بیرون زدن از صف مردگان
Статистикаیادداشتهای شخصی سعید پایدارفرد روانشناس و رواندرمانگر تحلیلی ارتباط با نویسنده: @saeedpaydarfard
- Последний пост
- 25 февр.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
عبدالمجید ارفعی، از آن غولهایی بود که یکتنه در نقش یک نهاد برای ایران بود. از آخرین بازماندگان مسلط به ترجمهی خط میخی ایلامی که استوانهی کوروش و برخی از لوحهای گلی تخت جمشید را برای نخستین بار ترجمه کرد. تماشای این گفتگو برای علاقمندان خالی از لطف نیست. @spaydarfard
روبهان را لانههاست و پرندگان آسمان را آشیانهها؛ لیک پسر انسان را جایی از برای سرنهادن نیست... انجیل لوقا، باب نهم، آیهی ۵۷ @spaydarfard
Garofalo, C., et al. (2025). Emotion regulation and aggression: A systematic review and meta-analysis. Aggressive Behavior, 51(1), e70055. بند ۶ — شکاف رفتار آنلاین و آفلاین Suler, J. (2004). The online disinhibition effect. CyberPsychology & Behavior, 7(3), 321–326. Lapidot-Lefler, N., & Barak, A. (2012). Effects of anonymity, invisibility, and lack of eye-contact on toxic online disinhibition. Computers in Human Behavior, 28(2), 434–443. Barlett, C. P., & Helmstetter, K. (2018). Longitudinal relations between early online disinhibition and later cyber aggression. Psychology of Popular Media Culture, 7(3), 386–395. Meriläinen, M., & Ruotsalainen, M. (2024). Online disinhibition, normative hostility, and banal toxicity: Young people's negative online gaming conduct. Social Media + Society, 10(3). Losada-Rodríguez, R., et al. (2024). Is online disinhibition related to cyberdating abuse perpetration through moral disengagement? Sex Roles, 91, 1–15. @spaydarfard
لیستی از منابع مرتبط با پست اینستاگرامی زیر را در اینجا آوردهام: https://www.instagram.com/p/DU_SCzBgq2V/?img_index=5&igsh=bGNja2RkcGF1ZHlj بند ۱ — تفاوت مسیرهای عصبی پرخاشگری کلامی و خشونت فیزیکی کشنده Lozier, L. M., et al. (2025). The dark sides of the brain: A systematic review and meta-analysis of functional neuroimaging studies on trait aggression. Neuroscience & Biobehavioral Reviews, 170, 105986. Rosell, D. R., & Siever, L. J. (2015). The neurobiology of aggression and violence. CNS Spectrums, 20(3), 254–279. Siever, L. J. (2008). Neurobiology of aggression and violence. American Journal of Psychiatry, 165(4), 429–442. Almeida, P. R., et al. (2015). Amygdala and hypothalamus: Historical overview with focus on aggression. Neurosurgery, 77(5), 719–728. بند ۲ — مدل GAM و مراحل چندگانه از خشم تا خشونت Anderson, C. A., & Bushman, B. J. (2002). Human aggression. Annual Review of Psychology, 53(1), 27–51. Allen, J. J., & Anderson, C. A. (2017). The general aggression model. Current Opinion in Psychology, 19, 75–80. Kersten, L., et al. (2024). Human aggression in everyday life: An empirical test of the general aggression model. British Journal of Social Psychology, 63(2), 718–738. Bushman, B. J., & Huesmann, L. R. (2010). Aggression. In S. T. Fiske, D. T. Gilbert, & G. Lindzey (Eds.), Handbook of social psychology (5th ed., pp. 833–863). Wiley. بند ۳ — پرخاشگری کلامی بهعنوان جایگزین خشونت فیزیکی Dollard, J., Doob, L., Miller, N., Mowrer, O. H., & Sears, R. (1939). Frustration and aggression. Yale University Press. Berkowitz, L. (1989). Frustration-aggression hypothesis: Examination