tgindex
Rites
@ManaseksКнигиперсидский

«ملاقاتِ باکلمه مناسک خاصی دارد» نوشته‌ها، نوشته‌ها و نوشته‌ها از اشتقاقات بی‌نهایتِ @nowinthefade و من: @inthefadeunknown_bot ______________________________________

Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 309
+2 за 3 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 048
19 постов
Вовлечённость
45,4%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 20
Упоминаний
4
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
191
1/48двое суток
218
1/72трое суток
236

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • Floating Logs, 1957 © Wynn Bullock

  • Navigation without Numbers, 1957 © Wynn Bullock

  • 26 июл.7167из seasoninhell

    نوعی تعریف از شعر پاسخ به این پرسش که شعر چیست، شاید به قدمت خود شعر نباشد، اما بسیار قدیمی‌تر از اکثریت شعرهایی است که از زمان‌های قدیم برای ما مانده‌اند و آن‌ها را به مثابه‌ی نمونه‌های درخشان و میراث فرهنگی گذشتگانمان می‌خوانیم. وجه مشترک تمامی این تعاریف این است که همه به نحوی بر یک یا چند ویژگی بارز در شعر دست می‌گذارند و شعر را با آن تعریف می‌کنند. نتیجه آن است که همیشه چیزی از این تعریف بیرون باقی می‌ماند. این بیرون ماندن معمولا حاصل دو نوع محدودیت است: محدودیت تاریخی و محدودیت گفتمانی. به‌طور مثال، در تعریف شمس قیس رازی، تا زمان خود او چیزی از تعریف بیرون نمی‌ماند؛ شعر، کلام موزون و مقفّاست و تنها در قرن چهاردهم است که شعری پیدا می‌شود که بیرون از این تعریف بماند. محدودیت تعریف شمس قیس از جنس محدودیت تاریخی است؛ یعنی می‌توان گفت که تمامی مصداق‌های شناخته‌شدهٔ شعر تا آن زمان در این تعریف می‌گنجیدند. اما وقتی ابن‌سینا در تعریفش از شعر، عنصر تخیل را نیز وارد می‌کند، یا وقتی فارابی پایهٔ شعر را بر تشبیه می‌داند، عامدانه مصداق‌های پذیرفته‌شده به‌عنوان شعر را از دایرهٔ شعر خارج می‌کنند. این محدودیت لزوما به معنای یک کمبود نیست، بلکه حاصل تحدید گفتمانی است؛ یعنی نظریه‌پرداز با یک پشتوانهٔ نظری که ممکن است بر برخی فرض‌های متافیزیکی، ایدئولوژیک یا اخلاقی استوار باشد، برخی مصادیق را آگاهانه از دایرهٔ تعریف خارج می‌کند. و دقیقا در اینجاست که تعریف شعر از یک زبان توصیفی به گزاره‌ای هنجاری تبدیل می‌شود و مصداق‌های پذیرفته‌شده نیز می‌توانند در دوری و نزدیکی‌شان به آن تعریف، تأیید یا رد شوند. شاید فراگیرترین فهم از شعر در نظریهٔ ادبی معاصر، فهمی باشد که جوهر ادبیات را در ادبیت و ادبیت را در تمایز زبان ادبی از زبان عادی جست‌وجو می‌کند. این فهم، نخستین صورت‌بندی کلاسیک خود را در فرمالیسم روسی یافت در صورت‌بندی‌های متفاوت، در بخش بزرگی از نظریهٔ ادبی قرن بیستم استمرار پیدا کرد. به‌ سختی می‌توان نظریه‌ای را یافت که حتی اگر خود را ضدفرمالیست بداند، به‌کلی از این تلقی از ادبیت فاصله