tgindex

گاه‌نوشته‌ها

описание

تداعی‌هایی لحظه‌ای که در روزمره برای هر کدام از ما بارها پیش می‌آید. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اینجا چیزی کپی نیست (مگر اینکه به صراحت گفته شده باشه). ‌ | ‌محمدرضا زمانی‌ ‌| وبلاگ:‌ mrzamani.com

593
подписчиков
Охват к подписчикам
48,9%
ERR
Реакции к просмотрам
2,78%
190 на 22 постов
Пересылки к просмотрам
0,70%
48
Постов в день
0,4
всего 22

Где отзываются чаще

доля реакций к просмотрам
  • 9 авг.ناتوانی‌های باکلاس با یکی از دوستانم که صحبت می‌کردم، با آب و تاب درباره دوره مبارزه با کمال‌طلبی (یا چیزی شبیه این) می‌گفت که تازه دیده بود. گفتم: ببین. به نظر من پرفکشنیست بودن یعنی عدم توانایی ما در تشخیص موقعیت و ناتوانی‌مون در تخصیص بهینه منابع، در اون موقعیت. (البته همیشه اینطوری پاچه نمی‌گیرم. گاهی 😁). البته منظورم این نبود که دغدغه کمال‌طلبی وجود خارجی نداره. واقعا هست. و خیلی از ما هم در موقعیت‌های مختلف تجربه‌اش کردیم و می‌کنیم. به مدل‌های مختلفی هم ممکنه بروز کنه. و این رو هم می‌دونم و می‌دونیم. اما در عین حال، وقتی به خودم نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم صدا زدن این مورد و پدیده‌های مشابه با اسم‌های غیردقیق، باعث میشه به سمت راه‌حل حرکت نکنم. یا کمتر حرکت کنم. حالا پرفکشنیست بودن رو که گفتم. یه مثال دیگه هم به ذهنم می‌رسه: درون‌گرایی. اینم گاهی دیدم که دوستانم در توصیف خودشون می‌گن. ممکنه اونجا روم نشه بهشون بگم، ولی مثلا چنین جمله‌ای که "خیلی درون‌گرام به همین خاطر سر کار با همکارام به مشکل خوردم" رو، اگه من باشم اینطوری می‌گم که: من مشکل ارتباطی دارم. نمی‌تونم با آدم‌های دیگه ارتباط بگیرم. سختمه توی محیط کار به آدم‌ها نزدیک بشم... یا هر توصیفی که واقعا وجود داره. وقتی توصیف دقیق باشه، کم کم متوجه می‌شم که شاید مشکل همدلی دارم. شاید باید روی توجه به هوش عاطفی وقت بذارم. یا چیزهای دیگه. چون درون‌گرایی راه حل نداره. ولی مهارت‌های ارتباطی ضعیف، داره. همونطور که وقتی بگم پرفکشنیستم، یه چیزی ته ذهنم می‌گه: عجب مریضی باکلاسی دارما. ولی وقتی می‌گم «نمی‌تونم میزان مناسب تخصیص منابع رو برای خروجی مدنظر تشخیص بدم»، به این مورد ببشتر دقت می‌کنم. یا میرم از کسی که در استراتژی بهتر از منه، می‌پرسم.9,09%
  • 3 авг.اپلیکیشن نفرین‌شده اینستاگرام رو دوست ندارم. هر روز بیشتر دوست ندارمش. حس می‌کنم ما نیاز داریم بیشتر و هوشمندانه‌تر از قبل پارو بزنیم. هر روز. ولی اینستاگرام رو که باز می‌کنم صدای ویولن می‌شنوم.7,79%