and reformulation. Psychological Bulletin, 106(1), 59–73. Lagios, L. M., et al. (2025). Disrupting the chain of displaced aggression: A review and agenda for future research. Journal of Organizational Behavior, 46(3), 201–225. Kyranides, M. N., et al. (2024). Verbal, physical and relational aggression: Individual differences in emotion and cognitive regulation strategies. Current Psychology, 43, 18421–18432. بند ۴ — فقدان همبستگی بین رکاکت فرهنگی و نرخ قتل Nivette, A. E. (2011). Cross-national predictors of crime: A meta-analysis. Homicide Studies, 15(2), 103–131. Nivette, A. E., & Eisner, M. (2013). Do legitimate polities have fewer homicides? A cross-national analysis. Homicide Studies, 17(1), 3–26. Chu, D. C., & Tusalem, R. F. (2013). The role of the state on cross-national homicide rates. International Criminal Justice Review, 23(3), 252–279. Rogers, M. L., & Pridemore, W. A. (2022). Perceived inequality and cross-national homicide rates. Justice Quarterly, 39(2), 225–251. Daly, M. (2023). Inequality, grievances, and the variability in homicide rates. Evolution and Human Behavior, 44(2), 89–99. Nisbett, R. E., & Cohen, D. (1996). Culture of honor: The psychology of violence in the South. Westview Press. Cohen, D., & Nisbett, R. E. (1994). Self-protection and the culture of honor: Explaining southern violence. Personality and Social Psychology Bulletin, 20(5), 551–567. Pinker, S. (2011). The better angels of our nature: Why violence has declined. Viking. United Nations Office on Drugs and Crime. (2019). Global study on homicide: Executive summary. UNODC. بند ۵ — پرخاشگری کلامی بهعنوان خشونت واکنشی غیربرنامهریزیشده Fite, P. J., et al. (2022). Reactive vs. proactive aggression: A differential psychobiological profile? Conclusions derived from a systematic review. Neuroscience & Biobehavioral Reviews, 135, 104829. Luo, Q., et al. (2019). Brain structures and functional connectivity associated with individual differences in trait proactive aggression. Scientific Reports, 9, 7441. Van der Veen, F. M., et al. (2019). Anger provocation increases limbic and decreases medial prefrontal cortex connectivity with the left amygdala in reactive aggressive violent offenders. Brain Imaging and Behavior, 14, 2117–2127. Leutgeb, V., et al. (2020). Understanding brain mechanisms of reactive aggression. Frontiers in Behavioral Neuroscience, 14, 567165.
خون بر شمشیر پیروز نیست، اگر لحظاتی در تاریخ را «پیروزی خون بر شمشیر» میدانیم، تنها برای این است که شمشیر قویتری، انتقام آن خونها را ستانده است. وگرنه تاریخ پر است از مظلومان فراموششده و بینشان... @spaydarfard
پارادوکس اضطراب فراگیر (بخش دوم) ✍️ سعید پایدارفرد ... 💬 تبیینهای روانشناختی ۱. تطابق تهدید با انتظار (Threat–Expectation Congruence) در GAD، سیستم ارزیابی تهدید همیشه در حالت آمادهباش است. وقتی بالاخره یک تهدید واقعی رخ میدهد، فرد احساس میکند نگرانیاش «توجیه» پیدا کرده است. اضطرابی که پیشتر بیدلیل به نظر میرسید، اکنون معنا دارد. این تطابق میان انتظار ذهنی و تهدید بیرونی، نوعی اعتبارسنجی شناختی فراهم میکند و سطح اضطراب پایه را کاهش میدهد. ۲. کاهش ابهام و عدمقطعیت (Reduction of Uncertainty / Intolerance of Uncertainty) ویژگی اصلی GAD، ناتوانی در تحمل وضعیتهای نامعلوم است. فرد نمیتواند با «نمیدانم چه