tgindex
رادیو یک صفحه‌ای

رادیو یک صفحه‌ای

Статистика

هر بامداد را با یک اندیشۀ نو آغاز می‌کنیم تا دربند عادات و یکنواختی نمانیم. وبسایت ما: https://www.ketabeyek.com اینستاگرام ما: https://instagram.com/nashreyek

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
4
Всего постов
63
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Образование (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 239
−4 за 4 дн.
Сутки
−1
−0,08%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
80
40 постов
Вовлечённость
6,5%
к подписчикам
Постов в день
0,6
всего 63
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
61
1/48двое суток
69
1/72трое суток
75

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • قول بامدادی، پس از بیداری من امروز قول می‌دهم که باورم را به فردایی بهتر حفظ کنم، چون فردا توسط من و امثال من ساخته می‌شود. رادیو یک صفحه‌ای https://t.me/RadioYek

  • داستان زن نویسنده: مهدی میرعظیمی با صدای: منوچهر والی‌زاده و زهره اسعدسامانی 📻رادیو یک صفحه‌ای را به دوستانتان معرفی کنید. https://t.me/RadioYek #داستان_صوتی #داستان

  • «یادداشت نیمه‌باز» مهدی میرعظیمی معمار روایت ♦️با رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید: https://t.me/RadioYek

  • قول بامدادی، پس از بیداری من امروز قول می‌دهم که نقش من در زندگی مثل یک آهنگ است؛ لازم نیست طولانی باشد، کافی است در دل‌ها بماند. رادیو یک صفحه‌ای https://t.me/RadioYek

  • یک خط شعر، پیش از خواب سبزه زیر سنگ نتوانست قامت راست کرد چیست حال خضر یا رب! زیر بار زندگی صائب https://t.me/RadioYek

  • بدهکارت را به طلبکار تبدیل مکن! لطف و مهربانی نیمه‌کاره می‌تواند بدهکاران را به طلبکار تبدیل کند. حتما تجربه کرده‌اید زمانی که قصد دارید به کسی کمک کنید و به هر دلیل در میانۀ راه نمی‌توانید، اما این لطف ناتمام یا ناکامل باعث می‌شود که طرف مقابل از شما طلبکار شود و حتی گله و دلخوری هم پیش بیاید! مثلاً انگار وقتی راهنما می‌زنی و قصد داری ماشینت را از پارک خارج کنی، به محض روشن شدن راهنما، دیگر حقی نسبت به جای پارک نداری یا اگر راننده دیگری برای گرفتن جای پارک منتظر است و تو بیش از حد تأخیر کنی، او حق دارد به تو اعتراض کند؛ زیرا در ابتدا تو بودی که به او سیگنال تخلیه جای پارک را دادی، اما با تأخیرت او را معطل و طلبکار کرده‌ای. وقتی در پیاده‌رو قدم می‌زنی و برای راحت‌تر عبور کردن عابر رو به رو کمی خود را کنار می‌کشی، دیگر حق نداری دوباره به جای قبلی خود بازگردی و راه او را مسدود کنی. چون در ابتدا لطف تو را پذیرفته بود، اما با بازگشت به موقعیت قبلی، احساس می‌کند که تو او را به دردسر انداخته‌ای. این موضوع در تعاملات اجتماعی دیگر نیز صدق می‌کند. به عنوان مثال، اگر کسی با تو تماس بگیرد و بخواهد پولی قرض کند و تو بگویی «بگذار بررسی کنم»، اما بعد از مدتی بگویی «ندارم»، او ممکن است احساس کند که تو به او بدهکار شده‌ای. شاید اگر از همان ابتدا می‌گفتی نمی‌توانی کمک کنی، مشکلی پیش نمی‌آمد، اما حالا که او منتظر تصمیم تو بوده، احساس می‌کند تو او را فریب داده‌ای یا وقتش را کشته‌ای. اگر کسی را برای کاری به شخص دیگری معرفی کنی و او نتواند از عهده آن کار بر بیاید، تو نه تنها بدهکار فرد اول خواهی شد، بلکه نفر دوم نیز به نوعی از تو طلبکار خواهد شد؛ چرا که انتظار داشته با معرفی تو، کار به بهترین شکل انجام شود. اگر همسایه‌ای برای جابجایی وسایل از تو کمک بخواهد و تو بگویی «چند دقیقه دیگر می‌آیم»، اما بعد از مدتی نروی، او حق دارد ناراحت شود. اگر کسی تو را به مهمانی دعوت کند و تو بگویی «می‌آیم»، و بعد به هر دلیلی، نروی، او احساس می‌کند که تو او را ناامید کرده‌ای. اگر از ابتدا گفته بودی که نمی‌توانی بیایی، هیچ انتظاری شکل نمی‌گرفت و نیازی به توضیح بیشتر نبود. پدرم می‌گفت: اگر می‌خواهی به کسی چیزی ببخشی باید در بهترین حالت آن‌را ببری و دو دستی تقدیمش کنی وگرنه اگر گفتی بیا و بگیر، بدهکارت را به طلبکار تبدیل کرده‌ای! می‌گفت: اگر قرار است ماشینت را هم به کسی ببخشی هم باید تمیز شسته باشی و باکش را پر کرده‌ باشی و جلوی در خانه‌اش به او تحویل بدهی! نویسنده: مهدی میرعظیمی معمار روایت دوستانتان را به رسانه رادیو یک صفحه‌ای فرابخوانید تا ما را همراهی کنند: https://t.me/RadioYek