گرفته باشد. بارزترین نمود این فهم در فضای ادبی ما، ابداع دوگانهٔ نظم و شعر بود. این دوگانه حاصل فهمی مدرن از شعر بود که با تحدید گفتمانی، آثاری را از دایرهٔ شعریت بیرون می‌گذاشت و آثاری را همسو با اشعار مدرن، واجد شعریت می‌دانست. آثاری چون مثنوی یا بوستان بیرون از این تعریف قرار می‌گرفتند و از همین رو نسبتشان را با سنت شعری جدید از دست دادند و بالعکس، دیوان حافظ و غزلیات شمس در این تعریف قرار می‌گرفتند و از همین رو می‌توانستند به‌عنوان اسلاف شعر جدید معرفی شوند. تعریف‌هایی از این دست، اگرچه خود بر نوعی بی‌زمانی اصرار می‌کنند و معمولاً ردپای تاریخ‌مندی را از خود پاک می‌کنند، ولی اهمیتشان نه در بی‌زمانی ادعایی‌شان، بلکه دقیقا در تاریخ‌مندی آن‌هاست. این تعاریف، بیش از آن‌که نشان‌دهندهٔ شعر باشند، نشان‌دهندهٔ فهم تاریخی گویندگان آن از شعرند. فهم فرمالیستی از شعر را می‌توان در یک هم‌بستگی با استیلای روحیهٔ عینیت‌گرا در حوزهٔ علوم انسانی فهمید؛ همان‌طور که تعریف وردزورث از شعر، که آن را سرازیری خودانگیختهٔ احساسات می‌دانست، تعریفی بود که از خلال غلبهٔ روحیهٔ رمانتیک در هنر و فلسفه، شعر را تعریف می‌کرد. مفهوم شباهت خانوادگی ویتگنشتاین در آخرین اثر فلسفی‌اش شاید مناسب‌ترین راه برای تعریف شعر(و شاید هنر به طور کلی) باشد، بدون گیر کردن در محدودیت‌های تاریخی و گفتمانی: شعر اول واجد ویژگی‌های ABC شعر دوم واجد BCD شعر سوم CDE شعر چهارم DEF در شعر اول ما با سه ویژگی مواجه هستیم؛ به نمونهٔ دوم که می‌رسیم، عنصر A از شعر حذف شده و با D جایگزین شده، اما همچنان دارای دو عنصر مشترک با شعر اول است. به شعر سوم که می‌رسیم، تنها عنصر مشترک C است. پس تا اینجا، هنوز می‌توانیم از نوعی ذات در مورد شعر حرف بزنیم. اما به شعر چهارم که می‌رسیم، همه‌چیز عوض می‌شود؛ اگرچه می‌توانیم عناصر مشترک بین شعر چهارم و شعرهای دوم و سوم را مشخص کنیم، اما شعر اول و چهارم هیچ ویژگی مشترکی ندارند. با این حال، هر دو می‌توانند به‌خاطر قرار گرفتن در شبکه‌ای از شباهت‌ها، ذیل یک مفهوم گرد آیند. در واقع، آنچه باعث می‌شود آثاری با ویژگی‌هایی به‌کلی متفاوت، همه شعر نامیده شوند، بیش از آن‌که حاصل یک جوهر مشترک شعریت در همهٔ آن‌ها باشد، حاصل سلسله‌ای از شباهت‌هاست که از اثری به اثر دیگر می‌روند و ممکن است تا همهٔ نمونه‌های بعدی دوام نیاورند و تغییر کنند. اما همیشه چیزی از گذشته در یک شعر باقی می‌ماند. امتیاز این مدل، دقیقا در همین است که علاوه بر این‌که می‌تواند فهمی از شعر به دست دهد، هم‌زمان می‌تواند تنش بینامتنی آن‌ها را نیز حفظ کند و ضمن حفظ تمام تعاریف قبلی، افق تاریخی آن‌ها را نیز مشخص سازد. @seasoninhell

  • 16 июл.88612из hallofshits

    با عقلِ سرخِ دلت پرواز کن. بسوز در حریقِ سبزِ جانِ خویش بکاه! عریان شو! در لحظه‌ی هزارساله برافروز بر خاکِ بی‌نگاه و نیلوفر. ــــ شاپور جورکش، هوش سبز، نشر نوید شیراز، ۱۳۶۹.

