Delirium
СтатистикаJust an archive... Spotify: https://open.spotify.com/user/bp6kadglxspp3t8ah4s2ba5nt?si=a34FNecLQjKtERlCeOwkyw Letterboxd: https://boxd.it/7C8AB
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 16
- Всего постов
- 32
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 62
- 1/48двое суток
- 71
- 1/72трое суток
- 76
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
Elfriede Lohse-Wächtler (1899–1940) was a German avant-garde painter. She left home young to become an artist, entered Dresden’s avant-garde, and later moved to Hamburg, where she painted prostitutes, workers, poverty, psychiatric patients, and brutally honest self-portraits. In 1929, during a psychological crisis, her husband, painter Kurt Lohse, admitted her to a psychiatric hospital. There she created some of her most powerful portraits of fellow patients. After their marriage collapsed, She struggled financially, even as a well-known independent artist so she returned to her parents. In 1932, her father arranged for her to be admitted permanently to the Arnsdorf psychiatric institution. Under the Nazis, the control over her body became even more brutal; in 1935, she was forcibly sterilized against her will because of her psychiatric diagnosis. Afterward, her artistic production largely stopped. In 1940, she was transported to Pirna-Sonnenstein and murdered in the Nazi euthanasia program(T4).
even I myself am also performing my annoyance about it, but i have to be a vicious bitch about at least one single thing in a day or i literally die
Cocteau Twins – Shallow Then Halo
fuck this tasteless algorithm driven hivemind for turning every piece of art into a personality kit, every subculture into a costume for people that cosplay belonging and every form of self expression into a way to market yourself...
آیه های زمینی آنگاه خورشید سرد شد و برکت از زمین ها رفت و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند و ماهیان به دریا ها خشکیدند و خاک مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت شب در تمام پنجره های پریده رنگ مانند یک تصور مشکوک پیوسته در تراکم و طغیان بود و راهها ادامه خود را در تیرگی رها کردند دیگر کسی به عشق نیندیشد دیگر کسی به فتح نیندیشید و هیچ کس دیگر به هیچ چیز نیندیشید در غارهای تنهایی بیهودگی به دنیا آمد خون بوی بنگ و افیون می داد زنهای باردار نوزادهای بی سر زاییدند و گاهواره ها از شرم به گورها پناه آوردند چه روزگار تلخ و سیاهی نان نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده بود پیغمبران گرسنه و مفلوک از وعده گاههای الهی گریختند و بره های گمشده دیگر صدای هی هی چوپانی را در بهت دشتها نشنیدند در دیدگان آینه ها گویی حرکات و رنگها و تصاویر وارونه منعکس می گشت و بر فراز سر دلقکان پست و چهره وقیح فواحش یک هاله مقدس نورانی مانند چتر مشتعلی می سوخت مرداب های الکل با آن بخار های گس مسموم انبوه بی تحرک روشن فکران را به ژرفنای خویش کشیدند و موشهای موذی اوراق زرنگار کتب را در گنجه های کهنه جویدند خورشید مرده بود خورشید مرده بود و فردا در ذهن کودکان مفهوم گنگ گمشده ای داشت آنها غرابت این لفظ کهنه را در مشق های خود با لکه درشت سیاهی تصویر می نمودند مردم گروه ساقط مردم دلمرده و تکیده و مبهوت در زیر بار شوم جسد هاشان از غربتی به غربت دیگر می رفتند و میل دردناک جنایت در دستهایشان متورم میشد گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی این اجتماع ساکت بی جان را یکباره از درون متلاشی می کرد آنها به هم هجوم می آوردند مردان گلوی یکدیگر را با کارد میدریدند و در میان بستری از خون با دختران نابالغ همخوابه میشدند آنها غریق وحشت خود بودند و حس ترسناک گنهکاری ارواح کور و کودنشان را مفلوج کرده بود پیوسته در مراسم اعدام وقتی طناب دار چشمان پر تشنج محکومی را از کاسه با فشار به بیرون میریخت آنها به خود فرو میرفتند و از تصور شهوتناکی اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید اما همیشه در حواشی میدانها این جانیان کوچک را میدیدی که ایستاده اند و خیره گشته اند به ریزش مداوم فواره های آب شاید هنوز هم در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد یک چیز نیم زنده مغشوش بر جای مانده بود که در تلاش بی رمقش میخواست ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها شاید ولی چه خالی بی پایانی خورشید مرده بود و هیچ کس نمی دانست که نام آن کبوتر غمگین کز قلب ها گریخته ایمانست آه ای صدای زندانی آیا شکوه یأس تو هرگز از هیچ سوی این شب منفور نقبی به سوی نور نخواهد زد؟ آه ای صدای زندانی ای آخرین صدای صداها... فروغ فرخزاد
today's mood
без подписи
du bist verrückt genug, um dich in dieser Welt zu verlieben Aber die Welt ist viel verrückter als du
без подписи