  • «یادداشت نیمه‌باز» مهدی میرعظیمی معمار روایت ♦️با رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید: https://t.me/RadioYek

  • قول بامدادی، پس از بیداری من امروز قول می‌دهم که قلبم را باغی کنم که هر روز صبح شکوفه می‌دهد. رادیو یک صفحه‌ای https://t.me/RadioYek

  • یک خط شعر، پیش از خواب چنان گرم از بساط خاک بگذر که شمع مردم آینده باشی صائب https://t.me/RadioYek

  • خوشمزه‌تر از بستنی حدود چهار سال سن داشتم که با پدر و مادرم رفته بودیم شاهچراغ. صدای دست‌فروش‌ها و بوی نسیم بهاری و آفتاب دل‌چسب شیراز، همه چیز رنگارنگ و قشنگ، لباس‌های مردم، اجناس مغازه‌ها، کلام مردم و از همه مهم‌تر گرمای دست مادر و پدر که هرچند قدم یکی را می‌گرفتم. گاهی دست پدرم را می‌گرفتم و گاهی چادر مادرم را. این‌جا بوی جذاب چغور پغور می‌آمد با پیاز داغ و آنجا بوی لذت‌بخش بامیه‌ی سرخ‌شده! یک لحظه صدای چرخش موتور آب‌هویج‌گیری را می‌شنیدم و لحظه‌ای دیگر صدای ترکیدن بادکنک! کودکی ماشین پلاستیکی‌اش را با بند بسته بود و پشت سرش می‌کشید و آن یکی با تفنگ ترقه‌ای‌اش سر و صدا می‌کرد. بوی کلوچه از دکان قنادی به مشام می‌رسید و پدری نان پنجره‌ای را توی پاکت کاغذی می‌گذاشت که به خانه ببرد. چشمم همه چیز را می‌دید و می‌کاوید. رنگ‌ها و شکل‌ها از مقابلم رد می‌شدند که نگاهم روی یک قیف نان کنجدی که رویش بستنی دورنگ نشسته بود قفل شد. بستنی با دو رنگ کرم و کاکائو! نتوانستم نگاهم را از آن جدا کنم، ایستادم. قیف در دست خانمی بود که با دخترش آنجا ایستاده بودند، وقتی مرا دید با سرعت یک بستنی دیگر خرید و به من داد. عجب طعمی داشت! بستنی را با تمام وجود حس می‌کردم. دور دهنم همه به بستنی آغشته شد و چه لذتی داشت. همه‌ی فکرم به بستنی بود و واکاوی طعم خوشش، با یک دست قیف را گرفته بودم و با دست دیگر به دنبال دست مادرم می‌گشتم. چادرش را پیدا کردم و گرفتم. وقتی چادر را کشیدم رویش را برگرداند، مادرم نبود. زنی بود غریبه، لبخند به لب داشت. مادر بود؛ اما نه مادر من! ترسیدم و بستنی را روی زمین انداختم. بغض کردم. گلویم فشرده شد. زبانم بند آمد! خانمی که برایم بستنی خریده بود دستم را گرفت. با لبخند چیزهایی می‌گفت و دخترش با دست اشک‌هایم را پاک می‌کرد. اما من هیچ نمی‌شنیدم. پشت پرده‌ی اشک رنگ‌ها را قاطی می‌دیدم. کم‌کم چیزی هم نمی‌دیدم. چهره‌ها همه مبهم شده بودند و توی سرم فقط صدای وینگ می‌آمد. وسط ازدحام جمعیت و چهره‌های مبهم، ناگهان نوری دیدم؛ قرص ماهی را، خورشید را، چهره‌ای که می‌درخشید. مادرم بود از دور شناختمش. وقتی رسید مرا در آغوش گرفت. تمام رنگ‌های زیبا را در صورتش دیدم و تمام نورها از چشمش می‌تابید، دل‌چسب‌ترین نسیم از سویش می‌وزید و بهترین عطرها از او می‌پراکند! دیگر دلم بستنی نمی‌خواست؛ چون خوشمزه‌تر از بستنی را یافته بودم. نویسنده: مهدی میرعظیمی معمار روایت رادیو یک صفحه‌ای https://t.me/RadioYek

