tgindex
طامات
@Taamat1персидский

اینجا طامات است. جایی که کلمات جان‌ دارند و موسیقی سخن می‌گوید.

Последний пост
5 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
211
+1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
203
23 постов
Вовлечённость
96,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 23
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
117
1/48двое суток
134
1/72трое суток
144

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 5 авг.6222из khazokhilmusic

    ‌ تلفیقی از بهترین آثار موسیقی متن فیلم‌های ایرانی.✨

  • شب بخیر به جای خالی او، که از قلب تو خالی بزرگی ساخته. چنان خالی و چنان بزرگ که بادهای بهار از تو عبور می‌کنند بدون این‌که از نو سبز شوی، و برف‌های زمستان در تو می‌بارند، بدون آن‌که دیگر آفتاب تابستان رودخانه‌ای در تو راه بیندازد. شب بخیر به نبودن او. شب بخیر به تو، که هرچه هستی را همین غیاب ساخته. زشت یا زیبا، شکسته یا سالم، بریده یا ادامه دهنده، اما بسیار واقعی. و این دنیا جای خوبی برای واقعی بودن نیست. شب بخیر ای از سلام‌ها هراسان. حمید سلیمی

  • 31 июл.11251из DailyFetishism

    «به هزار رنجی که کشیدی و فکر می‌کردی هرگز از آن بیرون نخواهی آمد فکر کن. چند ساعت برای بازگو کردن آن‌ رنج‌ها و ستم‌ها لازم داریم؟ زخم‌هایی می‌مانند، امّا تاریخ متوقف نمی‌شود همان طور که دیده‌ای. می‌دانم و گفتم که زخم‌هایی می‌مانند. امّا من هم آمده‌ام تا به جای آن زخم‌های کوچک عمیق بوسه بزنم و آن‌ها را التیام بخشم. دریابند کوچک تو پاییز.» از میان نامه‌ی حسین دریابندی

  • اعدام سیاسی یکی از منفورترین، فجیع‌ترین و مسموم ترین اعدام هاست. از همین رو در زمان انقلاب، مراقبِ سری که از بدن جدا می‌کنید باشید، چرا که آن سر اشتهای مردم را به انقلاب چند‌ برابر می‌کند... ویکتور هوگو

  • https://www.instagram.com/reel/DbXd5nFoBe9/?igsh=OHZwemxhMWZ1OHY=

  • اعدام به خاطرِ جنایت، مجازاتی است به مراتب بزرگتر و وحشتناک تر از خودِ جنایت. کسی که به دست راهزنان در شب تاریک در تهِ دره یک بیشه یا جایی دیگر خنجر می خورد تا لحظه‌ی آخر این امید را دارد که خود را نجات دهد. نمونه هایی وجود داشته است که مثلا گردنِ شخص تقریبا به طور کامل قطع شده ولی هنوز به زندگی امیدوار است، برای رهایی از مرگ می دود یا التماس می کند؛ اما در محکومیت _ در وضعی که به هیچ وجه گریزی از آن نیست _ وحشتناک ترین شکنجه ها نهفته است و دشوارتر از آن چیزی وجود ندارد. سربازی را بیاورید و در بحبوحه ی جنگ او را درست مقابل لوله ی توپ دشمن قرار دهید و بخواهید به سویش شلیک کنید، باز تا هنگام شلیک امیدی در دل می پروراند. حال اگر برای همین سرباز حکم محکومیت قطعی اش را صادر کنید یا دیوانه خواهد شد یا زار زار به گریه خواهد افتاد. چه کسی ادعا می کند که طبیعت انسان قادر به تحملِ این امر است؟ بی آنکه دچار جنون شود؟ این مجازاتِ پلید و بیهوده برای چیست؟ ابله داستایفسکی

  • گفتم ببخشین شما هم خودت گم شدی؟ گفت نه من رو گم کردن. گفتم چرا؟ گفت یکی بهترشو پیدا کرد، دیگه ما رو نخواست. گفتم طوری نیس، دارو باید بخوری. گفت خوابم نمی‌بره اگه ببره خوب میشم. گفتم ما همه همینیم. هی بیداریم بدتر میشیم. گفت یعنی میگم آخرش که چی؟ دلش تنگ نمیشه دیگه؟ اگه یادش بره چی؟ گفتم یادش رفته تا حالا آدم ساده، بیا قرص بخور. قرص خورد و خوابش برد و خواب دید اول پاییزه، کوه رو مه گرفته، گم نشده، مشق نداره، باباش نمرده، درد نداره، پولاش کم نیس واسه توپ پلاستیکی، مامانش داره براش پرتقال پوست می‌کنه، حالش خوبه. دم گوشش گفتم بیدار نشو دیوونه. بیدار نشد دیگه. حمید سلیمی

  • دل آدمی بزرگتر از اين زندگی است و اين راز تنهایی اوست. او چيزی بيشتر از تنوع و عصيان را می‌خواهد. او محتاج تحرك است و حركت. با محدويت سازگار نيست كه محدوديت‌ها عامل محروميت و تنهايی ماست. نامه‌های بلوغ علی صفایی حائری

