تاریخنگاری رمانگونه
Статистикаمن، رضا وسمهگر، در اینجا، ایدهها، نوشتهها و ترجمههایم را به اشتراک میگذارم.
- Последний пост
- 9 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 122
- 1/48двое суток
- 139
- 1/72трое суток
- 150
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🔗 ادامهی فرستهی قبل (...) اصالت انطباع شورشی است علیه سوبژکتیویسم، به نفع تاریخ، به نفع دیگری؛ همچون رایحهی عطری که ما را به جهانی دیگر، بیگانه با وضع حاضر ما، میبرد- سفری اگرچه گذرا و غیرقابل مهار، اما مطلقاً یقینی، یقینیتر از هر دانش مثبت و دقیقی. انطباع و تأثر ناشی از رایحهی عطر قطعاً تأثری فردی است و خاطرهای که به یاد ما میآورد نیز همچنین. اما اصالت انطباع در تاریخنگاری رمان گونه به همان اندازه که - و یا به همان دلیل که- برای بیرونشدن از خود (خودِ سوژه فردی و غیرتاریخیِ تاریخ و خودِ خوانندهی متن تاریخی) به میان میآید، همچنین برای تأکید بر اصالت امر جمعی است. در واقع، شاید صرفاً امر جمعی و فرا-انفرادی قابلیت تاریخیبودن داشته باشد (کندوکاو در این نکته بینهایت مشکل است). ازاینرو، رسالت ما برکشیدن یک امکانِ شخصی و گذرا و غیرقابلمهار و محدود به سطح یک بنیان معرفتشناختیِ قابلاعتماد و متقن است؛ یعنی فراهمآوردن امکان تجربهی جمعی از ابژهای دوردست؛ آنچه هیچگاه قطعاً توسط نه من و نه هیچ فرد دیگری تجربه نشده است؛ تجربهی وضعی شخصاً تجربهنشده. آرزوی محال این دستگاه تاریخنگارانه فراهمآوردن امکان بوییدن رایحهای است که منشأ آن را هیچگاه پیشتر تجربه نکردهایم، اما توسط جمعی دیگر و در جایی دیگر تجربه شدهاست؛ این آرزوی محال دقیقترین معنای تاریخنگاری است. انطباع (impression) بهدلیل منفعلبودنش لاجرم فرا-انفرادی است و بر بیشاز یک آگاهی انفرادی تأثیر میگذارد، مانند بو، شرجیبودن هوا، دلالت یک واژه، ساختار نحوی یکزبان و غیره؛ اما به همان اندازه- و به همان دلیل- جهانشمول و همهجایی هم نیست- قلمرویی لاجرم «محلی» یا «جماعتبنیان»، که شاید شرط امکان تاریخنگاری را فراهم میکند. https://t.me/Tarikh_Romangooneh
✉️ چندی پیش، دوست بسیار عزیز، ژرفاندیش و خلاقام، روحالله زندیه، دانشآموختهی دانشگاه MIT و از پیشروترین پژوهشگران در مطالعات بنیادین در حوزههای فیزیک نظری و هوش مصنوعی، پنج پرسش دربارهی پروژهی تاریخنگاری رمانگونه پیش روی من نهاد. او که خود دغدغههای…
✉️ چندی پیش، دوست بسیار عزیز، ژرفاندیش و خلاقام، روحالله زندیه، دانشآموختهی دانشگاه MIT و از پیشروترین پژوهشگران در مطالعات بنیادین در حوزههای فیزیک نظری و هوش مصنوعی، پنج پرسش دربارهی پروژهی تاریخنگاری رمانگونه پیش روی من نهاد. او که خود دغدغههای عمیقی در حوزهی زبان و شناخت و هوش مصنوعی را دنبال میکند (و میتوانید برخی از نوشتههایش را در این دو نشانی بیابید: سایت roholazandie.com و کانال https://t.me/matlabtips)، در این پرسشها بر یکی از مهمترین مبانی تاریخنگاری رمانگونه، یعنی اصالت و کانونیبودن «انفعال» و «تأثر» در آن، انگشت نهاده است. باتوجه به اهمیت این بحث و فرصتی که برای بسط و بیان نظراتام به من بخشید، از او اجازه گرفتم تا این مکاتبه را منتشر کنم. در پاسخ به هر پرسش، به خود اجازه دادهام بخشی گستردهتر از پروژه را شرح بدهم. واضح است که آنچه در این پاسخها (و همچنین در کتاب از رمانسگونگی تا رمانگونگی، ناهید، 1404) به نحو مانیفستوار و قاطعانه ذکر میشود، صرفاً کوششهایی خام و پاسخهای موقتی برای مواجهه با یک مسألهی بینهایت دشوار هستند. ابتدا و در اینجا، پرسشهای مطروحه را میخوانیم و در هر نوبت به یکی از آنها پاسخ میدهم. *** ۱. بهنظر میرسد Impression مفهوم محوری در تاریخنگاری رمانگونه است، چرا بحث خود را بر آن استوار میکنید؟ و اینکه Impression در نظر شما امری فردی است یا جمعی؟ گاه از بوی نوستالژیکِ یک عطر سخن می گویید، آیا این Impression کاملاً شخصی نیست؟ آیا چنین فهمی از این مفهوم میتواند پایهای برای تاریخنگاری فراهم آورد؟ ۲. در دیدگاه شما، Impressionها ضرورتاً خاص و یکتا هستند یا میتوان نظام و ساختاری از تشابه میان آنها در نظر گرفت؟ ۳. بهنظر میرسد در دستگاه تاریخنگارانهی شما، با نوعی دوری از شناخت عینی به سمت Impression مواجه هستیم؛ نوعی گذار از ابژهی بینالاذهانی و قابل ازآنخودسازی به سوبژکتیویتهی شخصی و یکتا و غیرقابل ازآنخودسازی؟ ۴. با توجه به تمرکز تمامعیار شما بر سطح انفعالیِ زندگی انسان، اگر ممکن میبود که - بنا به فرض - یک «دستگاه شبیهساز» تمامعیار و پیشرفته وجود داشته باشد که تمام تأثرات و دریافتهای حسی را از یک وضعیت مشخص به ما بدهد، آیا رسالت تاریخنگاری رمانگونه را محقق میکرد؟ ۵. از دیدگاه شما تفاوت میان Impression و sensation و action در چیست؟ و چرا در تاریخنگاری رمانگونه اثر چندانی از action وجود ندارد یا حتی بهصراحت نفی میشود، درحالی که میدانیم در فلسفههای پدیدارشناسانه - همچون فلسفهی موریس مرلوپونتی- action و حرکت انسان در جهان، پارهای جدایی ناپذیر از «تجربهی جهان» محسوب میشود؟ https://t.me/Tarikh_Romangooneh
https://t.me/Tarikh_Romangooneh ✍️ خواندن متن اصیل - متنی که شما بهعنوان خواننده احساس کنید از رویارویی شخصی و پرمشقتِ مؤلف با موضوع و مسألهی موردنظرش سرچشمه گرفته - همیشه و در هر حوزهای لذتبخش است؛ و این لذتبخشی در قلمرو نظریهی تاریخ و تاریخنگاری دوچندان است، زیرا چنین متونی بسیار کمیاباند. در اینجا، ما با سلطهی دستهای از اساتید و صاحبنظران مواجهیم که گویا به «آیین پرستش ترجمه» گرویدهاند؛ به این آیین مینازند، از آن عاملی برای تفاخر و برتری میسازند و به تحقیر دیگران میپردازند٭ – خاصه آنانی که از دیدگاههای بهاصطلاح فلسفی و نظری کماطلاعاند. این اساتید و صاحبنظران بزرگوار گویا غافلاند از این نکته که با وجود اهمیت انکارناپذیر و فایدهی بیپایانِ تمام آنچه از متون مهم جهانی ترجمه و عرضه کردهاند، تکرار غیراصیل آنچه در این متون آمده (یا فکر میکنیم آمده)، نمیتواند بهتنهایی عامل افتخار و برتری باشد. آنچه سالها قبل در طی مطالعه و ترجمهی آثار نظری در حوزهی نظریهی تاریخنگاری، جامعهشناسی تاریخی و فلسفهی تاریخ آموختهایم، قطعاً بیسابقه و بصیرتآمیز و لذتبخش بوده است؛ تدریس آنها در کلاسها و درسگفتارها به دانشجویانِ علاقهمند کاری بسیار ارزشمند و راهگشاست، اما باقیماندن در این سطح و تکرار پایانناپذیرشان، بدون توانایی ازآنخودسازی و مداخله در آنها مطلوب نیست. من لذتِ موجود مثلاً در تکرار ایدهی سه الگوی معرفتشناختی (آیینهای، عینکی و دیالکتیکی) را درک میکنم (هرچند عمیقاً غلط و گمراهکننده است)، اما ما نیازمند اصالت و خلاقیت افزونتری هستیم. پیروان آیین پرستش ترجمه حتی وقتی با موضوعی بیسابقه یا متفاوت (مثلاً دورهبندی تاریخ ایران) مواجه میشوند، خیلی زود به جایگاه محبوب خود، یعنی نقشآفرینی بهعنوان سخنگوی انحصاری اندیشمندان و فلاسفهی شهیر، صعود (؟) میکنند و ایدههای مشهور آنها را با دانش عمیق و دقیق (انصافاً عمیق و دقیق) خود از تاریخ ایران ترکیب میکنند، اما این همواره یک ترکیب ناهمگن و یکدستنشده باقی میماند و هیچ چیز اساسیای در دیدگاه ما، مخاطبان، دربارهی آن موضوع و مسأله تغییر نمیکند. گاه لذتِ مطالعهی یک معرفیِ یکی دو صفحهای به زبان انگلیسی از یک کتاب نظری مشهور چنان بالا میگیرد که مجال و ضرورتی برای درگیری شخصی با موضوع، حتی اگر آن موضوع خوانش کتاب همان نویسنده و متفکر غربی باشد، باقی نمیماند. اما هستند کسانی که کاری بزرگتر و البته کمادعاتر انجام میدهند: مواجههی شخصی با مسأله، با بهرهگیری از همهی آنچه آنها نیز از ترجمههای خود و دیگران آموختهاند. سوءتفاهم نشود؛ بههیچروی بحث بر سر دوراهی علم جهانی (غربی) و علم بومی نیست: این دوراهی موردعلاقهی اصحاب آیین پرستش ترجمه است. آنهایی که اصیل میاندیشند و مینویسند، اتفاقاً