- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 113
- 1/48двое суток
- 129
- 1/72трое суток
- 139
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
"دگر آغوش گرمت نمیجوید مرا" [دستگاه همایون] شعر از سیمین بهبهانی خواننده: سیما بینا -برگرفته از گلهای تازه شماره۷۱.
видео или голосовое, без подписи
کاش انقدر به سهراب و به شعر هایی که هنگامی که در دو راهی هستم و چشمهامو میبندم و اون صفحهی شعر میاد[ همیشه هم بسیار مرتبط میاد] باور نداشتم. دارم از این حجم از پیوند خوردگی دیوانه میشم.
کاش انقدر به سهراب و به شعر هایی که هنگامی که در دو راهی هستم و چشمهامو میبندم و اون صفحهی شعر میاد[ همیشه هم بسیار مرتبط میاد] باور نداشتم. دارم از این حجم از پیوند خوردگی دیوانه میشم.
زندهم. تا زمانی که پنجره هست و نور و کلمات سهراب. تا زمانی که عشق، اضطراب، اشک و شوق. تا زمانی که احساس و خیال و الهام!
"من از هجوم حقیقت به خاک افتادم."
видео или голосовое, без подписи
غمِ آسمان بر دلم آوار میشود.
видео или голосовое, без подписи
زرد و سرخ درخشان.
گپ خودمانی شاعر و نقاش معاصر ایران، سهراب سپهری با دکتر محمود فیلسوفی و محمد فیلسوفی، که او در آن از زندگی شخصی و اشتیاقش برای تنهایی میگوید. -شما در این زندگی به این کیفیت، احساس خلاء، احساس کمبود..؟ +اصلاا! اصلا! هرچی تنها تر باشم من احساس [خرمی و خوشی و راحتی] میکنم واقعا.
اشارهی جالب سقراط. بله سقراط، من هم عاشقشم!
Jeff Buckley – Lover, You Should've Come Over
لالاییای که باد از پشت پنجره برایم میخواند: https://www.youtube.com/watch?v=RdxkIXopJFU
لالاییای که باد از پشت پنجره برایم میخواند: https://www.youtube.com/watch?v=RdxkIXopJFU
زاغک عاشق، بر روی شاخهی درخت روبهروی پنجرهی اتاقم رها بود و میخواند. رهایی را در عاشقی میدید؟ زاغی مرا به یاد سهراب میانداخت. به نگاه لطیفش. و عاشق تر شدم. و رها تر شدم. زاغی بمان. زاغی بخوان.
یکی از سختترین کارهای دنیا از یاد نبردن اعتقادات و نظرات حقیقی خودمونه. در جهانی که هر لحظه وضعیت جدیدی میسازه و هزارتا کار برای انجام دادن به ما پیشنهاد میکنه، خیلی سخته یادمون نره ما چی هستیم و چی میخوایم! وگرنه هرازگاهی خودت رو در موقعیتی میبینی که داری سخت دستوپا میزنی برای رسیدن به چیزی که حتی نمیخواستیش! چقدر سخته که آدم یادش نره کی هست! چهرهها محو و محوتر میشن و در دیگی شلمشوروا هم میخورن. لای گربه و کلاغ و درختهای خشک و گرما و خاک و دود و صدا و بدی. اونوقته که دیگه نمیتونی خودت رو از داخل دیگ بیرون بکشی.