tgindex
شِکّرستان پارسی

شِکّرستان پارسی

Статистика
@ShekarestaneParsiперсидский

شکرستان پارسی حاوی دلنوشته‌هایی است که از حس زیبای سعدی و حافظ و ... به دست می‌آید و نیز نکات شیرین و خاطرات و داستان. آیدی مدیر کانال: @abbasi2153 🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
35
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
721
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
205
35 постов
Вовлечённость
28,4%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 35
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
49
1/48двое суток
56
1/72трое суток
60

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • 8 авг.134101

    تصنیف «از خون جوانان وطن» ساختۀ عارف، با صدای استاد محمدرضا شجریان در لینک زیر:

  • 13 مرداد مصادف بود با صد و بیستمین سال صدور فرمان مشروطیت. در این پست، نگاهی بیاندازیم به زندگی عارف قزوینی، یکی از هنرمندان مؤثر در جریان مشروطیت ابوالقاسم عارف قزوینی، زادۀ 1259 قزوین، فرزند «ملا هادی وکیل» بود که در قزوین به وکالت (نمایندگی مجلس) اشتغال داشت. عارف خوشنویس، شاعر، موسیقی‌دان، تصنیف‌ساز و خوانندۀ ایرانی دوران قاجار و پهلوی بود که به‌خاطر سرودن تصنیف‌ها و غزل‌های سیاسی، میهن‌پرستانه و عاشقانه‌اش شناخته می‌شود. عارف شاعر مشروطه‌خواه است که تصنیف‌هایش تأثیری بسزا در بین انقلابیون مشروطه داشت. اگر ستارخان، سردار ملی مشروطه گفته شده است؛ عارف، شاعر ملی مشروطه است. دو ویژگی کلیدی شخصیت عارف عبارت بودند از روحیهٔ انقلابی و میهن‌پرستی. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسین واعظ، به نوحه‌خوانی پرداخت و عمامه می‌بست؛ ولی پس از مرگ پدر عمامه از سر برداشت و روضه‌خوانی را رها کرد. وقتی پدرش درگذشت؛ برخلاف وصیت پدرش، پیکرش را برای دفن به کربلا نبُرد، و نیز آن بخش از تاکستان‌های پدرش را که وصیت کرده بود صَرف روضه‌خوانی شود، وقف تولید شراب نمود. در دوران نوجوانی به تهران رفت و به خاطر صدای خوشی که داشت؛ وارد خانه‌های شاهزادگان قاجار شد. تصنیف «افتخار آفاق» ریشه در آشنایی با افتخارالسلطنه، دختر ناصرالدین شاه و حکایت عاشقانۀ این دو دارد. (فرصتی دست دهد مفصل خواهم نوشت.) عارف در همین زمان با جنبش مشروطه ایران نیز آشنا شد. مظفرالدین‌شاه تصمیم گرفت برای وی مقرری تعیین کند، اما عارف که منتقد دربار بود، به بهانه‌ای از تهران بیرون رفت و از گرفتن مقرری پرهیز کرد. عارف کنسرت‌های متعددی در ایران برگزار کرد. نخستین کنسرت عارف ۲۰ روز پس از اعدام فضل‌الله نوری (شیخِ طرفدارِ استبداد)، برگزار شد؛ غزلی که در آن از مرگ شیخ اظهار شادمانی کرده بود را در این کنسرت خواند و درآمد کنسرت به حریق‌زدگان بازار تهران داده شد. در سال 1298 کنسرتی در اصفهان برگزار کرد و سردار اسعد بختیاری در همان‌جا یک ساعت طلا به عارف پیشکش کرد؛ عارف ساعت را به پادوی نمایش بخشید؛ این کار باعث شد اسعد بختیاری با عصبانیت کنسرت را ترک کند. هنگامی که رضاخان سردار سپه، حکومت جمهوری تشکیل داد؛ عارف که سلطنت قاجار را عامل بدبختی ایران می‌دانست به حمایت از رضاخان تصنیف‌هایی ساخت و اجرا کرد. اما محدودیت‌های زمان رضاخان بر عارف هم تأثیر گذاشت؛ وی از اجرای کنسرت و سرودن اشعار سیاسی منع شد، و دیوان اشعارش هم توقیف و از نشر آن جلوگیری شد. نتیجه آن که عارف به همدان رفت. برخی اقامت عارف در همدان را تبعید می‌دانند و برخی معتقدند این یک تبعید خودخواسته بود. عارف باقی‌ماندهٔ عمر را در خانه‌ای اجاره‌ای در یک قلعهٔ کوچک در دره مرادبیگ همدان با یک خدمتکار با نام جیران خانم و دو سگش زندگی کرد. هنگامی که یکی از سگ‌های عارف را مسموم کردند، شایع شد که وی سگ را مخفیانه در امامزاده دهکرد دفن کرده است. این امر باعث شد که مردم قصد کشتن او را بکنند. یکی از دوستان عارف به مدت دو ماه او را در قلعه‌ای پناه داد و بالاخره عارف مجبور شد با حالت ضعف و بیماری به اراک بگریزد. در سال 1308 زرتشتیان هند از عارف خواستند که به هند برود و در آنجا با رفاه زندگی کند. آن‌ها هزینه‌های زندگی عارف را نیز متقبل شدند؛ اما وی این دعوت را نپذیرفت. در این دوره با وجودی که فقیر و نادار شده بود؛ از هیچ‌کسی کمک قبول نمی‌کرد. حتی سهم خودش از ارث پدری را به برادرانش بخشیده بود. در سال 1310 که قمرالملوک وزیری در همدان کنسرت داشت، نیرالدوله هدایایی شامل یک گلدان نقره به قمر داد. قمر هم عارف را به روی صحنه فراخواند و همهٔ هدایا را به او بخشید؛ اما عارف هدایا را به دانش‌آموزان نیازمند همدانی بخشید و گلدان را نیز به آرامگاه بوعلی‌سینا اهدا کرد. عارف در آخرین دقایق نیمه‌شب 30 دی‌ماه 1312 درگذشت؛ کسی حاضر نشد برای او نماز میت بخواند ولی در نهایت سید نصرالله بنی‌صدر (پدر ابوالحسن بنی‌صدر اولین رئیس جمهور ایران) بر او نماز خواند. پیکر او در آرامگاه بوعلی‌سینا به خاک سپرده شد. دفن او در آرامگاه بوعلی‌سینا هم مخالفانی داشت. بسیاری از تصنیف‌های عارف توسط خوانندگان سرشناسی همچون قمرالملوک وزیری، عبدالله‌خان دوامی، غلامحسین بنان، الهه، و محمدرضا شجریان بازخوانی شده‌اند. تصنیف «از خون جوانان وطن» ساختۀ عارف، با صدای استاد محمدرضا شجریان در لینک زیر: https://t.me/ShekarestaneParsi/832 🌺🌺🌺🌺 🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید. اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید. آیدی مدیر کانال @abbasi2153 🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝

  • 6 авг.237123

    یک آواز با صدای قمر را در لینک زیر ملاحظه فرمایید:

  • 6 авг.124161

    14 مرداد سالروز درگذشت قمرالملوک وزیری بانوی بخشنده و دست و دل‌بازِ موسیقی ایران قمرخانم سید حسین‌خان (تولد ۱۲۸۴ – درگذشت ۱۴ مرداد ۱۳۳۸) مشهور به قمرالملوک وزیری، خوانندهٔ موسیقی سنتی ایران و از پیشگامان حضور زنان در عرصهٔ موسیقی حرفه‌ای ایران بود. محل تولد وی تاکستان یا محلهٔ سنگلج ذکر شده است. پدرش چهار ماه پیش از تولد قمر درگذشت. مادرش وقتی قمر هجده‌ماهه بود بر اثر حصبه درگذشت. نزد مادربزرگش خیرالنساء، که روضه‌خوان حرم زنانهٔ ناصرالدین‌شاه بود و شاه به او لقب افتخارالذاکرین داده بود؛ بزرگ شد. قمر به همراه مادربزرگش به مجالس روضه‌خوانی خصوصی زنان دربار می‌رفت و گاهی هم به هم‌خوانی با او می‌پرداخت. وقتی صدور شناسنامه در ایران آغاز شد؛ با موافقت علینقی وزیری نام خانوادگی «وزیری‌زاده» را برای خود انتخاب کرد. آشنایی قمر با موسیقی و اهالی موسیقی از سنین کودکی شروع شد. در نوجوانی برای آموزش موسیقی نزد مرتضی نی‌داوود رفت. در مدتی کوتاه پیشرفت بسیاری کرد تا جایی که نی‌داوود به او در مجالس خصوصی فرصت خوانندگی داد. اولین اجرای قمر در یک محفل خصوصی بود که مورد استقبال گرم حضار قرار گرفت. صاحبخانه به وی یک گردنبند و یک قطعه جواهر هدیه داد. قمر اولین خوانندهٔ زن در ایران دانسته می‌شود که بدون حجاب روی صحنه رفت. نخستین کنسرت خود را در سال ۱۳۰۳ (زمان احمدشاه) در گِراند هتل برگزار کرد. بلیت این کنسرت به سرعت فروش رفت. حدود ۶۰۰ نفر بلیت با شمارهٔ صندلی داشتند و عدهٔ بسیاری هم در گوشه و کنار سالن نشستند یا ایستاندند. بلیط‌های این کنسرت در بازار سیاه تا ۴۰ تومان هم فروش رفت. (حقوق یک کارمند عالی‌رتبه در آن زمان ماهانه حدود ۶۰ تومان بود) کار قمر، خشم مذهبیون را برانگیخت و عده‌ای قصد کشتنش را داشتند. به محض خروج از سالن، چند مأمور او را دستگیر کردند. روز بعد، نظمیه از او تعهد گرفت که بی‌حجاب کنسرت ندهد. روز ۱۴ اردیبهشت ۱۳۱۹ که رادیو با حضور محمدرضا پهلوی (ولیعهد وقت) افتتاح شد، قمرالملوک به همراه اعضای کنسرت به اجرای برنامه پرداخت. قمر به شهرت رسید و درآمد زیادی داشت؛ اما بیشتر درآمد کنسرت را به امور خیریه اختصاص می‌داد یا به دیگران پیشکش می‌کرد. در سال ۱۳۰۹ در مشهد کنسرت داد و عواید آن را صرف آرامگاه فردوسی کرد. وقتی والی خراسان سلطان‌حسین میرزا نیرالدوله چند گلدان نقره به قمر هدیه کرد، آن‌ها را به عارف قزوینی پیشکش نمود؛ با این‌که عارف مورد غضب نیرالدوله و رضاشاه بود. در سال ۱۳۰۸ به نفع شیر و خورشید سرخ کنسرت داد و عواید آن به بچه‌های یتیم اختصاص داده شد. در سال ۱۳۱۱ کنسرتی به نفع سیل‌زدگان فارس و کرمان در قزوین برگزار کرد. درآمد قمر از کنسرت دیگری که در رشت و انزلی برگزار کرد بیش از 4000 تومان بود (در آن زمان با ۱۰۰ تومان می‌شد خانه خرید) اما تا به تهران برسد چیزی برایش نمانده بود و همه را به زنانی که در شالیزارها کار می‌کردند بخشیده بود. سه کنسرت در همدان و کرمانشاه اجرا کرد که درآمد حاصله از فروش بلیت ۲۵ هزار تومان شد. قمر این پول را هنگام بازگشت به تهران بین مستمندان و زوار بین راه تقسیم نمود و وقتی به تهران رسید آن‌قدر پول نداشت که کرایه خود را بپردازد. بیژن ترقی می‌گوید: در دوران کودکی‌ به همراه پدرم در سفر کوتاهی به سمت شهر ری با قمر همراه بودیم؛ قمر در میانهٔ راه درخواست می‌کند که ماشین نزدیک چند خانۀ خرابه متوقف شود. کودکانی از آن خانه به سمت قمر می‌دوند که او آن‌ها را با نام صدا می‌زد و به آغوش می‌گرفت و سپس از وسایل سفر خود به آن‌ها کفش و لباس نو هدیه داد. حسن علوی‌کیا هم می‌گوید: قمر در میانهٔ مسیری، از دختری بیمار عیادت و به او و خانواده‌اش رسیدگی می‌کند و تمام پولی که همراه داشت را به آنان می‌دهد. جواد بدیع‌زاده هم تعریف می‌کند که قمر اولین درآمدش از ضبط صفحه را به طور کامل صرف هزینه‌های چند طفل بی‌سرپرست و یتیم می‌کند. قمر از بخشیدن لذت می‌برد و آرامش می‌یافت. چه بسیار دخترانی که با کمک او به خانۀ بخت رفتند، پسرانی که با سرمایه‌ی او موفق به ازدواج و تشکیل خانواده شدند، یتیمانی که دستان نوازشگر و مهربان قمر جای خالی مهر پدر و مادر را برای آنان پر کرد و نیازمندانی که قمر کریمانه مددرسان معاش آنان بود. قمر تا پایان عمر خود این خصلت‌ها را حتی در «روزهای بیماری و نداری» حفظ کرد. در عرصۀ هنر نیز هرگز از موازین موسیقی فاخر خارج نشد و هیچ‌گاه به ورطۀ ابتذال موسیقی مطربی در نغلتید. قمر سرپرستی چندین خانواده را به عهده گرفته بود و چند فرزندخوانده داشت. در سال ۱۳۳۸ در شمیران درگذشت و پیکرش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. یک آواز با صدای قمر را در لینک زیر ملاحظه فرمایید: https://t.me/ShekarestaneParsi/830 🌺🌺🌺🌺 🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به همراه لینک، به دوستانتان معرفی فرمایید. آیدی مدیر کانال @abbasi2153 🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝

  • «آذرستون» نام یکی از آلبوم‌های استاد #شجریان است که در 19 شهریور 1359 در یک جمع خصوصی به همراهی نی محمد موسوی اجرا شده اما به صورت رسمی منتشر نشده است. دورانی بود ضبط صوت و کاست‌هایی که مرتبا داخل ضبط گیر می‌کرد و پاره می‌شد و... بخشی از این اجرا بر غزلی منسوب به مولانا است که در دشتستانی و شوشتری اجرا شده است. ما در ره عشق تو اسیران بلاییم کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم   دشتی از آوازهای دستگاه شور و شوشتری از آوازهای دستگاه همایون است. هر دو از آوازهای محزون موسیقی ایرانی هستند که با روح این غزل سازگاری دارند. 🌺🌺🌺🌺 🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید. اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید. https://t.me/ShekarestaneParsi آیدی مدیر کانال @abbasi2153 🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷

  • 3 авг.1459из ghazalkhaniiii

    یارم چو قدح بدست گیرد بازار بتان شکست گیرد اثر:استاد محمد بهرامی نام اثر:یارم چو قدح بدست گیرد سبک:مینیاتور شیوه بهرامی تاریخ اثر:سال 1328 تکنیک: آبرنگ و گواش یار حافظ با لباسی دکوراتیو در حالی که جامی بدست دارد تصویر شده ، در کنار وی حافظ در حالی که نشسته و کتابی در دست دارد به او مینگرد و در گوشه ای دیگر از تابلو نوازندگان در حال ساز زدن هستند . با دور نمایی تخصصی طاقهای هندسی و آیینه کاری ایرانی مصور شده است . ܢܚ݅ܫܝ‌ و ܥ‌‌ܭܠܩܘ