خود هر جا احساس نیاز کنند - و گاه همهی عمر - ترجمه میکنند و از ترجمهها و از عمل ترجمهکردن میآموزند و شاید ریشهی همهی اندیشههای اصیلشان در همانجاست؛ اما آنها میکوشند بیش از چند بینش پراکنده و لذتبخش، دقیقاً شیوهی کار و سلوک فکری آن متفکران و مؤلفان را بیاموزند. بحث ابداً بر سر دوگانهی تقلید غربگرایانه/ آن چه خود داشت نیست، تقلید تماموکمال از متفکران بزرگ غربی عین بومیگرایی و اصالت است؛ آثار مؤلفان غربی خود نخستین قربانیانِ این مواجهههای غیراصیل است. تصور میکنم برخورداری از بیشترین دانستههای قالبی دربارهی تامپسون و برودل و فوکو، و گزارش بهترین مقالات ترجمهشده از آنها، بهقدر خاماندیشانهترین و ضعیفترین دیدگاههای شخصبنیان اهمیت ندارند. میکوشم گاه برخی از متونی را که به نظرم میرسد حس خوب اصالت و درگیری شخصی با موضوع را به ما منتقل میکنند، معرفی کنم. ٭ دو نکته را تصریح کنم: 1) بحث هیچ ارتباطی به شخص من ندارد؛ 2) فخرفروشی یا تحقیرکردن دیگران بهعنوان یک رفتار و منش شخصی و در سطح روانشناختی مسألهی من نیست، مسأله بر سر عامل این فخرفروشی است. رضا وسمهگر 6 مرداد 1405 https://t.me/Tarikh_Romangooneh
без подписи
https://t.me/pueblo_philosophy
📜 درباب بورژوازی، نیکلای بردیایف https://t.me/Tarikh_Romangooneh «...سلطهی بورژوازی همانا پایان جنبشهای آفرینشگر روح و سرد شدن و خاموش شدن آتش آن است. بورژوازی از جنبشهای خلاق روح بهره میگیرد: حتی یک نهاد بزرگ از گذشته نیست که او از آن بهره نگیرد. بورژوازی هیچ باوری به عالم نادیدنی ندارد و هیچ نمیخواهد خطر کند و سرنوشت خود را با آن عالم گره بزند. بورژوازی به عالم اعیان دیدنی اعتقاد دارد و تقدیر خویش را جز به همین جا وابسته نمیسازد و تنها و تنها نگران سازمان دادن همین جهان است. بورژوازی، مسیحیت را به واقعیتی ملموس مبدل کرده و از آن ابزاری برای دفاع ساخته است. بورژوازی از هر چه که ضمانت و تضمین ارائه ندهد، از هر آن چه خطر مسئلهمند بودن در آن متصور باشد، هراس و نفرت دارد. او را ترسی مدام است از هر آن چه هستی مطمئن و آرامِ او را به تلاطم دراندازد. تنها یک گونه روحانیت به کار بورژوا میآید که آن روحانیت نیز هیچ نشانی از امر روحانی در خود ندارد. ادبیاتی عظیم، معطر به گلاب و روغن صرفاً برای آرامش بورژوازی برساخته شده است. سلطهی بورژوازی، دقیقاً سلطهی این جهان است. همه چیز چنان که گویی در ید نیروی قانون جاذبهای جهانی باشند، به سوی این سلطه جذب میشوند. همهی جنبشهای روحانی عالم، تمامی نهضتهای انقلابی در سراسر جهان، همگی میل به این حکومت و سلطه دارند. تقدیر مسیحیت نیز همین بود و راز تراژدی آن نیز در همین تقدیر اوست. از ارزشهای روح و ارزشهای مسیحیت برای محکم ساختن بنیانهای سلطهی بورژوازی بهره میگیریم. [...] همهی جنبشهای انقلابی که علیه بورژوازی برخاستهاند، خود به یک سلطهی نوین بورژوازی پس از سرنگون کردن سلطهی کهن منتهی شدهاند. انقلاب فرانسه، جهان بورژوایی سرمایهدار را بنا نهاده و انقلاب سوسیالیستی و کمونیستی نیز یک جهان بورژوایی نوین را. حتی میتوان گفت که سلطهی بورژوازی هر روز بیشتر از دیروز خود را در این عالم مستحکم میسازد و با گسترش روزافزون خویش در حال مبدل شدن به امری جهانشمول است. قرون وسطی، عصر نحیفترین بورژوازی بود. اگرچه بورژوازی در طبقهی سرمایهدار بیشترین مجال را برای شکوفایی خویش یافت اما آن مایملک و تیول خاصهی یک طبقهی اجتماعی برای نمونه طبقهی سرمایهدار نیست. اهمیت و معنای بورژوازی بیش از آن که اجتماعی باشد، روحانی است گو این که بورژوازی همواره خویش را در سطح اجتماعی به ظهور میرساند. بورژوایی بودن نزد همهی طبقات و اقشار به چشم میآید: نزد نجبا، نزد دهقانان، نزد روشنفکران، در میان روحانیان و در میان پرولتاریا. الغای تمامی طبقات که به لحاظ اجتماعی امری خواستنی است، شاید به سلطهی همگانی بورژوازی منجر آید. دموکراسی، ابزاری است برای