جهت هفتم
Статистика«گر شش جهت ات بسته شود باک مدار» مولوی گاهی اینجا می نویسم نرگس فتحعلیان @NarsiF
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 58
- 1/48двое суток
- 66
- 1/72трое суток
- 71
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
Here it is! این ترانه از لئونارد کوهن (با همکاری شارون رابینسون)، از آلبوم The New Songs (2001) شاید عمیق ترین و فلسفی ترین ترانه اش باشد. شاید بشود ترجیع بند این ترانه (Here it is) را ترجمه کرد به «این هم هست! ایناهاش!» کنار «این»های دیگر! نه خوب، نه بد! نه خوبتر نه بدتر! نه جلوتر نه عقبتر! نه خواستنیتر و نه نخواستنیتر! دیگر هست. فقط هست. انگار که کل اجزای زندگی را روی دایره میریزد و از دور تماشایشان میکند: «این هم تاج ات» (نماد قدرت شاید)، «مهر و انگشترهایت» (شکوه، هویت، دلبستگی ات)، «چرخدستی، مقوا و ادرارت» (جنبههای حقیر زندگی)، «و عشق تو به همهی اینها»، تاج و زباله، زیبایی و زشتی در کنار هم، ... «بیماری ات» «تخت و تشت ات» (قدرت و ضعف ات/ شکوه و حقارت ات) و «اینجاست شب (پایان/تاریکی/ زوال/ رنج)/سپیده (آغاز)» و «مرگ تو در قلب پسرت/دخترت»، «تا مرگ ما را از یکدیگر جدا کند»، «ممکن است/ باشد که همه بمیرند!؛ ممکن است/باشد که همه زندگی کنند!» «سلام/ خداحافظ عشق من!» («اگر میتوانید کلمهای بر این دو بیفزایید!»)... «اینجا عجله داری» (تصویری از شروع زندگی، و کوتاهیِ شتابناک اش)، «و اینجا رفته ای» (تصویری از پایان اش)، «اینجاست عشق، که همه چیز بر آن بنا شده»، «اینجاست صلیب تو» (رنج تو/بارِ تو، رنجی که از عشق به زندگی جدا نیست)، «میخها و تپه ات» (تپه ای که در آن به خاک می روی یا شاید تپه ای که در آن مانند مسیح در جلجتا به صلیب کشیده می شوی لابد)، «و اینجاست عشق»، «که به هر جا که بخواهد ره می بَرَد» و گوش به فرمانِ زوال هم نیست... بفرما! این است، همهی این زندگی، زیباییها و زشتیها، رنجها و شادیها...همهی «این»ها «آن»جایند. روی دایره زنگیِ زندگی. این قدر دور که بشود با فاصله تماشایشان کرد. و باور کرد نمیتوانستیم خوبهایش را انتخاب کنیم و بدهایش را کنار بگذاریم. بلکه همهشان باهم اند. مثل تلخی فنجان قهوه که نمیشود از آن حذفش کرد. نمیتوانستیم و تقصیر ما هم نبود. نقص ها جزیی از ذات آن بودند. قابل زدودن نبودند. پ.ن. این ترانه با کنار هم گذاشتن تضادها یک جور کنایه آمیز و طنازانه هم هست؛ و تسلیمی با وقار در برابر تسلیمناگزیر. ... و البته که من «از ظن خود یار»ش شدم!
без подписи
قماربازی «عشق او (آلکسی، شخصیت مرد داستان) بیشتر معطوف به ناکامیهای اگوی خودش بود تا به او(پالینا، شخصیت زن داستان)». تفسیر جوزف فرانک، استاد دانشگاه استنفورد، کالیفرنیا (از قمارباز داستایوفسکی) شخصیت زن به همین دلیل این عشق را رد می کند. (جوزف در ادامه می نویسد «آنچه پالینا یقیناً می دانست این بود که عشق آلکسی به اندازه قدرتمند و به اندازه کافی غیرخودخواهانه نیست..») این جمله حسابی ذهنم را درگیر کرد. اینکه عشقی که معطوف به ناکامی های اگوی فرد نباشد چه شکلی است. مردهایی که غالبن عاشق زن های زیبا می شوند، گمان میکنند به دنبال زیبایی و جوانی اند اما در اصل به دنبال جاودانگی اند: ناکامیِ یک اگوی فناپذیر. در واقع عاشق آن فرد نیستند بلکه عاشق این اند که در زیبایی آن فرد انعکاس جاودانگی را ببینند، «که تو، لاقل تو نخواهی مرد»! چهره ای که به عنوان «زیبا» شناخته می شود چهره ای ست که بیشترین شباهت را به کودکان داشته باشد. بدون خطوط غم، شادی، اندوه، یا هر چیزی که گذر زمان را نشان بدهد. چون گذر زمان بر چهره آنکه دوست می داریم نشان می دهد که او فناناپذیر نیست. و در مقابل، زن هایی که عاشق ثروت یا قدرت یک مرد می شوند و ناکامی و ضعفِ اگویشان را به این شکل در قدرت و ثروت مرد می جویند... برای اینکه واقعن عشق اتفاق بیفتد به یک «اگوی کامل» نیاز داریم؟ (چند درصد از افراد ممکن است اگوی کاملی داشته باشند؟) یا یک اگوی آگاه به نقص هایش؟ یا اگویی که به قول یونگ از فرافکنی عبور کرده باشد؟ ⊙⊙⊙☆☆☆ا قمار باز را نگه داشته بودم. کارم هست! همیشه یک کتاب خوب را ته کتابخانه نگه می دارم... می گذارم گاهی بهم چشمک بزند. در عین حال می دانم باید باشد. نباید خواندش! همیشه یکی دوتا لازم است. ضروری است... همیشه باید یک چیزی مثل یک کتاب خوانده نشده ته قفسه باشد تا ... به هر حال چند سالی بود که قمارباز را نگه داشته بودم. شاید چون اسمش هم یک جوری بود. انگار که از توی کتابخانه مثل یک سیاهچاله آدم را به خودش می کشید و دایم می پرسید "هنوز وقت قماربازت نرسیده؟" و آدم هی مور مورش می شد و سعی می کرد نادیده اش بگیرد. خودش و وسوسه اش را. بلاخره این هفته وسوسه اش مرا اغفال کرد. در اصل تقصیر شرکت برق بود! یک قطعی بی موقع و اجباری وسط روز. کاری جز قمارباز ممکن نبود! دیگر نمی شد در برابر وسوسه اش مقاومت کرد. حالا دارم در پیش رفتنِ صفحات اش خست به خرج می دهم. انگار که هم باید باقی داستان را بخوانم هم نباید تمام شود. جوری که آهویی که لبه پرتگاه به گرگ پشت سرش نگاه می کند از جلو-رفتن خست به خرج می دهد (از لابلای نوشته ها).