  • 1 авг.210134

    یک حکایت از روستای ما «ششده» و نکته‌ای در بارۀ یک فیلسوف از نوع «زنبور بی عسل» یکی از آشنایان می‌گفت: یک روز در دادگاه یکی از هم محلی‌هایی که به شر و دعوا شهره بود را دیدم؛ کت و شلوار مرتبی هم پوشیده بود. جلو آمد احوالپرسی کرد و بی‌مقدمه با اشاره به کت و شلوارش گفت: مردم شعور ندارن! حتی وقتی آدم، کَوت و شلوار (کت و شلوار) پوشیده هم احترام نمیذارن. و سپس شروع کرد به نصیحت کردن: چرا مردم‌دار نیستی؟ چرا مراسم ختم مردم نمیای؟ چرا ارتباطت با مردم کمه؟ آدم باید مردم‌دار باشه؛ با همه مخصوصا همسایه و هم‌محلی‌ها ارتباط داشته باشه؛ به مردم احترام بذاره و از بدی‌هاشون چشم بپوشه و .... تعجب کردم که این آدم چنین حرف‌های قشنگی میزنه. دیدم نصیحتاش پایانی نداره؛ بین حرفاش پرسیدم: دادگاه برای چی اومدی؟ گفت: پیرمرد (بابام) با فلان فلان شدۀ (....) همسایه‌مون دعوا کرده و زده سر همسایه را شکسته؛ اونم شکایت کرده اومدیم دادگاه. مبادا که شما دوستان عزیز تصور کنید که این نوشته ربطی به پاکستان و میانجی‌گری‌اش دارد؛ یا ربطی به آن فیلسوف، استاد مولوی‌شناس و استاد دانشگاه دارد که مردم را به رفتار خوب و مدارا بر اساس آموزه‌های مولانا سفارش می‌کند؛ ولی خدا نکند کسی حرفی بر خلاف دل استاد بزند. چه در این صورت از همان محل سکونتش در آمریکا، نامه‌هایی می‌نویسد که باید از دسترس بچه‌های زیر 18 سال به دور داشت؛ مبادا که اخلاقشان فیلسوفانه شود! و مبادا تصور کنید حافظ هم می‌ترسیده است که فرزندش چنین نامه ای را از فیلسوف زمانه‌اش بخواند و اخلاقش عالی شود که فرموده: گوش نامحرم نباشد جای پيغام «سروش» چند روز پیش نامه‌ای تند از آقای فیلسوف را خواندم. حدس زدم آقای فیلسوف «دباغ» شاید چون دباغِ داستان مثنوی، بوی عطر بازار کفار در ینگه دنیا مشامش را آزرده است که چنین منگ و مدهوش در میانۀ بازار افتاده و هذیان می‌گوید. کاش برادری داشته باشد مانند برادر دباغِ داستان مثنویتا چاره دردش کند: یک برادر داشت آن دباغِ زَفت گُربُز و دانا بیامد زود تفت حتما مثنوی را خوانده‌اید و می‌دانید که آن برادر چگونه «دباغ» را درمان کرد.؛ اگر نخوانده‌اید حتما به مثنوی شریف مراجعه کنید. مثنوی را وامی‌گذارم و از صاحب شکرستان شاهد می‌آورم که در بخشی از چرندیاتش چنین گفته است: جاء مِن أَقْصَی الْقُریٰ عَلّامه‌ای کانَ یُسْحَب خَلفَهُ عَرّابه‌ای «اِبْحَثوا حَولَ الْمدینه با شتاب آوریدش مغزِ سِرگین کِلاب» (جاء مِن أَقْصَی الْقُریٰ عَلّامه‌ای: مرد بسیار دانایی از آبادی دور دست آمد/کانَ یُسْحَب خَلفَهُ عَرّابه‌ای: یک گاری پشت سرش کشیده می‌شد/اِبْحَثوا حَولَ الْمدینه: پیرامون شهر را بگردید/کِلاب: جمع کَلْب، سگان ) نمی‌دانم که آن استاد فیلسوف را از قرائنی که در «» آمده است شناختید یا نه؟ ولی حتی اگر نشناختید تفاوتی نمی‌کند چون فعلا فیلسوف‌های ما که باید از همه آزاداندیش‌تر باشند؛ از همه تندخوتر هستند؛ چونان پشمینه‌پوشانِ شعر حافظ: پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بو از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند بی‌خود نیست که «اخوان ثالث» در باره فیلسوفان که یکی همین حضرت آقا باشد فرموده: ای کلاغ صبح‌های روشن و خاموش برفی خوش‌تر از هر فیلسوفی دوست دارم قار قارت 🌺🌺🌺🌺 🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید. اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید. https://t.me/ShekarestaneParsi آیدی مدیر کانال @abbasi2153 🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷

  • #شاهنامه_سیاوش 5️⃣ در بخش‌های پیشین (اینجا و اینجا و اینجا و اینجا) خواندیم: هنگامی که سیاوش زاده شد؛ مؤبدان، سرنوشت دردناکی را برایش پیش‌بینی کردند و خاطر کیکاووس از این امر، آزرده شد. رستم او را برای تربیت به نزد خود به زابل برد. پس از آموزش‌های لازم، سیاوش…

