tgindex
شريعت،طريقت،معرفت،حقیقت

شريعت،طريقت،معرفت،حقیقت

Статистика
@molanatarighatКнигиперсидский

ارتباط با ادمين كانال @M_Afshar110 لینک مراجعه به اولین مطلب در کانال https://t.me/molanatarighat/

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
28
Всего постов
206
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
5 232
+17 за 3 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
481
40 постов
Вовлечённость
9,2%
к подписчикам
Постов в день
4,0
всего 206
Упоминаний
5
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
515
1/48двое суток
590
1/72трое суток
636

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • چطور شخصی را که قابل بخشش نیست ببخشم؟ .

  • فوکو قدرت را نه چیزی در اختیار فرد یا نهاد، بلکه شبکه‌ای از روابط می‌داند که در سراسر جامعه جاری است. در حکومت‌های توتالیتر، این روابط به شکلی شدید و متمرکز عمل می‌کنند؛ نظارت دائمی، کنترل بدن‌ها، انضباط مدارس، ارتش، زندان و رسانه‌ها. قدرت از طریق این ابزارها مردم را شکل می‌دهد، نه با زور مستقیم، بلکه با درونی‌سازی هنجارها. اما این شکل از قدرت که وانمود می‌کند همه‌چیز را می‌بیند و همه‌چیز را می‌داند، در واقع وابسته به بازتولید ترس و نظم ساختگی است. جنگ برای چنین سیستمی، بحران است، چون جنگ، انضباط‌ناپذیر است، پیش‌بینی‌ناپذیر، و پُر از تصادف. نظم دقیق و معماری مهار تن‌ها و ذهن‌ها، وقتی با آشوب میدان نبرد، شکست‌های غیرمنتظره، و واقعیت‌های تلخ روبه‌رو می‌شود، کارکردش را از دست می‌دهد. قدرتی که تنها در شرایط کنترل کامل عمل می‌کند، وقتی با چیزی بیرون از دایره‌ی نظارت مواجه شود، ناتوان و لخت ظاهر می‌شود. چون آنچه می‌ساخت، «نه جامعه‌ای توانمند، بلکه پادگانی از مطیعان بی‌قدرت بود». میشل فوکو @molanatarighat

  • روزی سلیمان صلواة الله علیه بر تخت«وسخرّنا له الریح»نشسته بود. مرغان در هوا پر در پرآورده بودند و قبّه کرده تا آفتاب بر سلیمان نتابد. هم تخت پراّن هم قبّه بر هوا پران«غدوِّها شهرٌ و رواحها شهر» ناگاه اندیشه ای  که لایق شکر آن نعمت نبود، در خاطر سلیمان بگذشت. در حال تاج بر سرش کژ گشت. هرچند که راست میکرد باز کژ میشد. گفت: ای تاج راست شو. تاج به سخن آمد، گفت: ای سلیمان! تو راست شو. سلیمان در حال درسجود افتاد که:« ربنّا ظلمنا» در حال تاج کژ شده بی آنکه او راست کند، بر سر راست ایستاد سلیمان به امتحان تاج را کژ میکرد راست میشد. عزیز من! تاج تو، ذوق توست و وجد و گرمی توست. چون ذوق از تو رفت، افسرده شدی تاج تو کژ شد. ذوقی که ز خلق آید زوهستی تن زاید ذوقی که زحق آید زاید دل و جان ای جان ای سلیمان وقت! که پریرویان عقلانی و روحانی به فرمان تواند، دیو رویان نفسانی و شیطانی پیش تخت وجود تو دوند: «گرد رخت صف زده لشکر دیو و پری ملک سلیمان تو راست گم مکن انگشتری صلح جدا کن ز جنگ، زانکه نه نیکو بود کارگه شیشه گر، دستگه گازری» «مولوی»مجالس سبعه کلام_عارفان @molanatarighat

