهروندان الزاماً به یک هویت جمعی گره میخورند و بهعنوان مهرهای کوچک در دستگاهی بزرگ تعریف میشوند. در داستان اورول، خودِ شکنجهگر میدانست چه چیزی واقعی است و چه چیزی واقعیتِ برساختهی حزب است. مثلاً، قبل از شکنجهی وینستون، برایش توضیح داد که برادر بزرگ (رهبر حزب و دیکتاتور اصلی) اصلاً وجود خارجی ندارد. اما مشکل نظامهای تمامیتخواه اینجاست که، بعد از دههها دروغپردازی و پروپاگاندا، سران و عوامل حکومت هم دیگر توانایی تشخیص دروغها را از واقعیت ندارند. آنها آنقدر دروغ میگویند که خودشان هم حقیقت را فراموش میکنند. چنان اغراقآمیز دربارهی دستاوردهایشان لاف میزنند که خودشان هم باورشان میشود قدرت بیمقدار دارند. در نهایت، همین پروپاگاندا و دروغپردازی که زمانی ابزاری نیرومند در دستشان بود، تبدیل به پاشنهی آشیلشان میشود. در این چند روزهی جنگ، هر بار که صداوسیما را نگاه میکنم، تمام کار بخشهای خبری و برنامههایش تبلیغاتِ تواناییها و پیروزیهای جمهوری اسلامی است. در صداوسیما، خبری از حملههای اسرائیل به تهران نیست، بلکه فقط موشکهای توانمند سپاه پاسداراننند که صهیونیستها را آوارهی دریاها کردهاند! در ساختاری که دروغ به جای حقیقت نشسته است، این وارونهسازی سرانجام یقهی خودشان را هم خواهد گرفت. تصمیمگیران با تصور برتریشان از جنگ استقبال میکنند و علیرغم شکستهای پیدرپی اطلاعاتی، امنیتی و نظامی نمیخواهند بپذیرند که ضربههای سختی خوردهاند. این مسئله حتی به هویت جمهوری اسلامی هم برمیگردد. در جمهوری اسلامی، چیزی بهنام شکست هرگز معنا ندارد و هر شکستی با تغییر معنای کلمات به نوعی پیروزی بدل میشود. مثلاً، ساختمان صداوسیما هدف قرار گرفت و آنها این را نشانی از ناتوانی اسرائیل و پیروزی خودشان دیدند! در روزهای آشوب و جنگ، اسیر تبلیغات و پروپاگاندا و شعارها و شعرها نشوید. حقیقت روی زمین با خواستهها و امیال ما خیلی متفاوت است. از راستی و صداقت دفاع کنید، اگرچه که تلخ باشد و ضد آرزویتان. دوست دارید که اسرائیل نابود شود؟ قبول، اما واقعیت این است که در طول این دو سال اسرائیل روزبهروز قدرت بیشتری گرفته و دارد مرحلهبهمرحله دشمنانش را از زمین بازی بیرون میکند. میهندوستی و وطنپرستی بهمعنیِ حرّافیهای شاعرانه برای جاندادن در راه وطن نیست. میهنپرست واقعی تصمیمی را میگیرد که بهترین نتیجه را برای جان و مال شهروندان میهنش داشته باشد. در سال ۱۹۴۵، امپراتور ژاپن پس از اصابت دو بمب اتمی به شهرهایش تسلیم شد، زیرا نابودی بیشتری برای مردمان و کشورش نمیخواست. او میتوانست در راه وطن و سربلندی ژاپن تا پای جان بجنگد، اما دیگر از وطنش جز ویرانهای باقی نمیماند. برعکس، ژاپن پس از تسلیم به مدار توسعه و پیشرفت برگشت و امروز یکی از بزرگترین اقتصادهای جهان است. 🔗 آرین افشار | پیادهراه
ما اکنون در دورهی آشوب، بینظمی و بیثباتی زندگی میکنیم. هر چیزی در این دوره ممکن است. هر لحظه مرگ و انفجار در کمین جانهای ماست. دوران آشوب زمانی است که بقاخواهی در مغزهای انسانها فعال میشود و اضطراب به حداکثر مقدار ممکن میرسد. هر شکلی از پیشبینی آینده گمانهزنیهای امیدوارانه بیش نیست. این دوران آشوب میتواند تا سالها ادامه یابد، یا در پی اتفاقات غیرمنتظره خیلی زودتر به پایان برسد. آنچه میتوانیم از نظریه بیاموزیم این است که سرانجام، از دل این آشوب، نظم تازهای برپا خواهد شد. نظمی که احتمالاً بر پایۀ گفتمان میهندوستانه و غربگرایانهای شکل خواهد گرفت که در چند سال اخیر جایش را در دلهای ایرانیان بازیافته است. در این دوران آشوب، مهمترین کاری که فردفرد ما میتوانیم انجام دهیم زندهماندن، قویماندن و قویترکردن فردی خود ماست. فشار عصبی و اضطراب در بدنها و ذهنهای هر کدام از ما شدید است و چارهای جز زیستن با این وضعیت نداریم. ما کسانی هستیم که از این آشوب عبور خواهیم کرد. ما باید بتوانیم دانشها و معرفتهایی را که آموختهایم به نظم بعدی ببریم. بهگمان من، این آمادگی وظیفۀ اکنون ماست. آنچه همیشه مانده، میماند و خواهد ماند ایران است. پاینده ایران 👑 🔗 آرین افشار / پیادهراه