قبلن فکر می کردم اینجا دیگر حوالیِ ته جهنمِ این دنیاست. فکر می کردم این نقطه ته جهنمِ این دنیای جهنمی است. ولی الان که دارم از استرس و فشار با گوشی ام گیم بازی می کنم و زیر چشم هرچند دقیقه پذیرش را می پایم، کم کم دارم بهش عادت می کنم. به آدم هایی که می آیند و اشک توی چشم هایشان حلقه زده. به چشم های قرمزِ پف کرده. به فرزندانی که برای پدر و مادرشان یا پدر و مادرانی که برای فرزندانشان بال بال می زنند. به آدم هایی که به شنیدن اعداد و ارقام سرسام آور عادت کرده اند. و به شوخیِ لوسِ من وقتی می گویم "ببخشید ما اولین بارمونه! میشه بگید...؟" می خندند. آدم هایی که معلوم است تازه توی شوک فهمیدن ماجرا هستند، اخمو و عصبی اند و سیستم عصبی مغزشان از حالت تعادل خارج شده و دارد برای یافتن تعادل جدید دست و پا می زند. و دیگرانی که بی دلیل به هم کمک می کنند و راه رفته ی پیشین را نشانشان می دهند. در چهره ها اغلب خطوط اندوه عمیق و شکستگی غرور خامی که می گوید "این زندگی چه بی حساب به من بخشیده شده!"به چشم می خورَد. واقعیت این است که از باز پس گرفتن چیزی که بی حساب بخشیده شده نمی شود شاکی بود! سابقه، حق ایجاد نمی کند! مثل این است که وامی که همیشه به تو واگذار می شده دیگر واگذار نشود! زندگی، این وامِ بلاعوض که همه مرهون آنیم، در چهره هایی کم فروغ شده. ولی هنوز هست. هنوز زیباییِ لعنتیِ این نفرینِ شیرین را روی صورت های خسته، توی چشم های کم فروغ، و بین کلمات خسته می بینم؛ کلمات خسته ای که می کوشند لابلای جملات بی رحم، با قطعیتِ بالا و تلخ، و خبرهای اجتناب ناپذیر و شوکه کننده، اندک دست مایه ای برای لبخند بیابند. هنوز هست. زندگی تا آخرین لحظه همچنان حضور دارد. مثل مجلس رقصی که زمینِ زیر پای مهمانانش در حال فروریختن است ولی مهمانان از رقصیدن باز نمی ایستند.
"چه دانم هایِ بسیار است لیکن ما..." " من مردی را می شناسم که اگر روح بلندی داشت، زمانی می توانست زندگی مرا نجات ببخشد". طبق نظر اغلب مفسران، سورن این جمله را درباره رژینا گفته و نام رژینا را زیر عنوان مرد پنهان کرده است(+). به نظر می رسد جای شاکی و متهم عوض شده باشد! انتظار داشته بی هیچ کلامی رژینا روح او را بفهمد و دریابد. خودش بی هیچ توضیحی نامزدی را بهم زده و رژینا را ترک کرده و با این حال منتظر بوده رژینا همه چیز را بفهمد و روحش را نجات ببخشد. معمولا نوک پیکانِ اتهامِ "مرا ناگفته درک کن و ناشنیده بشنو" همیشه به سمت زنان است. اینجا ولی یک مرد است که چنین درخواستی دارد. شاید هم وجه زنانه ی سورن است که از وجه مردانه ی رژینا ("مردی را می شناسم") چنین خواستی دارد: مرا که بی هیچ سخنی تو را ترک کردم دریاب، همه ناگفته هایم را بشنو و روح مرا نجات بده! شاید حتا: مرا از دست خودم نجات بده! شاید هم نقش قربانی را به عهده گرفته تا بار سنگین اش را سبک کند. شاید فقط ذهن خسته ی او در بازخوانی ماجرا، بخشی از تقصیرها را گردن "کوتاهی روح رژینا" انداخته تا خودش را در دادگاه ذهنش تبرئه کند و از عذاب وجدان خلاصی یابد. چه می دانیم!