  • #شاهنامه_سیاوش 5️⃣ در بخش‌های پیشین (اینجا و اینجا و اینجا و اینجا) خواندیم: هنگامی که سیاوش زاده شد؛ مؤبدان، سرنوشت دردناکی را برایش پیش‌بینی کردند و خاطر کیکاووس از این امر، آزرده شد. رستم او را برای تربیت به نزد خود به زابل برد. پس از آموزش‌های لازم، سیاوش به نزد پدر بازگشت. سودابه، نامادری سیاوش، دل به مهر او سپرد و نقشه کشید تا او را به دام خود اندازد. از پادشاه درخواست کرد سیاوش را به اندرونی بفرستد تا خوهران سیاوش او را ببینند. سیاوش نقشه را فهمیده بود اما با اصرار سودابه و کیکاووس ناچار به پذیرش شد. اما ادامۀ داستان: سیاوش به همراه هیربَد که مردی پاک‌اندیشه بود؛ شادمان و خوشحال راهی شبستان شاه شدند. اما سیاوش که روحی پاک داشت از اندیشه‌های بد در هراس بود. شبستانیان با شادی و طرب به استقبال آمدند؛ همه جا غرق در ابریشم و دُرّ و مروارید بود؛ سکه‌های زر بر قدمش نثار می‌شد؛ شراب و آوای ساز و نوای رامشگران مجلس را به بهشتی آراسته تبدیل کرده بود. بوی مشک و عنبر و زعفران هوا را دلاویز کرده بود؛ زیبارویان با تاج‌هایی بر سر، جلوه‌گری می‌کردند. سیاوش به نزدیک ایوان رسید؛ تختی زرین دید که به جواهرات گران‌بها آراسته شده بود: بران تخت، سودابۀ ماه‌روی بسان بهشتی پر از رنگ و بوی نشسته چو تابان سهیلِ یمن سر جُعدِ زلفش سراسر شکن یکی تاج بر سر نهاده بلند فرو هشته تا پای، مشکین کمند پرستار، نعلین زرین به دست به پای ایستاده سرافگنده پست هنگامی که سیاوش نزدیک شد؛ سودابه با شتاب از تخت فرود آمد؛ سیاوش را در آغوش گرفت؛ چشم و روی سیاوش را غرق بوسه کرد؛ گویی از دیدار آن شاهزاده سیر نمی‌شود. گفت صدها بار خدای را سپاس می‌گویم. کسی فرزندی چون تو ندارد؛ حتی شاه هم تبار و ریشه‌ای چون تو ندارد. سیاوش با زیرکی فهمید که این محبت‌ها و دوستی‌های سودابه، پاک و خدایی نیست و ریگی در کفش دارد؛ بنابراین زود به نزد خواهرانش رفت: برو خواهران آفرین خواندند به کرسی زرینْش بنشاندند در شبستانِ شاه همه جا سخن از خِرد و فرهنگ و رفتار والای سیاوش بود. می‌گفتند گویا این شاهزاده مانند دیگر آدمیان نیست و روح و روانش، دانایی و خِرَد برمی‌افشانَد. سیاوش زمانی دراز نزد خواهرانش بود و سپس به آرامی از شبستان خارج شد و به نزد پدر بازآمد و در بارۀ آن چه در سراپرده دیده بود؛ چنین گفت: همه نیکویی در جهان بهر تست ز یزدان بهانه نبایدْت جست ز جمّ و فریدون و هوشنگ‌شاه فزونی به گنج و به شمشیر و گاه پادشاه از گفتار فرزند شاد شد و دستور داد ایوان بیارایند و مجلس می و مطرب برپاسازند و دل از هرچه هست بپردازند. چون شب تیره فرا رسید؛ کیکاووس به شبستان به نزد سودابه رفت و از او پرسید: ز فرهنگ و رای سیاوش بگوی ز بالا و دیدار و گفتار اوی پسند تو آمد خردمند هست؟ از آواز به گر ز دیدن بهست؟ و از سودابه چنین پاسخ شنید .... 🌺🌺🌺🌺 🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید. اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید. https://t.me/ShekarestaneParsi آیدی مدیر کانال @abbasi2153 🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷

  • غزل 387 سعدی من آن نی‌ام که دل از مهرِ دوست بردارم و گر ز کینهٔ دشمن به جان رسد کارم آواز بداهۀ «کردبیات»، اجرا در مراسم بزرگداشت استاد رضوی سروستانی آواز: استاد شجریان تار: استاد حسین علیزاده ضرب: همایون شجریان استاد علیزاده با تار مشقی که در همان‌جا قرض می‌‌گیرند؛ اجرا می‌کنند. طبق گفته کسانی که در سالن بودند؛ تار مرتب از کوک خارج می‌شد. در ابتدای اجرا هم استاد در حال کوک کردن تار هستند. قایل تصویری و کامل این اجرا در لینک زیر: https://t.me/Khosousi/11024 🌺🌺🌺🌺 🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید. اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید. https://t.me/ShekarestaneParsi آیدی مدیر کانال @abbasi2153 🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷

  • امیدوارم روزی فرصت شود خاطره دوران جوانی و بلایی که غلامحسین بر سر پهلوان معرکه‌گیر در آورد را بنویسم. خیلی شیطون بود.

  • غزل شمارۀ 328 #سعدی با صدای دلنشین استاد دکتر هدایتی اصل رها نمی‌کند ایام در کنار منش که داد خود بستانم به بوسه از دهنش این فایل را از کانال دکتر هدایتی به نام «داروخانۀ سعدی» گرفته‌ام. آدرس کانال ایشان که حتما عضو خواهید شد. https://t.me/Darokhanehsaadi 🌺🌺🌺🌺 🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید. اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید. https://t.me/ShekarestaneParsi آیدی مدیر کانال @abbasi2153 🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷

  • شکایت از تو ندارم که شُکر باید کرد گرفته خانهٔ درویش، پادشه به نُزول

  • ایهام از ریشۀ «وَهم» است و «وَهم» به معنی خیال است. ایهام هنگامی است که واژه یا عبارتی، حداقل دو معنی در شعر یا نثر داشته باشد، به گونه‌ای که یکی از معانی آن به ذهن خواننده نزدیک‌تر باشد و معنی دیگرش دور از ذهن باشد و چه بسا معمولا معنی دوم که دور از ذهن است، زیباتر و با معناتر است. به نظر شما ایهام در کدام کلمۀ بیت زیر از سعدی وجود دارد؟ و به چه معانی است؟ شکایت از تو ندارم که شُکر باید کرد گرفته خانهٔ درویش، پادشه به نُزول   می توانید نظرات ارزشمند خود را به آیدی @abbasi2153 یا به دایرکت که در گوشۀ پایین کانال است ارسال فرمایید. 🌺🌺🌺🌺 🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید. اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید. https://t.me/ShekarestaneParsi آیدی مدیر کانال @abbasi2153 🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷

  • اولین چیز باورنکردنی این بود که آقا معلم، زیرشلواری پوشیده بود. باورنکردنی از این جهت که ما فکر می‌کردیم معلم‌ها همیشه با همین کفش و کت و شلوار زندگی می‌کنند و با همین لباس هم می‌خوابند؛