  • 18 июл.تخیل، تصور، رویا شاید ۱۵ سال قبل بود. دوستم با ذوق از کسی که اومده بوده دبیرستان‌شون تعریف می‌کرد. می‌گفت یه آقای مهندس نسبتا جا افتاده، که انگار قبلا تو همون دبیرستان درس خونده بوده و بعد مهاجرت کرده بوده به امریکا. و حالا برای یه سفر اومده بوده ایران. بچه‌ها رو به صف کردن تو حیاط مدرسه. و خب می‌دونیم تو مدرسه پسرونه سر صف چه وضع همهمه‌ای میشه. ولی این بار اینطوری نبوده. بچه‌ها موقع صحبت اون آقا ساکت بودن. مودب ایستاده بودن. گوش می‌کردن. اون اقاهه حرف‌های خودش رو به یه جمله شروع کرده بوده. نه یکبار. سه بار تکرار کرده بوده. بچه‌ها. رویا داشته باشید. بچه‌ها. رویا داشته باشید. بچه‌ها. رویا داشته باشید. می‌دونم این روزها که هر روز داره بخشی از زیرساخت کشور ما مورد حمله قرار می‌گیره ممکنه این حرفها احمقانه به نظر برسه. اصلا نمی‌دونم چی شد که این به ذهنم رسید. شما می‌دونید چرا باید یه خاطره از ۱۵ سال پیش یهو یاد آدم بیوفته؟6,14%
  • 11 авг.- ایستگاه هفته هشتم - یک هفته دیگه هم از برنامه کتابخونی‌مون سپری شد. فقط قبل از روتین هفتگی، یک نکته بگم. اگه یادتون باشه از بچه‌هایی که «دوست داشتن شروع کنن کتاب رو ولی نمی‌شده» خواستم که پیام بدن و بگن که چرا نمیشه. دوستانی پیام دادن و کمک کردن که دید من تصحیح بشه. چون فکر می‌کردم گیر جای دیگه‌ای باشه. و از این جهت پیام‌ها خیلی ارزشمند بود. برای این گروه از بچه‌ها، با در نظر گرفتن جواب‌های دوستان‌مون، چیزهایی که به ذهنم می‌رسه رو در زیر می‌نویسم. چون کمی طولانیه و احتمالا به درد خیلی‌ها نخوره، داخل کوتیشن باکس می‌ذارم. اول رو به بچه‌هایی که پیام دادن، یه تشکر بکنم. فکر کنم در اکثر موارد گپ کوتاهی هم زدیم. این گپ نمی‌دونم برای شما مفید بود یا نه، ولی خیلی به درد من خورد، چون فهمیدم رویکردم به موضوع کلا اشتباه بوده. (فکر می‌کردم طولانی بودن کتاب مانع شروع اون شده. این حس که «خیلی زیاده پس فعلا بمونه». ولی هیچ‌کدوم‌تون حتی به این مورد اشاره هم نکردید 😁). اما اگه بخوام جمع‌بندی بکنم پیام‌ها رو، مسئله شروع نکردن کتاب اکثرا قابل بیان توی یکی از این دو دسته‌بندی زیر بود: ۱- یا تو نقطه صفر گیر ایجاد می‌شده (مثلا تردید درباره اینکه ترجمه فارسی به اندازه کافی خوب هست یا نه) ۲- یا شروع می‌شده، ولی زور ادامه دادن به اندازه کافی نبوده. و متوقف می‌شده. ایده‌هایی که برای این دو گروه شاید به درد بخوره: ۱- حس من اینه که برای دسته اول، این ایده بتونه جواب بده: «یک ترجمه بردارید و ورق بزنید و اگه دیدید فهم فارسی جمله‌ها براتون سخت نیست، عالیه. شروع کنید». عمدا می‌گم فهم فارسی جملات. چون منظور نویسنده رو شاید نتونید در چند جمله متوجه بشید. ولی همین که جملات روان باشند و بتونید کلیت مفهوم رو متوجه بشید، و بدون سختی یکی دو پاراگراف بخونید، خوبه. «فقط شروع کنید». ۲- برای اون دسته که قبلا شروع کردن و رها شده و دیگه زورشون به شروع کردن نمی‌رسه، دو تا راه‌حل به نظرم می‌رسه: اولی اینه که برن از کتاب‌های کمی ساده‌تر شروع کنن. مثل کتاب بازی بخت