tgindex
Safe Haven
@safehavennперсидский

Daniel's Coffin ادبیات و تاریخ

Последний пост
1 мар.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
35
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
197
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
549
35 постов
Вовлечённость
278,7%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 35
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 1 мар.361134

    منجنیق آه مظلومان به صبح سخت گیرد ظالمان را در حصار سعدی

  • видео или голосовое, без подписи

  • من در دل فاجعه مانده‌ام و گلوله‌ای به تنم نخورده، اما زخم تماشای این ویرانی حیاتم را روزی صدبار مصادره می‌کند؛ با یاد آنان که از من زیباتر باهوش‌تر و با جرأت‌تر بودند چه کنم؟

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • می‌فکن بر صف رندان نظری بهتر از این بر در میکده می‌کن گذری بهتر از این در حق من لبت این لطف که می‌فرماید سخت خوب است ولیکن قدری بهتر از این آن که فکرش گره از کار جهان بگشاید گو در این کار بفرما نظری بهتر از این ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این؟ دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم؟ مادر دهر ندارد پسری بهتر از این من چو گویم که قدح نوش و لب ساقی بوس بشنو از من که نگوید دگری بهتر از این کلک حافظ شکرین میوه نباتیست بچین که در این باغ نبینی ثمری بهتر از این حافظ #شعر

  • The mark of being human is sorrow. It does not fade, it carves itself within us. Through it we learn that to live is to carry both wound and memory.

  • ندانم کجا دیده‌ام در کتاب که ابلیس را دید شخصی به خواب به بالا صنوبر، به دیدن چو حور چو خورشیدش از چهره می‌تافت نور فرا رفت و گفت: ای عجب، این تویی فرشته نباشد بدین نیکویی تو کاین روی داری به حسن قمر چرا در جهانی به زشتی سمر؟ چرا نقش بندت در ایوان شاه دژم روی کرده‌ست و زشت و تباه؟ شنید این سخن بخت برگشته دیو به زاری برآورد بانگ و غریو که ای نیکبخت این نه شکل من است ولیکن قلم در کف دشمن است #سعدی

  • видео или голосовое, без подписи

  • ادبیات تطبیقی به روایت سوزان باسنت بخش اول : کلیت موضوع ادبیات تطبیقی در بستر تاریخی و فرهنگی‌ای پدید آمد که ملی‌گرایی و مفهوم دولت-ملت تازه شکل گرفته بودند و ادبیات به‌عنوان نمادی از هویت ملی مورد توجه قرار می‌گرفت. در چنین فضایی، این رشته کوشید از حصار مرزهای تنگ ادبیات ملی فراتر رود و ادبیات را در مقیاسی گسترده‌تر و انسانی‌تر ببیند. اصطلاح «ادبیات تطبیقی» نخست در فرانسه و در قالب مجموعه‌ای آموزشی با عنوان Cours de littérature comparée مطرح شد و به‌تدریج به زبان‌های دیگر، از جمله آلمانی و انگلیسی، راه یافت. این اصطلاح در ابتدا حامل نوعی آرزو برای صلح، تفاهم و ارتباط میان ملت‌ها بود و به همین دلیل توانست به سرعت جایگاه خود را پیدا کند. در اصل پیدایش این رشته همچنین با گسترش رویکرد مقایسه‌گرایانه در علوم طبیعی و انسانی هم‌زمان بود؛ رویکردی که حقیقت را نه در انزوا بلکه از طریق مقایسه و سنجش می‌جست. ادبیات تطبیقی نیز بر همین مبنا شکل گرفت و راهی فراهم آورد تا ادبیات از قالب‌های محدود ملی‌گرایانه رهایی یابد و امکان گفت‌وگو میان فرهنگ‌ها فراهم شود. اما شرایط در همه جا یکسان نبود. در غرب، ادبیات تطبیقی بیشتر پاسخی بود به افراط‌های ملی‌گرایانه و به‌نوعی نقد مرزهای فرهنگی بسته؛ درحالی‌که در بسیاری از کشورهای غیرغربی، این رشته کارکردی دیگر یافت. در هند، چین، برزیل یا سرزمین‌های آفریقایی، ادبیات تطبیقی به ابزاری بدل شد برای بازتعریف هویت فرهنگی و مقابله با میراث استعمار. در این جوامع، تأکید بر فرهنگ ملی و بازیابی صداهای محلی اهمیت فراوان داشت و مقایسه به معنای واکاوی نسبت میان سنت‌های بومی و فرم‌های وارداتی بود. در کنار این جریان‌ها، نگاه‌های برتری‌جویانه نیز وجود داشت؛ از جمله چشم‌اندازی که ادبیات غرب را معیار ارزش‌گذاری می‌دانست و سایر ادبیات‌ها را در نسبت با آن تعریف می‌کرد. سوزان باسنت این نگرش را ادامه‌ای از سنت استعماری می‌خواند و یادآور می‌شود که ادبیات تطبیقی اگر بخواهد معنای حقیقی خود را بازیابد، باید این دیدگاه‌ها را نقد کند و به‌جای سلسله‌مراتب، به سمت گفت‌وگویی برابر میان فرهنگ‌ها حرکت کند. به این ترتیب، ادبیات تطبیقی نه صرفاً رشته‌ای آکادمیک، بلکه پاسخی فرهنگی به پرسش‌های زمانه بود: چگونه می‌توان ادبیات را فراتر از مرزهای جغرافیایی و ملی دید، چگونه می‌توان تفاوت‌ها را در کنار هم نشاند و چگونه می‌توان میان سنت‌های گوناگون پلی برای فهم متقابل ساخت. #ادبیات_تطبیقی