در سهگانۀ علمی-تخیلی بنیاد، اثر آیزاک آسیموف، با یک امپراتوری چندهزارسالۀ کهکشانی مواجهیم که پس از هزارهها حکومت مقتدرانه رو به زوال است. در این داستان، ریاضیدانی، بهنام هری سلدون، پیشبینی میکند که امپراتوری بهزودی فروخواهد پاشید و کهکشان وارد دورانی از آشوب خواهد شد. سلدون پیشنهاد برپاکردن نهادی را میدهد، بهنام بنیاد، تا با حفظ دانش و دستاوردهای اوج امپراتوری، بتوانند دوران آشوب و بینظمی را کوتاهتر کنند. واکنش امپراتور و سرسپردگانش به این پیشبینی همان واکنش همیشگی است: ناباوری! امکان ندارد امپراتوری شکوهمندی که چندینهزارسال برپا بوده به این سادگیها دچار آسیب شود. اما همین هراس امپراتور از فروپاشی و تلاشهای مذبوحانهاش برای حفظ حکومتظ سراشیبی سقوط را هموارتر میکند. مطابق نظریهی چرخههای تاریخ، روند تحولات تاریخی سیری خطی ندارند، بلکه چرخههاییاند که مدام تکرار میشوند. از دل هر آشوب و بیثباتی، دیر یا زود، نظمی تازه زاده میشود و سالها باقی میماند. این نظم سرانجام دچار تزلزل میشود، رو به فساد میرود و فرومیپاشد. تاریخ بار دیگر وارد دوران آشوب میشود تا نظمی دیگر برقرار شود. در تاریخ معاصر ایران، نظم دویستسالهی قاجاری، در جنگهای ایران و روس، ضربههای سنگینی خورد که زوال و فرسودگیاش را آشکار کرد. مشروطهخواهان و اصلاحطلبان، در پی بازسازی حکومت برآمدند تا از فروپاشی ایران جلوگیری کنند. از قضا، همین تلاشهای جنبش مشروطه و ضعیفشدن پیدرپی شاه قاجار خود باعث ایجاد خلأ در قدرت ایران شد و سالهای پایانی پادشاهی احمدشاه قاجار را به دوران هولناکی از آشفتگی بدل کرد. رضاشاه پهلوی، با حمایت نخبگان سیاسی و بر پایۀ گفتمان ملیگرایانه، این خلأ را با تأسیس سلسلۀ پهلوی پر کرد. پهلوی سالها دوام آورد. بحرانهایی چون جنگ جهانی دوم و شورشهای آذربایجان و مهاباد را رد کرد. نظم آریامهری در سالهای ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۰ به اوج قدرت رسید و دستاوردهای بیسابقهای برای مردم ایران به ارمغان آورد. اما این نظم، مطابق نظریۀ چرخهها، سرانجام رو به فروپاشی رفت، با اینکه حتی تا سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ نشانههای ضعفش آشکار نبود. در پی این ضعف، مخلوطی از گفتمانهای شیعهگری، اسلامگرایی و سوسیالیسم تودهای، که دههها بهدستِ شوروی، تودهایها و شریعتیپسندان تبلیغ شده بود و تنها آلترناتیو موجود مردم ایران بود، با نمادِ روحالله خمینی، جایگزین این آشوب شد. جمهوری اسلامی بحرانهای بسیاری چون جنگ هشتساله با عراق را از سر گذراند. هرچند از همان سال ۱۳۷۸، نظام حاکم با اعتراضات بیشمار مواجه شده بود، اما هر بار این شورشها و ناآرامیها را مقتدرانه سرکوب کرد. ساختار ایدئولوژیک جمهوری اسلامی مانع شد تا بتواند بحران هستهای و دشمنی طولانیمدتش با امریکا و اسرائیل را کنار بگذارد، زیرا که این مسائل از ابتدا در هستۀ هویتی جمهوری اسلامی تعریف شده بودند و حذفشدنشان از ساختار بهمعنی استحالۀ تماموکمال جمهوری اسلامی بود. محور مقاومتی که جمهوری اسلامی با اقتدار ساخته بود، یکییکی فروریختند. نهایتاً، در کمال ناباوری حاکمان، این ضعف طولانیمدت سبب کشیدهشدن ایران به جنگی یکطرفه با اسرائیل شد. جنگی که ایران را وارد دورهای سهمگین از آشوب، بینظمی و بیثباتی میکند. جنگی که تأییدی نهایی بر ساختار زائلشده و فاسد حکومت است. بزرگترین ضربهای که دوران آشوب به یک سرزمین وارد میکند، ازدسترفتن بسیاری از دستاوردها، دانشها و معرفتهایی است که در نظم قبلی شکفته شده بودند. نمونههای آن نابودشدن آزادیهای فردی و اجتماعی پهلوی است که با اختناق دهههای بعدی جایگزین شد. اقتصاد شکوفای پهلوی جایش را به اقتصاد رانتی و ریاضتی جمهوری اسلامی داد. با این همه، بسیاری از دستاوردهای پهلوی در دل جامعه نهادینه شده بودند و توانستند به دل نظم بعدی راه پیدا کنند. حق رأی و حق تحصیل زنان از آن دستاوردهایی بودند که جمهوری اسلامی نتوانست از مردم ایران بگیرد. وگرنه حکومتی که ورود به ورزشگاهها را برای زنان ممنوع کرده بود، اگر زورش میرسید حق تحصیل و رأی را هم ازشان میگرفت.