میشود» کنار بیاید. اما هنگامی که بحران واقعی رخ میدهد، حداقل بخشی از ابهام از میان میرود: دیگر میداند با چه تهدیدی روبهروست. این وضوح، حتی اگر شرایط سخت باشد، برای ذهن قابلتحملتر از مواجهه با دهها سناریوی احتمالی است. ۳. تأیید اجتماعی (Interpersonal Validation) در موقعیتهای عادی، دیگران ممکن است اضطراب فرد را نادیده بگیرند یا بیاهمیت بدانند، اما در بحران جمعی، اضطراب او طبیعی جلوه میکند. این همتجربگی اجتماعی، نوعی تأیید ضمنی فراهم میکند که احساس شرم و انزوای او را کاهش میدهد و اضطراب کلی را کمتر میسازد. ۴. تعلیق نگرانی درباره نگرانی (Meta-Worry Suspension) مدل فراشناختی ولز (Wells) نشان میدهد که بخش مهمی از اضطراب، از نگرانی درباره خودِ اضطراب ناشی میشود (Meta-Worry). فرد مدام میپرسد: «اگر نتوانم نگرانیام را کنترل کنم چه؟» یا «آیا دارم دیوانه میشوم؟». در بحران واقعی، این لایه فرو میریزد، زیرا نگرانی دیگر «موجه» تلقی میشود. @spaydarfard
پارادوکس اضطراب فراگیر (بخش اول) ✍️ سعید پایدارفرد یکی از پارادوکسهای جالبی که در تجربهی بالینیام با برخی از افراد با تشخیص «اضطراب فراگیر» (GAD) دیدهام، این است که در موقعیتهایی مانند جنگ، سوگ، مهاجرت یا کنکور که دیگران بهشدت مضطرب میشوند، آنها بهشکل قابلتوجهی اضطراب کمتری نشان میدهند. شاید شبیه به بیتی که مولانا سروده بود: ترسيدن ما چونکه هم از بيم بلا بود اکنون ز چه ترسيم؟ که در عين بلاييم... در تبیین این پدیده میتوان از شواهد روانی و عصبی بهره گرفت، زیرا هر دو رویکرد بر تمایز میان «اضطراب مبهم» و «اضطراب مشخص» تأکید دارند. حدود یک سده پیش، فروید میان دو نوع اضطراب تمایز گذاشت: «Angst»، اضطراب نوروتیک و بیموضوع، و «Furcht»، ترس از خطر واقعی و عینی. در GAD، فرد عمدتاً با Angst روبهروست؛ احساسی مبهم و بینام. اما هنگامی که خطر واقعی پدیدار میشود، این اضطراب به Furcht تبدیل میشود — ترسی با موضوع مشخص که میتوان با آن مواجه شد. به تعبیر استعاریِ فیزیکی قرن نوزدهم، انرژی روانی که پیشتر در بنبست مانده بود و امکان تخلیه نداشت، اکنون مسیری روشن برای رهایی پیدا میکند. این «عینی شدن خطر»، نوعی احساس آزادی در اضطراب پدید میآورد 💬تبیینهای عصبشناختی ۱. نرمالسازی فعالیت آمیگدال (Amygdala Normalization Theory) در افراد مبتلا به GAD، آمیگدال، مرکز پردازش تهدید در مغز، به شکل مزمن و در غیاب خطر واقعی فعال است. پژوهشهای تصویربرداری مغزی (fMRI) نشان دادهاند که این افراد حتی نسبت به محرکهای خنثی نیز واکنش تهدید نشان میدهند. اما در موقعیتهایی مانند جنگ یا بحران، این فعالیت بیشتحریکشده با واقعیت بیرونی هماهنگ میشود، در نتیجه، واکنش عصبی فرد با محیط همراستا میشود و مغز احساس میکند پاسخ آن «درست» است. این همترازی میتواند موجب احساس کنترل و آرامش نسبی شود. ۲. بهبود نسبت سیگنال به نویز (Signal-to-Noise Ratio Improvement) در حالت عادی، مغز افراد با GAD با هشدارهای نادرست، تهدیدهای مبهم و نگرانیهای مکرر اشباع شده است. این «نویز» شناختی، تشخیص تهدید واقعی را دشوار میکند. هنگامی که یک تهدید واقعی و مشخص پدیدار میشود، این نویزها کاهش یافته و تمرکز ذهن بر «سیگنال اصلی» ممکن میشود. این تغییر، پردازش شناختی را کارآمدتر و جهتدارتر میسازد. ۳. تعادل مجدد شبکههای توجه (Attention Network Rebalancing) سه شبکه اصلی در مغز در تنظیم اضطراب نقش دارند: شبکه برجستگی (Salience Network)، شبکه اجرایی مرکزی (Central Executive Network) و شبکه حالت پیشفرض (Default Mode Network). در GAD، شبکه برجستگی بیشفعال است و به محرکهای غیرمرتبط واکنش نشان میدهد، در حالی که شبکه اجرایی و کنترل شناختی ضعیفتر عمل میکنند و شبکه حالت پیشفرض بیشازحد درگیر نشخوار فکری است. در زمان بحران واقعی، این تعادل بازسازی میشود: شبکه برجستگی بر تهدید واقعی متمرکز میشود، شبکه اجرایی فعالتر عمل میکند، و نشخوار ذهنی فروکش میکند. حاصل آن، عملکرد شناختی منسجمتر و کاهش اضطراب درونی است. 