  • مانی؛ دو دلیل برای زوال ادیان در میان اندیشه‌های به‌جامانده از مانی، پیامبر ایرانی سده سوم میلادی، نگاه او به چرایی زوال و چندپارگی ادیان پیش از خود قابل تأمل است. مسعود طاهری به دو نکته در این نگاه اشاره می‌کند: محدود ماندن پیام پیامبران به جغرافیا و زبان خود، و فقدان متنی ثابت که بتواند پیام آنان را از تغییر و چندپارگی حفظ کند. شاید پرسش جالبی که این روایت پس از قرن‌ها پیش روی ما می‌گذارد این باشد: آیا ماندگاری یک اندیشه بیش از آنکه به قدرت پیروانش وابسته باشد، به توانایی آن در عبور از مرزهای زبان و زمان وابسته است؟ ــــــــــــــــــــــــــــ مانی پیامبر در تنها نوشته‌ای که از او به‌جامانده است دو دلیل اصلی برای انحطاط، زوال و فساد ادیان پیش از خود نام می‌برد. دلیل نخست اینکه پیامبران تنها در سرزمین خود و به زبان مردم خود سخن گفته‌اند. دلیل دیگر اینکه این رسولان آموزش و پیام خود را در شکل نوشته تغییرناپذیر ارائه ندادند و فقدان متن باعث شکاف در امّت‌های ایشان و فرقه فرقه شدن ادیان شده است. مسعود طاهری @molanatarighat

  • یک خانه‌ام در بلخ در آیین سامانی‌ست/ یک خانه‌ام در مرو در تاریخ ایرانی‌ست/ یک خانه‌ام در بلخ و بدخشان است/ یک خانه‌ام در توس در اشعار طوفانی‌ست/ یک خانه‌ام با رودکی در نغمه‌های ناب/ یک خانه‌ام با دعبل و جامی و خاقانی‌ست/ یک خانه‌ام با مولوی: سرشار از معناست/ یک خانه‌ام با حافظ و خیام و عرفانی‌ست/ ما قصه‌های یک کتابیم از دو سه پیوند/ ما را جدا گر خوانده‌اند از روی نادانی‌ست/ خواننده: محمدجویا؛ سفیر پهنۀ بیکران پارسی از تاجیکستان چکامه‌پرداز: رمزی دروازی @molanatarighat

  • @molanatarighat پروردگارا ضمیرم را نیرویی تازه دِه و همهٔ رغبتِ مرا به سوی امور آسمانی معطوف گردان تا هرگاه طعمِ شیرینِ سُرورهای سَرمَدی را یک بار در کام چشیدم، دیگر از همهٔ لذایذ ناپاینده‌ی این دنیا بیزاری جویم. -تشبه به مسیح، توماس آکمپیس، ترجمهٔ سایه میثمی، نشر هرمس،ص۱۹۵.

  • دوستان ما، آرام‌آرام بخشی از ما می‌شوند @molanatarighat مصطفی ملکیان: علامه طباطبایی درباره دوستی نکته‌ای لطیف داشتند. می‌گفتند دوستی مانند لقمه‌ای غذاست؛ یکی دو بار اول، انسان با آگاهی آن را می‌جود، اما از جایی به بعد، بلعیدن آن ناخودآگاه می‌شود. ویژگی‌های اخلاقی دوست نیز همین‌گونه است؛ ابتدا فقط خوبی‌ها یا بدی‌های او را می‌بینیم، اما پس از مدتی، همان ویژگی‌ها آرام‌آرام در وجود ما نفوذ می‌کند، بی‌آنکه خودمان متوجه شویم.