مگر عشق هم ابدی میشود؟ خب، نه. اما چند تأمل پراکنده دربارهاش در ذهنم دارم. پیرامون عشق ابدی حرفوحدیثهای بسیار میشود. مطلبی خواندم در صفحۀ ایسنا که با تمام وجود آن را نقد کرده بود. ایراناینترنشنال هم گزارشی پخش کرد که صحبتهای هر دو طرف مدافعان و مخالفان این برنامه را بازتاب میداد. من نه مدافع این برنامهام، نه مخالفش. نه آن را دیدهام و نه خواهم دید. اما حملات بسیاری از مخالفان و دفاع برخی مدافعان مضحک و مسخره است! یک اینکه برنامههای واقعنما (Reality Show)، خلافِ نام غلطاندازشان، چندان هم واقعی نیستند. واضح است که نظر کارگردان، فضاسازی او، صحنهآرایی و ساختن سناریوهایی که شرکتکنندهها درش قرار میگیرند چارچوب کلی برنامه را تعیین میکند. واضح است که کارگردان برای افزایش جذابیت برنامه در داستان و رخدادها دخالت میکند. رئالیتیشو را نباید با مستند اشتباه گرفت (هرچند که مستندها هم بازتابندۀ نظرات شخصی سازندگانند نه حقایق)! بنابراین این انتقاد که برنامه روابط نادرست و جعلی را بهجای حقیقت به خوردِ مخاطب میدهد همانقدر ابلهانه است که بگوییم فیلمهای اکشن باعث میشوند مخاطب فکر کند میتواند بزنبهادر باشد! نه، مخاطب باید در مواجهه با این دست برنامهها آگاه باشد که با یک نمایش روبروست، هرچند که واقعی هم بنظر بیاید. دو دیگر که رسالت رسانه و برنامهها آموزش اخلاقیات و روشهای درست نیست. آموزشدادن وظیفۀ مدرسه و خانواده است، نه برنامهای در یوتیوب! اساساً، هدفِ رسانه فقط و فقط سرگرمکردن مخاطب است، همین و بس! روابط ضربدری و تعویضِ شریک عاطفی و این چیزها هم واقعیتهای همین امروز جامعهاند. باید از منتقدان پرسید که آیا خشم برانگیختهشان بیشتر از پنهاننماندن واقعیتهای بطنِ جامعه نیست؟ بهنظر میآید مسئلۀ این افراد بدآموزی این دست برنامهها نیست، صرفاً نمایش چیزهاییست که نمیپسندند. سه دیگر که رسانههای آزاد فضای رقابتند. هر کسی که مدعیِ مبتذلبودن بلاینددیتها و عشق ابدیهاست، این گوی و این میدان: تشریف بیاورید برنامهای بسازید به همان اندازه سرگرمکننده و جذاب و چشمنواز، اما آکنده از اخلاقیات والا. تجربه نشان داده همیشه بعد از مشهورشدن این برنامهها، صداوسیما یا سازندگان مستقل پا به عرصه میگذارند و برنامههای بدتر، مبتذلتر و بیکیفیتتر تولید میکنند، شام ایرانی را که یادتان نرفته؟ چهار اینکه مدافعان این برنامه هم به بیراهه رفتهاند. میگویند این برنامه تشویقکنندۀ روشهای جایگزین برای روابطِ سنتی است. یاوه نبافید! خودتان هم میدانید که روابط عاطفی و خانوادهها در دنیای امروزمان در چه بحران هولناکی به سر میبرند. اما احتمالاً بخش بزرگی از مدافعان همان چپهایی هستید که از اساس میخواهید نهاد خانواده را براندازید، تا در خیال خودتان این مظهرِ نظام سرمایهداری را نابود کرده باشید، احمقها! جلوی امثال شما هم باید ایستاد و بر دهانتان مشتِ نقد کوبید! در نهایت، نظر شخصی من این است که، فارغ از این جدالها، این دست برنامهها را نبینید. اگر هم میبینید، آگاهانه و منتقدانه ببینید. هیچ چیز را فرض مسلم نگیرید. بهجایش، پیشنهاد میکنم سریالهای دهۀ ۱۹۹۰ تا ۲۰۱۰ امریکا را ببینید: دوران طلایی تلویزیون! برای محتوایی که وارد ذهنتان میشود ارزش قائل شوید و روح خودتان را به این چیزهای بیهوده نیالایید. 🔗 آرین افشار / پیادهراه