آذرِ بُرزینمهر
Статистикаخانهی فرهنگ ایران برای پرورش هوش طبیعی سپاس ریوندی
- Последний пост
- 17 февр.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
راز و رزم رستم و سهراب علیرضا شجاعپور
بعدالتحریر ۱: آنچه خواندید نه مرثیه است، نه مدیحه و نه ارزیابی کارنامهی بهرام بیضایی که اصلاً در صلاحیت من نیست. متنی است که مسودهی آن را اصلاً یکی دو سال پیش نوشته بودم و غرض از آن طرح مسالهای بود دربارهی رویکردی به هنر و احساسی به میهن که من آن را وطندوستی منفی نامیدهام به گمانم بهرام بیضایی به نحو خودش میکوشید مصداق آن باشد. آثار او، فارغ از کیفیت و موفقیت و شکست هنرمند در تحقق طرح خویش، کوششهای لازمی بود در این راستا: بازخوانی ایران که ناشی از مهر به ایران بود. قبلا اینجا دربارهی وطندوستی منفی نوشتهام بعدالتحریر ۲: در سن کودکی نمایشنامههای بیضایی را در بین کتابهای پدرم دیدم و آثار او بارها موضوع بحث ما بود. به رغم اختلافات، دیشب پای تلفن متوجه شدیم که او یکی از انگشتشمار هنرمندان ایرانی است که فوتش تاسفی در ما برانگیخته. این متن را به پدرم تقدیم میکنم.
روانکاوان به هنر توجه کردند، از این رو که به نظر میرسید میتواند مسائلی را که در تاریکیهای ژرفای ذهن آدمی اختفا دارد را به نحوی و با یافتن زبان و بیانی به زیر نور بکشد و متبلور کند. اما به نظر میرسد که ملتها نیز، ولو استعاراً، روح و روانی دارند و این روان نیز مغارههای تاریک خود را دارد. هرقدر حال ملتی بدتر باشد، احساسات ناخوشی مثل عقبماندگی، غبطه، یأس و سرخوردگی، نفرت و... بیشتر در او انباشته شده باشد، این تاریکیها بیشتر و انگلها و امراضی که در آن رشد میکند فراوانتر میشوند. به این ترتیب، آثار هنری از طریق متبلور کردن و واضح کردن این چیزهای مبهم، از طریق بخشیدن نامی مشخص به پرهیب یک هیولا لااقل این امکان را برای ما فراهم میآورند که بدانیم با که میجنگیم. یک شعبهی مهم آثار هنری که از این جهت اهمیت دارد، آثار هنری و خصوصاً رواییِ تاریخی است: یعنی رمان و داستان و فیلم و نمایشنامههایی که موضوع آنها چیزی در گذشتهی یک ملت است. از طریق یادآوری این گذشته ملت میتواند بداند کیست و چه بسا بتواند بداند که خواهد بود، میتواند به یاد بیاورد که مشکل از کجا آغاز شده، وضع کنونی نتیجهی کدام کرده و ناکردهی او در گذشته است و الی آخر. ملتهایی که در قرن نوزدهم و بیستم مسائل و بحرانهای عظیم را تجربه کردند، خصوصاً ژاپن، آلمان و روسیه (لااقل من این سه را تا حدی میشناسم) هر یک به شیوهی خود کوشیدند از خلال آفرینش آثار تاریخی با مسالهی خود روبرو شوند. البته هنرمند موظف و متعهد نیست به این که مشخصاً به چنین موضوعات یا هر موضوع مشخص دیگری بپردازد. ولی ملتها -خصوصاً در زمانهی عسرت و بحران- موظفند شرایطی فراهم بیاورند که در دامان آنها هنرمندانی به عمل بیاید از آن نوع که قادر به ایفای این نقش -کاوش در گذشته- باشد. نظر به این امر جالب است که تعداد کسانی که متعرض این مساله شدهاند در ایران اینقدر کم است. بخش بزرگ هنر روشنفکری ما که خیلی به تحقیر آثار بازاری هم اصرار داشت، همّ و غم خود را مصروف سانتیمانتالیسم و سیاست یا ترکیب مهوع این دو کرد. ادبای ما بیشتر