  • بچه‌ام زندگی سخت است و بله، خانه‌ها خراب می‌شوند، نه با زلزله، که با طمعِ یک شب پرسه زدن در غریبه‌گی. کسی که ریشه‌اش را بردارد و ببرد جایی بگذارد که با پول خریده می‌شود، عاقبتش همین پرسه زدن‌های بی‌هدف روی آسفالت سرد است؛ وقتی که دیگر سقف خودش هم او را به یاد نمی‌آورد. عجیب‌تر اما، نگاه‌های تازه‌از‌راه‌رسیده‌هاست. جوانه‌هایی که دیروز سر از خاک درآورده‌اند و امروز طوری به تنه‌های زمخت و سالخورده نگاه می‌کنند که انگار این درختان هرگز سبز نبوده‌اند، انگار از اول همین‌طور استخوانی و تکیده به دنیا آمده‌اند. فراموشی، اولین نشانه‌ی نو رسیده بودن است. اما سخت‌ترین جایش این نیست. سخت‌ترین جایش تظاهر به زنده بودن میان آدم‌هایی است که به تو نزدیک‌اند، نفس می‌کشند، حرف می‌زنند، اما فرسنگ‌ها از طوفانی که پشت پلک‌هایت داری دورند. مثل یک غریقِ خاموش، وسط یک مهمانی شلوغ.

  • فرض کن این یه متن بلنده که نمی‌تونم بنویسم. یه متن درباره‌ی من که تو روزهای هولناک بدنم نمی‌تونم فشاری رو که فکر شدیدشدن جنگ و ویرون‌تر شدن همه‌چی داره روی مغزم میاره رو حتی به نزدیک‌ترین آدم‌های زندگیم بگم. من نمی‌تونم بنویسم اما تو بخونش و اگه خواستی یه موزیک هم از طرف من واسه خودت بذار و فرض کن گذاشتمش تو کانال و زیرش نوشتم: همچنان درختی صبورم ولی امیدوارم اگه خونه‌م تو جنگ هدف شد، خودمم توش باشم. همین. حمید سلیمی

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • دوستت دارم با درخت بید (یادت هست پارسال باد چگونه شاخه‌اش را شکست؟)، دوستت دارم با صخره‌ی تَرَک‌خورده، آسمان — که متغیر است، زنده است، رودخانه — که خودش مثل زندگی است، بله، دوستت دارم با دست‌های سیاهِ اندوه، خاک، باران، ظرافت لانه‌ی چکاوک (همین دیروز دست کشیدی به نرمه‌پر‌هایی که آستر لانه‌اش بود و گفتی که داری روح‌ات را پاک می‌کنی)، آه، دوستت دارم با بازیچه‌های بچه‌ها، پَرِ به‌خون‌آغشته‌ای که افتاد روی سرم، دوستت دارم با رؤیاها، که همه‌چیز دوباره خوب است، دوستت دارم با آستانه‌ی دری که از آن می‌روی، با رنج‌ها و سایه‌ها — بله، یک چیز را هنوز به تو نگفته‌ام، دوستت دارم با تاریکی و مرگ، فراموشی و نور — با علفِ روییده بر گورِ گودافتاده — دوستت دارم — ‌ یوستیناس مارسین کِویچِس

  • با هیچ منطقی نمی‌شد بر این زندگی نام زندگی گذاشت، زندگی نبود؛ صرفاً در مسیری مشخص به‌جلو رانده می‌شدی. تمام فکروذکرمان شده بود امید به آینده. تنها چیزی که به زمان حال معنا می‌داد این بود که باید به هر طریقی، به هر شکلی، از آن گذر کرد. هدا مارگولیوس کووالی زیر تیغ ستاره‌ی جبار

  • به خواب می روم اما چه خواب دشواری بخواب خواب قشنگم! هنوز بیداری؟ هنورز شعله وری؟ آه! راحتم بگذار صدای خواب درآمد : بخواب، تب داری من از تب تو به هذیان رسیده ام، تو ولی نخواستی که خودت را به خواب بسپاری فقط خیال تو آمد، ولی نه، بختک بود! کجاست عینک خوابم؟! عجب شب تاری! به روی سینه ی خوابم نشست بختک و گفت: به چنگ عکس پلنگ پتو گرفتاری! شبیه اینکه شبح باشی و نباشی باز به جز توئی که نبودی، نبود غمخواری چه خنده دار برای تو گریه می کردم! چه استغاثه ی خیسی، چه شوق دیداری گذشته ی تب و آه و … گذشته های تباه و روز و شب، دو سفید و سیاه تکراری! خلاصه قصه ی خواب از سرم پرید و کلاغ به خانه اش نرسید و … ــ بخواب تب داری! بکتاش آبتین