که بسیار سبک‌تر و روایی‌تر از کتاب تفکر سریع و کنده (البته موضوعات متفاوتن. ولی به نظرم می‌تونه به عنوان گرم‌کننده عمل کنه و ما رو برای خواندن این کتاب آماده بکنه). راه دوم رو شخصا بیشتر می‌پسندم. ولی انتخابش با خودتونه. اونم اینه که کتاب رو شروع کنید ولی در فهم تک تک مفاهیمش اصلا سخت‌گیر نباشید. اصلا. اصلا. اگه سخت بگیرید، با احتمال زیادی میشه گفت که گیر می‌کنید. پس همین که کلیت یک فصل رو متوجه بشید، بسیار بهتر از اینه که منتظر روزهای آینده بمونید که قراره کل مفاهیم فصل رو متوجه بشید. حتی اگر چیزی رو نمی‌فهمید، اصلا اشکال نداره. یک علامت سوال کنار پاراگراف بزنید و ادامه بدید. اگه کل فصل رو نفهمیدید بازم اشکال نداره. اول فصل علامت سوال بذارید. بعدا فرصت کافی خواهید داشت که در بازخوانی‌ها، علامت سوال‌ها به تدریج حل بشن. برای من هم همینطور بوده. بعد از یک، دو یا سه بار خواندن بعضی از مفاهیم رو یاد گرفتم و متوجه شدم منظور نویسنده چی بوده. حالا ممکنه یکی از این ایده‌ها، یا یک ایده دیگه به ابتکار خودتون، براتون جواب بده. ولی واقعا امیدوارم فرصت کنید و هر طوری که شده، برای یادگیری نحوه کارکرد ذهن‌ وقت بذارید. چون به نظرم خیلی مهمه. بذارید یه خاطره بگم که چرا می‌گم خیلی مهمه. چند وقت پیش با دوستی که خانم هستند، حرف می‌زدیم. جایی وسط صحبت گفت: «وقتی بچه‌ بودیم، من دوچرخه نداشتم. ولی برادرم داشت و منم سوار دوچرخه برادرم می‌شدم» چند ثانیه بعد، برگشت و انگار که با خودش صحبت کنه ادامه داد «ولی چرا هیچ وقت به ذهنم نرسیده بود که خودم دوچرخه داشته باشم؟» از کنار این سوال ساده نگذرید. برای شما هم احتمالا پیش اومده. شاید موضوع، دوچرخه نبوده باشه. شاید شروع یه کاری باشه. شاید مهاجرت باشه. شاید استعفا باشه. شاید استفاده از یک وسیله باشه و و و حرف من اینه: ما داریم با ذهن‌مون زندگی می‌کنیم. پس «چرا به ذهنم نرسیده بود» احتمالا به این خاطره که ذهنی که ما داریم، قابلیت‌هایی داره. محدودیت داره. خطای شناختی داره. یه جاهایی کامل اشتباه می‌کنه در قضاوت‌ها. یه جاهایی گیر می‌کنه. فکرها و احساسات دارن روی نحوه کارش اثر می‌ذارن. حالا ما اگه ندونیم که این ذهن چطور داره کار می‌کنه، چطور می‌خوایم به این سوال جواب بدیم که چرا دقیق‌تر و بهتر کار نکرده؟ البته این اصلا مسئله ساده‌ای نیست. با یک کتاب هم قابل حل نیست قطعا. شاید سال‌ها کار لازم داشته باشه. ولی می‌خوام بگم اگه اهمیتش رو درک کنیم، راهش رو پیدا می‌کنیم - باید پیدا بکنیم. ببخشید. طولانی شد و بدون ساختار. ولی اگه در کافه کنار هم نشسته بودیم، همینطوری این‌ها رو می‌گفتم که الان براتون نوشتم. بریم برای جمع‌بندی هفته؟ برای من هفته شلوغی بود. فقط دو فصل جلو رفتم. شما چطور؟4,76%