  • ‍ ابو ریحان بیرونی محمود فاضلی بیرجندی مردی که بیشتر زندگانی پربارش در دربارهای فرمانروایان بگذشت. گزافه نیست که بگوییم گر پشتیبانی پادشاهان و فرمانروایان محلی نبود دنیا از آن همه دستاوردهای دانشی او بی­‌بهره می­‌ماند. ابوریحان بیرونی نمونه والای راه­‌رفتن با حکومت­‌ها، با آزادگی و خودسالاری (استقلال)  است.   یکهزار و پنجاه و دو سال پیش در ۱۸ شهریور از سال ۳۵۲ خورشیدی، در خوارزم بزاد، در فرارود که تا به روزگار قجر خاک ایران بود و ناصرالدین‌شاه به تزارهای روس بخشیدش. ۷۵ سال بزیست و ۲۶ آذر ۴۲۷ خورشیدی در غزنین درگذشت. در ساعت مرگ هم در تقلا بود تا کلمه‌ای دیگر بیاموزد. داستانش را در کتاب‌های درسی ما آورده بودند تا بدانیم و عمر را جز به آموختن نگذرانیم. نگو که روزگار دانش‌ستایی زودگذر بود و ستاره دانش‌ستیزی و عوام‌پروری در ایران ما ارتفاع می‌بایست گرفت! روزگارش را در دربارهای خوارزمشاهیان و مامونیان و غزنویان گذراند. از پیشگامان تجربه بود، و ناساز با حس و استقرا. در مذاهب به کینه نمی­‌نگریست. با بزرگان دین­‌ها گفت­‌وگوها می­‌کرد. دشمن خرافات و هر آنچیزی بود که خرد نپذیرد. عمده نام­‌آوریش در ریاضیات بود. در فنون ادب، تاریخ، جغرافی، گیاهان، داروها، معدن­‌ها، مذهب­‌ها، و آداب اقوام رای‌های روشن داشت. دوستدار جانوران بود. زبان­‌های عربی، سنسکریت، سریانی، عبری، و یونانی می­‌دانست. تا چیزی بر خودش آشکار نمی­‌شد سخنی نمی­‌گفت. سخنش راستی بود و دور از تعصب و غرض.  کتاب‌هایی نوشت که پشتوانه تمدن ایرانی است.   ما ایرانیان کنونی به فکر و به راه و روش ابوریحان نیازمندیم. ما که از نگاه قطبی به جهان و پیکارگری­‌های دون­‌کیشوتی با قدرت­‌های حاکم زیان­‌های بی­‌حساب دیده­‌ایم. بسیار هم نیازمندیم. @molanatarighat

  • 13 авг.6291636

    @molanatarighat انسان هرگز تمام نمیشود… .

  • 13 авг.5301321

    و گفت: سی سالست که استغفار می‌کنم از یک شکر گفتن. گفتند: چگونه؟ گفت: بازار بغداد بسوخت. اما دکان من نسوخت. 📍تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری ذکر سری سقطی قدس الله روحه #عطار_خوانی #تدکرة_الاولیا @molanatarighat