مشغول مدح مفهوم مبهمی به نام آزادی، (مبهم بخصوص برای خودشان) پرنوگرافی رنج و ریش کردن دل مخاطب و مزخرفات سانتیمانتال دربارهی عواطف شخصی بیارزشش و مبتذلشان بودند. در این فضا کسانی مانند بیضایی که فکر میکردند باید به بزنگاههای حساس تاریخ ایران برگردند تنها ماندند. به نظر دیگران نمیرسید که لازم است به وضع ایران در آستانهی حملهی عرب، در آستانهی حملهی مغول، در ضمن جنگهای داخلی و ... بپردازند. صادق هدایت در ابتدای ادبیات جدید فارسی ضرورت این مساله را حس کرده بود، ولی پیروانی سخت اندک یافت. عموم اهالی هنرهای روایی یا اصلاً تاریخ ایران را قابل نمیدانستند و نمیبینند (آن را گذشتهی سیاه ستم و استبداد و سنتهای پوسیده و نظایر این میشمارند) یا بازخوانی تاریخ برایشان تنها به انگیزهی گرفتن بودجههای دولتی و آثار تبلیغاتی است، نظیر سریالهای مذهبی و اقتباسهای سینمایی از رمانهای تاریخی. کیستیِ من یعنی آنچه کردهام و آنطور که آن را به یاد میآورم. کیستی یک ملت نیز همین است: آنچه کرده و آنگونه که به یاد میآورد. وقتی تاریخ نباشد، گذشتهای نیست، وقتی گذشتهای نباشد، هویتی وجود ندارد. نتیجهی ناگزیر این وضع آن است که کوششی برای تاسیس هنرهای ایرانی هم نمیشد و نمیشود. در طی قرن اخیر عدهی بزرگی کوشیدند ادای هنرمند فرانسوی و آمریکایی را دربیاورند تا سهتایی غضنفروار همراه آنها به جایی ببرندشان، عدهی دیگری کوشیدند عنصر ایرانی را مثل یک جنس اگزوتیک از شرق افسانهای به اروپایی جماعت قالب کنند. کسانی مثل بیضایی که سوالشان این بود که «تئاتر ایرانی» بالاخره چیست و چگونه باید باشد، سخت اندک بودند.. تصویر سیاهی است: هنرمندی که غیر از سانسور حکومتی و بیاعتنایی جامعه باید با سانسور صنف خودش نیز سر و کله بزند و در فضایی که التفات به شاهنامه علامت عقبماندگی، فاشیسم و نظایر این قلمداد میشود، اصرار کند که هیچ گیاهی بی ریشه نیست و ریشهی هنرمند ایرانی لاجرم در سنت ایرانی است. با این حال بیضایی و همنسلان او یک بخت بزرگ داشتند. آنها آخرین کسانی بودند که ممکن بود در سن جوانی استعدادشان کشف شود و در زمان جوانی آنها هنوز نهادهایی بود که خواهان پرورش هنر واقعی باشند و برای چنان جوانانی مثل سکوی پرش عمل کند. آن نهادها در ایران درهمکوبیده شد و در جهان منحط غرب امروز به اضمحلال رفته. پیش روی جوانان مستعد نسلهای بعدی اصلاً نردبانی نیست که اگر سعی کافی داشته باشند از آن بالا بروند. ما نام آنها را نمیدانیم و برایشان سوگوار نخواهیم بود، زیرا آنها در همان تاریکی اهریمنی که محل رشد انگلهاست میپوسند و روی آفتاب را نمیبینند. جا دارد از خود بپرسیم چرا دوست داشتن ایران اینقدر هزینه دارد؟ سپاس ریوندی
آگهی روز دوشنبهی این هفته ساعت ۵ عصر به دعوت پردیس کتاب مشهد در آنجا دربارهی ادبیات جهان سخن خواهم راند. محور این بحث رابطهی برخس با ادبیات جهان و تاثیر آن در نویسندگی و آثار او خواهد بود. ممنون میشوم این آگهی را برای علاقمندان احتمالی بفرستید
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