  • دوباره از آن وقت‌هاست که نمی‌توانم به این فکر نکنم انبوهی آدم‌های عاشق زندگی مرده‌اند و من مانده‌ام. نه، شرمی از زنده‌بودن ندارم. فقط واقعا دلم می‌خواست می‌شد بقیه‌ی عمرم را بدهم به یک‌نفر که به دردش بخورد. پیش‌ترها مامان همیشه از یک بیماری سرخک خیلی سخت در چندماهه‌بودن من و برگشتنم از مرگی قطعی حرف می‌زد. بعدا دیگر آن‌قدر بلا سرم آمد که این قصه‌ی قدیمی جذابیتش را از دست داد. می‌خواهم به مامان زنگ بزنم و بگویم بهتر نبود از آن سرخک، از آن غرق‌شدن در دومتری ساحل، از آن کودکی دردناک، از این مرض همیشگی، از طلاق، از تنهایی مدام و از این روان گسیخته‌ی متلاشی برنگردم؟ اما مامان گریه خواهدکرد، و من واقعا نمی‌خواهم باز هم دلیل گریه‌اش باشم. امشب پسر جوان افغان در مترو از قلچماق ایرانی کتک خورد فقط چون غریب و ضعیف بود. تا مردم جلوی سیلی‌های مدام مرد را بگیرند، دو سه تا خورده‌بود. فقط چون نشسته‌بود در ردیف خالی نیمکتی که آن طرفش یک دختر "ایرانی" نشسته‌بود. نمی‌توانم به غریب‌بودن بردیا آن سر دنیا و احتمال سیلی‌خوردنش فکر نکنم و بدبختم که نمی‌توانم گریه کنم. سرفه می‌کنم، خون می‌پاشد روی سینک سفید و توی آینه‌ی حمام به خودم فحش می‌دهم. بله، این زندگی من است. جهنمی که عزیزانم را از آن دور نگه می‌دارم. ضعیف و خالی و مطرودم. بسیار تنها و بسیار مایل به باز هم بسیار تنهاتر بودن. همه‌چیز درست همان‌طوری است که امیدوار بودم در میانسالیم نباشد. حالا دوباره گوینده دارد همان‌جای "هرچه باداباد" را می‌خواند که آنگوس می‌فهمد هرگز قرار نیست اوون را شکست بدهد. حالا دوباره پسر جوان دارد کتک می‌خورد و مرد ریش‌زرد پفیوز به سمتش خم شده. حالا دوباره مرد بنگاهی به کنایه می‌گوید کتاب‌هایم را می‌تواند برایم کیلویی بفروشد. حالا دوباره زن کارمند بیمه فکر می‌کند حق دارد توهین کند. حالا دوباره آقای پرایوت نامبر زنگ می‌زند و تهدیدهای بیشتری می‌کند برای چیزهایی که نمی‌نویسم و دستور می‌دهد سیم‌کارت توقیفی را پیگیری نکنم. حالا دوباره تو خوابیده‌ای زیر یک مرد بهتر و داری از لذت ناله می‌کنی و ناخن‌هایت را در کمر مرد فرو می‌کنی. حالا دوباره مامان می‌پرسد واقعا کل داراییت همینه مادر؟ حالا دوباره کفن بابا را باز می‌کنند تا آخرین‌بار ببینمش و توی دلم بپرسم چرا چرا چرا هرگز پسر محبوبت نبودم؟ حالا دوباره نفسم می‌رود و اسپری می‌زنم و جلوی یخچال مچاله می‌شوم. حالا دوباره درد در بدنم می‌دود و از خودم می‌پرسم چرا حتی یک روز بدون پارگی نمی‌گذرد؟ حالا دوباره می‌خواهم در این خانه‌ی تاریک در سیاهی گم و گم و گم باشم. البته که این متن را هم به زودی پاک می‌کنم. فقط باید می‌نوشتم. می‌دانید که؛ نوشتن نوعی گریه‌کردن است. لااقل کاش به جای تو مرده بودم بابای دختر سه ساله. چقدر باید زنده بمانم و برای غریبه‌ها غصه بخورم، من که غصه‌ام فقط برای خودم است؟ حمید سلیمی

  • از میان آزادی و نان، آزادی را انتخاب می‌کنم تا اگر گرسنه ماندم، بتوانم فریاد بزنم گرسنه‌ام. آلبر کامو

  • هیچ‌چیز به‌اندازۀ غم مشترک، آدم‌ها را به این سرعت و سهولت به هم نزدیک نمی‌کند. جَو همدردی بدون توقع، انواع حالات بیم و احتیاط را از بین می‌برد و فرزانه و عامی، دانشمند و بی‌سواد به‌آسانی آن را درک می‌کنند. شوخی میلان کوندرا

  • میشه سال‌ها با شنیدن حرفای این بچه ده ساله گریه کرد https://www.instagram.com/reel/DU-lzdeDLdX/?igsh=MXBlNnNjZGlnMjlpMw==

  • آه، دردِ نومیدی بر که بایدم خواندن؟ داشت هر که را دیدم شیونی که من دارم بیدل دهلوی

طامات — tgindex