  • «یادداشت نیمه‌باز» مهدی میرعظیمی معمار روایت ♦️با رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید: https://t.me/RadioYek

  • قول بامدادی، پس از بیداری من امروز قول می‌دهم که بدون هیچ دلیل منطقی، خوشحال باشم. رادیو یک صفحه‌ای https://t.me/RadioYek

  • یک خط شعر، پیش از خواب دلگیر نیست از تن، جان‌های زنگ بسته کنج قفس بهشت است بر مرغ پر شکسته صائب https://t.me/RadioYek

  • داستان میخ عزیز بعد از یکی‌دو سال که مشغول نوسازی مدرسه‌مان بودند به محل اصلی مدرسه برگشته بودیم. هیچ‌چیز به قبل شباهت نداشت. مدرسه یک طبقه کلنگی تبدیل شده بود به مدرسه سه طبقه نوساز... نویسنده: مهدی میرعظیمی با صدای: منوچهر والی‌زاده و زهره اسعدسامانی 📻رادیو یک صفحه‌ای را به دوستانتان معرفی کنید. https://t.me/RadioYek #داستان_صوتی #داستان

  • ۱۷ مرداد‌ماه، روز خبرنگار تاریخ‌نگاران تاریخ را می‌نگاشتند؛ ماه‌به‌ماه، سال‌به‌سال و قرن‌به‌قرن. اما خبرنگاران تاریخ را می‌نگارند؛ نکته‌به‌نکته، واژه‌به‌واژه و خط‌به‌خط! مهدی میرعظیمی معمار روایت رادیو یک صفحه‌ای https://t.me/RadioYek

  • «یادداشت نیمه‌باز» مهدی میرعظیمی معمار روایت ♦️با رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید: https://t.me/RadioYek

  • قول بامدادی، پس از بیداری من امروز قول می‌دهم که امروز را چنان زندگی کنم که گویی برای «ثبت در تاریخ شادمانیِ خودم» انتخاب شده است. رادیو یک صفحه‌ای https://t.me/RadioYek

  • یک خط شعر، پیش از خواب   نیست در پایان عمر از رعشه پیران را گریز بر فروغ خویش می لرزد چراغ صبحگاه صائب   https://t.me/RadioYek