🔸 هیولاها از بین نرفتهاند؛ فقط شکلشان عوض شده. از هیولای "فرانکنشتاینِ" قرن نوزدهم تا هوش مصنوعیِ امروز، ترس ما یکیست: دانایی بدون مسئولیت. شاید برای همین است که در عصر سلطهی علم، دوباره به ادبیات گوتیک برمیگردیم. 📖 نشر مَد بهزودی چند داستان گوتیک برگزیده از برام استوکر، خالق رمان "دراکولا" را منتشر خواهد کرد. #فرانکنشتاین #ادبیات_گوتیک #AI #ترس_مدرن #برام_استوکر #خانه_قاضی #کتاب_بخوانیم #نشر_مد
⭐️ 😀🙂🥰🙃🙂 😉😀😄😊🙃😄🤣😋 😋🥹😙🙃😄 روزی [چخوف] گفت: «انسان روس موجود عجیبی است! شبیه اَلَک است: هیچ چیز در او بند نمیشود. در جوانی حریصانه با هر چه به دستش بیاید، دل و جانش را انباشته میکند، اما پس از سی سالگی، چیزی جز خاکستر و خاکروبه در وجودش باقی نمیماند.…
⭐️ 😀🙂🥰🙃🙂 😉😀😄😊🙃😄🤣😋 😋🥹😙🙃😄 روزی [چخوف] گفت: «انسان روس موجود عجیبی است! شبیه اَلَک است: هیچ چیز در او بند نمیشود. در جوانی حریصانه با هر چه به دستش بیاید، دل و جانش را انباشته میکند، اما پس از سی سالگی، چیزی جز خاکستر و خاکروبه در وجودش باقی نمیماند. آدم برای اینکه زندگی شایستهای داشته باشد، باید کار کند؛ با عشق و ایمان هم کار کند. اما ما این را بلد نیستیم. معمارانمان همین که دو سه خانهٔ قابلقبول میسازند، مینشینند ورقْ بازی میکنند و تا آخر عمرشان هم به همین کار مشغولاند یا که پشت پردهٔ تماشاخانهها میپلاسند. پزشکانمان همینکه اندکتجربهای میاندوزند، دیگر پی علم نمیروند و جز اخبار و تازههای درمان چیز دیگری نمیخوانند. تازه بهجد هم معتقدند که ریشهٔ تمامی بیماریها سرماخوردگی است. شخصاً تا به حال هیچ کارمند دولتیای را ندیدهام که اقلاً تا حدی معنای کار خودش را بفهمد. طبق معمول در پایتخت یا مراکز استان مینشینند کاغذ سیاه میکنند و نهایتاً برای اجرا به زمییوف و اسمورگون میفرستند. اما اینکه این نامهها و کاغذها آزادی چه کسانی را در زمییوف و اسمورگون خواهد گرفت، برایشان همانقدر اهمیت دارد که عذاب دوزخ برای بیخدا. وکیلی که در چند پرونده پیروز شده و نامی برای خودش دست و پا کرده، دیگر در پی دفاع از حقیقت نیست، بلکه فقط از حق مالکیت خودش دفاع میکند. میرود اسبسواری، صدف خوراکی میخورد، خودش را هم خبره و آگاه به تمام هنرها جا میزند. بازیگری که دو سه نقش قابلتحمل بازی کرده، دیگر به خودش زحمت نمیدهد بازی در چند نقش جدید را یاد بگیرد؛ کلاه سیلندر بر سر میگذارد و خودش را نابغهٔ دهر میپندارد. روسیه تماماً سرزمین آدمهای حریص و تنبل است. بسیار میخورند، بسیار مینوشند، روزها به خوابْ عشق میورزند و در خواب خروپف میکنند. ازدواج میکنند که زندگیشان نظمی پیدا کند، معشوقه میگیرند تا در جامعه پرستیژ و اعتباری داشته باشند. روانشان سگصفت است؛ اگر بزنیشان، زوزهکشان به سوراخشان میخزند؛ اگر نوازششان کنی، پشت بر زمین میخوابند، دست و پا به هوا میکنند و دم تکان میدهند...» — از کتاب «آنتون پاولوویچ چخوف» نوشتهٔ ماکسیم گورکی مترجم: محمدمهدی یزدانی 📌Странное существо - русский человек! — сказал он однажды. В нем, как в решете, ничего не задерживается. В юности он жадно наполняет душу всем, что под руки попало, а после тридцати лет в нем остается какой-то серый хлам. Чтобы хорошо жить по-человечески - надо же работать! Работать с любовью, с верой. А у нас не умеют этого. Архитектор, выстроив два-три приличных