  • اسحاق پیر شده بود. چشمانش دیگر روشنی نداشت و روزهای آخر عمرش نزدیک بود. دلش می‌خواست پیش از رفتن، برکت پدرانه را به پسر بزرگش، عیسو، بسپارد. او را صدا زد و گفت: «پسرم، به صحرا برو، شکار کن و غذایی خوشمزه برایم بیاور تا پیش از مرگم تو را برکت دهم.» عیسو رفت، اما «رفقه» همسر اسحاق، این سخن را شنید. او یعقوب، پسر کوچک‌ترش را فراخواند و گفت: «الان وقت آن است که تو برکت را بگیری. گوش کن چه می‌گویم؛ برو از گله دو بزغاله بیاور، من غذایی درست می‌کنم که پدرت دوست دارد. تو آن را برای او می‌بری و او پیش از مرگش تو را برکت خواهد داد.» یعقوب مردد بود: «اما پدرم مرا لمس می‌کند و می‌فهمد من عیسو نیستم. عیسو پرموست و من نه! اگر بفهمد، به جای برکت، نفرینم خواهد کرد.» رفقه لبخندی زد: «نفرینش بر من، پسرم. فقط همان کن که گفتم.» او پوست بزغاله‌ها را برداشت و بر دستان و گردن یعقوب بست، لباس‌های عیسو را به تنش کرد و غذایی خوش‌بو به دستش داد. یعقوب با قلبی تپنده نزد پدر رفت. اسحاق صدایش را شنید و گفت: «پسرم، کیستی؟» یعقوب پاسخ داد: «منم، عیسو، نخست‌زاده‌ات. برخیز و از شکار من بخور و مرا برکت ده.» اسحاق به او شک کرد: «چرا این‌قدر زود پیدا کردی؟» یعقوب گفت: «خدای تو در راه کمکم کرد.» اسحاق گفت: «نزدیک بیا تا تو را لمس کنم.» دستانش را پیش برد و پوستین‌ها را لمس کرد. «آه... صدا، صدای یعقوب است، ولی دست‌ها، دست‌های عیسو...» او غذایی که یعقوب آورده بود خورد، شراب نوشید و بر او برکت پدرانه جاری ساخت. لحظاتی بعد، عیسو از شکار بازگشت، ولی دیگر دیر شده بود. برکت داده شده بود و راه برگشتی نبود. چشمان عیسو پر از خشم شد. از آن روز، کینه‌ای میان دو برادر شعله‌ور گشت، کینه‌ای که تقدیرشان را برای سال‌ها دگرگون کرد. در نگاه رنه ژیرار، ما آدم‌ها مستقیماً به چیزی میل پیدا نمی‌کنیم، بلکه میل ما از راه دیگری شکل می‌گیرد؛ ما آنچه را می‌خواهیم، به این دلیل می‌خواهیم که دیگری آن را می‌خواهد یا دارد. داستان اسحاق، عیسو و یعقوب یکی از نمونه‌های روشن این پدیده است. اسحاق، پدر سالخورده و نابینای خانواده، می‌خواست پیش از مرگش برکت پدرانه را به پسر بزرگش عیسو بدهد. اما یعقوب، به تحریک مادرش رفقه، خود را به جای برادر جا زد؛ لباس‌های او را پوشید، پوست بزغاله را به دستان و گردنش بست و غذایی که اسحاق دوست داشت پیش روی پدر گذاشت. اسحاق که صدا را از یعقوب می‌شنید ولی دستانی پرمو مثل عیسو لمس می‌کرد، سرانجام برکت را به او داد. این فریب، خشم عیسو را شعله‌ور کرد و دشمنی میان دو برادر را رقم زد. ژیرار این روایت را صرفاً یک داستان خانوادگی یا حیله‌گری ساده نمی‌بیند. از نظر او، «برکت پدر» نماد جایگاه، قدرت و مشروعیتی است که هر دو برادر به آن میل دارند. یعقوب این میل را نه از خودش، بلکه به واسطه داشتن عیسو پیدا کرده است. این همان «میل تقلیدی» است که ژیرار آن را سرچشمه بسیاری از درگیری‌های انسانی می‌داند. در این رقابت، یعقوب برای رسیدن به هدف، مرزهای هویتی خود را کنار می‌گذارد و تا جای ممکن شبیه رقیبش می‌شود. پوشیدن لباس‌های عیسو و بستن پوست بزغاله به بدن، فقط یک فریب ظاهری نیست؛ نماد همسان‌سازی کامل با رقیب است، نقطه‌ای که ژیرار آن را «بحران تمایز» می‌نامد. وقتی دو رقیب بیش از حد شبیه هم می‌شوند، فاصله میان «من» و «تو» از بین می‌رود و تنش به اوج می‌رسد. خشونت در اینجا هنوز به خونریزی نینجامیده، اما به شکل پنهان و نمادین در جریان است؛ برادری از حق خود محروم شده، پدر فریب خورده و خانواده در آستانه فروپاشی قرار گرفته است. دشمنی عیسو و یعقوب پس از این حادثه، نمونه کوچکی از چرخه خشونت است که ژیرار در فرهنگ‌ها و اسطوره‌های گوناگون ردش را می‌گیرد. ژیرار از این داستان استفاده می‌کند تا نشان دهد چگونه تقلید، رقابت و فقدان تمایز، خشونت را می‌زایند. او سپس این خط فکری را ادامه می‌دهد و توضیح می‌دهد که جوامع برای جلوگیری از انفجار چنین خشونتی، به «مکانیسم قربانی» روی می‌آورند؛ یعنی همه خشونت‌ها را به سوی یک قربانی واحد هدایت کرده و با حذف او، دوباره نظم برقرار می‌کنند. در نظر او، بسیاری از آیین‌ها، قوانین و حتی مذاهب، بازمانده همین فرآیند کهن هستند. #خشونت_و_تقدس #رنه_ژیرار