  • 19 июл.درباره ترجمه‌های فارسی کتاب تفکر سریع و کند بالاتر ازتون درباره ترجمه‌ای که از کتاب دارید پرسیدم. الان یک توضیح کوتاهی بنویسم. اگه فکر می‌کنید ترجمه‌ای که دارید روان نیست یا خوب نیست، ممکنه به دردتون بخوره. بذارید اول این رو بگم که این مسئله از کجا میاد. اخیرا با دوست عزیزی تصویری صحبت می‌کردیم. کتابی از روی میزش برداشت و با خنده رو به دوربین گوشی گفت: انقدر که از این کتاب گفتی که گذاشتم اینجا کنار دستم که بخونمش. کتاب تفکر سریع و کند بود. طبیعتا باید خوشحال می‌شدم. اما با تردید گفتم: ببین. کمی کیفیت تصویر پایینه. متوجه نشدم. مترجم کیه؟ گفت: فروغ طالوصمدی. من اساسا دوست ندارم درباره کارهای ضعیف صحبت کنم. به هر حال آدم‌ها برای خلق یک اثر تلاش می‌کنند. و ایشان هم حتما زحمت کشیدند. اما الان به نظرم لازم رسید این رو مستقیم بنویسم. چون قبلا هم در میان دوستان دیگری، این مسئله رو دیدم. دوستانی که خصوصا در سال‌های دورتر که «تنها ترجمه فارسی موجود در بازار» این ترجمه بوده، اون رو خریدند. و به علت متن بسیار سنگین و ترجمه سخت و نامفهوم، کتاب رو نیمه کاره رها کردند. البته قبل‌تر هم براتون گفتم که کتاب، اصلا آبکی نیست. اما بخش زیادی از نامفهومی نسخه فارسی ترجمه ایشان، به ترجمه برمی‌گرده، نه سنگین بودن متن اصلی. یک توصیه دارم. اینکه اگر این ترجمه رو در کتابخونه دارید و مدت‌هاست که کتاب رو شروع نکردید. هر وقت حوصله داشتید جایی از وسط کتاب رو رندوم باز کنید و اگر نتونستید با تمرکز معمولی یک یا دو صفحه رو بخونید، و مدام مجبور بودید به عقب برگردید یا اصلا متوجه نمی‌شدید که متن داره چی می‌گه، کتاب رو به سطل زباله بیاندازید. این کار ممکنه ظاهرا مقداری خسارت مالی بهتون بزنه. ولی باور من اینه که نبودن چنین کتاب‌هایی در کتابخانه، خیلی بهتر از اینه که اشتیاق‌مون برای خوندن کتاب‌های ارزشمند، به علت اینکه فکر کنیم این ما هستیم که مفاهیم رو متوجه نمی‌شیم، از بین بره. پی‌نوشت. لازمه این رو اشاره کنم که خبر دارم که بعد از مدت‌ها ارائه ترجمه بسیار ضعیف اولیه، کتاب ترجمه خانم طالوصمدی بازبینی شده و گویا الان اون نسخه جدید در بازار هست. اما من نسخه‌های بعدی رو هم توصیه نمی‌کنم. دلیل اینه که بازبینی ممکنه بتونه کیفیتی که وجود داره رو ارتقا بده، ولی نمی‌تونه کیفیت رو از صفر بسازه (مگر اینکه کتاب رو بخونید و حس کنید که راحت هستید).4,32%
  • 14 авг.داستان پردازی "نمی‌دونم چی شده. از عید فوتی پشت فوتی. انگار عزرائیل کامپلت پروژه برداشته روی فامیل ما. ول‌کن هم نیست." این رو داشت رو به میوه‌فروش‌ها می‌گفت. در صف یکی جلوتر از من بود. حس کردم آشنایی مختصری با میوه‌فروش‌ها داره و به همین خاطر هست که داره تعریف می‌کنه‌. اما زیاد طول نکشید. حساب کرد و رفت. وقتی از مغازه خارج شد، میوه‌فروش اول به دومی گفت: می‌دونی اینکه میگه فوت شده نود و خرده‌ای سال سن داشته؟ - و دیگه ادامه نداد. دومی، جواب نداد. حتی اخم نکرد، تعجب نکرد، یا لبخند نزد. پوکر فیس خالص. مشغول وزن کردن میوه‌های من شد.3,85%
