Saved Messages
Статистикаدیوانه نپرهیزد؛ t.me/BChatPlusBot?start=sc-Xi7DxAhCqN6t
- Последний пост
- 8 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 812
- 1/48двое суток
- 930
- 1/72трое суток
- 1 003
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
گاهی هم آدم دلش میخواهد شبها کنار پنجره بنشیند. آسمان را نگاه کند. و ستارهها را، بیآنکه بداند چندتایند بشمارد. و برای لحظاتی، نه گذشتهای باشد که بخواهد به آن فکر کند، نه فردایی که از او چیزی بخواهد. فقط خودش باشد و شب و سکوت. و آن آدم خستهای که پشت تمام نقشهای بزرگسالی، هنوز گاهی دوست دارد هیچ مسئولیتی نداشته باشد و تنها به آسمان نگاه کند.
без подписи
آنها چرت و پرت میگویند. و پیوسته میگویند. اما بگذار سکوت آخرین سلاح تو باشد. تیغی که هرگز تیز نگردد الا به گذر زمان.
کسی که تو را بشناسد، چگونه از تو دست خواهد کشید؟ و کسی که محکمترین تکیهگاه جهان را تجربه کرده باشد، چگونه به تکیهگاههای پوشالی دیگر تن خواهد داد؟
به تو میشود تکیه کرد و نگران افتادن نبود.
Saved Messages pinned «عزیز دور و نزدیک من؛ بدان که وقتی کسی خودش درگیر مشکلات است و همچنان به تو کمک میکند، آن کمک کمک نیست، عشق است.»
نمیتوانم با این آدمها و دنیای مضحکی که برای خودشان ساختهاند خو بگیرم. انگار همهچیزشان تصنعیاست. لبخندهایشان تصنعی است. تفکراتی که از آن دم میزنند، حاصل نشخوار دیگران است نه اندیشههای خودشان. آدمها دیگر اصیل و عمیق نیستند، تکههایی از دیگرانند.
من هیچوقت واقعاً در لحظه حضور ندارم و همیشه بخشی از من زیر آواریست که هیچکس آن را هرگز نخواهد دید.
وقتی تمامی نگاهها قضاوت بود، نگاه او عشق بود. محبت بود. گرما بود. از تمام حرکاتش صمیمیت میتراوید و محبت میبخشید و تن زخمیام را شفا میداد. گهگاهی که خسته میشدم، به صورتش نگاه میکردم. صورتش خود خود زندگی بود که به من لبخند میزد.
از پیکر در حال تجزیهی من، گلها خواهند رویید و من در آن گلها حضور خواهم داشت. این جاودانگیست.
بعضی نبودنها شبیه خاموش شدن یک چراغ نیستند. شبیه این هستند که خود تاریکی، آدرس خانهات را یاد بگیرد.
چرا هر آن چه که هست، مرا به یاد هر آن چه که نیست میاندازد؟
او شبیه وطن بود. زخمی، غمگین، زیبا و همیشه در حال جنگ. و من شبیه یک وطنپرست عاشق ویرانههایش بودم.
حتی اگر میانمان دیوار بکشی، در نهایت آن دیوار را به رنگی که تو دوستش داری نقاشی خواهم کرد.
آدم آنقدر به دردش عادت میکند که اگر یک روز بیدار شود و هیچ زخمی نداشته باشد، احساس میکند مهمترین بخش وجودش را از دست داده است.
без подписи
من آدم دلگیریهای کوچکی هستم که بیشتر وقتها آنقدر کوچکاند که آدم حتی بیخیال به روی کسی آوردنشان میشود. ولی با این وجود و همیشه، مثل خار ریز کاکتوس در دست آدماند؛ با اینکه قرار نیست او را بکشند ولی با این حال و همیشه به یک چیزی و جایی گیر میکنند و آدم باز هم دوباره و دوباره آنها را حس خواهد کرد و آنها را تا همیشه با خودش نگه خواهد داشت. آن حس ناراحتی کوچیک بیمورد همیشگی و تیغتیغکننده از جایی نامعلوم در ناکجای خانههای ذهن آدم، که آدم فراموشکار دلیلش را هم گاهی فراموش میکند، ولی خودش را باقی مانده، باقی خواهد گذاشت.
حتی به هنگام کودکی زمانی که دوستانم به اسباببازیها نگاه میکردند، من به آن مرد پیر و خستهای نگاه میکردم که آنها را میفروشد.
без подписи
без подписи