дома, садится играть в карты, играет всю жизнь или же торчит за кулисами театра. Доктор, если он имеет практику, перестает следить за наукой, ничего, кроме "Новостей терапии", не читает и серьезно убежден, что все болезни - простудного происхождения. Я не встречал ни одного чиновника, который хоть немного понимал бы значение своей работы: обыкновенно он сидит в столице или губернском городе, сочиняет бумаги и посылает их в Змиев и Сморгонь для исполнения. А кого эти бумаги лишат свободы движений в Змиеве и Сморгони - об этом чиновник думает так же мало, как атеист о мучениях ада. Сделав себе имя удачной защитой, адвокат уже перестает заботиться о защите правды, а защищает только право собственности, играет на скачках, ест устриц и изображает собой тонкого знатока всех искусств. Актер, сыгравши сносно две-три роли, уже не учит больше ролей, а надевает цилиндр и думает, что он гений. Вся Россия - страна каких-то жадных и ленивых людей: они ужасно много едят, пьют, любят спать днем и во сне храпят. Женятся они для порядка в доме, а любовниц заводят для престижа в обществе. Психология у них - собачья: бьют их - они тихонько повизгивают и прячутся по своим конурам, ласкают - они ложатся на спину, лапки кверху и виляют хвостиками... — Максим Горький | «А. П. Чехов» ⭐️@Az_rusi
بازاندیشی مفاهیم فرهنگی جشن ایرانی به مثابه مقاومت مدنی - شش سر و کلهی گروهی که ایرانشناس نامیده میشوند (از سالار و آموزگار و اسپسگ و مهستگ بگیر تا نغوشاکش) در شبکههای اجتماعی پیدا شده است. حضورشان مثل من و شما نیست که با اسمی واقعی یا مستعار بیاییم و حرف دل خودمان را بزنیم. آنها در مقام شخص دانشگاهی حضور دارند. اغلب با نذکر به مقالات و شأن علمی و غیرهی خود با ما صحبت میکنند. طبعاً وقتی بر سر بخشهایی از سنت ایرانی بحثی میشود، اینان خود را برای اظهار نظر مقدم میدانند. اما این حضور متخصصین در بحثهای عوام در شبکههای اجتماعی بر خلاف انتظار مشکلاتی هم به وجود آورده است. من اینجا متعرض یکی از آنها میشوم. میگفتند که شب یلدا در واقع جشن زایش ایزد مهر است و لذا جشنی میترائیستی است و به روم رفته و مسیحیان برای مقابله با دینهای پاگانی، کریسمس (شب تولد عیسی، خدای خود) را روی آن انداختهاند تا فراموشیده شود. ما که متخصص این امور نبودیم، میگفتیم لابد اینطور است. اکنون میگویند یلدا ربطی به ایزد مهر ندارد و اصلاً نامی است برای همان شب تولد عیسی که توسط مسیحیان سوریه به کار میرفته و با شب چلهی ایرانی خلط شده. ما که متخصص نیستیم باز هم میگوییم لابد اینطور است. روزی که متخصصان گفتند شیر بخورید و روزی که گفتند نخورید، شیر اصلاً مضر است، ما باز در همین موضع بودیم: تسلیم فرد غیرمتخصص. ایرانشناسان تتبعاتی میکنند و بعضاً ابهاماتی تاریخی را حل میکنند (یا چنین گمان میکنند) و مثل هر گروه دیگر با هم اختلافاتی دارند و ... سوال اصلی اینجاست که برای ایرانی میانهحال چه فرقی میکند که چله همان یلدا هست یا نه، میترائیستی است یا مسیحی، ایرانی است یا رومی یا هر چیز دیگر؟ این استفهام انکاری نیست. منظورم این نیست که فرقی نمیکند. اتفاقاً میکند. اگر بهش بگویند و او بپذیرد که شب یلدا در اصل شب تولد عمر بن خطاب بوده، رفتارش عوض خواهد شد. چنانکه وقتی خیال میکند عرب به عجم یاد داده به صدای سگ بگوید پارس، به اصرار از شما میخواهد که به صدای سگ نگویید پارس که به قوم پارس توهین نشود. اکنون که میدانیم فرق میکند باید این سوال را جدیتر بپرسیم: چه فرقی میکند؟ اینجاست که مسائل ایرانشناسان و راهشان (که میتوانند ایرانی نباشند و آنها هم که اسماً ایرانی هستند اغلب ایران را قابل نمیدانند که در آن زندگی کنند) ممکن است از راه ایرانی معمولی جدا شود. دغدغههای دانشگاهی، اسم در کردن از طریق عرضهی نظرات شاذ یا مخالفت با سنت جاافتاده، دعوای فرقهای درون دپارتمان یا بین این و آن دانشگاه و ... مسائل ایرانشناس است، جایش هم در پایاننامه و مجلات دانشگاهی. آوردن این اختلافات به فضای عمومی علامت نوعی کمبینایی اجتماعی است. حتی روشنگری دربارهی آخرین دستآوردهای ایرانشناسی به این شکل مستقیم در فضای مجازی بیشتر میتواند به فضلفروشی تفسیر شود، تا هر انگیزهی والای دیگری. بیایید دوباره بپرسیم: برای میلیونها ایرانی که فکر میکنند باکلاستر است بگویند یلدا و آن را یک جشن اصیل "ایرانی" میانگارند (ایرانشناسان بهتر میدانند این "اصیل ایرانی"چه معجون مرکب مردافکنی است) و معتقدند شب تولد میترا الههی عشق (!) است و اسم آثار الباقیه به گوششان نخورده و قرون خالیه را با چرندیات معاصر خود پر میکنند، چه چیز این جشن است که "فرق" میکند؟ ایرانی در مراسم عاشورا شرکت میکند یا از آن تبرّی میجوید، با مد حیواندوستی از عید قربان اظهار انزجار میکند، ولی برای ولنتاین خودش را میکشد و همزمان سپندارمذگان را هم تمسخر میکند و اگر پول مفت داشته باشد درخت کریسمس تزئیین میکند و اگر دل خوش و مغز تهی داشته باشد هالوئین میگیرد، (چطور هنوز تنکسگیوینگ نمیگیرد عجیب است) و اگر احساس کند ممکن است خوش بگذرد، یا اگر با معنای "رفع القلم" آشنا شود، عمرکشان هم ممکن است بگیرد، جوری که باکخانال و ساتورنالیا را روسفید کند و... برای من در مقام شخصی که تخصصی در ایرانشناسی ندارد صورت مساله مشخصاً این است: این موجود را چگونه میتوان درون چهارچوبی قرار داد؟ غرض سودای محال رسیدن به یک هویت اصیل و ناب ایرانی و توهماتی از این قبیل نیست که نه ممکن است و نه مطلوب. غرض این است که بیهویتی و بلاتکلیفی را با تکثرگرایی و تنوع فرهنگی اشتباه نگیریم. کارکرد این جشنها ایجاد نوعی احساس تعلق و بالا بردن توان تابآوری برای جامعهای است که اتمیزه شده و فرد در آن هیچ تکیهگاه یا پیوندی ندارد و به حد استیصال تنها و اغلب درنده است. اگر تبیین منشاء مسیحی و نه میترائیستی یلدا و تمایزش یا تطابقش با شب چله به این امر کمکی میکند، جایش در فضای مجازی است و باید از آن استقبال کرد، ورنه باید لطف کند و به ژورنال اَکَدمیک و محافل ازوتریک ایرانشناسان بازگردد. #بازاندیشی_مفاهیم_فرهنگی سپاس ریوندی
پرلود شماره بیست از پرلودهای اپوس 28 شوپن هانس فُن بولو (رهبر ارکستر فیلارمونیک برلین در نیمه قرن نوزدهم) آن را مارش عزا نامیده بود.