  • #خاطرات_من 7️⃣4️⃣ (کلاس پنجم سال 1356) برای دسترسی به 46 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید. یک روز آقا معلم -آقای خرمی- از من و یکی از دانش‌آموزان دعوت کرد بعد از ظهر به خانه‌اش برویم. دقیقا یادم نیست آن دانش‌آموز دیگر کدامیک از بچه‌ها بودند. آقای علی فیاضی یا شاید داوود گندمکار یا ... تصورش هم سخت بود که مهمان معلم بشوی. قبلا در کلاس سوم برای بردن نامۀ مدرسه به در خانۀ خانم معلم رفته بودم و در کلاس چهارم هم یک بار برای گرفتن تکلیف نوروزی به خانۀ خانم معلم رفته بودم؛ اما این بار فرق می‌کرد چون مهمان بودم. با خوشحالی به خانواده خبر دادم و مادرم کلی نصیحت و سفارش کرد؛ مخصوصا مثل همیشه تأکید بر سلام کردن و نیز تأکید کرد در خانۀ آقا معلم زیاد چیزی نخورم، چون کار زشتی است. مادرم نقطه ضعفم که پرخوری بود را می‌دانست؛ گویا مادرم، سونوگرافی سرخود داشت؛ همیشه می‌گفت «بچه جغد تو کُمِت (شکمت) هس.» این پرخوری یکی از چیزهایی است که هنوز از کودکی با من مانده است و هنوز جغد در ذهن من پرنده‌ای است که پرخور است. آقا معلم مستأجر خانۀ آقای ایّوب تقی‌پور (عامو اَیّو) بود. این خانواده با مادرم نسبتی نیز داشتند؛ خانه‌شان دقیقا کنار مدرسه استیجاری حکیم‌نظامی 2 که سال دوم ابتدایی در آنجا درس می‌خواندم قرار داشت. (این هم اضافه کنم که اکنون آقای خرمی ساکن تهران هستند؛ چند ماه پیش با ایشان تلفنی صحبت می‌کردم؛ فرمودند چند وقت پیش رفتم ششده به خانوادۀ آقای تقی‌پور هم سر زدم. وفاداری واقعی آن هم پس از 50 سال) در هر حال آن روز عصر با اضطراب و وحشتِ توأم با خوشحالی به طرف خانۀ آقا معلم به راه افتادیم. در بین راه با خودم تمرین می‌کردم که وقتی وارد خانۀ معلم شدم چطور و در کجا بنشینم. چه چیزهایی بگویم. اگر معلم از اوضاع و احوال خانواده پرسید چه پاسخی بدهم. اگر چای آورد چطور بخورم که نسوزم و روی لباسم نریزد و ... و مهم‌تر از همه این که حواسم باشد سلام کنم و حرف کم و زیاد هم نزنم؛ به قول امروزی‌ها سوتی ندهم. (به قول خاله لیلا در سریال روزی روزگاری: حرفای خُل خُلی نزنم.) با دوستم در زدیم. آقا معلم در را باز کرد. اولین چیز باورنکردنی این بود که آقا معلم، زیرشلواری پوشیده بود. باورنکردنی از این جهت که ما فکر می‌کردیم معلم‌ها همیشه با همین کفش و کت و شلوار زندگی می‌کنند و با همین لباس هم می‌خوابند؛ فقط شاید موقع خواب، کفششان را بیرون بیاورند و زیر متکاشان (بالشتشان) بگذارند. (متکای آنها با متکای من فرق دارد؛ چون داخل متکای من همه چیزی پیدا می‌شد؛ چوب، شاخ و برگ درخت، کتاب و دفتر کهنه، حتی وقتی یک کامیون نزدیک خانۀ ما چپ شد؛ یک تکه تخته را از اتاق کامیون غنیمت آوردم و داخل متکایم گذاشتم.) فکر می‌کردم غذای معلم‌ها هم از جایی که نمی‌دانم کجاست برایشان می‌آورند؛ آن هم غذاهای مخصوص که ما نمی‌دانیم چیست. آقا تعارف کرد و وارد شدیم. زندگی آقا معلم هم مثل زندگی ما بود؛ جز این‌که مرتب‌تر و شیک‌تر بود. ساعتی نزد آقا معلم بودیم و از هر دری صحبت شد؛ ترسم تا حدودی ریخته بود و پند مادر را فراموش کرده بودم؛ هم حرف می‌زدم هم می‌خندیدم. اما یک چای بیشتر نخوردم؛ می‌ترسیدم چای را روی خودم بریزم و بسوزم. خیلی زشت می‌شد که جلوی آقا معلم از سوزش چای به هوا بپرم و جیغ بزنم. مهمانی به پایان رسید؛ با افتخار بسیار از آقا خداحافظی کردیم و به خانه برگشتیم. به محض رسیدن به خانه، پرسش‌های خواهران و برادران در بارۀ زندگی معلم و اینکه معلم‌ها چطور زندگی می‌کنند آغاز شد. من هم با آب و تاب برایشان تعریف می‌کردم. مطمئنم آنها هم آرزو داشتند یک روز به خانۀ یک معلم بروند. (البته بعدها آرزویشان برآورده شد و به خانۀ خودم آمدند.) از اتفاقات ناگوار در سال پنجم این بود که یک امتحان ریاضی را ... 🌺🌺🌺🌺 🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید. اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید. https://t.me/ShekarestaneParsi آیدی مدیر کانال @abbasi2153 🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷

  • امیدوارم روزی فرصت شود خاطره دوران جوانی و بلایی که غلامحسین بر سر پهلوان معرکه‌گیر در آورد را بنویسم. خیلی شیطون بود.

  • همایون شجریان (آن وقت‌ها که همایون شجریان بود) آن را در آلبوم «چه آتش‌ها» در آواز بیات ترک اجرا نموده است.