💬 تبیینهای روانکاوانه ۱. برآورده شدن آرزوی مجازات (Punishment Wish Fulfillment) در ساختار فرویدی، اضطراب فراگیر را میتوان در برخی مواقع با احساس گناه مزمن و ناهشیار در فرد یکی دانست، احساس گناهی که تنها با مجازات و تنبیه تسکین مییابد. وقتی بحران واقعی رخ میدهد، گویی «مجازات» تحقق مییابد و احساس گناه درونی کاهش مییابد. ۲. تثبیت موضوع بد (Bad Object Crystallization) بر اساس نظریه روابط موضوعی (Object Relations Theory) در آثار کلاین و فربرن، ذهن افراد مضطرب مملو از «موضوعات بد» پراکنده است: تصاویر مبهم از تهدید و خطر که شکل مشخصی ندارند. در بحران واقعی، این موضوعات درونی متبلور میشوند، تهدیدی عینی و مشخص پدیدار میشود و ذهن موقتاً احساس انسجام پیدا میکند. ۳. امر دیگر بزرگ (Big Other) در نظریه لکانی، اضطراب از ندانستن خواست «دیگری بزرگ» (Big Other)، یعنی جامعه، نظم نمادین یا قانون، ناشی میشود. فرد نمیداند از او چه میخواهند و چگونه باید باشد. در بحران جمعی، این ابهام از بین میرود: هدفها روشناند: بقا، مقاومت یا سوگواری. این وضوح در خواست دیگری بزرگ، احساس جهت، معنا و آرامش نسبی ایجاد میکند. @spaydarfard
این روزها که ترس، ناامیدی و ابهام از آینده بیش از همیشه به جان زندگیهایمان افتاده، زیاد یاد بخشهایی از شعر «ظهور دوم» میافتم: «همهچیز از هم میپاشد، مرکز تاب نمیآورد». با این حال ترجمهی کاملی از این شعر به فارسی نیافتم (احتمالا وجود داشته باشد) و به همین دلیل دست به قلم بردم و ترجمهای شخصی اما وفادار به متن از آن نوشتم. «ظهور دوم» را ویلیام باتلر ییتس، شاعر ایرلندی، در سال ۱۹۱۹ سرود، یعنی در روزهایی که جنگ جهانی اول تازه به پایان رسیده بود و جهانیان در بهت و هراس از دیدن صحنههایی بودند که شاید پیشتر حتی تصوری از آن نداشتند. ییتس در این شعر با بهرهگیری از تصویری آخرالزمانی و استعارهی ظهور دوم (نوید بازگشت مسیح در کتاب مقدس) تجسمی کابوسوار از روزهای آینده را به نمایش میگذارد: موجودی با تن شیر و چهرهی انسان که آرام و بیوقفه به سوی بیتاللحم (زادگاه عیسی) میخزد، اما نه برای رستگاری آدمیان و نجات جهان، بلکه برای فاجعهای تازه. تجسمی که با وقوع جنگی ویرانگرتر و خانمانسوزتر آن هم تنها دو دههی بعد، رنگ واقعیت به خود گرفت. ظهور دوم ویلیام باتلر ییتس ترجمهی سعید پایدارفرد چرخ میزند و میچرخد در گردشی بیپایان، شاهین دیگر صدای شاهباز را نمیشنود؛ همهچیز از هم میپاشد مرکز تاب نمیآورد آشوبی محض بر جهان سایه افکنده است، موجی خونآلود برمیخیزد، و آیینِ معصومیت را در خون غرق میکند... بهترینها از یقین تهیاند، و بدترینها، لبریز از شور و خروشی سوزان. بیگمان مکاشفهای در راه است، بیتردید ظهور دوم نزدیک است ظهور دوم! هنوز این واژهها بر لبانم جاری نشده که از ژرفای روحِ جهان، تصویری مهیب دیدگانم را مشوش میکند: جایی در ریگزارهای سوزان بیابان، پیکری با تنِ شیر و سر آدمی، نگاهی تهی و بیرحم، همچون خورشید، رانهای سنگینش آرام میجنبند، و سایهی پرندگان خشمگین صحرا گرداگردش در رقصی، پریشان میگردد... تاریکی بار دیگر فرو میافتد اما اکنون میدانم که بیست سده خواب سنگی در گهوارهای لرزان، به کابوسی آشفته بدل شده است. و اکنون، کدام هیولای پلید، که هنگامهی زادنش فرا رسیده، با قامتی خمیده و آرام به سوی بیتاللحم میخزد؟... @spaydarfard
💬اهریمنهای بیرون و هیولاهای درون: بقا و روایتمندی در زمانهی وحشت و تردید 👤سعید پایدارفرد ⏺رواندرمانگر تحلیلی ⏺پژوهشگر روانشناسی اجتماعی و شخصیت ⏺فارغالتحصیل روانشناسی بالینی از دانشگاههای بهشتی و تهران ⏺مدال برنز المپیاد علمی دانشجویی روانشناسی ⏳زمان…