  • 31 июл.انکرینگ ⚓ حدس می‌زنم با «اثر لنگر» آشنا باشید. از اون مفاهیمیه که چون معمولا برای آدم‌ها حس شگفتی به همراه داره، جاهای مختلف خیلی تکرار میشه. اما اگه نمی‌دونید، یه مثال ساده داره. اینکه اگه برید از آدم‌ها بپرسید: «گاندی وقتی فوت شد بیشتر از ۱۴۴ سال داشت یا کمتر؟»، برآوردشون از سن فوت گاندی بیشتر از حالتی میشه که این عدد رو نگفته باشید. البته اگر اولین بار هست این مفهوم رو می‌شنوید ممکنه حس کنید که روی شما تاثیر نداره (معلومه که گاندی ۱۴۴ سال نداشته). همه همین فکر رو می‌کنن. ولی تحقیقات میگن اثر لنگر تقریبا همیشه وجود داره. وارد جزییات نمی‌شم. فقط این بخش از فصل Anchors کتاب تفکر سریع و کند رو خواستم اینجا به اشتراک بذارم که در عکس ‌می‌بینید (از صفحه ۱۴۸ هست). تاکید خوبیه. اینکه وقتی که دارید درباره موضوعی صحبت یا مذاکره می‌کنید، «هر عددی» که مطرح میشه، مثل یه لنگر برای ذهن شما عمل می‌کنه. و اون رو به سمتی منحرف می‌کنه. سمتی که شاید الزاما به نفع شما نباشه.3,28%
  • 27 июл.رودخانهٔ سیستمی یه داستان هست برای توضیح اینکه داشتن نگاه سیستمی چطوریه. شاید شنیده باشید. من مشخصا اون رو از بچه‌هایی که کتاب «بالا دست» نشر آریانا قلم رو معرفی می‌کردن به خاطر دارم. البته خودم این کتاب رو نخوندم. صرفا حس می‌کنم اینکه چند بار شنیدم و با اسم کتاب هم همخوانی داره، ممکنه داستان محوری کتاب باشه. اونم اینه که اگر در پایین یک رودخونه ایستادید و می‌بینید که مجبورید مدام آدم‌ها رو از رودخونه نجات بدید که غرق نشن، برید بالاتر رودخونه رو ببینید. شاید اونجا کسی هست که داره بقیه رو هل می‌ده تو آب. پس بهتره فکری به حال اون مشکل در بالا دست کنید، تا دیگه مجبور نباشید دونه دونه، مشکلات ایجاد شده در پایین رود رو حل کنید. نمیشه گفت این داستان با منطق هم‌خوانی نداره. منم اصلا کاری ندارم که آیا شما می‌تونید یا زورتون می‌رسه که برای مسئله اون آدم شروری که داره بالاتر آدم‌ها رو هل می‌ده تو آب کاری بکنید یا نه. یا حتی اینکه کدوم راه حل چقدر سیستمیه. این‌ها بحث‌های پیچیده و البته مهمی محسوب میشن. ولی اینجا حرفم اصلا این‌ها نیست. صرفا گاهی فکر می‌کنم از زاویه دید اون فردی که امروز توی پایین رودخونه نجات پیدا کرده، زنده موندنش صرفا به خاطر اقدام یه آدمه. اینکه این اقدام سیستمی بوده یا نه، برای اون یه نفر، مهم نیست. چون اون قرار بود مرده باشه. ولی الان زنده‌ست.3,11%