پیکاسو خیره به آینه! دوره راهنمایی اولین معلم زبانی که داشتیم مثل همه معلم زبان ها چشم های روشنی داشت! یعنی من در تمام طول تحصیل، معلم زبان هایم چشم هایشان روشن بود و این برایم یک قاعده کلی شده بود. جوری که اگر به من بگویید یک معلم زبان وجود دارد که چشمهایش تیره است، می گویم "واقعن؟! میشه ببینم؟!" بیخود قضاوت نکنید که استقرایِ بی موردی کرده بودم! خودتان مگر با دیدن چندتا کلاغ سیاه فکر کردید "کلاغ ها سیاه هستند"! القصه. اولین معلم زبان مدرسه مان قد بلند بود با چشم های روشن و مقنعه ی پف پفی! اما چیزی که باعث شده تصویرش در ذهن من بماند اینها نبود. بلکه اشتیاق عجیب و غریب اش به کلاس بود. هربار با کله می دوید و می پرید توی کلاس و لبخند می زد و کیفش را محکم بغل می کرد. من از چشم های پر از شور و اشتیاقش سر در نمی آوردم. یعنی به نظرم بی معنی بود که یک معلمی اینجوری با اشتیاق و لبخند بپرد توی کلاس. مگر کلاس ما چه داشت که اینجوری ذوق مرگ می شد! یه چیزی بود مثل درس روش های پیشگیری از یخبندان در جهنم* دیگر! به اضافه ی یک سری تمرین عبوس و بی معنی که باید حل می کردیم. و دیکته سختی از زبانی که معلوم نبود مردمش چرا چیزهایی را می نویسند که تلفظ نمی کنند و چیزهایی را تلفظ می کنند که نمی نویسند! ما هم که همان دانش آموزان بازیگوش هفته قبل بودیم. که بیشتر تمرین ها را همان موقع یواشکی توی جامیزی حل می کردیم. چون تمام هفته مشغول شیطنت و کارهای مهمتری بودیم! بعضی هامان هم هر کتابی را می خواندیم جز کتاب درسی! یعنی همین که این کتاب را مجبور بودیم که بخوانیم دلیل کافی بود که نخوانیمش! خلاصه که این با شوق پریدنش توی کلاس برایم مرموز و معما بود. جوری که بعد این همه سال هنوز هم توی ذهنم عجیب است. انگار یکی پشت در کلاس پاهاش را بسته بود و گفته بود نمی توانی وارد کلاس شوی و همین که آن بند نامرئی پاره می شد می پرید و پروازکنان و با شور و هیجان می آمد تو و کیفش را محکم بغل میکرد. خب که چی دختر جان؟! الان از چی ذوق کردی؟! یکبار هم که دیر رسیده بود و ناظم به خاطر سروصدا حسابی حالمان را گرفته بود و برایمان خط و نشان کشیده بود، با خروج ناظم، با شوق و خندان پرید توی کلاس و با چشم های روشنِ خندانش زل زد به چهره های مغموم ما که شبیه ملانکولیِ ادوارد مونش روی نیمکت هامان نشسته بودیم و عین نقاشی های آبرنگی وا رفته بودیم؛ انگار که روی پرتره های دوره آبیِ پیکاسو باران باریده باشد، یا فرانسیس بیکن در اخرین نگاهش به پرتره "جورج وایر، خیره به آینه" فرچه را پرتاب کرده باشد روی بوم! با این حال جوری با لبخند و شعف زل زد به چهره های پکر ما و با شوق فریاد زد "هاو آررر یووو تودی ی ی؟" گویی چون ایشان وارد کلاس شده و درس شوقناک و شعفناکِ زبان انگلیسی شروع شده باید الان ذوق کنیم و پرتره های پیکاسو و خط و نشانِ ناظم اخمو را از یاد ببریم. ما هم که بلد نبودیم "آنرا که عیان است چه حاجت به بیان است" به انگلیسی چه می شود! این ترم ولی که برای اولین بار یک کورسی که دوست داشتم درس می دادم معمای آن معلمِ شادان و غزلخوان برایم حل شد. تازه سطحی از لذت و اشتیاق برایم مکشوف شد که قبلش اصلن نمی دانستم که وجود دارد! یعنی حتا نمی دانستم که سطوحی از لذت و اشتیاق وجود دارد که نمی دانستم! یعنی حتا نمی دانستم که نمی دانستم که ....!!!** از ظن خودم یارش شدم و فهمیدم که ماجرا چه بود! چطور آن وقت نفهمیده بودم! معلوم است که حتما تخصص و علاقه اش زبان بوده و مجبورش کرده بودند در مدرسه دیگری روش پیشگیری یخبندان در جهنم یا جذب سرمایه برای هموارسازی اورست درس بدهد. و حالا برای اولین بار چیزی که واقعا دوست داشت درس می داد و لذت می بُرد. همین بود که نمی خواست هیچ جوره فریاد های ناظم اخمو عیشِ کوچکش را مکدر کند. از ذوقِ کاری که دوست داشت بود که خندان و با هیجان می پرید توی کلاس و کیفش را محکم بغل می کرد. (هرچند دلیل این آخری را باز هم نفهمیدم!) * مجبورم چون عنوان هر کورس دیگری اینجا می گذاشتم ممکن بود به یکی بر بخورد! **کاربردی از fofo...f(x)
درخت مردگی، درخت زندگی! گمان کنم همه اهالیِ محل، مرا در حال نوازش شمشادها دیده باشند، چه باک! رابطه خوب من با درخت ها بر کسی پوشیده نیست(+)! همه ی درخت ها به جز دوتا! احتمالن اولین درختی که هر آدمی عاشقش می شود بید مجنون است. شاید چون زیباست و عاشقش شدن…
درخت مردگی، درخت زندگی! گمان کنم همه اهالیِ محل، مرا در حال نوازش شمشادها دیده باشند، چه باک! رابطه خوب من با درخت ها بر کسی پوشیده نیست(+)! همه ی درخت ها به جز دوتا! احتمالن اولین درختی که هر آدمی عاشقش می شود بید مجنون است. شاید چون زیباست و عاشقش شدن کار راحتی است. فکر می کنم حول و حوش نوجوانی از هرکسی بپرسی درخت محبوبت؟ می گوید بید مجنون! حق داریم خب، الحق هم درخت زیباییست. خودم کلی خاطره دارم از یکی شان. درخت بعدی که قلب مرا از آن خودش کرد، یک سپیدار بلند بود. خوب یادم هست در باغی دراز کشیده بودم و به آسمان بالای سرم خیره شده بودم، که برق برگ هایش مرا گرفت. بازتاب نور خورشید به پشت نقره ای برگ ها که زیر نسیم می رقصیدند دل هر عابری را می لرزاند. پرسیدم نام این دلبر رعنا چیست، گفتند سپیدار. برازنده اش بود، بهش می آمد؛ به خاطر سپیدی پشت برگ هایش در تلالو آفتاب. درخت بعدی که عاشقش شدم از سر شکمویی و تنبلی بود. شکمویی چون از میوه اش خیلی خوشم می آمد و تنبلی چون گفتند هر سه ماه یک بار آب لازم دارد! البته اگر بخواهم با خودم صادق باشم چیزی که از همه بیشتر درش دوست می داشتم عطر پسته های نارس بود که هوش از سر می ربودند. درخت بعدی هلو بود، وقتی اولین بار زیرش چای هلو مهمان ام کردند، عطر چای اش جوری بود که نمی شد دلباخته اش نشد. البته خب آن وقت، فصل هلو نبود وگرنه شاید عاشق خودِ هلوها می شدم! درخت های زیادی هستند! مثلن درخت سکویا که اصلن ندیده ام اش! ولی ندیده عاشق اش شدم! لانگ دیستنس! چرا که نه! فرقش با بقیه درخت ها این بود که هر درختی را می توانستی در خانه ات بکاری، ولی در سکویا باید خانه ات را می کاشتی! القصه این طور که دارم به خاطر می آورم فکر کنم درختی نیست که ببینم (یا نبینم!) و عاشقش نشوم! به جز دوتاشان! یکیش درخت گلی بود که چندسال پیش نهالش را در باغچه کوچولوی دم درب کاشتیم. منتظر بودم سال بعد گل بدهد ولی نداد. حتا لاغرتر و نحیف تر شد. پاییزش قشنگ شده بود؛ نیمچه درختْ همه برگ های فسقل اش رنگارنگ شده بودند. همان باعث شد باز هم منتظر بمانم. بهارِ بعد هم نه قد کشید نه گل داد، بهار بعد و بهار بعدش هم، آخرهای زمستان تصمیمم را گرفتم دیگر. یک روز که از جلوی قد و قواره نحیف اش رد می شدم به همراهان گفتم امسال این را می کَنَم و جایش درخت بهتری می کارم. نه که مثل فیلم "درخت گلابی" بخواهم بترسانمش، نه! واقعن دیگر صبرم تمام شده بود. ولی جنگ شد و رنج شد و درخت بالکل از یادم رفت که رفت. شانس آورد! قسر در رفت! تنها موجودی که ازین جنگ منتفع شد! امروز چشمم بهش افتاد و ناگهان "دیدمش"! شاخ در آوردم! چه شاخه گسترده و غنچه داده ووروجک! دلم تازه شد و گفتم خوب شد دور نینداختمش. درخت دومی که کینه دیرینه ازش داشتم و هیچ جور ازش دلم خوش نمی شد و خوشم نمی آمد سرو طبری/خمره ای بود. حالا همین جوریش که سروها درختان فت و فراوانی هستند و به جز در ادبیات، چندان طرفدار پر و پاقرصی ندارند!!! اما نمی دانم با این یکی چه پدرکشتگی ای داشتم! راستش چرا می دانم! دلیلش را می دانم. ازش بدم می آمد چون همیشه توی قبرستان ها دیده بودمش. پای قبور مردگان. برای همین حس می کردم درخت مردگی ست. توی دلم اسمش را گذاشته بودم "درخت مردگی" چون مرا یاد قبرستان می انداخت. عطرش برایم عطر مردگان بود و ته دلم هیچ جور باهاش صاف نمی شد. درخت طفلکی! تا اینکه دیشب تصادفی دیدمش و باهاش آشتی کردم! توی بوستانی توجه ام را جلب کرد. در حالی که با کراهت از کنارش می گذشتم میوه زشتش را چیدم و پوستش را لمس کردم. بر خلاف انتظارم چه عطری زیر آن زشتی نهفته بود! میوه اش را زغنبوت نامیده بودم! بس که بی صورت و بد فرم بود. تفننی چیدمش و بازش کردم و بوییدمش. چه عطر مسحورکننده ای! دلت می خواست تا ابد مشامت را پر کند. جستجویش کردم و دانستم اتفاقن اسمش "درخت زندگی" است. در معابد و نیایش گاهها می روید و میوه اش عودی معطر است. همان جا دلم باهاش صاف شد. خدا را شکر، در این بهار دیگر با هیچ درختی پدرکشتگی ندارم!
چشم که باز می کنم اولین چیزی که چک می کنم تصویری ست که دوستی از خرابی شریف فرستاده.. و بعد پیامک یکی از همکارا "دیدی دیشب شریف رو هم...". خبر را می خوانم و می رود توی لیست ذهنی ام لابد، از خرابی ها، تصویر را ولی کامل نمی بینم. به هیچ تصویری از خرابی ها نمی توانم کامل نگاه کنم. نمی توانم کامل بهش چشم بدوزم. چشم هام چنین طاقت و جسارتی ندارند. هر جا که ویران می شود، تازه می فهمم نگو قلبم ریشه ای عمیق هم در آنجا داشته! حتا در آن جاهای هرگز ندیده و نشنیده! یک تکه در فولاد اصفهان! یک تکه در پتروشیمی ماهشهر! در بوشهر! در همه جا! مجمع الویرانه ای شده ام! اما تصاویر در چشمم نقش نمی بندند! خوشبختانه هر تصویری از ویرانی را که باز می کنم اشک بین من و تصویر حائل می شود. ازش ممنونم. ازینکه نمی گذارد هیچ تصویری را درست ببینم..حالا فقط در حافظه ام تصویرِ سر درِ دانشگاه با تمام دوستان و آشنایان، با دانشکده، با تصویر کیک ورودی ها، با خنده های ما در جستجوی الف صفر! و با هزار و یک طعم تلخ و شیرین و شور و ترش قاطی می شود.. و کنارش یک کلمه ی کوچکِ "ویران" نقش می بندد...کلمه کوچکی که هرگز برای ویرانیِ آن همه امید و آرزو که به آن فضا، آن خاطرات زنده، و آن بناهای قدیمی گره خورده، کافی نیست! که برای ورودِ واقعیت عریان به آن حجم سیالِ بناهای خیال ذهنم کافی نیست! هرگز کافی نیست! کلاس دارم و باید سر کلاس آن لاین بشوم، وقت بیشتری برای خبرها ندارم و سعی می کنم به خودم دلداری بدهم که "همه چیز درست خواهد شد" اما در شروعِ کلاس، وقتی دارم به دانشجوها می گویم که باید سعی کنند تمرکزشان را حفظ کنند، موقع گفتنِ "در این روزهای سخت"، حس می کنم که صدایم قدری می لرزد. تنها کلمات خوشایندی که این میان می بینم مربوط به ایمیلی است که دوازده روز پیش رسیده و از بی دل و دماغی چک اش نکرده بودم، دوست استرالیایی برایم نوشته که "Before I say anything else, I want you to know that people around the world see what's happening in Iran. Many of us support Persia and admire the courage of its people. I don't know your situation, and I don't want to assume, but I hope you're safe. Please take care of yourself. Be strong and hold onto faith — even when things feel heavy, you're not alone."
