- Последний пост
- 10 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 25
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 1 122
- 1/48двое суток
- 1 285
- 1/72трое суток
- 1 386
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
أذكرک بإتقان فليس فوق هذهِ الأرض امرأه تنسى جرحها الأول... #غاده_السمان تو را بهخوبی به یاد میآورم، زنی روی زمین نیست که زخمِ نخستیناش را فراموش کند... ترجمه: #محمد_حمادی
"أنْتَ کَهفی حِینَ تُعیینی الْمذاهِبُ فِی سَعَتِها..." تو پناهگاهِ منی، زمانی که راهها با همه وسعتشان درماندهام کنند...❤️🩹 @kazem_bahmani
كلُّ شیءٍ خذلَنی إلا إثنان؛ حُزنی وطَيفک... #سالم_عطیر جز خیالِ تو وُ اندوهانم هرآنچه بود مرا تنها گذاشت... ترجمه #محمد_حمادی
الشمس قد قُسمَت نصفين لی ولها النور فی وجهها والنار فی كبدی #قیس_بن_الملوح خورشید دو نیم شد برای من و او نور در رخسار او و آتش اندر جگرم ترجمه: #محمد_حمادی
без подписи
وكان الليل لامتناهياً كجرحی... #غاده_السمان و شب همچو زخمِ من بیانتها بود... ترجمه: #محمد_حمادی
حين وزَّع اللهُ النساءَ على الرجالْ وأعطانی إيَّاک شعرتُ... أنّه انحاز بصوره مكشوفه إلی وخالفَ كلَّ الكتب السماويّة التي ألَّفها فأعطاني النبيذ ، وأعطاهم الحنطه ألبسني الحرير، وألبسهم القطن أهدى إليَّ الورده وأهداهم الغصن حين عَرَّفني اللهُ عليک وذهب إلى بيته فكَّرتُ أن أكتب له رساله على ورقٍ أزرقْ وأضعها في مُغلّفٍ أزرقْ وأغسلها بالدمع الأزرقْ أبدؤها بعباره: يا صديقی كنتُ أريد أن أشكرَهُ لأنّه اختارک لي فاللهُ _ كما قالوا لي _ لا يستلم إلا رسائلَ الحب... ولا يجاوب إلا عليها حين استلمتُ مكافأتی ورجعتُ أحملک على راحه يديا كزهره مانوليا بستُ يدَ الله... وبستُ القمر والكواكب واحداً واحداً وبستُ الجبال والأوديه وأجنحه الطواحين بستُ الغيومَ الكبيره والغيومَ التي لا تزال تذهب إلى المدرسه بستُ الجُزُرَ المرسومه على الخرائط والجُزُرَ التي لا تزال بذاكره الخرائط بستُ الأمشاط التی ستتمشّطين بها والمرايا التی سترتسمين عليها وكلَّ الحمائم البيضاء التي ستحمل على أجنحتها جهازَ عرسک #نزار_قبانی آنگاه که پروردگار زنان را میان مردان قسمت کرد و تو را به من داد احساس کردم آشکارا از من جانبداری کرده و به مخالفت با تمام کتاب های تالیف شده ی آسمانی اش برخاسته است... او به من شراب بخشید و به آنان گندم... بر تنم حریر پوشاند و بر تن آنان پنبه... به من گل داد و به آنان شاخه... پروردگار چون مرا با تو آشنا کرد و به خانهاش رفت با خود گفتم بر کاغذی آبی در پاکتی آبی نامهای برایِ او بنویسم و آن را با اشکِ آبی بشویم و با این جمله آغاز کنم: "دوست من" میخواستم او را سپاس گویم که تو را برایِ من برگزید و پروردگار ــ آنطور که به من گفتهاند - نامههای عاشقانه را فقط دریافت میکند و تنها به نامههای عاشقانه جواب میدهد... مژدگانیام را که دریافت کردم تو را بر کف دستانم چون گل مگنولیا نهادم دست خداوند