تبلور سلطهی بورژوازی. [...] سوسیالیسم قصد دارد قدرت پول را درهم شکسته و سلب کند، و حیات را نه بنا بر پول، بلکه بر اساس کار بنا کند. حقیقت و راستیِ آن، در همین است. اما پول، نماد رئیس این جهان است و در بورژوازی سوسیالیست، این نماد و نشانه احتمالاً ذیل یک صورت نوین از نو سر بر میآورد، و بار دیگر آدمی تابع و دنبالهرو «شرایط اجتماعی» خویش خواهد شد. بورژوازی، مدافع فضایل و اصول است و از ایدههای وطن، خانواده، مالکیت، کلیسا، دولت، اخلاقیات و غیره پشتیبانی میکند. بورژوازی حتی میتواند از ایدههای آزادی، برابری و برادری نیز حمایت کند.» منبع: Berdiaeff, Nicolas. Esprit et réalité : Principes de la théandricité spirituelle. Traduit du russe par J. Hankine. Paris : Aubier-Montaigne, 1943, pp. 150-153. آلکسیس کلیموف، نیکلای بردیایف، ترجمه: سید رضا وسمهگر، تهران: نگاه معاصر، 1396، فصل سوم، ذیل «بورژوازی». https://t.me/Tarikh_Romangooneh
https://t.me/Tarikh_Romangooneh برای دوست عزیزم: میلاد کریمی 🖋 اندیشهی نیکلای بردیایف (1874-1948)، فیلسوف شخصباور و مسیحی روس، از دیدگاه رمانگونه به عالم و آدم بسی دور است؛ حتی اگزیستانسیالیسم او را میتوان در صف اگزیستانسیالیسمهای اصالتگرایانه، ضدمادی و غیرتاریخیِ متعارف یا سارتری نشاند. اما تأملات او درباب مسائل اجتماعی، برای نمونه درباب ریشههای انقلاب 1917 (که کوشیدهام شرحی از آن در مقدمه کتاب بازیگران ناشناخته انقلاب روسیه ارائه دهم) واجد چشماندازی عمیقاً ساختارگرایانه و البته مونیستی است؛ دیدگاهی هرچند شهودی و بسطنیافته، که میتواند بر میل پایدار ما برای دیدن تضادها یا آنتاگونیسمها در جامعه غلبه کند. یکی از مظاهر درخشان این دیدگاه ساختاری و مونیستی در فهم او از «بورژوازی» و «بورژوایی بودن» آشکار میشود، جایی که او صراحتاً در مقابل فهم رایج مارکسیستی و جامعهشناسانه از بورژوازی موضع میگیرد. تصور بردیایفی از بورژوازی به مثابهی یک مقولهی روحی و نه یک طبقهی اقتصادی و اجتماعی، اگر بر وجوه فورمال آن تمرکز کنیم، عمیقاً یادآور چشمانداز تحسینبرانگیز ارتگا یی گاست (در ازدحام تودهها، تاریخ بهمثابهی نظام و ایدهها و عقاید) است. از خود میپرسم که این نحوهی نگریستن- که نه بر تفاوتها و تضادها در یک دورهی واحد، بلکه بر وحدت و همجنسی میان متعارضترین افراد و اقشار و طبقات در یک دورهی واحد تأکید میکند (در قالب مفاهیمی همچون «ساخت روانی»، «واقعیت روحی یک دوره»، پارادایم، اپیستمه و...)- بیشتر به کار تحقق رسالت تاریخنگاری- یعنی ملاقات معجزهآسا با دیگریِ زیسته در یک وضع متفاوت- میآید یا دیدگاههایی که بر تضادها و آنتاگونیسمها (میان دولت [استبدادی] و ملت، حاکمان و محکومان، حکومت و جامعهی مدنی، بورژوازی ارتجاعی و پرولتاریای انقلابی و...) تکیه میکنند؟ اگر از مدعاها و اعلامیهها فراتر برویم، میتوانیم بپرسیم: اصلاً کدام یک به مبانی یک اندیشهی ماتریالیستی و ساختارگرایانه وفادارتر میمانند؟ میتوان تا ابد از ظلم فرقه، دستگاه یا طبقهی حاکم و منفعلشدن و ازدسترفتن امکان کنشگری جامعه و «تعلیق سوژگی و عاملیتِ خودبنیاد و درونماندگار جامعه» ناله کرد، اما این به معنای دیدن تراژدی نیست، بلکه درست برعکس دیدگاهی فردباورانه و از سر آسودگی و آرزوست که عمیقاً مستعد پوپولیسم است. دیدن تراژدی نیازمند فروتنی بسیار افرونتری است: تلخیِ پذیرش اینکه همهی ما- مردم، جامعهی مدنی و محکومان- همه در یک کثافت (یا هر چیز دیگر) با حاکمان شریک هستیم. (برای نمونه به تقابل فهم متعارف و فهم فوکویی از قدرت رجوع کنید). و دیدن تراژدی فضیلت بزرگی است که صرفاً از چشماندازی حقیقتاً تاریخی، ماتریالیستی و، اگر اجازه دهید بگویم، اگزیستانسیالیستی برمیآید. بخشی از متن بردیایف دربارهی بورژوازی در کتاب روح و واقعیت را میخوانید (تمام تأکیدها بر امور فورمی از آن من است): (ادامه در پیام بعد) https://t.me/Tarikh_Romangooneh