  • می‌خواهم دل باشم، مرز انسان ... می‌خواهم چکاد باشم، تا جز بلندگرایانِ روشن با غرورم در‌نیامیزند و جز تندرهای وحشی در پیشگاهم به نیایش نایستند، و جز صرصرهای نستوه، آرزوی گذر بر پایگاهم نداشته باشند. می‌خواهم کویر باشم، تا جز ساحل چشم‌اندازها، کسی پایانم را نیابد، و جز شرنگ سوختۀ آفتاب چیزی سیرابم نسازد، و جز شب‌های سیه‌زاد فرتوت، دیگری آشنای لحظه‌هایم نباشد. می‌خواهم افق باشم، تا سیراب‌کنندۀ کویر بر تشنۀ نگاه‌ها گردم، و افسونگر ناامیدان شوم، و سرگردانی‌های طبیعت را مرزی باشم. می‌خواهم سراب باشم، تا اگر مردمی به گمان آب به سویم شتافتند زودم بشناسند، و خویشتن را به دامن تلألؤ دروغینم نیفکنند، و حاصل هستی‌ام را یک نیستی پرشکوه بینند. می‌خواهم گردباد باشم، آوارۀ داغ کویرها، و دیوانۀ مسخرگی حدها و مرزها. می‌خواهم جادۀ تهی باشم، تا گام رهگذران عبوس، سینه‌ام را نفرساید، و گفتگوی تارمایۀ عابران به گوشم ننشیند، و غبار کاروان‌های غمستان کویرها به چشمم نریزد. می‌خواهم تکدرخت باشم، در دامن دره‌ای ایستاده، و بر رهگذر ابهام طبیعت، چشم دوخته، و هوس‌های زودگذر را به مسخره گرفته. می‌خواهم دشت باشم - سینۀ گستردۀ طبیعت، و رازدار هزاران رهگذر غم‌آجین و کاروان افسوس- تا نسیم‌ها بر جانم بوزند، و پرندگان سینه‌ام را هوس‌گاه پرواز خویش سازند، و حیوانات وحشی برای آشفتن سکوت لذیذم، تحملِ رنج فریاد کنند. می‌خواهم جویبار باشم، تنها گوش خستگی‌ناپذیر از زمزمۀ آب‌ها و تکاپوی ریگ‌های نرم و امیدوار. می‌خواهم توفان باشم، تنها خروشی که می‌تواند در برابر سکوت دریاها خودنمایی کند، و تنها سکوتی که می‌خواهد خروش گرداب‌ها را بپذیرد. می‌خواهم روستا باشم، تا شب‌های آرام و روزهایی بی‌تفاوت‌ همدمم گردند، حاصل‌ها در دامنم برویند، و شباهنگ‌های دربه‌در، دامن شب‌هایم را به آتشِ«حق‌حق» خویش بسوزانند. می‌خواهم سنگر باشم، تا قلب یک فداکار وطن، در میان کالبد سختم بتپد، و یک دریا آتش پاس و امید و پاسداری، استخوان‌هایم را ملتهب سازد، و گه‌گاه غرور عشقی بر سرم سایه اندازد. می‌خواهم صبح باشم - چشمِ باز هستی، و بطلان‌گر جادوی تاریکی- تا سیل پرتو و امید، به هر سو روان سازم، و همۀ حرکت‌ها را با یک اشاره گسیل دارم. می‌خواهم غروب باشم- فروتنی طبیعت و آوارۀ بی‌کران‌ها - تا غمگسار مهربان دردآشنایان شوم، و شورزای هنگامۀ سوزان نومیدان گردم، و شعلۀ آشناسوز غریبان باشم. می‌خواهم بهار باشم، تا با رسیدنم هستی‌های دروغین رسوا شوند، و هست‌های هست بازشناخته گردند، حقیقت هستی را بشناسانم، و شناسای رویش‌ها شوم. می‌خواهم خزان باشم، تا گرمی غم‌های لذیذ را احساس کنم، و به دل‌ها نومیدی‌ئی گرم‌تر از امید دهم، و بنگرم که حاصل بهاران را به پایم ریزند، و گلستان‌ها عریان به پذیرایم خیزند. می‌خواهم یک آشیانه باشم در غروب زمستان، بر شاخی بی‌برگ و در گوشۀ باغی غریب، تا نجوای هستی را، دور از همۀ هیاهوهای فریبناک، بشنوم، و تردید تجردهای کاذب را از خود دور دارم. می‌خواهم شمع باشم، تا با اشک آتش‌زاد خویش، سوزستان سینۀ عاشقی را تسکین دهم، و سیاهی دیوانۀ شب دردمندی را به هراس اندازم، و سوسوی حقیری به سوی راهک‌های امید کشم. می‌خواهم پروانه باشم، تا نقد ناچیز هستی را در آشیانۀ شکوه روشنایی در افکنم، و جان تاریک به شعلۀ عشقی بر افروزم، و غرور جان‌ستان شمع را به اوج رسانم. می‌خواهم غم باشم، تا به دل‌های از جان عزیزتر بنشینم، و در غرقاب طبیعت، زورق وفای مقدس باشم، و شب‌های بی‌فرجام و روزهای سیاه را از اندوه تهیدستی رهایی بخشم. می‌خواهم احساس باشم، روح ادراک‌ها ، می‌خواهم دل باشم، مرز انسان،می‌خواهم نگاه باشم، پیامبر دل‌ها،می‌خواهم عشق باشم، فروغ نگاه‌ها،می‌خواهم وفا باشم، بهار عشق‌ها،می‌خواهم امید باشم، راز وفاها می‌خواهم اشک باشم، افسون امیدها می‌خواهم شعر باشم، اشک سخن‌ها؛ می‌خواهم غزل باشم، سخن اشک‌ها؛ می‌خواهم حماسه باشم، معبد دلاوری‌های پروانشناخته؛می‌خواهم راز باشم، تنها چیزی که جای می‌خواهد؛می‌خواهم فلسفه باشم، مهیب‌ترین سربندی که اندیشمندان برای خود به وجود آوردند،می‌خواهم پند باشم،مظلوم‌ترین دوست هر کس می‌خواهم سوز و آه باشم، می‌خواهم نغمه باشم، خروش باشم، شبگیر و سپیده باشم، باران و ژاله‌بار باشم، و سرانجام یک سیل باشم که به هر چیز رسم ارج هستی‌اش را به گوشش بخوانم، و با این بی‌درنگ لحظه‌ها، درنگ نشناسم، و سینه سپر هیچ‌های هیچ کنم، تا کم‌کم در دامن دشتی بیفتم، و خلاصه شوم، و به برکه‌ای درآیم، و منجمد گردم، و با نوازش مهتاب شکل گیرم، و با غرور کوه‌ها به راه افتم، و با صفای نغمه‌ها به خود آیم و با دیدن ستاره‌ها به دوری راه خود پی برم و در خم و پیچ ماهورها، بغرنج‌ها را لمس کنم، و ناگهان طلایه‌داری یک روح آواره، به سوی شهر بیایم، تا شهر را ببینم، یعنی:  دیار انسان‌ها را ... از«فریاد روزها» محمد رضا حکیمی