ستایشی از زندگی! روز n-ام جنگ است و من از جنگ-زده-بودن خسته ام، مثل همه نقش هایی که انتخابشان نمی کنیم بلکه به زور به ما تحمیل می شود. در میانِ این همه زمختی به چیز ظریفی نیاز دارم که یادم بیاورد هنوز زنده ام، هنوز انسان ام. که به قول پریمو لِوی "مبارزه برای زنده ماندن، مبارزه برای انسان ماندن نیز بود". جنگ می خواهد که ما نباشیم که زنده نباشیم و زندگی نکنیم. پس، از تنها سلاحی که علیهِ جنگ دارم استفاده می کنم: زندگی. مایه خمیر را می ریزم توی آب. باید شمع کوچکی برافروزم."حتی در تاریک ترین زمان ها ما حق داریم انتظار کمی روشنایی داشته باشیم"(آرنت). آب و آرد را ذره ذره مخلوط می کنم. جنگ، نابودی و مرگ و ویرانی ست. با داس سیاه اش بالای سرمان ایستاده و بی رحمانه می کشدمان و زندگی را تحقیر می کند. باید برای بزرگداشت زندگی کاری کرد. اما ابزارهای لازم برای بزرگداشت زندگی در دسترس ام نیست، مثلن فر. جنگ زندگی را به حداقل ها تقلیل می دهد. بی وردنه خمیر را دو تکه می کنم و دو لایه نازک از آن می سازم با دست. خانه را که به ناچار ترک کردیم و اینجا ابزار زیادی در بساط ندارم. لابلای خمیر را با ظرافت پر می کنم و عطر آویشن و رزماری یادم می آوَرَد "انسان همان چیزی است که می خورد"(لودویگ فوئرباخ) و غذا، عشق و امنیت، جدایی پذیر نیستند (فیشر). در تزیین اش تا جایی که می توانم وقت می گذارم. هم باید روی چیزی تمرکز کنم تا ذهنم را از آشوب انفجارها نجات دهم. و هم باید بار دیگر شکوه و زیباییِ زندگی را هرچقدر کوچک، بچشم و بچشانم. چرا که "زیبایی، جهان را نجات خواهد داد" (داستایوفسکی). مطمئن نیستم اصلن بشود پختش. با این حال امیدوارم. تمام که می شود می روم سراغ نانوایی سر کوچه. با خودم می گویم به هر حال من سعی ام را کردم. یا قبول می کند بپزدش یا نه. وقتی می رسم شاطر، نانوایی را شسته و تنور هم خاموش است. دارد نانوایی را می بندد. می گوید چقدر دیر. این کلمه آشناست برایم. من کلن آدم دیری هستم. رابطه ی خوبی با زمان ندارم. با ساعت درونی خودم کار می کنم. شاید هم در تبعید از زمانِ جهانی به سر می برم! می پرسم فردا صبح چه ساعتی باز می کنید؟ می گوید تا صبح خراب نمی شود؟ می گویم نه اشکالی ندارد، فردا کی بیایم؟ ظرف را می گیرد و می گذارد توی تنور. با خنده می گوید شما خانم ها همه تان مثل هم اید! معلوم است که یک ساعت برای تزیین اش وقت گذاشته ای برای همین دیر شده. تنور را روشن می کند. از خانمش تعریف می کند که شیرینی-پزِ قهاری ست و او هم ساعت ها وقت صرف تزیین شیرینی می کند. می گویم دم اش گرم. کار با تنور را نمی شناسم، کاغذ روغنی که کف اش گذاشته ام در دور سوم آتش می گیرد و خاکسترش می ریزد کف تنور. از خاکستری که به پا کرده ام قدری خجل می شوم. با خنده و خونسردی برگزار می کند. آخرش می گویم ممنون، واقعن به این کار (ِهرچند عجیب و دیروقت!) نیاز داشتم. هرچه اصرار می کنم هزینه ای بگیرد قبول نمی کند. بوی نان تازه و برشته که مشامم را می نوازد، نزدیک است از خوشحالیِ این موفقیتِ بزرگ گریه ام بگیرد!