  • Channel photo updated

  • 9 июл.1 1916

    آن‌چه در شوروی تجربه شد یکه نبود. در سینمای کلاسیک آمریکا هم نمونه‌هایی دقیق و عالی از تدوین یافتنی است. نظریه‌های به‌سامانی هم درمورد تدوین ارائه شدند‌‌. اما همواره کوشش در ایجاد تعادل میان وزنه‌های "نماهای دقیق" و "تدوین نرم" بود. دیدگاه افراطی‌ای که تدوین را عنصر اصلی زیبایی‌شناسانه در هنر فیلم معرفی کند، چندان مقبول نبود، اما نمونه هایی بزرگ از تکیه‌ی دست‌کم سکانس های کلیدی فیلم به تدوین کم نبودند. روبرتو روسلینی یکی از بزرگان سینمای اروپا بود که "جزم اهمیت تعیین کننده تدوین" را زیر سوال برد. او یکبار گفت: "در سینمای خاموش، تدوین معنایی خاص داشت، زیرا جای‌گزین و بیان‌گر زبان گفتاری می‌شد. افسانه‌ی تدوین از سینمای خاموش به ما رسیده است، در حالی که بخش مهمی از معنایش را در سینمای گویا دیگر از کف داده است." در آثار خود روسلینی بارها تقطیع چنان نرم و روان صورت می‌گرفت که در بیشتر موارد تماشاگر متوجه دگرگونی نمی‌شد، و از آن‌جا که قرار هم نبود از راه تقطیع نماها معنایی خاص مطرح شود، شیوه‌ی "تدوین نادیدنی" او هیچ جای خالی‌ای در ساختن معناها فراهم نمی‌آورد. به نظر آندره بازن، تدوین در سینمای گویا برخلاف تدوین در سینمای خاموش بازتابی‌ست از ضرباهنگ طبیعی دقت و حرکت مسیر نگاه تماشاگر و دیگر در خدمت "منطقی از پیش ساخته و پرداخته" قرار ندارد. سینمای استوار به تدوین با پیش کشیدن مفهومی ثابت و مطلق، آزادی تأویل تماشاگر را محدود می‌کرد. از آن‌جا که واقعیت صریح، یکه و تک‌معنایی نیست، تدوین باید ابهام وجودی تصویر را نمایان کند، و نه این‌ که‌ برای‌ آن یک معنای مطلق ابداع کند. بر اساس دیدگاه روسلینی و بازن بود که موج نوی سینمای فرانسه آغاز شد و نقادی از سینمای استوار بر تدوین جدی گرفته شد. ژیل دلوز در کتاب تصویر- زمان خود گفته که به رغم کوشش سینماگران و نظریه پردازان کلاسیک و به ویژه آیزنشتاین مساله‌ی تدوین هنوز به گونه‌ای درست مطرح نشده و در سینمای اساس تدوین را باید در خود تصویر یافت. این‌جا ترکیب درونی هر واحد تصویری اصل تدوین را تعیین می‌کند. با این همه دلوز قبول دارد که هنوز راه درست تدوین مدرن یافت نشده است. امید بازیافته، سینمای آندره تارکوفسکی _ بابک احمدی