  • 12 авг.6011422

    ديدگاه مولوى در بحث قضا و قدر: قضا و قدر در نظام هستى حاكم است و در عين حال تلاش و كوشش هم جزء قضا و قدر الهى است. *پذيرش قضا و قدر مستلزم اعتقاد به جبر نيست. *حديث جف القلم به معنى سرنوشت جبرى انسان نيست. *عوامل معنوى از قبيل دعا و نيايش در قضا و قدر تأثير دارند. *در عالم،نظام اسباب و علل وجود دارد.او بدين طريق ديدگاه خود را از اشاعره متمايز مى‌كند. *قضا و قدر با كار تلاش و توكل سازگارى دارد. *جذبه الهى و عنايت حق در ارتقاى روحى و معنوى انسان بسيار مؤثر است و تأثير آن بيشتر از كار و كوشش است. *قضا با مقضى تفاوت دارد. *«عشق به حق و جذبه الهى»پايان‌بخش بحث جبر و اختيار و قضا و قدر است و اين همان راه عرفا و صاحبان بصيرت است و با«موت ارادى»رابطه دارد. @molanatarighat فلسفه اخلاق نزد مولانا کلام_عارفان اینجاست

  • 12 авг.5971012

    واقعیت این است که مطالعه در تاریخ ادیان به وضوح این امر را ثابت می‌کند که تعلیمات دینی چه آنکه وصولش مسقیم باشد، مانند آنانکه در زمانهای اولیه پیشوایان دینی می‌زیسته‌اند و رهنمودهای آنان را درک کرده‌اند و چه غیر مستقیم باشد، مثل مردمی که در زمان ما زندگی دینی دارند و معارف دینی را از مکتوبات و منقولات دریافت و خود با عمل تجربه می‌کنند، نه بر اساس برخورد روبه رویی و چهره به چهره با پیشوایان دینی، همه ثابت کننده این امر است که اگر انسانها با خوی خشونت طلبی، حسد، هواپرستی، تفوق طلبی و امثال اینگونه خصائل، قدم در وادی دین نهاده‌اند، نتیجه‌ی دینداری آنها چیزی جز ازدیاد و فزونی همین خصائل نبوده است‌. به دیگر سخن اینگونه افراد پس از ورود به جامعه‌ی مومنین، ناخودآگاه از دین به نفع همان خصائل خویش استفاده ابزاری نموده‌اند، در حالیکه گمان می‌کرده‌اند برای دین قدم بر‌می‌دارند و وظیفه‌ی دینی خود را انجام می‌دهند‌. فاجعه جهل مقدس سید مصطفی محقق @molanatarighat

