دفترچهخاطراتسال۱۳۲۰
Статистикаمن یه خاطره نویس با یه قلم کجوکولهام که یه بخشی از من توی ذهنیت تو زندگی میکنه و تو این دفترچه مینویسه.
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 209
- 1/48двое суток
- 239
- 1/72трое суток
- 258
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
چه کسی درونت مرده که با وجود خونهای روی دستانت، هنوز ادعای بیگناهی داری؟ عجیب است؛ آدم گاهی برای بیگناه ماندن باید نخست شاهدِ خودش را بکشد.
"برایم چه داری در آن چشم ها؟"
بایدی شدی در شایدم؛ و جهان بیآنکه بداند چرا یک احتمالِ دیگر را از دست داد؛ شاید تمام بایدها از ابتدا اشتباهِ کوچکی در حافظهی جهان بودند.
او تو را هرگز از هیچ خدایی نخواست.
چه ویرانساختههای تلخ و ساکنی شدهایم.
خونت را میبوسم که ریخته بر زخم و خشم من. خون تو شده آتش و الهام من و من به دنبالهروی آرزویت بر مزار قاتلین تو پایکوبی خواهم کرد؛ روحت روزی بر من لبخند خواهد زد که جان و غیرتت را حرام نکردهام.
بوی مرگ گرفتهایم اما هنوز امید داریم
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
«يک شمع كه تمام عمرِ مختصرش را به انتظار آمدن غريبِ غربت گريزى اشک به راه است. در تاريكىِ وسيع پشتِ پلكها به انتظار خواهم بود. حتی اگر بادی نسوخته فرسودهام كند. حتی اگر اين اشکها سيلِ كوچكى شود كه تنها خودم را در آن غرق كند و سلحشوران بميراندم. منتظر خواهم بود. قائم به فراموشناپذيرى روايتی كه پس از ما نيز زنده خواهد بود. منتظر خواهم بود.» #پاینده_ایران
"چهرهام بیشتر به جنگ رفته تا مادرم"
видео или голосовое, без подписи
چهل روز گذشته و خاک هنوز گرم است، انگار زمین هم باور نکرده چطور جوانانی اینقدر ناگهانی به سکوت ترجمه شدند. هر کدامشان کسی بودند؛ نه اسمی بر سنگ و نه آماری در خبرها. پشت پلکِ مادرها هنوز نفس میکشند، با خندهای خاص،با رویایی نیمهکاره، با آیندهای که حتی فرصت آغاز نیافت. جوانانی زیبا که قرار بود شهر را روشنتر کنند، نه آنکه چراغی شوند بر مزار خود. چهل روز گذشته است و ما هنوز میان پرسشهایی قدم میزنیم که پاسخی ندارند: چرا دفاع جرم شد؟ چرا ایستادن بهایش جان بود؟ چرا باید جوانی اینگونه ناتمام بماند؟ چهلم نه پایان سوگواریست و نه عادت کردن؛ چهلم اعترافیست به اینکه درد ماندنیتر از آن است که تقویم میپندارد. نامشان را بلند میخوانیم، برای آنکه جهان بداند جوانی نباید اینقدر ارزان تمام شود. و ما میمانیم با وطنی که هم دوستش داریم و هم از او زخم خوردهایم؛ با قلبهایی که هنوز میتپند و حافظهای که فراموش نخواهد کرد.
ببین عزیزم. هوش مصنوعی نیست. ببین! ته نداره. نت قطع نبود، فیلمش دراومد. گلوله نبود متفرق نشدن. اینجا شهرای خودمون نیست، کشور خودمونم نیست، ولی اون آدما ماهاییم. دیدی گفتم ما بیشماریم؟ ترسیدی؟
دارم بهت هشدار میدم، قدرتها چه خودی، چه اجنبی، میان و میرن، پسرم! تو پشت مردم بایست! -سریال خاتون.
هر لحظه که اسمی بیرون میاد، پستی میبینم، تو خیابون میرم، صدای کسی رو میشنوم مغزم پر میشه از "بمیرم برای جوونای دست گل مردم. بمیرم برای مادراشون. بمیرم.. بمیرم"
نوشته: «اگر ذرهای میل یا احتمال مهاجرت توو وجودم بود، از بین رفت. من توو همین خیابونا میمونم. جایی که رفیقام خونشون توش ریخته شد. زنده یا مرده، خونهی من ایرانه.»
نای نوشتن ندارم؛ حتی برای بیان غم و نفرتی که این روزها توی رگهام جریان داره.
من همیشه سعی کردم از کانالهای شما حمایت کنم و بخونمشون اما این روزها از لا به لای همون زیبانویسیها قلمهایی پیدا کردم که از جنس اکثریت نبود. دیگه حتی نوشته های گذشتهتون هم برام زیبا نبود؛ ماسک هاتون افتاده، نخ نما و انگشت نما شدید. قلمهاتون با خون مینویسه نه برای خون. برید و با قلمهای نازیباتون برای قاتلین بالفطره این جگر گوشههای بیگناه خوش رقصی کنید؛ ما یکبار از شما و صدها بار از اسطورههای قاتل و وحشی شما نفرت داریم!
به یاد تمامی جگر گوشه های پرپر شدهمان