💬اهریمنهای بیرون و هیولاهای درون: بقا و روایتمندی در زمانهی وحشت و تردید 👤سعید پایدارفرد ⏺رواندرمانگر تحلیلی ⏺پژوهشگر روانشناسی اجتماعی و شخصیت ⏺فارغالتحصیل روانشناسی بالینی از دانشگاههای بهشتی و تهران ⏺مدال برنز المپیاد علمی دانشجویی روانشناسی ⏳زمان برگزاری: پنجشنبه ۹ مرداد ماه ساعت ۱۷ 💻به صورت مجازی در اسکایروم 💠لینک شرکت در جلسه در کانال انجمن علمی روانشناسی شبکه نخبگان ایران منتشر خواهد شد. برای شرکت در وبینار، در کانال عضو شوید. 💰شرکت در جلسه برای عموم علاقهمندان رایگان و آزاد است. در انجمن علمی روانشناسی شبکه نخبگان ایران با ما همراه باشید🌱 | @Psychology_Foundation |
چرا هر بار که به کسی یا چیزی میرسیم، همزمان احساس از دست دادن را هم داریم؟ چرا لحظهی وصال، معمولاً با اندوهی پنهان همراه است؟ •به قلم سعید پایدارفرد لکان باور داشت که میل انسان، نه متوجه خودِ هدف، بلکه متوجه جای خالیایست که آن هدف فقط آن را نمایندگی میکند. آنچه ما دنبالش هستیم، واقعاً خودِ ابژهی میل نیست، بلکه «فقدان»یست که میل را زنده نگه میدارد. بههمین دلیل است که وقتی چیزی را بهدست میآوریم—مثل یک رابطه، یک موفقیت، یا حتی تصویری از خودمان که فکر میکردیم ایدئال است—چیزی درونمان هنوز ناآرام میماند. احساس میکنیم این هم «آن» نبود. و همین، میل را تداوم میبخشد. سیلویا پلات در بخشی از شعر «سه زن»، این چرخهی بیپایان را به خوبی توصیف کرده است: «I desire the things which will destroy me in the end.» من خواهان چیزهایی هستم که سرانجام نابودم خواهند کرد. در نگاه ملانی کلاین، این تجربهی فقدان، بخشی از ساختار آغازین روان است. نوزاد، از همان ابتدا، با مادری مواجه است که ابژهای بیرونی و ناپایدار است، منبعی همزمان از لذت و اضطراب. تجربهی تغذیه، لمس، و حضور یا غیاب، کودک را وارد جهانی میکند که در آن جدایی، ناایمنی و دوپارگی، از همان آغاز فعالاند. در نگاه او، نه تمامیتِ فانتزیکی وجود داشته و نه وهمِ یگانگیای با مادر که بعدها شکسته شده باشد؛ بلکه آنچه در روان باقی میماند، تمنای بازگشت به تصویری دفاعی از «تمامیتی» است که هرگز واقعاً وجود نداشته است. چه از دریچهی نگاه لکان بنگریم و چه از زاویهی دید کلاین، هر دو فقدان را امری ساختاری و بنیادین میدانند. رسیدن به آنچه میخواستیم، اغلب ما را به یاد چیزی میاندازد که نداریم یا دیگر نداریم، و هر وصال، میتواند چهرهی دیگری از فراق باشد. لحظهای که گمان میکنیم به چیزی که میخواستیم رسیدهایم، میل در شکلی تازه بازمیگردد و به ما یادآوری میکند که آن ایدهآل، همیشه یک قدم جلوتر است: در فاصله، در آینده، در خیال. شاید انسان بودن، یعنی تواناییِ زندگی در سایهی همین فقدان. نه برای پر کردنش، نه برای انکارش، بلکه برای درک اینکه میل، خود حاصل این فقدان است. پذیرش فقدان، نه تسلیم است و نه شکست، بلکه آغاز رابطهایست صادقانهتر با خود و جهان، بر پایهی واقعیتی که نمیتوان از آن گریخت. 🔹 کانال تلگرام 🔸 پیج اینستاگرام
بریدگی و دریدگی: کارکرد «تن» برای یک فرد مبتلا به خودشیفتگی پنهان و آسیبپذیر در پیوندهای عاشقانهاش چیست؟ •به قلم دکتر عباس ذبیحزاده (روانشناس بالینی و عضو هیئت علمی گروه روانشناسی دانشگاه شهید بهشتی) گاهی حس عمیق شرم و کمبودهگی، شریان حیاتی احساس ارزشمندی خویشتن (حرمت خود یا عزتنفس) را در وجود «آدمی» چنان قطع میکند، که گویی در ساحتی نمادین «جان» از «تن» سیر میشود: «از جهان مانده فقط جان که مرا ترک کند». این تجزیه و بریدگی جان از تن در پشت صحنه یک رابطه عاشقانه، «تن» را بهمثابه ابزاری برای فتح دیگری آرمانیشده (عاشق) مبدل میسازد؛ وضعیتی فرومایه که «معشوق زیبارو» را به سطح مادونی از زیست «حیوانی» تنزل میدهد و در جهان تنگ و محدود ذهنیاش رابطه بهمثابه آلت برجای رابطه بهمثابه غایت مینشیند. چه بسیارند «زیبارویانی» که وقتی دیگری (عاشق) را در صحنه یک رابطه عاشقانه تنگ در آغوش کشدیدند و باروی بیحصار عاشق آسیبپذیرشان را فتح کردند، تا قطره آخر شهدش را مینوشند، و همچون باران بهاری بر او تند میبارند اما زود سرمیآیند. در پایان نیز با قطع ناگهانی رابطه (و نه پایان آن) یک زورآزمایی پنهان خودشیفتهوار را برای ترمیم حفره عمیق شرمشان میآغازند. تفاله یار را تف میکنند و حس چیرهگی و غالببودهگی، تهمانده سرشت انسانیشان را به محاق میبرد. در مرحله غیبت، زیباروی تیرمستشده*، پنجههای دریدگی خویش را بر عمق قلب یار میکشد، بیآنکه توضیح شایستهای برای این حجم از خشونتورزی عاشقانه در میان باشد. در این وضعیت، جادوگری در جامه کیمیاگر رخ مینماید که با دریدگی بیمنتهایی در نگاه و کلام، پشتصحنه دنیای روانی خویش را بازمیتاباند. سرکوبی احساس شرم و گناه نیز دستمایهای میشود تا تنفر از خویشتن با فرافکنی به دیگری (عاشق)، در خدمت تداوم «تنفروشی» و «شروع تازه فصلی عاشقانه با عاشقی دیگر» در زندگی او درآید. «آغوش» برای این زیبارویی که عروس هزار داماد است، صرفا معنایی تنانه دارد و صحنهای برای عریانکردن نهایت بیشرمی اوست؛ لذا چنین فردی در رابطه جنسی خود نیز هیچ پرهیز و محدودیتی ندارد. قامت کوتاه روح او سبب میشود که از تن بهمثابه ابزاری در راستای چیرهگی بر دیگری و تنظیم حفرههای عمیق عزتنفس خویش سود جوید. ایشان اگرچه در مقام دلربایی مهارتی آمیخته با بازی و نیرنگ دارند، در مقام دلداری اما نحیف و ناتوانند. گویی نگهداری و مراقبت از رابطهای توأم با احترام از یکسو و رعایت آداب جدایی حین فصل رابطه عاشقانه از دیگرسو، دشوارترین تکالیف ممکن برای چنین فرد خودشیفتهایست؛ چنانکه غالبا با فرو نشستن نسیم هیجان در اندام شرماندود و بریده از جان او، تیرمستیاش به جنبش درمیآید و در نهایت خشونت احساسی و تیرهگی قلب، رابطه عاطفی را یکسویه و بیرحمانه قطع میکند تا غیبتش عاشق را مفتون خویش گرداند و با رساندن عاشق از عرش به فرش، انتقام معصومیت بربادرفته و خودارزشمندی به تاراج رفته در گذشتهاش را گیرد. قویا بر این باورم که در چهارچوب گفتمان اعتماد، یک روسپی (کارگر جنسی یا بدکاره) انسجام درونی و اخلاقی بیشتری از این زیباروی بلاتکلیف و معلق دارد؛ چنانکه به قول و فعل یک بدکاره میتوان اعتماد کرد اما... «تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد». * تیرمست: تیرمست اصطلاحیست در عالم شکار. تیرمستشدن حالت جانوریست که تیر خورده اما تیر اصابتکرده بر اندامش، برای گرفتن جانش کارساز نبوده است. هدف از کاربست این استعاره در متن، تشبیه خشونتورزی عاشقانه فرد خودشیفته آسیبپذیر (در نتیجه زخم ناشی از تیر زهرآگین شرم) به وضعیت حیوان تیرمستشدهای است که پس از اصابت تیر، مستانه به هر سوی میغرد و میدرد. 🔹 کانال تلگرام 🔸 پیج اینستاگرام
طرح بحثی در باب اقبال اجتماعی به پدیدهی «تراپی» در ایران ✍️ سعید پایدارفرد در سنتهای فکری متأثر از هوسرل، فوکو و دیگر متفکران، میان نیت تأسیسی یک پدیده (نظیر دیسیپلین علمی یا حرفهای) و کارکردهای تاریخی آن، تمایز روششناختی مهمی قائل میشوند. از این منظر، نمیتوان کارکرد اجتماعی و تاریخی یک پدیده را صرفاً بر اساس اهداف اولیه آن پیشبینی یا توجیه کرد. از نظر من، رواندرمانی، بهویژه در فضای اجتماعی ایران، به عنوان یکی از مصادیق گسست میان "هدف اولیه" و "مصرف تاریخی" شایسته است که مورد بررسیهای عمیقتر قرار بگیرد. تا پیش از نیمه دوم دهه ۱۳۹۰، رواندرمانی در ایران اگرچه بهعنوان یک فعالیت حرفهای حضور داشت، اما بسیار محدود بود و در ذهنیت جمعی عموم جامعه، بیش از آنکه به مثابه یک فرآیند