گاهی وقتی متنی میخوانم، موسیقی درون آن را میشنوم. موسیقی این ابیات شاهنامه به نظرم این است. ابیات دربارهی کابوس ضحاک است که در آن او فریدون جوان را میبیند: فریدون، نماد پادشاهی نیکو او را به اسارت میگیرد و در دماوند کوه به بند میکشد. موسیقی با وجود صحنههای پر تب و تابی که وصف میشود، چندان پرسروصدا نیست، چون این صحنهها فعلاً کابوس ضحاک و رویای مردم ایران است... پینوشت: این موسیقی در اصل از اثری است که سرگی پراکفیف، آهنگساز روس، ساخته. از خود بپرسید چه شده که برای شخصیت کمابیش بیاهمیت آلکساندر نیفسکی از قرون وسطای روسیه چنین موسیقیهایی ساختهاند و برای شاهنامه نه... چرا موسیقی ایرانی نتوانسته چیزی تولید کند که برازندهی ژرفا و قدرت دراماتیک شاهنامه باشد؟ #پژواکهای_آینه سپاس ریوندی
بازاندیشی مفاهیم فرهنگی عنتربازی یکی از درسهای بزرگ جامعهشناسی را من از یوری مودین گرفتم. مودین افسر پلیس مخفی شوروی (بعدها کاگب) بود و موقعیت بخصوصی داشت. او رابط میان سازمان امنیتی و اطلاعاتی مخفی و مخوف روسی بود با پنج نخبهی انگلیسی فارغالتحصیل کمبریج که به خاطر گرایش به کمونیسم طبق معمول داشتند به منافع کشور خود خیانت و به روسها خدمت میکردند. مودین به خاطر شغل بخصوصش جزو اقلیت بسیار کوچک اتباع شوروی بود که در سالهای جنگ سرد بین جهان آزاد و پشت پردهی آهنین کمونیسم رفت و آمد داشت. کتاب ارزشمند خاطرات او پر است از روایت انواع برخوردهای فرهنگی و موقعیتهای گوناگونی که او در آنها سخت یکه میخورد یا به اصطلاح امروزیها شوکه میشود. او مکرر در ذهن خود روسیه و شوروی را با انگلستان و بریتانیا قیاس میکند و در جمعبندی کتاب وقتی اقرار میکند که دریافته انقلاب و مارکسیسم کشورش را به بنبست کشانده، اظهارنظر بسیار تکاندهندهای از یکی از همان پنج نخبهی انگلیسی نقل میکند: «تنها کاگب ممکن است بتواند شوروی را نجات بدهد یا اصلاح کند، زیرا این تنها نهاد آن کشور است که درست کار میکند و حقیقتاً و عملا هوشمندترین افراد را به خدمت میگیرد.» مودین سپس به بازبینی سازمان اجتماعی شبهکشوری به نام اتحاد شوروی میپردازد و با صداقتی احترامبرانگیز اعترافی بسیار جالب میکند: مهمترین فرق کشوری مثل بریتانیا [البته در زمان اوجش، نه امروز] با کشوری مثل شوروی در این است: اتحاد شوروی چنان سازمان یافته که افراد مستعد برای کارهای غیراخلاقی مثل جاسوسی در آنجا بخت و احتمال بیشتری برای شکوفایی، پیشرفت و موفقیت دارند. آنچه سرنوشت یک کشور را میسازد این است که با سازماندهی موجود آن جامعه چه کسانی میتوانند شکوفا شوند. اقتصادها پیش از تقسیم به دستههای سوسیالیستی و سرمایهداری به دوگانهی مهمتری تقسیم میشوند: آنها که دلال در آن پیشرفت میکند و آنها که کارآفرین در آن پیشرفت میکند. (بدترین اقتصاد قابل تصور هم آنی است که دلالها در آن خود را کارآفرین جا بزنند.) احزاب سیاسی پیش از تقسیم به چپ و راست بر این مبنا تقسیم میشوند که افراد با چه معیاری در آن ترقی میکنند. مثلاً به رغم زن بودن و علیه پیشفرضهای مردانه خود را ثابت میکنند یا به علت زن بودن و با استفاده از تبعیض مثبت به چشم میآیند. این همه را گفتم تا به چیز دیگری برسم. نوعی که دولت در ایران جامعه را سازمان داده برای همه آشناست. همه میدانند چه عوامل و عناصری باعث یا مانع پیشرفت میشود. همه میدانیم که به مشکلات قدیمی و چندصدسالهی ایران مثل نقش خویشاوندی و چاپلوسی مسائل دیگری مثل تعهد عقیدتی و سیاسی هم اضافه شده. از این مشکلات که گناهش به گردن "ما" نیست، همه شکایت میکنند، ولی کمتر کسی در این باره صحبت میکند که