tgindex
شعر پارسی

شعر پارسی

Статистика
@ShearZiiперсидский

هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است ... فرسته‌ی نخست: https://t.me/ShearZii/1

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
14
Всего постов
29
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
50 774
−132 за 3 дн.
Сутки
−40
−0,08%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
823
29 постов
Вовлечённость
1,6%
к подписчикам
Постов в день
2,0
всего 29
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
по 3 постам
1/24сутки в ленте
489
1/48двое суток
630
1/72трое суток
679

Медиана по постам, которые мы застали свежими и померили через сутки.

Посты

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • 12 авг.6981214

    برو ای سپر ز پیشم که به جان رسید پیکان بگذار تا ببینم که که می‌زند به تیرم سعدی / شـــعر پارسی

  • شب فراق ز صبحم خبر چه می‌پرسی؟ چو روزِ من سیه است، از سحر چه می‌پرسی؟ رسید جان به لب، ای یار مهربان برخیز گذشت کار ز پرسش، دگر چه می‌پرسی؟ مپرس کز غم هجران چه بر سر تو رسید؟ مرا که نیست سر، از دردسر چه می‌پرسی؟ ز واقعاتِ رهِ عشق جمله با خبرم در این طریق ز من پرس هرچه می‌پرسی به کوی دوست، هلالی ز راهِ کعبه مپرس تو ساکن حرمی، از سفر چه می‌پرسی؟ هلالی جغتایی / شـــعر پارسی

  • هم شاهد دیده‌ای و هم شاهد دل ای دیده و دل ز نور روی تو خجل گویند از آن هر دو چه حاصل کردی جز عشق ز عاشقان چه آید حاصل مولانا / شـــعر پارسی

  • 11 авг.8071519

    غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود عجب فتادن مرد است در کمند غزال سعدی / شـــعر پارسی

  • ای از ورای پرده‌ها تاب تو تابستان ما ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیا تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما تا سبزه گردد شوره‌ها تا روضه گردد گورها انگور گردد غوره‌ها تا پخته گردد نان ما ای آفتاب جان و دل ای آفتاب از تو خجل آخر ببین کاین آب و گل چون بست گرد جان ما شد خارها گلزارها از عشق رویت بارها تا صد هزار اقرارها افکند در ایمان ما ای صورت عشق ابد خوش رو نمودی در جسد تا ره بری سوی احد جان را از این زندان ما در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شب روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما گوهر کنی خرمهره را زهره بدری زهره را سلطان کنی بی‌بهره را شاباش ای سلطان ما کو دیده‌ها درخورد تو تا دررسد در گرد تو کو گوش هوش آورد تو تا بشنود برهان ما چون دل شود احسان شمر در شکر آن شاخ شکر نعره برآرد چاشنی از بیخ هر دندان ما آمد ز جان بانگ دهل تا جزوها آید به کل ریحان به ریحان گل به گل از حبس خارستان ما مولانا / شـــعر پارسی

  • بس سراپای وجودم شده لبریز به دوست هر سر موی به دستم، کمر محبوب است مخلص کاشانی / شـــعر پارسی

  • 10 авг.1 0061915

    آنانکه ز پیش رفته‌اند ای ساقی در خاک غرور خفته‌اند ای ساقی رو باده خور و حقیقت از من بشنو باد است هرآنچه گفته‌اند ای ساقی خیام / شـــعر پارسی

  • در دل خیالِ دیدن روی تو کرده‌ام آیینه می‌چکد ز دو چشم ترم هنوز اسیر شهرستانی / شـــعر پارسی

  • 9 авг.1 1752933

    همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی دَرِ ماجرا ببستی نظری به دوستان کن که هزار بار از آن بِه که تحیّتی نویسی و هدیتی فرستی دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصالْ مرهمی نِه چو به انتظار خستی نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هَیجا تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی دل هوشمند باید که به دلبری سپاری که چو قبله‌ایت باشد بِه از آن که خود پرستی چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی گِله از فراق یاران و جفای روزگاران نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی سعدی / شـــعر پارسی

  • 9 авг.1 084187

    طاووس ز نقش پر خود دام به دوش است بیدل چه عجب گر ز هنر در قفس افتم بیدل دهلوی / شـــعر پارسی

  • 9 авг.1 1192119

    هر روز به شیوه‌ای و لطفی دگری چندانکه نگه می‌کنمت خوب تری گفتم که به قاضی بَرمت تا دل خویش بستانم و ترسم دل قاضی ببری! سعدی / شـــعر پارسی

  • 8 авг.1 0631116

    آن دل که پریشان شود از ناله بلبل در دامنش آویز که با وی خبری هست عرفی شیرازی / شـــعر پارسی

  • 8 авг.1 1171025

    پیکرِ عریانِ تو پیکرِ لخت و عورت طلوعِ طلاییِ صبح را بر دلِ شب کوبیده است؛ چونان مجسمه‌یی از جنسِ نور جسمِ برهنه‌ات را با غنچه و صدا و آواز می‌پوشانم. نه هرگز نباید هیچ روشناییِ دیگری نوری که از پیکرت می‌تراود را خموش کند و عشق... پُلی بلندتر از سکوت میانِ خداوندگار و آدمی افراشته می‌کند؛ و عشق... دره‌ی بی‌انتهای میانِ این دو را با گل‌سرخ پُر می‌کند. چشمان‌ام را فرو می‌بندم من در عشق می‌زیم، در عشق نفس می‌کشم تاری در اندام‌ات کشیده شده است سازی در جسمِ توست، هشیار است و بیدار و پاسخ می‌دهد موسیقی زمین و آسمان را هربار. -یانیس ریتسوس @ShearZii

  • 7 авг.1 260912

    هر آن مغز کو را خرد روشنست ز دانش به گرد تنش جوشنست فردوسی / شـــعر پارسی