را بوسیدم ماه و ستاره گان را یکی یکی بوسیدم. کوهها و دشتها را بوسیدم و پروانههای آسیابها را... ابرهای بزرگ را بوسیدم و ابرهای کوچکتر را... که هنوز به دبستان میرفتند... جزایر ترسیم شده بر اطلسهای جغرافیا را بوسیدم و جزائری را که هنوز در حافظهی نقشهها ماندهاند. شانههایی که با آن سرت را شانه میکردی بوسیدم و بوسیدم آینههایی را که در آنها نقش میبستی و بوسیدم همهی کبوتران سپید را که بر بالهایشان جهیزیهی عروسی تو را حمل میکردند... ترجمه سید هادی آلبوشوکه
صبح همگی بخیر🌱 روز خوبی داشته باشین
. حتى المطر وأن سقط فی بلادی حزين لايغسل اوجاع البشر #مظفر_النواب در سرزمین من باران نیز به هنگام ریزش غمگین است و دردهای بشر را شستشو نمیدهد مترجم #عبدالرحیم_طرفی
يا عزيزتی هذا الحزن مصنوعٌ من الطين الذي صنعتُ منه لهذا لا أشعر به الآن... #احمد_سعداوی عزیزم این غم از گِلی ساخته شده که من از آن ساخته شدم برای همین، اکنون حسش نمی کنم... ترجمه محمد حمادی
كُلما غطى سمائی قوسُ قزح، وامتلأتْ غرفتی الصغيرةُ بالفَراش، واتخَذتْ صغارُ العصافيرِ من نافذتی مكاناً تَتَعُلمُ فيهِ الرقص... أعرفُ أنک هنا ... #سالم_عطیر هر بار که آسمانم را رنگین کمانی فراگیرد، و اتاق کوچکم مملو از پروانه ها شود، و جوجه گنجشک ها برای یادگیری رقص به طرف پنجره ام بیایند... می فهمم که تو اینجایی... ترجمه محمد حمادی
صبحتون بخیر🌱
هل عشتَ القبله والقصيده فالموتُ إذاَ لن يأخذ منک شيئاً #یانیس_ریتسوس بوسه و شعر را زیسته ای آیا پس مرگ چیزی از تو نخواهد برد.. ترجمه محمد حمادی
ما أَجمَلَ المَنفى إذا كُنّا معاً يا امرأةً توجِزُ تاريخی... و تاريخَ المَطَر...! #نزار_قبانی چه زیباست تبعیدگاه ، اگر با هم باشیم ای زنی که تاریخ مرا خلاصه می کنی.. و تاریخِ باران را..! ترجمه موسی اسوار
كلّ يوم حين أستيقظ أقول "سأنساک اليوم أيضا" كلّ يوم منذ أيام لم يحدث أن نسيت أن أنساک #احلام_مستغانمی هر روز وقتی بیدار می شوم، می گویم "امروز هم ترا فراموش خواهم کرد" هر روز روزهاست پیش نیامده از یاد ببرم که فراموشت كنم ترجمه محمد حمادی
ألعن تلک اللحظه المبارکه حین اصطدم مرکبی بجزیرتک وتحطم وأسعده حطامه وعشق شطآنک ألعن تلک اللحظه المبارکه وأنا أهرول کعادتی في دروب مدینه لیست لی لأحلم برجل لیس لی …!! #غاده_السمان نفرین بر آن لحظه مبارک که قایقم به جزیره تو برخورد شکست و شاد از شکستن اش به ساحل تو دل باخت نفرین می کنم آن لحظه مبارک را و طبق عادت شتابان می دوم در جاده های شهری که برای من نیست در رؤیای مردی که از آن من نیست...! ترجمه محبوبه افشاری
هر کس به تماشایی, رفته است به صحرایی ما را که "تو" منظوری, خاطر نَرَود جایی! #سعدى
روز هجرانت چشیدم گرم و سرد روزگار بی تو، هرجا بود، اشکم گرم و آهم سرد بود #اثر_شیرازی
بیتو دانی روزِ من در کنجِ غم چون میرود؟ خنده میآید به حالم، گریه بیرون میرود #واعظ_قزوینی
ای روزگار، جنگ من و تو تمام شد موی سپید، پرچم صلح است بر سرم #مجتبی_خرسندی