درمانی فهمیده شود، بهصورت نوعی «مشاوره کاربردی» در حوزههایی نظیر ازدواج، تربیت فرزند، یا پیشرفت تحصیلی شناخته میشد. این تصور عمومی، تا حد زیادی همسو با ساختار آکادمیک روانشناسی در ایران بود که از گذشته بیشتر بر گرایشهای تربیتی-آموزشی تأکید داشت تا بر رواندرمانی. بخش عمدهای از اساتید تأثیرگذار روانشناسی آکادمیک نیز از سنتهای مرتبط با روانشناسی آموزشی و تربیت کودک آمده بودند (کاردان، سیاسی، هوشمند، منصور، دادستان، براهنی، سیف و...). اما از اواسط دهه ۱۳۹۰ به بعد، با اوجگیری بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و معرفتی در جامعه ایران – بهویژه با تضعیف اقتدار نهادهای سنتی معنا، مانند مذهب – رواندرمانی به مرور جایگاه تازهای در میان بخشهایی از جامعه یافت. تراپی، بدون آنکه لزوماً جایگزین مذهب باشد، در بسیاری از موارد به کارکردی شبیه به آن نزدیک شد: ابزاری برای پاسخ به پرسشهای زیستی-معنایی، تصمیمگیریهای شخصی، تنظیم روابط بینفردی، و مواجهه با رنج وجودی. در تجربه زیسته بسیاری از افراد، رواندرمانگر جای مرجع دینی (از دفتر مرجع تقلید تا آخوند محله) را گرفت؛ همان افرادی که در گذشته پرسشهای زیستی-اخلاقی خود را در تماس با دفتر مرجع تقلید در میان میگذاشتند، اکنون در جستجوی پاسخی از سوی «تراپیست» برآمدهاند: با فلانی ازدواج کنم؟ با مادرم چگونه برخورد کنم؟ و... این دگرگونی، نه تنها بر نحوه فهم عمومی از رواندرمانی اثر گذاشت، بلکه بر کنش حرفهای بسیاری از رواندرمانگران نیز تأثیرگذار بود. از یک سو، برخی روانشناسان باسابقه که در گذشته بیشتر خود را در جایگاه تعلیم و تربیت میدیدند، اکنون در نقش رواندرمانگر ظاهر شدند، بیآنکه لزوماً آموزش تخصصی در این زمینه دیده باشند. از سوی دیگر، بخشی از نسل جدید فارغالتحصیلان روانشناسی نیز، در فقدان زیرساخت آموزشی و نظارتی مناسب، تراپی را به سطح مشاورههای کوتاهمدت یا اظهارنظرهای توصیهمحور تقلیل دادند. از این منظر، نقدهایی که امروزه نسبت به وضعیت رواندرمانی در ایران مطرح میشود، بهتر است نه در سطح نقد ماهوی رواندرمانی، بلکه در سطح تحلیل کارکرد اجتماعی و تاریخی آن فهم شوند. مسأله اصلی، خود رواندرمانی بهمثابه یک رویکرد علمی-درمانی نیست، بلکه شکل و محتوایی است که در بستر تحولات اجتماعی ایران به خود گرفته است. به بیان دیگر، رواندرمانی در ایران معاصر را باید بهمثابه یک پاسخ تاریخی به بحرانهای معنایی، هویتی و نهادی تحلیل کرد؛ پاسخی که در مسیر بومیشدن خود، با دگردیسیهایی در معنا، کارکرد، و موقعیت اجتماعی مواجه شده است. @spaydarfard
ساختدهیها در روانکاوی اگر در نوشتههایی که درباره فنون روانتحلیلگری است، کمتر از «ساختدهی» سخن گفته میشود، علتش این است که بیشتر به «تأویل»ها و اثراتشان پرداخته شده است. اما من بر این باورم که «ساختدهی» واژهای بسیار مناسبتر است. «تأویل» به چیزی گفته میشود که بر یک عنصر منفرد از مواد تحلیل، مانند یک تداعی یا یک لغزش کلامی، اعمال میشود؛ اما وقتی به بیمار بخشی از تاریخچهٔ نخستین زندگیاش را که فراموش کرده، ارائه میکنیم، کاری که انجام میدهیم «ساختدهی» نام دارد. در این مقاله، توجه ما بهطور انحصاری معطوف به همین کار مقدماتیِ مبتنی بر ساختدهیها خواهد بود و درست در آغاز، این پرسش پیش میآید که چه تضمینی داریم هنگامیکه در حال کار با این ساختدهیها هستیم، مرتکب اشتباه نشویم و موفقیت درمان را با یک ساختدهی نادرست به خطر نیندازیم؟ ممکن است چنین به نظر برسد که پاسخ کلی برای این پرسش وجود ندارد؛ با این حال، پیش از آنکه به بحث درباره این موضوع بپردازیم، میتوانیم به یکی از دلگرمکنندهترین نکاتی که تجربهٔ روانکاوی در اختیار ما میگذارد گوش فرا دهیم: از تجربه میآموزیم که اگر گهگاه اشتباهی رخ دهد و ساختدهی نادرستی را بهعنوان حقیقت تاریخی احتمالی به بیمار ارائه دهیم، آسیبی وارد نخواهد شد. البته این کار موجب هدررفت وقت میشود و کسی که تنها ساختدهیهای نادرست را به بیمار عرضه کند، نه تأثیر خوبی بر او خواهد گذاشت و نه درمان را بهپیش خواهد برد؛ اما یک اشتباه بهتنهایی آسیبی به درمان نمیزند. در چنین مواردی آنچه رخ میدهد معمولا این است که بیمار واکنشی از خود نشان نمیدهد، گویی آنچه گفته شده اصلاً به او ربطی نداشته، نه با «آری» و نه با «نه» پاسخ میدهد. ممکن است این سکوت تنها به این معنا باشد که واکنش او به تعویق افتاده است؛ اما اگر هیچ چیز [کلمه یا اکت] جدیدی در پی آن نیاید، میتوانیم نتیجه بگیریم که دچار اشتباه شدهایم و در فرصت مناسب آن را با بیمار در میان میگذاریم—بیآنکه مرجعیت یا اعتبار خود را زیر سؤال ببریم. چنین فرصتی زمانی پیش میآید که دادههای جدیدتری ظاهر شوند که به ما امکان ساختدهیهای بهتر و اصلاح اشتباهمان را بدهند. در این حالت، ساختدهی اشتباه خودبهخود کنار میرود، انگار که هیچگاه ارائه نشده است. متن کامل را اینجا بخوانید. نویسنده: زیگموند فروید ترجمه: سعید پایدارفرد
ساموئل بکت، نزد ویلفرد بیون تحلیل میشده. در این باره، این مقالهی کوتاه، خواندنی است. @spaydarfard
نوکتورن شماره ۲۰ از شوپن یکی از شگفتانگیزترین آثار اوست؛ قطعهای که در عین کوتاهی، میتواند روایتگر قصهای کامل از یک خلوت درونی باشد. ابتدا صدای نجواهای آرام و تا حدی دلهرهآور مردی را میشنویم که گویی در حال زمزمه با خود است. نجوایی که هرچه پیش میرود، آرامتر میشود تا اینکه جای خود را به سکوتی سنگین و کوتاه میدهد. اما ناگهان، صدایی سوزناک بلند میشود؛ گویی بغضی در هم میشکند و مرد، آنچه را که در سکوتی موقرانه با خود حمل میکرد، با استیصال فریاد میزند. لحظاتی میگذرد و او بر خود مسلطتر میشود، بغضش را فرومیخورد و با لحنی استوارتر سخن میگوید. سپس سکوتی دوباره فرا میرسد، سکوتی که شنونده را به این باور میرساند که قصه به پایان رسیده است. اما نه؛ مرد بار دیگر به درون خود میخزد. این بار نجواهایش غمگینتر، اما عاری از دلهرهی آغازین هستند. مردِ مضطرب ابتدای قطعه، اکنون آرام و غمگین به پایان روایت خود میرسد؛ آرام، غمگین و نومید... و نومید... ▪️Chopin ▫️Nocturne No. 20 ▪️Wladyslaw Szpilman @spaydarfard
سال ۸۶، محمدعلی بهمنی در سوگ قیصر امینپور سروده بود: تنها شبانه میشد از او باج جان گرفت صبح از گشادهرویی او شرمسار بود. و اولین چیزی که با دیدن خبر درگذشت محمدعلی بهمنی به ذهنم رسید، همین بیت بود... بدرود شاعر مهربان... @spaydarfard
بگذار مردگان، مردگان خویش را به خاک بسپارند. (لوقا، باب ۹، آیه ۶۰) @spaydarfard
یک تحلیل سادهی منطقی در باب تناقض ادعای اصلاحطلبان حامی پزشکیان: میگویید: «مشارکت کم مردم برای هستهی سخت قدرت، نعمت (یا حداقل کماهمیت) است، به همین دلیل حتی افراد مهمتری مثل لاریجانی را ردصلاحیت کرد. بنابراین بهتر است نه با رای ندادن، بلکه با رای دادن به نامزدی که با هستهی سخت قدرت، زاویه دارد، اوضاع را بهتر کنیم». معنای ضمنی این مدعا این است که: نامزدی که از هسته سخت قدرت دورتر باشد، برای مردم، بهتر است. حال این پرسش پیش میآید: اگر هسته سخت قدرت از یک انتخابات حداقلی و روی کار آمدن نامزدی کاملا مورداعتماد استقبال میکند، چرا باید به نفع مردم، کسی را تأیید کند که با سیستم زاویه دارد و ممکن است به نفع مردم، منافع نظام را محدود کند؟ تنها سه پاسخ (یا هر دوی آنها) ممکن است: ۱) میزان مشارکت برای سیستم مهم است. ۲) سیستم قدرت ردصلاحیت کسی مانند پزشکیان را نداشت. ۳) افراد تایید شده، هیچ زاویهای با سیستم و خطری برای آن ندارند. که هر سه پاسخ، با ادعاهای اولیهی خودتان متناقض است. @spaydarfard
видео или голосовое, без подписи