  • 8 авг.پیرمرد دوست‌داشتنی فصل سیزدهم کتاب تفکر سریع و کند، کمی خاصه. از این جهت که موضوع فصل قبل درباره سوگیری دسترس‌پذیری داره ادامه پیدا می‌کنه. بعد مفهوم میانبر احساسی یا affect heuristic مطرح میشه که در پست قبل هم تکه‌ای درباره اون می‌بینید. تا اینجا مفاهیم مهم، ولی سرراست هستن. اما در ادامه (همونطور که بخش بسیار کوچکش در عکس افتاده) سطح بحث از موضع فرد بالاتر می‌ره و به جامعه می‌رسه. و همین تغییر سطح بحث، یکی از مواردی هست که این فصل رو نیازمند توجه بیشتری می‌کنه. البته اعتراف می‌کنم که منم قبلا که کتاب رو خوندم، از روی این فصل گذشته بودم. چیز خاصی توجهم رو جلب نکرده بود. تا اینکه نقد متمم به کتاب رو خوندم. نمی‌خوام اینجا این نقد رو باز کنم. صرفا خواستم اشاره کنم که هم بچه‌هایی که قبلا کتاب رو خوندن یا در همین برنامه از من جلوترن و از این فصل رد شدن، و هم دوستانی که در روزهای آینده به این فصل می‌رسن، خیلی خوب میشه اگه این مطلب متمم رو هم بخونن: نقد کتاب تفکر سریع و کند: خطای شناختی کانمن در درک خطای شناختی (اشتراک ویژه نیاز داره) چون به نظر می‌رسه "پیرمرد دوست‌داشتنی" کتاب ، آقای کانمن، در جایی تحلیل خودش رو به سمت علاقه و تمایل شخصی‌اش، خم کرده. و همین باعث خطا شده.3,00%
  • 26 июл.سوال ساده‌تر یه لحظه به سوال زیر فکر کنید: شرایط شما در ۵ سال بعد چطوره؟ البته شاید بگید چرا یه لحظه فکر کنم؟ چون فکر کردن به چنین سوالی ساده نیست. طبیعتا زمان زیادی لازم داره. چند ساعت. چند روز. شاید حتی بیشتر. اما اگه فکر کردن به این سوال زمان‌بر هست، اون جواب سریعی که یهو مثل پاپ‌آپ روی صفحه ذهن‌مون ظاهر میشه چیه؟ همون جوابی که نمی‌تونیم بطور ارادی جلوی ظاهر شدنش رو بگیریم، و به هر حال به ذهن‌مون می‌رسه. حتما حدس زدید که با این ویژگی‌ها، بازم پای سیستم ۱ در میونه. در بسیاری از مواقع وقتی ما با سوال سختی روبرو می‌شیم، اتفاقی که میوفته اینه: سیستم ۱ سوال سخت رو با یک سوال مشابه ساده «جایگزین» می‌کنه. سوالی که انقدر ساده باشه که بتونه خیلی سریع جوابش رو تحویل بده. مثلا برای همین سوال بالا، یه سری سوال دم دستی معمولا برای برآورد لحظه‌ای شرایط وجود داره. اینکه جنگ ادامه داره، یا آتش‌بس شده؟ اینکه قیمت دلار رو به بالاست یا پایین؟ و حتی اینکه سرماخوردگی‌ام رو به بهبوده یا نه؟ جواب دادن به این سوالات جایگزین ساده‌ست. اما جواب اون‌ها، جواب سوال اصلی ما نیست. در واقع سیستم ۱ برای سوال اصلی ما، یک جواب ساده، سریع، و البته غلط آماده کرده! بدون اینکه خودمون اصلا متوجه بشیم. چیزی که اینجا گفتم، خلاصه بخشی از فصل ۸ و ۹ کتاب تفکر سریع و کند هست. البته من سعی کردم ساد‌ه تعریف کنم. امیدوارم بچه‌هایی که کتاب رو می‌خونن، حس نکنن که بیش‌‌ازحد ساده‌سازی کردم. کانمن در این دو فصل تا حد خوبی بحث «ذهن ما چطور قضاوت می‌کنه» رو می‌بنده.2,84%
  • 11 авг.без подписи2,34%
  • 8 авг.[عکس از صفحه ۱۶۱ کتاب تفکر سریع و کند، موضوع affect heuristic. درباره اینکه وقتی ما می‌خواهیم درباره چیزی «فکر کنیم»، «احساس‌مان» پیش قدم میشه و به فکرمون جهت می‌ده.]2,25%