без подписи
در وداع کوچه چشم هام را می بندم و اجزای متلاشی شده کوچه را توی ذهنم سرجایشان می چینم. می خواهم تصویر رنگین و راستین کوچه را از زیر این حجم خاکستری، آواربردای کنم. کوچه ای را که بود و دیگر نیست. توی این کوچه یک درخت بید و یک اقاقیا بود. که هر سال این موقع ها عطرش هر عابری را مست می کرد. قدری جلوتر یک درخت توت بود که وقتی کوچه خلوت بود به خودم می گفتم چه معنی دارد آدم موقع رد شدن از زیر درخت توت، توتی نچیند و بگذرد. پشتش یک درخت انجیر کوچولو بود که یک بار انجیرهای سبز و نارسش را دیدم و توی دلم گفتم بیش باد! حالا یک چوب شکسته و سوخته جایش هست.. وسط های کوچه پارکینگی بود که هروقت مهمان مان دنبال جای پارک بود آنجا پارک می کرد. به خاطر دارید مهمانان من؟ به یاد می آورید دوستان من؟ ته کوچه مغازه حاج حسین و پسرانش بود، مرغ و تخم مرغ و ماهی و میگو، شنیسل ستاره ای و پنیری. صف نه چندان طولانی ای برای خرید. یکبار که کلی معطل شدم تا ماهی را برایم پاک کند، آخرش گفتم "بی خیال! اصلن نمی خوام پاک بشه! همین جوری میبرم"، مرد پیر فروشنده قانعم کرد که بیشتر صبر کنم "الان میرید خونه کلی باید وقت بذارید پاک کنید پولکاشم همه جا رو پر میکنه، یه کم دیگه صبر کنید الان شاگردم میاد" خواستم بگویم که "عیب نداره دیگه میرم" که شاگردش رسید. دستش به چاقو بود و سرش توی تماشای فوتبال در مانیتور بالای سردر مغازه. نگران بودم نکند دستش را ببرد، حالا نگرانم که نکند.... وسط های کوچه یک خانه دو طبقه قدیمی بود با سنگ های روشن. از آنها که معلوم بود صاحبش تسلیم وسوسه ساخت و ساز چند طبقه نشده و خانه را همان طور قدیمی و صمیمی نگه داشته. همیشه توی دلم به آن صاحب نادیده اش ایول می گفتم. امروز مردی را دیدم به تنها چارچوب درب باقی مانده از آن خانه تکیه داده بود و شانه هاش می لرزید.... غروب ها که از کوچه می گذشتم خانمی با کالسکه دوقلوهایش رد می شد و کالسکه با چرخ خرید من چشم تو چشم می شد. کاش رد شده باشد.. آن طرف کوچه داروخانه ای بود که دیگر نیست. خانم داروخانه دار، صمیمی و مهربان هرچیزی را برایم با لبخند توضیح می داد و گاهی که خودم هم نمی دانستم دقیقن چه می خواهم برندهای مختلف را برایم می آورد و اگر آخرش هیچکدام را هم نمی پسندیدم با لبخند بدرقه ام می کرد. کاش آن لبخند... روزهای تابستانی موقع عبور، مرد مسنی را می دیدم که صفحه چوبی شطرنجش را زیر بغلش زده تا برود در پارک سر کوچه بازی کند. موقع قدم زدن توی پارک می دیدمشان که دور هم جمع شده اند در "ایستگاه بعد از بازنشستگی" و بازی می کنند. این اسمی بود که با خودم گذاشته بودم برایشان. شطرنج یک بازی دونفره و بی هیاهو بود. پس آنها چطور با این تعداد و این هیاهو بازی می کردند! وقتی نگاهشان می کردی فکر نمی کردی مردان پیری بعد بازنشستگی مشغول بازی اند، بیشتر شبیه بچه های شیطانی بودند که ظهر تابستان از دست بزرگترها فرار کرده اند! امروز توی خرابه های کوچه یک مهره سرباز چوبی را دیدم که زیر خاک و خاکستر افتاده بود. نزدیکش نشدم. فقط از دور بهش خیره شدم. ترسیدم کارم را بسازد! خوب می دانستم یک سرباز کهنه ی در خاک غلطیده چطور می تواند آدم را از پای در بیاورد. از فرط گریه.
دیشب خواب می دیدم یکی از دختران مدرسه میناب ام. و از قضا فردا امتحان تاریخ داشتم. کتاب قطور جلوی رویم بود، شب امتحان بود و هنوز هیچی نخوانده بودم. دلم می خواست این صفحات سیاه را با سرعت و با غیظ ورق بزنم. جوری که از شدت ورق زدن پاره پوره شوند. جوری که از بس محکم ورق می زدم جنگنده های اف کوفت و اف درد بخورند توی هم و توی صفحات، اوراق شوند. بعدش دوان دوان صفحه ها را ورق بزنم تا برسم به تاریخ بالا آمدن آفتاب این سرزمین. به آن دوران طلایی که مردم مان همیشه منتظرش بودند، قرن ها. آن روزهای روشن که همیشه شاعران ام آرزویش را کرده بودند. آن صفحاتی که قرار نبود به خاطر یک ذره زندگی با لشکر انبوهی از مرگ بجنگم. به آنجا که دیگر ترس از آینده، گلوی اکنون را نمی گرفت و خفه اش نمی کرد. به روزگاری که می توانستم حتا انتخاب کنم، بین انواع تجربه های زیستن ام، که از وفور و فراوانی حتا نمی دانستم کدام تجربه را انتخاب کنم... اما هر چه می دویدم باز، انگار توی همان صفحات گیر افتاده بودم و باز آن جنگنده ها که اسمش را هم بلد نبودم دنبالم می کردند. لجم گرفته بود ازینکه توی آن صفحات بودم و هیچ جوری انگار نمی شد قصه ام را اندکی عوض کنم و قدری شادتر بنویسم یا لاقل ترس و دلهره اش را کمتر کنم، لجم گرفته بود ازینکه هر چه آن صفحات را ورق می زدم باز هم جنگنده ها دنبالم می کردند، همین طور که پاهایم از دویدن خسته تر می شد و بیشتر نفس نفس می زدم و جنگنده آهنین نزدیک تر می شد و بیشتر می فهمیدم که ته مایه ای که از زندگی دارم نمی تواند از پس این همه مرگ که دنبالم است بر بیاید، بیشتر دلم می خواست توی یکی از آن صفحات طلایی بودم. همین طور که چشم هام از خستگی سیاهی می رفت توی دلم آرزو کردم کاش آن روزهای روشن را می دیدم. صدای مهیبی شنیدم که تمام گوشهایم را پرکرد و بعد فقط طنین صدای قلب خودم را می شنیدم که کندتر و کندتر می شد.. آخرین جمله ای که موقع بستن چشمهام در خاطرم گذشت این بود :"و من آن روز را انتظار می کشم/ حتا روزی که دیگر نباشم"..