  • شولی‌پَزون کنار دیواربلند کاه‌گلی کوچه دویدم که از آفتاب تند در امان باشم. آرنجم روی دیوار سایید و از درد و سوزشش ریشۀ استخوانم تیر کشید. به ورودی خانۀ بی‌بی که رسیدم هوای خنک دالان به صورتم خورد و لذت را دواند به پیشانی و صورت و گردن خیس از عرقم. وارد دالان که شدم پیش چشمم تاریک شد. بیست گام جلو ‌رفتم و ‌پیچیدم به چپ و چشمم افتاد به روشنای حیاط. هزار بار این دالان را گز کرده بودم و موزاییک‌های کهنۀ کفَش را شمرده بودم. بوی کاه‌گل؛ بالشی نرم توی مشامم ایجاد کرد که رویش عطر نعناع و آرد و عدس پخته پاشیده شده بود و رایحۀ پیاز داغ و نموره‌ای از شمیم سرکه، خبر از پخت شولی داد. سرم را روی بالش گذاشتم و خوابیدم. بی‌بی ملاقۀ قدیمی که دسته‌اش هنوز نقره‌ای و گودی‌اش انگار کمی مسی شده بود را در دست گرفت. ناخن‌های انگشتان حنا بسته‌اش‌‌ رنگ یک گلبرگ شقایق داشت با همان ترتیب رنگ از سیاه به سرخ و نارنجی. هفتاد سال عشق آقابزرگ در حلقۀ طلایی‌اش هویدا بود که روی پوست سبزه رنگ بی‌بی طلایی‌تر می‌درخشید. سر آستین پیراهن سفید با گل‌های سبز و سرخ مچش را پوشانده بود و ملاقه مسی را توی کاسۀ کواره آبی فیروزه‌ای بدرقه می‌کرد تا بلکه کاسۀ من کمی خوشمزه‌‌تر پُر شود. کاسه ام را پر کرد. گرفتم و توی دالان پیت نفتی که هنوز می‌شد رویش عکس یک شیر را دید و نام ایرانول را خواند کشیدم زیر پایم و نشستم. مادرم از آن‌طرف حیاط داد زد که بیا و دست و رویت را بشوی و صبر کن تا شولی جا بیفتد. بی‌بی با لبخند زیر لب گفت: «خدا اختیار هیچ پیاده‌ای رو دست سواره، هیچ ناداری رو دست دارا و هیچ گشنه‌ای رو دست سیر نده!» گفتم: «بی‌بی؛ خوش به‌حالتون که همه کار بلدید و هیچ‌وقت خسته نمی‌شید. من خیلی زود خسته میشم و کاری هم بلد نیستم!» چشمانش را تنگ‌تر کرد و در حالی‌که سعی می‌کرد خنده‌اش را زیر چانه مخفی کند گفت: «چرا خوش به حال من؟ خوش به حال تو که همچین بی‌بی جونی داری!» و این‌بار خندید. عاشق دندان طلایش بودم که فقط وقتی از صمیم قلب می‌خندید دیده می‌شد. ادامه داد: «نمی‌خواد خیلی کار یاد بگیری. یه کار یاد بگیر ولی خوب انجامش بده. هر کاری که انجام بدی وقتی خوب باشه به آرامش می‌رسی» ملاقه را چند بار توی دیگ چرخاند و گفت: «بعدها می‌تونی آسایش رو بخری، ولی آرامش رو باید درست کنی» چند لحظه به صورت متعجب و گیجم نگاه کرد. کاسه خالی را از دستم گرفت و گفت: «الآن این پیت زنگ زده که بوی نفت میده شاید آسایش نداشته باشه ولی آرامشی داره که بعدها به هیچ قیمتی نمی‌تونی بخری!» نویسنده: مهدی میرعظیمی معمار روایت 🔗برای دسترسی به اخبار و داستان‌های کتاب یک صفحه‌ای به وبسایت ما سر بزنید: Http://KetabeYek.com

  • «یادداشت نیمه‌باز» مهدی میرعظیمی معمار روایت ♦️با رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید: https://t.me/RadioYek