  • 28 июн.1 2866

    در چنین شرایطی یک خیز رادیکال می‌تواند در قالب چنین اظهاری بروز کند: "من وجود دارم، من چنین و چنانم، من در فلان خیابان زندگی می‌کنم، من اکنون و در اینجا زندگی می‌کنم." چنین اظهاری نوعی خیز هویتی است، که بی‌هویتی و بی‌نامی را، به واسطه‌ی مطالبه نام و واقعیت برای خود، به مبارزه می‌گیرد‌. کنش گرافیتی‌کاران البته سطح دیگری از این چالش را رقم زد، آنها نام های مستعار را پیش کشیدند. آنها به دنبال فرار ازهم‌آمیخته‌ها، تلفیق‌ها و التقاط گری‌ها و رسیدن به هویت و همانستی نبودند (امری که دستیابی به آن در هر صورت ناممکن است)، آنها در پی برافراشتن خود عدم قطعیت بر ضد خود سیستم بودند. و به این قرار انگار می‌خواستند عدم قطعیت را به نابودی مطلق تبدیل کنند. این قسمی مقابله به مثل است، واژگون ساختن رمزگان بر اساس همان منطقی که بر آن حاکم است و در همان فضایی که در آن عمل می‌کند، چیره شدن بر رمزگان به میانجی به پیش بردن مرجوع‌زدودگی نشانه‌سالاری تا حدود نهایی آن. SUPERBEE SPIX COLA 139 KOOL GUY CRAZY CROSS 136 این عبارت هیچ معنایی ندارد، این گرافیتی حتی بر هیچ اسمی هم دلالت ندارد؛ کارکرد این شماره‌ها و این نام های نمادین از خط خارج کردن نظام عمومی طرح‌هاست. این تِرم ها به هیچ‌وجه آغازین و اصیل نیستند، این‌ها همگی برگرفته از کمیک‌استریپ هایی هستند که در داستان های مصور آمده‌اند. در هر صورت این طرح‌ها راه خود را به شدت تمام گشودند و فریادی شدند بر سر واقعیت، یک گریز، یک پاد-گفتار، اتلافی برجامانده از توسعه‌ی نحوی، شاعرانه و سیاسی، و‌در یک کلام کوچکترین عنصر رادیکالی که به هیچ گفتار سازمان‌یافته‌ای تن نمی‌دهد. شکست‌ناپذیری این طرح‌ها ریشه در فقرشان دارد، این طرح‌ها دربرابر هر تفسیر و هر تعبیری مقاومت می‌کنند و بر هیچ‌کس و هیچ‌چیز دلالت ندارند‌. به این ترتیب این طرح‌ها، البته نه با توسل به تعبیرهای ضمنی و صریح، از اصل دلالت می‌گریزند، و در قالب دال‌هایی تهی، در فضای شهری که فضایی است مشحون از نشانه های آکنده، فوران می‌کنند و این فضا را در خود منحل می‌سازند. مبادله‌ی نمادین و مرگ _ژان بودریار فارسی‌‌‌ِ علی رستمی

  • 21 июн.1 19814из otherchaos

    Que tout ait été dit, qu'il n'y ait plus rien à dire, on le sait, on le sent. Mais ce qu'on sent moins est que cette évidence confère au langage un statut étrange, voire inquiétant, qui le rachète. Les mots sont enfin sauvés, parce qu'ils ont cessé de vivre. این‌کە همەچیز گفتە شدە و دیگر چیزی برای گفتن وجود ندارد؛ ـــ این را می‌دانیم و حس می‌کنیم. اما آن‌چه کمتر حس می‌کنیم این است که این امر بدیهی جایگاهی غیرعادی و حتی نگران‌کنندە به زبان می‌دهد، جایگاهی که آن را رهایی می‌بخشد. سرانجامْ کلمات نجات می‌یابند، زیرا به زیستن پایان دادەاند. [سیوران]

  • 20 июн.1 2565

    Nature Morte Jeaune, 1999 © Elina Brotherus

  • 19 июн.1 32419

    { t.me/Manaseks }

  • 19 июн.1 2311

    and though there’s plenty of attack machines in extremis out in No Man’s Land, their death moans are as predictable as hinges, while this shriek is organic, as alive as Marie-Louise’s pleased moans or Bishop Bagger’s stentorian damnations, it could be male or female, human or animal, but whatever it is, it’s dying, dying slow, dying loud, ripple after glissading ripple of agonized lament, and Bagger, already weighed down in mud and blood, further heavies in the dreary certainty that the shriek won’t ever end, just like the war won’t ever end, like the carnage won’t ever end, it’s a sentence in a book careening without periods, gasping with too many commas, a sentence that, once begun, can’t ever be stopped, a sentence doomed to loop back on itself to form a terrible black wheel that, sooner or later, will drag each and every person to their grave, Angel Down _Daniel Kraus