خودکامگی روسی نه حکومت مطلقهی آلمانی است و نه استبداد آسیایی (بخش دوم) https://t.me/Tarikh_Romangooneh ✍️ متن زیر بخشی از مقاله «خودکامگی روسی نه حکومت مطلقهی آلمانی است و نه استبداد آسیایی» اثر ایوان سرگیهویچ آکساکوف نوشتهشده در سال 1861 است. جدا از جنبههای محتوایی این متن و عقاید سیاسی و مذهبی نویسندهاش، بینش فورمی بنیادینی که بر این متن و این دیدگاه اسلاودوستانه حاکم است، یکی از مهمترین اصول «تاریخنگاری رمانگونه» را به بیان میآورد: معنا و دلالت واژگان و اصطلاحات صرفاً امری جسمانی (charnel) و مادی و لاجرم قومی است، و تاریخنگاری تنها اگر به این اصل احترام بگذارد، ممکن میشود. (تاریخنگاری پیشاپیش وجود ندارد؛ برای موجود شدن آن، یعنی رخدادن معجزه، باید شروط امکانش، از جمله اصل اسلاودوستانهی مذکور، محقق شود.) منبع: И.С. Аксаков,«Русское самодержавие : не немецкий абсолютизм и не азиатский деспотизм», День. 1865. N 34, 2 октября. С. 797-800. "هرچه شباهت وهمیتر باشد، رسیدن به هسته و حقیقت آن مشکلتر خواهد بود، زیرا این بدلهای بیگانه در مغز طبقات فرهیختهی جامعهی ما سخت ریشه کرده و در گوشت و پوست آنها نفوذ کرده است. نمیتوان در اینجا بر یک زیان قطعی و آشکار، زیانی واردآمده بر فهم اجتماعی ما، ناشی از عادت به زبانهای بیگانه و کنار گذاشتن زبان مادریمان، روسی، چشم پوشید: همهی مفاهیم زندگی روسی در زبان ترجمهای مردمان «فرهیخته»ی ما تحریف شده است، در حالی که قدرت و حاکمیت هم در دست همین افراد است. ناخواسته به این باور میرسیم که هر چه مقام و موقعیت اجتماعی انسان روسی والاتر باشد و هر چه دامنهی قدرت او بر زندگی روسها افزونتر و گستردهتر باشد، به این عادت اخیر- عادت به زبانهای خارجی و بنابراین به تعاریف خارجی ناشی از سبک زندگی بیگانه- مشتاقتر خواهد بود. غالب سوءتفاهمهای موجود در میان ما - چه در مفاهیم و چه در کنشها، چه در تصورات انتزاعی و چه در عمل- از همینجا سرچشمه میگیرد. شباهتهای بیاساسِ پدیدههای زندگی روسی با زندگی در اروپای غربی، همراه با مرجعیتی که این دومی از آن برخوردار است و «اینتلیگنتسیا» [یا روشنفکری] روسی ناخواسته در برابرش سرخم میکند، همراه با نادانی و ناتوانی در فهم اصول بنیادین مردمان ما و سرشت روانیشان که این ملت و همچنین اینتلیگنتسیای ما را متمایز میسازد، همگی دلایل اصلی آشفتگی ما و سترونی اکثر تلاشهای تحولخواهانهی دولت ماست. زدودن این اغتشاش مفاهیم، بازگرداندن هر کدام از مفاهیم به جای درستشان، افشای فریب ناشی از بدلهای شبهواقعی، برانداختن نقاب بیگانه از چهرهی انسان روسی، توضیح دقیق معنای کلمات مترادفی که بسی اوقات آدمی را گمراه میکند (مترادفهایی که مفاهیم و پدیدههای زندگی روسی و خارجی را که در واقع حقیقتاً متمایزند، یکسان نشان میدهند): این است رسالتی که اکنون بنا به ضرورت روزنامهی ما قویاً و به نحو نظاممند بر دوش گرفته است، و در آینده قصد دارد توجه خود را عمدتاً بدان معطوف کند. اما، در اینجا، صرفاً به اشارهای گذرا به این موضوع مهم اکتفا میکنیم، و قصد داریم هر چه زودتر به سراغ موضوع هیاهوی امروز برویم، به سراغ مسألهای که عمیقاً ما را نگران کرده است و در همان اغتشاش مفاهیم مذکور ریشه دارد. با توجه به سردرگمیهای ناشی از سخنان ما در شمارهی سیویکم، متقاعد شدهایم که این حیرت و سردرگمی دقیقاً به برکت همان بدلهایی که نفوذی عظیم بر ما دارند، رخ داده است و ناشی از عقیدهای است که هیچ بنیانی جز همان بدلهای شبهواقعی ندارد و از سوی انسانهایی دمدمیمزاج تکرار میشود که کاری جز تکرار کلمات قصارِ مسلط بر روزگارشان انجام نمیدهند [...]." https://t.me/Tarikh_Romangooneh