شاید متناقض ترین امر درباره زندگی انسانی این باشد که بسیاری اوقات فراتر از توان یک انسان است...
. برنامۀ سخنرانیهای گروه مطالعات علم مؤسسۀ پژوهشی حکمت و فلسفۀ ایران در پاییز و زمستان ۱۴۰۴ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ▨ ریشههای تاریخی مفهوم عدد حقیقی: ابنسینا، خیام و طوسی حسین معصومی همدانی / مؤسسهٔ پژوهشی حکمت و فلسفهٔ ایران سهشنبه ۴ آذر، ساعت ۱۶:۳۰-۱۸ ▨ منزلت اخلاقی هوش مصنوعی هادی صفایی / پژوهشگاه دانشهای بنیادی (IPM) سهشنبه ۲۵ آذر، ساعت ۱۶:۳۰-۱۸ ▨ زمان در آغاز (t=0) نرگس فتحعلیان / دانشگاه پیام نور سهشنبه ۹ دی، ساعت ۱۶:۳۰-۱۸ ▨ آسمان در آراء طبیعی ابنسینا: نگاهی به رسالهٔ فیالسماء والعالم حنیف قلندری / پژوهشکدهٔ تاریخ علم دانشگاه تهران سهشنبه ۲۳ دی، ساعت ۱۶:۳۰-۱۸ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ • تهران، خیابان نوفللوشاتو، خیابان آراکلیان، شمارۀ ۴، مؤسسۀ پژوهشی حکمت و فلسفۀ ایران، سالن دکتر نصر • شرکت در سخنرانیها برای عموم علاقهمندان آزاد است. @sciencestudies_IRIP
شامی برای مردن در اپیزودی از فیلم The Life of Chuck, وقتی جهان فرد به پایان می رسد در دقایق پایانی دوان دوان خودش را می رساند کنار کسی که دوست دارد و در کنار او نجواکنان ستاره های آسمان را که رو به خاموشی ست تماشا می کند. یکی یکی تا تاریکیِ آخرین ستاره. تا پیروزیِ تاریکی مطلق. تا زمانی که تاریکی از آخرین در، از دریچه چشم، وارد می شود. در فیلم Don't Look up، وقتی که جهان دارد با برخورد یک شهابسنگ به پایان می رسد رفتار کماکان مشابهی از گونه انسان به نمایش گذاشته می شود. همه در انتها دور هم جمع می شوند تا در کنار هم شام بخورند. شامی برای مردن. گویا این غالبن رفتاری است که گونه انسان در انتها، در اضطراب پایان، وقتی دست هاش خالی است و کاری از دستش بر نمی آید انجام می دهد. مرگ دورهمی. یعنی اضطراب مرگ هم در حضور دیگری کاهش می یابد. شخصیت های فیلم، سر میز شامی در انتهای زمان جمع می شوند و نجوا می کنند. شبیه کاری که ایرانیان باستان می کردند در شب یلدا. امشب طولانی ترین تاریکی سال است. دیو تاریکی و سیاهی با روشنایی می جنگد و احتمال دارد که خورشید فردا را نبینیم. "اصل یکنواختی طبیعت" نه اصل است و نه تضمینی دارد! کسی چه می داند شاید این بار تاریکی برنده شود. امشب "میتر" متولد می شود. یا شاید هم نه. شاید در نطفه می میرد. چه کاری از دست ما بر می آید؟ شامی برای مردن. دورهمی ای که در آن غرق خوراکی های رنگارنگ و جادوی شعر و قصه می شویم تا با نجوایی شاعرانه اضطراب فردا را فراموش یا بر آن غلبه کنیم. "اضطراب فردا"، چیزی که تا به امروز هم گویی جزیی از تقدیر جغرافیایی ما بوده و بدتر شده که بهتر نه. قصه می گوییم و پایان احتمالی جهان را جشن می گیریم. گویی مدرنیته برای این اخلاقِ گونه انسان بدیل جدیدی نداشته و چیزی را تغییر نداده است. وقتی اضطرابِ فردا امروزمان را آغشته کرده و ترس از اوضاع تمامی راه های اندیشه را مسدود، امیدوارم هنوز این تبحر اجدادی مان را از یاد نبرده باشیم. در سخت ترین شب ها باید شامی تدارک دید. ولو شامی برای مردن. پ.ن. نیچه می گفت آنچه مرا نکشد قوی ترم می کند ولی اگر از نیچه بدبین تر باشم باید گفت، آنچه مرا نکشد مرا برای چیزی قوی تر باقی می گذارد تا بکشدم. پ.ن.۲. از نجوای آخر فیلمِ Don't Look up: "..Through these dark times.. May we face whatever is to come, together..., With courage and open hearts..."