  • نمایشنامه قتل به روایت پو، اثر جفری هچر میان توهّم و کابوس، میان شعر و جنون، روایت قتل از مغز متلاشی‌شده‌ی یک نابغه کتاب را که می‌بندی، تازه عمق تاریکی آن روشن می‌شود. «قتل به روایت پو» یک نمایشنامه نیست؛ یک کابوس است، یک تونل درهم‌پیچیده در ذهن ادگار آلن پو، که با هر قدم در آن، مرز میان خیال و واقعیت بیش‌تر فرو می‌ریزد. جفری هچر نه تنها به سراغ خودِ پو رفته، بلکه به سراغ ارواح خلق‌شده‌ی او، جنونش، وسواس‌های ادبی‌اش و اضطراب‌هایش نسبت به مرگ، زن، و فراموشی رفته است. در طول داستان، تو نمی‌دانی چه کسی واقعاً وجود دارد و چه کسی تنها پژواکی از داستان‌های گذشته است. دوپن، گربه، ویلسن… همه این‌ها دیگر شخصیت نیستند، بلکه انعکاس‌های شکسته‌ی ذهنِ مردی هستند که جهان را بیش از آن‌که زیسته باشد، خواب دیده است. ساختار داستانی هچر یک بازی ذهنی است: داستان در داستان، شخصیت در درون سایه‌ی خود، واقعیت در نقاب خیال. و در این میان، درخشان‌ترین نقطه‌ی نمایش، نه بازگویی ماجراهای قدیمی، بلکه تصویرِ «پو»یی‌ست که زیر بار خلقِ همین داستان‌ها خرد شده. گویی با هر کاراکتری که زاده، تکه‌ای از روحش را سوزانده، و اکنون در واپسین ساعات عمر، آن‌ها بازگشته‌اند تا حق‌شان را از او بگیرند. حقِ دیده‌شدن، شنیده‌شدن، و زنده‌ماندن. این نمایش برای کسی که با آثار پو آشنا باشد، هدیه‌ای‌ست سرشار از اشارات، ارجاعات، و بازی‌های زبانی. و برای کسی که آشنا نباشد، تجربه‌ای‌ست از سقوط در درون ذهن انسانی که حقیقت را در قالب داستان و مرگ را در قالب هنر فهمیده. در پایان، این یک داستان جنایی نیست. این خودکشی تدریجی نویسنده‌ای‌ست که از شدت خلاقیت، آرام آرام در جهان ساخته‌ی خویش ناپدید شد. #نمایشنامه