  • 18 июн.98417из demonkratia

    بزرگترین و راسخ‌ترین عشق شاید با تمسخری بی‌انتها مصادف شود. چنین عشقی به دیوانه‌وارترین موسیقی می‌ماند، به از خودبی‌خود شدن موجودی هشیار. ولع من به عشق‌ورزیدن مشرف است بر مرگ، همچون پنجره‌ای مشرف بر حیاط. عشق تا آنجاکه مرگ را احضار می‌کند، به مانند متلاشی‌شدن خنده‌دار دکور یک تئاتر، توانِ از ریشه کندن ابرها را دارد. همه چیز ساده است! از خلال این تلاشی می‌بینم: که انگاری همدست تمام نامعناهای جهان باشم من، آنگاه خلائی ژرف و آزاد نمایان می‌شود. معشوق چگونه تواند از این آزادی خالی و بی‌معنی، از این شفافیت بی‌نهایت چیزی که سرانجام دیگر معنایی را برنمی‌تابد جدا باشد؟ در این آزادی نابودکننده، سرگیجه بدل به از‌خودبی‌شدن می‌شود. به از خودبی‌خود شدنی مسکوت. قدرت (یا حرکتِ آزادیِ) معشوق، خشونت، تشویش، انتظار مدید برای عشق، و نابردباری عشاق هیچ نقشی در این عزم به پوچی (و خالی و بی‌معنا بودن) ندارد. خالی‌بودن از تعلقاتْ رهایی می‌بخشد؛ هیچ وقفه‌ای در خلاء نیست. اگر من خلائی را در برابر بگشایم، بی‌درنگ معشوق را می‌یابم: هیچ‌چیزی آنجا نیست. آنچه من دیوانه‌وار عاشقش بودم، راه فرار، یک در باز بود. یک حرکت ناگهانی، تمنای وابُریدنی که جهان سنگین را نابود می‌کرد. ژرژ #باتای، از «درباره‌ی نیچه». @demonkratia

  • 13 июн.1 1458

    Bambini, 1950 © Folvio Roiter

  • 11 июн.1 25310

    Untitled, 2022 © Ellen Rogers

  • 11 июн.1 1064

    At first sight the ro­mantic po­s­i­tion of the in­di­vidual is of greater con­sequence. To start with, the in­di­vidual op­poses so­cial con­straint by a dreamy, pas­sion­ate ex­ist­ence which rebels against dis­cip­line. Yet the de­mands of the liv­ing in­di­vidual are far from being con­sist­ent. They lack the hard and last­ing co­her­ence of a re­li­gious mor­al­ity or of the code of hon­our of a cer­tain caste. The only con­stant ele­ment among in­di­vidu­als is in­terest in in­creas­ing re­sources which the cap­it­al­ist en­ter­prises have the op­por­tun­ity of sat­is­fy­ing. The in­di­vidual is there­fore the goal of bour­geois so­ci­ety just as hier­archy is the goal of feudal so­ci­ety. Let us add that the pur­suit of private in­terest is both the source and the end of cap­it­al­ist activ­ity. The great po­etic form of in­di­vidu­al­ism may seem ex­cess­ive as a re­sponse, but nev­er­the­less it is a re­sponse to util­it­arian cal­cu­la­tion. In its sac­red form ro­man­ti­cism was no more than an anti-​bourgeois as­pect of bour­geois in­di­vidu­al­ism. An­guish, self-​denial, nos­tal­gia for the un­ob­tain­able ex­pressed the un­ease of the bour­geoisie who, once they had entered his­tory by com­mit­ting them­selves to the re­fusal of re­spons­ib­il­ity, ex­pressed the op­pos­ite to what they were, but made sure that they never suffered the con­sequences of this op­pos­ite or be­nefited from them in any way. In lit­er­at­ure, denial of the basis of cap­it­al­ist activ­ity only es­caped be­latedly from com­prom­ise. It was only at the peak of their activ­ity and their de­vel­op­ment, after the sharp at­tack of ro­mantic fever, that the bour­geoisie felt at ease. Literature and Evil _Georges Bataille