  • 12 авг.7021520

    @molanatarighat اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْلَمْتُ نَفْسِي إِلَيْكَ، وَفَوَّضْتُ أَمْرِي إِلَيْكَ، وَأَلْجَأْتُ ظَهْرِى إِلَيْكَ، وَخَلَّيْتُ وَجْهِي إِلَيْكَ ، لَا مَلْجَأَ وَلَا مَنْجَى مِنْكَ إِلَّا إِلَيْكَ. خداوندا! جان خویش، به تو سپرده‌ام کار خویش، به تو سپرده‌ام پشت خویش، به پناه تو داده‌ام روی خویش، تنها به سوی تو آورده‌ام که از تو جز به‌سوی تو پناهی و گریزی نیست. نیایش‌های پیامبر صلّ الله علیه و آله و سلّم گزینش: دکتر محمود مهدوی دامغانی

  • اَلا که از همگانت عزیزتر دارم شکسته باد دلم، گر دل از تو بردارم اگر چه دشمنِ جان منی، نمی‌دانم چرا ز دوست‌ترت نیز، دوست‌تر دارم بورز عشق و تحاشی مکن که باخبری تو نیز از دلِ من، کز دلت خبر دارم قسم به چشم تو، که کور باد چشمانم اگر به غیرِ تو با دیگری نظر دارم اسیر سر به‌هوایی شوم، هم از تو بتر اگر هوای یکی چون تو را، به سر دارم کدام دلبری؟ آخر به سینه، غیر دلی که برده‌ای تو؟ دل دیگری مگر دارم؟ برای آمدنم آنچه دیگران دانند بهانه‌ای است که من مقصدی دگر دارم دلم به سوی تو پر می‌زند که می‌آیم به شوق توست که آهنگِ این سفر دارم دلم برای تو یک‌ذره شد، هم از این‌روست که شوق چشمهٔ خورشیدت، این‌قَدَر دارم اگر به عشق هواداری‌ام کنی وقت است که صبر کرده‌ام و نوبتِ ظفر دارم به شوکران نکنم خو، منی که در دهنت سراغِ بوسهٔ شیرین‌تر از شکر دارم شب است و خاطره‌ای می‌خزد به بستر من تو نیستی و خیال تو را به بر دارم برای آنکه به شوقِ تو پا نهم در راه شب است و چشم شباویز با سحر دارم حسین منزوی @molanatarighat

  • 12 авг.583417из Bahman Rassael

    رفت آن سوار و با خود، یک تار مو نبرده…

  • به آغاز نام می‌برم از عنصرها صدای تو چشم‌های تو دست‌های تو لب‌های تو من روی زمینم چگونه می‌بودم اگر تو هم نمی‌بودی؟ سکوت‌های ما، کلام‌های ما روشنایی که می‌رود روشنایی که بازمی‌گردد سپیده‌دمان و غروب ما را به خنده می‌آرد در دلِ پیکر ما هر چه می‌شکوفد و می‌رسد بر کاهِ عمر من آنجا که استخوان‌های پیرسالَم را می‌خوابانم آنجا که تمام می‌شوم #پل_الوار @molanatarighat

  • без подписи

  • . 🔻به یاد زنده یاد دکتر کورش صفوی ✒ "ایران را در جهان به چه چیز می‌شناسند؟".... پاسخ حکیمانه او را ببینید و بشنوید. https://t.me/varjavand_1/23708

  • گهی خندم، گهی گریم، گهی افتم، گهی خیزم غلام شمس تبریزم؛ قلندروار می‌گردم شعله‌ور آواز : همایون شجریان آواز : نصرت فتح علی خان تنظیم : سهراب پورناظری @molanatarighat