📜 خودکامگی روسی نه حکومت مطلقهی آلمانی است و نه استبداد آسیایی https://t.me/Tarikh_Romangooneh ✍️ متن زیر بخشی از مقاله «خودکامگی روسی نه حکومت مطلقهی آلمانی است و نه استبداد آسیایی» اثر ایوان سرگیهویچ آکساکوف نوشتهشده در سال 1861 است. جدا از جنبههای محتوایی این متن و عقاید سیاسی و مذهبی نویسندهاش، بینش فورمی بنیادینی که بر این متن و این دیدگاه اسلاودوستانه حاکم است، یکی از مهمترین اصول «تاریخنگاری رمانگونه» را به بیان میآورد: معنا و دلالت واژگان و اصطلاحات صرفاً امری جسمانی (charnel) و مادی و لاجرم قومی است، و تاریخنگاری تنها اگر به این اصل احترام بگذارد، ممکن میشود. (تاریخنگاری پیشاپیش وجود ندارد؛ برای موجود شدن آن، یعنی رخدادن معجزه، باید شروط امکانش، از جمله اصل اسلاودوستانهی مذکور، محقق شود.) منبع: И.С. Аксаков,«Русское самодержавие : не немецкий абсолютизм и не азиатский деспотизм», День. 1865. N 34, 2 октября. С. 797-800. خودکامگی روسی نه حکومت مطلقهی آلمانی است و نه استبداد آسیایی (بخش نخست) ما چندی پیش از جهان بدلها (подобий) سخن گفتیم، بدلهایی که واقعیت روسیهی معاصر ما را در بر گرفتهاند. در آن نوبت، صرفاً به پدیدههای ظاهری اشاره کردیم؛ اما این بدلهای منحوس بر حوزهی مفاهیم ما، اخلاقیات ما و پیشرفت عقلانی ما نیز چیره شدهاند. اگر آن موقع گفتیم که در همهی آن چه نزد ما وجود دارد وضع چنین است، اکنون با همان حد از حقانیت میتوانیم بگوییم که تقریباً تکتک تصورات برساختهشده در جامعهی ما دربارهی روسیه و مردم آن نیز همه همین گونه هستند. نزد ما، تقریباً برای همهی پدیدههای زندگی روسی تعاریفی آماده و دمدستی وجود دارد که چیزی جز بدلهای امور بیگانه نیستند. این تعاریف نه تنها سرشت آن پدیدهها را به بیان نمیآورند، بلکه اصلاً معنایشان را تحریف میکنند. ضمناً این تعاریف در حال پیشرفت و همهگیری هستند، بر ما فرمان میرانند و به واسطهی پیامدهای عملیشان در زندگی واقعی ما نیز بازتاب یافتهاند. مثلاً مفهوم «نارود» (народ) و «نارودنوستی» (народности) (مردم و مردمی بودن) که در ذهن اقشار فرهیختهی روس به واسطهی همین بدلها تیرهوتار شده است؛ مفهوم بدلشان را از خارجیها قرض گرفتهاند: مفهوم «دمکراسی» و «دمکراتیک بودن». مفهوم دِوُریانستوا (дворянстве) (نجیبزادگی)- آن پدیدهی تاریخی روسی- با «آریستوکراسی» تشابهی دارد و این تشابه والاترین حلقههای نجیبزادگی ما را به لغزشهای مصیبتآمیزی دچار کرده است. «اُبشینا» (община) (انجمن) روسی یعنی مالکیت انجمنیِ زمین، در میان مردمان ما (به خصوص در میان طبقهی ممتاز) در پشت تشابه با بدل شبهواقعیاش یعنی «کمون» و «کمونیسم» پنهان شده است، و اَرتِل (артель) (تعاونی) روسی با «اتحادیه» یا «شرکت» [اقتصادی] خلط شده است؛ حیات ولایتی و منطقهای روسیهی کهن، در آگاهی علمی ما تحت حجاب حاضروآماده و دمدستیِ مضمونی بیگانه یعنی «فدراسیون» پنهان شده و بر اساس آن درک میشود. و چنین بدلهایی، که در آثار محققانه نیز جای پایشان را محکم کردهاند، نه تنها بسیاری از دانشمندان را به اتخاذ دیدگاههای نظری غلط در باب تاریخ روسیه واداشته، بلکه حتی در عمل نیز بسیاری از جوانان روسی را به مسیری منحرف برای کنشگری کشانده است. ایدهی «دولتگرایی» آلمانی دوشادوش ایدهی مردمی «تزار» رشد مییابد، و این یعنی خلط مفاهیم در باب رابطهی میان حاکمان و محکومان؛ بر حقیقت «خودکامگی روسی»، بهمثابهی خاستگاه تاریخی حیات سیاسی مردمی، بدلهای خارجیاش یعنی حکومت «مطلقهی آلمانی» یا «استبداد آسیایی» حجاب افکندهاند. و این بدلها به سان منشوری که شعاع نور را میشکند و بینایی را کجومعوج میکند، در همهی سطوح یک جامعهی متمدن، از عالیترین تا پستترین مراتبش، معنای پدیدهها را تحریف میکنند. «آزادی اندیشه»، به لطف همین بدلهای شبهواقعی، به سان حق سیاسی پدیدار میشود؛ «سوبور» یا شورای ارضی کهن (земский собор)، که هیچ قانونی صورتبندیاش نکرده و فاقد هر گونه قدرت سیاسیای [در معنای غربی] بود، اکنون به سان قانون اساسی سیاسی در اذهان فهمیده میشود... بدین طریق- به لطف تعریفهای حاضر و آماده که ما از علم و زندگی اروپای غربی وام گرفتهایم و بر تاریخ روسیه و واقعیت معاصر آن تحمیل کردهایم- در فهم اجتماعیمان با سلطهی سراسری بدلها مواجهیم [...]» https://t.me/Tarikh_Romangooneh