خارج از فضاهای دولتی-سیاسی، در عرصهی عمومی-اجتماعی، آنجا که ملت شریف به اصطلاح "آزادانه" انتخاب میکنند، وضع از چه قرار است. واضحا امروز در ایران تمام نهادهای تخصصی که در آن فرد باید بین همگنان و همصنفان و رقیبان و متخصصان خودی نشان بدهد و بالا برود از کار افتادهاند. تنها عامل تعیینکننده شده بیشتر دیده و لذا مشهور شدن. به این منظور لازم نیست منِ مترجم لزوماً بهتر از دیگر مترجمان کار خود را انجام بدهم تا بالاتر قرار بگیرم، بلکه لازم است بیشتر استعداد خودنمایی یا عرضهی خویشتن را داشته باشم. از همین رو، پزشک، مهندس، وکیل، نویسنده و هنرمند، لولهکش و معمار، راهنمای تور و مغازهدار، بازیگر و روسپی و سیاستمدار، همه به یکسان مشغول ضبط ویدئوهای «جالب» هستند که توجه جلب کنند، دیده و مشهور شوند و بر اساس مغالطهی هولناک رایج این توهم به وجود بیاورد که از باقی همصنفان خود بهترند. نتیجهی این امر واضح است: از بین پزشکها، عنترش، از بین وکلا عنترش، از بین همهی مشاغل و اصناف عنترش تشویق میشود و بالا میآید. بیایید از خود بپرسیم در جایی که نظارت استصوابی شورای نگهبان نیست، چرا این مقدار اوباش و عنترها و فرومایهترینها به شهرت رسیدهاند؟ چرا انتخابات را میشود تحریم کرد، ولی یک شارلاتان را نمیشود رسوا کرد؟ چرا همه روی انتخابهای آشغال خود تعصب دارند؟ چرا ایرانی جماعت در عین خودزرنگپنداری و بدبینی پارانویید هر روز گول یکی را میخورد؟ چرا اینقدر راحت میشود کسی خودش را متخصص چیزی جا بزند؟ جامعهی ما چگونه سازمان داده شده که بهشت شارلاتانهاست؟ شاید واقعاً به رغم تمام غرغرها و شکایتها این جامعه تقاضای جدی برای چیز بدردخور در هیچ عرصهای ندارد. شاید واقعاً فقط عنتربازی برایش جالب است. سپاس ریوندی #بازاندیشی_مفاهیم_فرهنگی
میان چیزی که فاشیستهای غربی از ادبیات میخواستند با چیزی که کمونیستهای بلشویک میخواهند تفاوت اساسی وجود ندارد. بهتر است جملهای نقل کنم: «شخصیت هنرمند باید آزادانه و بدون قید و بند شکل بگیرد. اما یک چیز از او میخواهیم: تایید اعتقادات ما.» این کلام یکی از بزرگان نازی یعنی دکتر رُزنبرگ، وزیر فرهنگ آلمان است. نقل قول دیگر: «هر هنرمندی حق دارد آزادانه خلق کند، اما ما کمونیستها باید او را بر طبق برنامهمان ارشاد کنیم.» این هم کلام لنین. هر دو جملهای که نقل کردم عین کلمات آنهاست و شباهت اینها به هم میشد که مایهی سرگرمی باشد، حیف که کل قضیه بسیار غمانگیز است. ولادیمیر نابُکف بعدالتحریر: 1. شاهدی دیگری بر درستی این توصیه که در مسائل سیاسی وقتی با جملهای روبرو شدید که «اما» دارد، تنها به آنچه بعد از اما میآید دقت کنید. 2. یادآوری این که وقتی جریان چپ شما را به کتاب خواندن دعوت میکند، برای خواننده هم مثل نویسنده یک «اما» دارد: کتاب بخوانید، اما آنهایی که ما میگوییم خوب است. به این شکل هم جاهلتر میشوید و هم در عین فرو رفتن در مرکب جهل توهم دانایی بیشتری شما را برمیدارد و لذا شستشوی مغزی کاملتر و مرض روانی-سیاسی شما لاعلاجتر میشود. 3. با کتاب نخواندن نمیتوانید از جهلی که با خواندن کتابهای غلط یا جفنگ یا تبلیغاتی بدان مبتلا میشوند خلاص شوید. در آن صورت هم باد یک جریان سیاسی غرض و مرضدار دیگر شما را خواهد برد. بالا پایین کردن شبکهی اجتماعی و رسانه از هر نوع و جهتش با وضع جاری از شما یک پوسیدهمغز میسازد که جناح سیاسیش مهم نیست، چون حماقت امری فراجناحی و در همهی اشکال خود خطرناک است. سپاس ریوندی #کتاب_شن