  • 10 июн.1 10613

    چرا برخی اشخاص، از جمله خود من، از خواندن برخی رمان‌ها، زندگی‌نامه‌ها، و آثار تاریخی که "زندگی روزمره"ی یک دوره یا یک شخصیت را نشان می‌دهند محظوظ می‌شوند؟ این گونه کنج‌کاوی درباره‌ی جزئیات ظریف، برنامه‌ها، عادات، خورد و‌ خوراک، مسکن، پوشاک، و ... از چه رو است؟ آیا این از گیراییِ وهم‌اندیشانه‌ی "واقعیت" (نفس مادیتِ 《آن‌چه زمانی وجود داشته》 است؟) و آیا این خود خیال نیست که "جزئیات" را پدید می‌آورد، آن صحنه‌ی خصوصی کوچکی را که من به آسانی می‌توانم خود را درون آن جا دهم؟ خلاصه، آیا "هیستریک‌های کوچک" (همین خوانندگان) هستند که از یک نمایش ناب سرخوش می‌شوند؟ نه از بزرگان که از میان‌مایگان؟ (آیا ممکن است که رؤیایی، پنداری، از میان‌مایگی وجود نداشته باشد؟) نشانگانی نحیف‌تر و ناچیزتر از "حال و هوای امروز" (یا حال و هوای دیروز) نمی‌شود متصور شد؛ با این حال، فرداروز نیز خوانندگان خواهان خواندن آمیلاند، و چه برخورنده خواهد بود که ببینند ویراستار خیرخواهی (نمونه‌ای دیگر از سلب کنندگان حق لذت)، به صلاح‌دید خود جزئیات روزمره را از این دفتر یادداشت‌های روزانه حذف کرده (جزئیاتی چون این که هوای ساحل دریاچه‌ی ژنو چه حالی داشته) و تنها تاملات اخلاقی بی‌روح را باقی گذاشته؛ همان هوا است که هنوز تازه مانده، نه فلسفه‌ی آمیل. لذت متن _ رولان بارت فارسیِ پیام یزدانجو

  • 10 июн.1 32810

    همین که، در جایی، کلمه‌ای درباره‌ی لذت متن بر زبان برانید، دو پلیس حاضر و آماده هستند که شما را دستگیر کنند: پلیس سیاست و پلیس روان‌کاوی: لذت، لذت بیهوده و/یا مجرمانه، یا عبث است یا واهی، یک تصور طبقاتی یا یک توهم. سنتی دیرین، بسیار دیرین: خوشی خواهی را تقریبا هر فلسفه‌ای سرکوب کرده؛ تنها چهره هایی حاشیه‌ای بوده‌اند که از آن دفاع کرده‌اند، ساد، فوریه؛ حتا برای نیچه خوشی‌خواهی نوعی بدبینی است. لذت همواره به سود ارزش هایی استوار و اصیل ناکام گذاشته، فروکاسته و تحریف شده: حقیقت، مرگ، پیشرفت، مبارزه، شادی و... . رقیب ظفرمند لذت میل است: همیشه برای‌مان از میل می‌گویند، و نه از لذت؛ میل از شأنی شناختی برخوردار است، و لذت چنین نیست. به نظر می‌رسد جامعه (ی ما) سرخوشی را تا آن‌جا طرد (و با نادیده گرفتن‌اش محو) می‌کند که بتواند تنها شناخت‌شناسی های استوار به قانون(و سرپیچی از آن) را برقرار سازد، و نه هرگز غیاب قانون را، یا بهتر بگوییم، بطلان قانون را. و اما، این دیرماندِ فلسفیِ میل (مادام که هرگز ارضا نشود): چنین تعبیری آیا خود حاکی از یک تصور طبقاتی نیست؟ (استنباط خامی از شواهد، البته استنباطی درخور اعتنا: "عامه" میل را نمی‌شناسد _ فقط لذات.) لذت متن - رولان بارت فارسیِ پیام یزدانجو