✍️ دیدگاه فرانک انکرسمیت، فیلسوف تاریخ، نظریهپرداز سیاسی و عضو فعال حزب لیبرال-محافظهکار VVD (حزب مردم برای آزادی و دموکراسی) هلند دربارهی وقایع اخیر ایران (پس از آتشبس): «من از حکومت مذهبی کشورت و سپاه پاسداران متنفرم؛ اما شیوهای که آنها هم اسرائیل و هم ایالات متحده را تحقیر کردند، واقعاً استادانه است! از این طریق، کشور تو سهم مهمی در رسیدن به جهانی بهتر ایفا کرد. درود بر ایران! من ایرانیها را تحسین میکنم؛ آنها ملت بزرگی هستند!» https://t.me/Tarikh_Romangooneh
فرانک انکرسمیت (متولد 1945)
📜 «ماهیت یا ذات (Сущее) را تنها میتوان با «تعریف» (определение) بازنمود. زیرا اگر از من بپرسی که ماهیت یا ذاتِ انسان چیست، بیدرنگ تعریف آن را به تو خواهم گفت: انسان حیوانِ ناطقِ فانی است که تا حدودی پذیرایِ تضادهاست؛ و با این تعریف، من ماهیت و ذات انسان…
📜 «ماهیت یا ذات (Сущее) را تنها میتوان با «تعریف» (определение) بازنمود. زیرا اگر از من بپرسی که ماهیت یا ذاتِ انسان چیست، بیدرنگ تعریف آن را به تو خواهم گفت: انسان حیوانِ ناطقِ فانی است که تا حدودی پذیرایِ تضادهاست؛ و با این تعریف، من ماهیت و ذات انسان را بهطور کامل برای تو ترسیم میکنم. اما اُقنوم (Ипостась) را نمیتوان با تعریف بازنمود، بلکه تنها از طریق «توصیف» (описание) میتوان به آن پرداخت. اگر بخواهم شخصی خاص، برای مثال «یحیای تعمیددهنده» را به تو معرفی کنم، ناگزیرم او را اینگونه توصیف کنم: یحیی، پسر زکریا و الیصابات، پروردهشده در بیابانها، با چهرهای سفید و موهایی سیاه، بلندقامت، پوشیده در پشمی از شتر و با کمربندی چرمی بر میان، تغذیهکننده از ملخ و عسلِ زنبورهای وحشی، پیامبر و تعمیددهنده که به دست هیرودیس گردن زده شد. تمامی اینها و ویژگیهایی از این دست، ممیزاتِ یک «اُقنوم» هستند و بدینسان، آن شخص توصیف میشود.» Изборник Святослава 1073 года // Древняя Русь в свете зарубежных источников: Хрестоматия / Под ред. Т. Н. Джаксон, И. Г. Коноваловой, А. В. Подосинова. — М.: Русский Фонд Содействия Образованию и Науке, 2009. — Т. I. https://t.me/Tarikh_Romangooneh
📜 «آیا از این روست که ما سالهای گذشته را نه در ترتیب پیاپی روزبهروزشان، [بلکه] در خاطرهی ثابتماندهای در خنکا یا در آفتابزدگی بامدادی یا شامگاهی زیر سایهی این یا آن مکانِ جداافتاده، بسته، ساکن، گم و ازحرکتمانده، دور از هر چیز دیگری به یاد میآوریم؟» مارسل پروست، در جستوجوی زمان ازدسترفته، طرف گرمانت 2، جلد چهارم، ص120. ✍️ در این پرسش غنی پروست، مهمترین ویژگیهای معرفت نوستالژیک، یعنی شناخت یقینی ما به گذشته، رخ مینمایند: انزوا و جداافتادگی، غیررواییبودن، سکون و بیحرکتی، حسیبودن و بیمعنایی. https://t.me/Tarikh_Romangooneh
Channel photo updated
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؛ درباب مواجهه ما با خُردتاریخ https://shorturl.at/0Et1E یکی از مترجمان محترم کتاب پنیر و کرمها، محمدجواد عبداللهی، در جلسه نقد و بررسی این کتاب از عدماستقبال از پنیر و کرمها در گروههای دانشگاهی تاریخ انتقاد میکند. (https://t.me/mardomnameh/10586) در نوشتهی حاضر میکوشم از خلال بررسی نوشتار محمد غفوری (پنیر و کرمها: راز جاذبهی ادبی یک پژوهش تاریخی) (https://t.me/microhismuseum/177)، به دلایل این بیمیلی بپردازم: پنیر و کرمها: راز جاذبهی ادبی یک پژوهش تاریخی را بخوانید؛ این متن درخشان را با نهایت دقت و لذت بخوانید! بسیار کم پیش میآید که کسی در هنگام بحث از تاریخنگاری و نقد یک متن تاریخنگارانه، بر فورم نوشتار و خصایص و تحولات فورمی آن تمرکز کند. نمونهی این کمیابی و بیتوجهی را در جلسات نقد و معرفی همین کتاب پنیر و کرمها میتوانید ببینید. واضح است که سخنگفتن از موضوع (آسیابان دگراندیش و دستگاه تفتیش عقاید)، از زمینهی تاریخی (رنسانس ایتالیایی و نهضت اصلاح دینی یا روزگار نوشتهشدن کتاب در نیمهی دوم سدهی بیستم) از آراء و عقاید (عقاید منوکیو یا خودِ گینزبورگ) و از ریشهها و خاستگاهها (مثلاً نقش سنت اسلامی یا مانویت در شکلگیری اندیشههای شگفتانگیز منوکیو) آسانتر است تا دیدن آن چه در نگاه نخست از پیش چشم میگریزد. اما مگر میشود حتی یک کلمهی جدی درباب تاریخنگاری گفت که فورمی نباشد؟ مؤلف در این متن کوتاه... https://t.me/Tarikh_Romangooneh متن کامل این یادداشت را در اینجا بخوانید: https://shorturl.at/0Et1E
📖 دوستداشتن (و امید و خوشبینی به بیرون، به دیگری) شرط دیدن تفاوتهاست: مارسل پروست: «دوستداشتن به بازشناختن و فرقگذاشتن کمک میکند. در جنگل، پرندهدوست آواز یکایک مرغانی را که نااهل آنها را یکسان مییابد، بیدرنگ از هم باز میشناسد. دوستدار دختران میداند که صدای آدمیان از آن هم گونهگونتر است. هرکدامشان بیش از پیچیدهترین سازها نت دارد و ترکیبهای آنها به اندازهی گونهگونیهای بیکران شخصیتهای آدمها بیپایان است.» مارسل پروست، در جستوجوی زمان ازدسترفته، «در سایه دوشیزگان»، ج 2، ترجمه مهدی سحابی، تهران: مرکز، ص25. * تأکیدها از من است.
📖 فرازی از مقالهی «شش تز در باب فلسفهی روایتگرای تاریخ» اثر فرانک انکرسمیت از کتاب «داستان معرفت تاریخی» و توضیح مترجم: 2-4 از لحاظ منطقی، تفاسیر روایی از ماهیتِ پیشنهادی (proposal) برخوردارند. (پیشنهادی برای نگریستن به گذشته از منظری معین) (ص84) 〰〰〰〰〰〰〰〰 2-4 گزارهی تاریخی هم به عنوان عنصر تشکیلدهنده و هم نتیجهی یک پژوهش تاریخی بیانی در باب عین (گذشتهی واقعی) است، بیانی که میتواند صادق یا کاذب باشد. این که «جنگ پروان در روستایی به همین نام نزدیک غزنین رخ داد» خبری در باب گذشتهی واقعی است و از طریق مطالعهی پژوهشی میتواند رد یا تأیید شود. اما تفسیر روایی خبری در باب گذشته نیست، بلکه پیشنهادی است در باب شیوهی نگاهکردن به گذشته و سخنگفتن از آن. ما گمان میکنیم که حوادثی مشخص میان سالهای 1500-1700 میلادی رخ داده است. حال دو مورخ و مفسر با توجه به همین حوادث و شواهد یکسان و ناظر به آن دوره، یکی این دوره را عصر رفورم دینی (با محتوایی مثبت) میانگارد و دیگری «عصر دینزدایی و خداستیزی» (با محتوایی منفی). این دو نگاه دو نوع پیشنهادند. درست همان گونه که یک نقاش برای کشیدن یک منظره (مثلاً دامنهی سرسبز یک کوه) منظری را برمیگزیند. گزینش این منظر، نوعی پیشنهاد است برای مشاهدهی یک منظره؛ منظرهای که از مناظر گوناگون میتواند نگریسته شود و از هر منظری موجودیتی نوین و منحصربفرد را به نمایش میگذارد. (ص124)
در باب ایدهی کاربست؛ در ادامهی مکاتبه با محمد غفوری ✍️ نقد مکتوب یک گفتار شفاهی و همچنین درنظرنگرفتن مخاطبِ مفروضِ سخنران و تمرکز بر ناخودآگاهترین و پنهانترین مبانی سخنان او، کار چندان منصفانهای نیست. بهعلاوه- و این حتی مهمتر است- با همهی اهمیت، ارزش و زیباییِ کار نقد، هر اثر ایجابی- پیشنهادن یک تز از طریق نوشتن کتاب یا ایراد سخنرانی- احتمالاً از نقدِ آن ارزشمندتر و البته مشکلتر است. اما اگر دستزدن به آن کارِ نهچندان منصفانه، به نوشتهشدن «سلسله نوشتههای کوتاهی» که محمد غفوری وعدهاش را داده بینجامد، قطعاً عذر من پذیرفته خواهد بود. تردیدی ندارم که آن «نوشتههای آینده»- درست همچون کالینگوود در تعویض روغنی و تاریخنگاری و عکس: مسائل و رویکردها- عمیقاً مفید خواهند بود. اما اجازه دهید از این فرصت استفاده کنم و نکتهای بسیار پراهمیت را بیشتر توضیح دهم. غفوری میخواهد تأکید کند که در نظریههای هرمنوتیکی، از «الگوی عملی روشن» برای مورخان خبری نیست. اما تصور میکنم حتی اگر این «الگوهای مدون و دسترسپذیر» ممکن هم باشند، مطلوب نیستند. چرا؟ متن کامل یادداشت: https://shorturl.at/z8hyg https://t.me/Tarikh_Romangooneh