مختصری دربارهی این که چگونه و به چه عللی اقتباسهای نمایشی و خصوصا سینمایی، رمان فرانکنشتاین، اثر مری شلی، را به نوعی داستان علمیتخیلی فروکاستند و خصوصا تداعیهای سیاسی آن را از بین بردند. برگرفته از موخرهی من بر ترجمهام از این رمان ص۴۸۰، چاپ اول، نشر مد علاقمندان میتوانند تفصیل این بحث را پیش و پس از این بریده بیابند. سپاس ریوندی #گفتگوی_خاموش_نفس #پژواکهای_آینه
видео или голосовое, без подписи
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند بخش اول: اخلاق لیبرال-۱ بخش دوم «من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در جامعه بورژوآیی شخصیت آدمی بدون تعین و هویت مشخص نامتعادل و نامتوازن میشود و به صورت اتم در میآید.» نیکولای بردیایف: منابع کمونیسم روسی و مفهوم آن لیبرالیسم را پادزهر ایدئولوژیهای خطرناک دوران مدرن برمیشمارند. سوسیالیسم انقلابی، ملیگرایی رادیکال و یا اسلامگرایی جهادی نیز، هر یک به نحوی خود را آنتیتز آن تعریف کردند و در بلندمدت، در مقابل اصول لیبرال شکست خوردند. در نگاهی منصفانه، لیبرالها، از جناح چپ دولت رفاهی تا آنارشیستهای بازار، توانستند رقبای جمعگرا را در تقریباً تمام عرصهها، در هم بکوبند. بازار آزاد، حقوق فردی و مشارکت سیاسی در مقابل اقتصاد بسته، استبداد مطلقه و اهداف ملی، مذهبی و یا طبقاتی، برندگانی بی چون و چرا به حساب میآیند. اما نگارندهی این سطور، همانقدر با این ایدئولوژیها مخالف است که هر لیبرال راستینی. و این سلسله نوشتار، نه تکرار ملالآور غرغرها و افاضات چند قرنهی ایدئولوژیهای نامبرده، که تلاشی است برای تبیین نظرگاهی است که همزمان بسیار نو و بسیار کهنه است. لیبرالیسم را میتوان ایدهی «رهایی» دانست. رهایی از قید و بند تمام آنچه از بیرون و با خشونت بر امیال و ارادهی آدمی حد میگذارد، مادام که این رهایی، مخلِ میل و ارادهی دیگر اعضای اجتماع نشود. اگر چه تمام لیبرالها، فایدهگرا نیستند اما روح فلسفهی لیبرال در ارتباطی تنگاتنگ با اخلاق فایدهگرا قرار دارد. نظامی که معیار امر اخلاقی را، افزایش لذت برای همگان و کاهش رنج آنان برمیشمارد. من درک میکنم که بسیاری از آدمیان، این نظم اخلاقی را مطلوب بپندارند. که به راستی، هر انسانی با حداقلی از عواطف بشری، از کاهش رنج همنوعانش خشنود میشود. اما اگر تیزبینانه بنگریم، میتوان خلل و فرجی را در این نظام دید که به سبب آن، بخشی ادعاهای اولیهاش را فرو میریزد. تجربهی زیستهی بشر، و طبع اخلاقیاش را نمیتوان به لذت و رنج فرو کاست. ما فرقی بنیادین با دیگر مخلوقات داریم؛ اندیشهی ما و امکان تسری آن بر احساسات و تجربیاتمان. گاهی تحمل رنجی خودخواسته و حتی تحمیل از روی خیرخواهی و بینش درست، موجب تجربیات، دستآوردها و اندیشههای شگرفی میشود که با لنزِ باریکِ میل-درد نمیتوان قضاوت کرد. ملال و «بیشخصیت بودن» امروز بخش عظیمی از مردم جهان را نمیتوان با این دوگانه، که مصرانه در پی گسترش آنها کوشید، توضیح داد و یا تلاشی برای درمانش کرد. تلاشی بیمعنا برای زدودن وجوه «انسانی» نوع بشر و گذار به موجودی که تنها قضاوتش، انتخاب رنجهای کمتر و لذائد بیشتر است. @youngconservative
آگهی امروز، چهارشنبه ۲۱ آبان، ساعت نه شب، جلسهی پرسش و پاسخ و گفتگو دربارهی ۱.برآمدن ادبیات روسی جدید ۲. زمینهی تاریخی، سیاسی، اجتماعی، روانی و فرهنگی آن و ۳. آثار پوشکین در گوگلمیت برگزار و لینک ورود به آن در همین کانال گذاشته خواهد شد. ممنون میشوم اگر چنانچه علاقمندی به ادبیات روسی میشناسید، این آگهی را برای او بفرستید. بعدالتحریر: این جلسه رایگان اما اولویت طرح سوال با شرکتکنندگان در کلاس است. #آذربرزینمهر خانهی فرهنگ ایران برای پرورش هوش طبیعی سپاس ریوندی