"روزی از این تلخ و شیرین روزها" لیوان تلخ چای را دست گرفته ام آمده ام پشت پنجره. و خوب می دانم اکنون دیگر هیچ حقیقتی در جهان واقع این تلخی را شیرین نخواهد کرد. پس به دنبال خاطره ای می گردم تا در لیوان چای بریزم. خاطره ای قدری شیرین. زود باش تا سرد نشده. از خوابگاه متنفرم ولی عجیب است که خاطره ای را که برایم می یابد مربوط به خوابگاه است. برای دوره مطالعاتی چند هفته ای در دانشگاهی دور مهمان ایم. و خاطره ی یافته شده در خوابگاهش است. با دوستم رفته ایم خرید. و چون هنوز یخچال شخصی توی اتاق نداریم از بالکن استفاده می کنیم. بالکن خنک است خوشبختانه. اگر در یخچال مشترک بگذاریمشان چیز زیادی ازشان نمی ماند. توی همین چند روز که اینجاییم، آزموده ایم! ساکنین محترم فکر می کنند یخچال مشترک، خیرات روی قبور است! فقط چیزهای بدمزه یا کپک زده باقی می مانند! حالا بالکن پر شده از میوه ها و سبزی های رنگارنگ. رنگارنگی سبزی ها و میوه ها در خاطره، که ذهنم بر آن تاکید می کند یعنی من عاشق زندگی هستم، مثل یک تصویر آبستره سیاه سفید، با رنگ های اغراق شده مختص میوه ها و لب ها، یا مثل عاشقی که به معشوقش می گوید "من عاشقت هستم" در حالی که خوب می داند این اخرین بار است که این جمله را می گوید، خوب می داند همه چیز از دست رفته است... از آشپزخانه تا اتاق راه طولانی است که ما آنرا مثل سعی صفا و مروه بارها طی می کنیم تا شام اماده شود، در یکی از این سعی ها، کنسرو ماهی می ترکد و می چسبد به سقف، یک سعی دیگر، نیمی از کتلت ها سوخته است، دست آخر یک بشقاب کتلت را با عبور از وادی گرسنگان که در راهرو یکی یکی ازش کش می روند به اتاق می رسانیم، چندتایی ته بشقاب هست، می شود سیر شد. گرسنگانی که در اتاقِ این خاطره هنوز در انتظار رسیدن بشقاب اند، حالا همه بسیار تغییر کرده اند. جوری که اگر برگردند به جهانِ این خاطره بعید است خودشان را بشناسند! روزگار کلی آنها را بالا و پایین کرده و سر به سرشان گذاشته و انقدر ذهن شان را از دردسرهای کوچک و بزرگ انباشته که ممکن است حتا این خاطره را به خاطر هم نیاورند. اینها احتمالن شامل حال خودِ به خاطر آورنده خاطره هم می شود! دور سفره نشسته ایم و لقمه می گیریم. دوست صمیمی ام که چند ماهْ پیش برادری را از دست داده هنوز با هر بهانه یاد خاطره ای می افتد و گاه و بی گاه می زند زیر گریه. برای همین این لیوان چای که خواسته با این خاطره شیرین شود، قدری هم شور است. من برای همراهی با او برادری می سازم و به کشتن اش می دهم! چه فرقی می کند! به خصوص اگر طبق آن آزمایش فرضیِ راسل جهانْ همین پنج دقیقه پیش با همه خاطراتش خلق شده باشد. او هم که به خاطراتِ نداشته من دسترسی ندارد. پس برادر بزرگتری می آفرینم که در تصادف کشته شده. ولی مادرم برای دیدن ما به خوابگاه می آید. و خاطره ی خلق شده ی من بین الاذهانی نیست. پس به داستان، این نکته مفید را اضافه می کنم که بعد از مرگش خانوادگی تصمیم گرفتیم درباره این موضوع حرف نزنیم. دوستم ولی طاقت نمی آورد و به مادرم ابراز تاسف می کند برای از دست دادن پسرِ نداشته اش. مادرم هاج و واج مرا نگاه می کند. با انفجار خنده من، حباب راسل می ترکد و حقیقت لو می رود. دوستم که می فهمد سر کار رفته، حسابی می خندد. بعدِ مدت ها چشم های دوستم خندان اند. به نظر می رسد از نمردن برادری که نداشتم شاد است. یعنی لاقل ازاینکه عدم نمی تواند معدوم شود خشنود شده و نفس راحتی کشیده! به همین راحتی از عدم به وجود رسیده، به وجودِ شادی، شادیِ «سالبه به انتفاع مقدم»! شادی غریزیِ این دانش توتولوژیک که کسی که وجود نداشته هرگز نمی تواند بمیرد! یعنی عدمْ نامیرا و جاودانه است! و ازین رو شادی آور! وقتی بفهمی که معدوم از اول عدم بوده و اصلن آلوده ی وجود نبوده شاد می شوی! خوشا عدمِ نامعدومی که شادتر از وجود معدوم ماست! زهی مراتب عدمی که شادمانه تر از وجود است! و زندگی کماکان همین است. تلخ و شیرین. و گاهی هم شور. سرگردان بین تناقضِ عدم های نامعدوم و وجودهای معدوم .... زندگی کماکان همین است و ما کماکان از دست می دهیم. برادرانی را که داریم. و برادرانی را که نداریم.
و باران که "بر خشک و تر، یکسان ..." نمی بارد
без подписи
🔴 بزرگترین رویداد علمی_فلسفی سال در دانشگاه صنعتی شریف 💢 اعطای گواهینامه معتبر دانشگاه صنعتی شریف 💢 همراه با ترجمه همزمان 🔸🔸 ۲۴ ساعت تا پایان مهلت ثبت نام 🟢🟢 آیا تا به حال درباره مبدا جهان از دیدگاه فیزیک و علوم شناختی، شنیدهاید؟ شما در پنجمین مدرسه بینالمللی فانوس، از زبان ۱۲ استاد برجسته بینالمللی و ایرانی با رویکردی علمی، این بحث پرچالش رو دنبال خواهید کرد. 🔸🔸 ۲۱ تا ۲۴ مهرماه ۱۴۰۴ 🔸🔸 به صورت مجازی 💢 لینک ثبت نام: https://theismschool.com/ثبت-نام/ ارتباط با ما: 🆔 @AliMahmoudabadi ➖➖➖➖➖➖ 💟 Inst: Fanoos 🆔 Tele: Fanoos