  • видео или голосовое, без подписи

  • Virgin Black – Our Wings Are Burning

  • در سرزمینی کهن، جایی میان کوه و کویر، نسلی زندگی می‌کند که صدای زمان را در سکوت خود فریاد می‌زند. اینجا جایی‌ست که ریشه‌ها در اسطوره جوانه زده‌اند و خاکش را اشک و خون آبیاری کرده است. قرن‌هاست که باد، قصه‌ی ضحاک و فریدون را از گوشه‌های شاهنامه در گوش شب نجوا می‌کند. قصه‌ی نبرد همیشگی تاریکی و نور. گاهی روزگار چنان می‌گذرد که انگار اهریمن، دوباره تاج بر سر نهاده و اژدهای هزار سر، از دل خاک سر برآورده. در این شب بی‌پایان، پنجره‌ها بسته‌اند، صداها آرام و چشم‌ها سنگین. هوا سنگین‌تر از همیشه است، گویی کسی از نفس کشیدن هراس دارد. اما حتی در دل تاریکی مطلق، همیشه جرقه‌ای هست که از دل خاکستر برمی‌خیزد. در این دیار کهن، در دل تاریخ آن، همیشه بوده‌اند افرادی که برای رهایی از اهرمن برخواسته‌اند. امروز، نسل دیگری از خاک برخاسته، بی‌سلاح و بی‌تکیه‌گاه، اما با نوری در نگاه. نسلی که امید را از سینه‌ی سهراب، از تیر آرش، از تن رنجور کاوه آموخته‌اند. این نسل، خاموش است، اما در سکوتش طوفان نهفته. در چشمانش قصه‌ی یک رهایی دیگر جریان دارد، قصه‌ای که از گذشته‌های دور آمده و تا فردا ادامه خواهد یافت. ایران، این سرزمین زخمی و زنده، خواب‌زده نیست. در دلش هنوز نجوای دماوند شنیده می‌شود. هنوز در سینه‌ی البرز، ضرب‌آهنگ تپیدن قلب‌هایی‌ست که جز به روشنایی قانع نمی‌شوند.

  • видео или голосовое, без подписи

  • جنبش‌های اجتماعی ایران بخش سوم: ابومسلم خراسانی قیام ابومسلم خراسانی یکی از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین جنبش‌های اجتماعی در تاریخ ایران پس از اسلام است؛ جنبشی که نه‌تنها به سقوط خلافت اموی انجامید، بلکه به شکل‌گیری نوعی بیداری اجتماعی و سیاسی در میان ایرانیان…

  • هزار جهد بکردم که سِرّ عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم من رمیده‌دل آن به که در سماع نیایم که گر به پای درآیم به در برند به دوشم بیا به صلح من امروز در کنار من امشب که دیده خواب نکرده‌ست از انتظار تو دوشم مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم به زخم‌خورده حکایت کنم ز دست جراحت که تندرست، ملامت کند چو من بخروشم مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم؟ به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم سعدی #شعر

  • видео или голосовое, без подписи

Safe Haven — tgindex