  • 9 июн.1 0914

    [...]: The an­cient Per­sian cults of Druj who in­fil­tra­ted Zo­ro­astria­nism re­ali­zed that ra­di­cal open­ness can be trig­ge­red only thro­ugh stra­te­gic com­mu­ni­ca­tions with the ava­tars of the Out­si­de. Roads le­ading to the out­si­de are so pe­sti­len­tial that one melts away and pe­ri­shes in them al­most im­me­dia­te­ly. The­re­fo­re, jo­ur­neys to the out­si­de are pre­ma­tu­re­ly sub­jec­ted to ter­mi­na­tion. For this re­ason, first of all, a so­lu­tion ca­pa­ble of gu­aran­te­eing the con­ti­nu­ity of the jo­ur­ney must be de­vi­sed. For the middle-​eastern cults of Druj, the so­lu­tion was to en­gi­ne­er an ar­ti­fi­cial route (a stra­te­gic ope­ning, as mi­li­ta­ry experts put it) cha­rac­te­ri­zed its sup­port for en­du­ran­ce in the path to the out­si­de and by po­sses­sing suf­fi­cient pa­ra­si­tic sta­mi­na to per­sist. Mere fe­rvid de­si­re for the out­si­de is never eno­ugh; a gu­iding sys­tem is ne­eded, a gu­aran­tee to give de­si­re an ope­ra­tio­nal cutting-​edge. As for­mu­la­ted by Dru­ji­te cults, the stra­te­gic route to the out­si­de is a twi­sting path, run­ning on the ter­mi­nal mul­ti­pli­ci­ty of tac­tics and stra­te­gy ra­ther than on a mere de­si­ring dy­na­mism or a ten­den­cy to reach, tra­vel and be­co­me. Since no in­stan­ce of eco­no­mi­cal su­rvi­va­lism is eno­ugh to to­le­ra­te the gaze of the out­si­de, this route must not only sup­port su­rvi­va­lism but must also de­ve­lop a type of ultra-​endurance ne­ces­sa­ry for in­ter­loc­king with epi­de­mic open­ness and its in­ten­si­ve ope­ra­ti­ves of hor­ror. Cor­re­spon­din­gly, the pro­cess of re­aching out­si­de or ar­ri­ving at the other side sho­uld not be map­ped as 'mo­ving to­wards …' (destination-​oriented tactic.) In Dru­ji­te po­ly­tics, ar­ri­val is equal to ‘cal­ling here’ (sum­mo­ning), en­gi­ne­ering a line of at­trac­tion for the out­si­de, ra­ther than tra­ve­ling to­wards an out­si­de which de­fies being cha­rac­te­ri­zed as a de­sti­na­tion. For cults of Druj, the de­sti­na­tion is not the other side but it is here and us; our human ter­ri­to­ry must be­co­me the de­sti­na­tion of out­si­ders, not the other way aro­und. The sor­ce­ro­us func­tion for tur­ning the destination-​oriented jo­ur­ney in­si­de out is lo­ose­ly de­fi­ned as the xeno-​call: tur­ning the out­si­der into an in­si­der, the in­ten­si­ve ope­ra­ti­ve of hor­ror from wi­thin. CYCLONOPEDIA complicity with anonymous materials _Reza Negarestani

  • 7 июн.1 1832

    Is Jesus hanging from the cross not on the point of being nat­ural pro­duce? What is that sup­posed to mean, to grow ac­cus­tomed to? He is already there at first glance. And the whole re­gistry of sins with him. The cross to­gether with the body has grown out of the par­ents’ living-​room wall. For years, I thought that the little glass jar be­neath the feet was the water that Jesus needed to be washed with now and again, or it was his sweat that gathered there at night when every­one was sleep­ing. Thus did I wash him with his sweat. One day, the cross fell from the wall, our budger­igar tried to drink from the glass as he did every day, the nail could no longer sup­port the en­semble, upon its im­pact with the floor, the body de­tached from the cross and broke into pieces, over which the bird fluttered ex­citedly. It was able to take an­other swal­low of water be­fore it seeped into the par­quetry, it landed on the sa­vior’s knee, did its busi­ness, then fi­nally flew onto the right wing of the slid­ing door that came out of the wall, where it secretly ful­filled its com­pul­sion to lay eggs. The fam­ily had won the bird at a Cath­olic church fest­ival, for months, it re­mained alone in its cage, the kindly Jesus look­ing on from the corner of the wall its con­stant com­pan­ion. The creature must have fallen in love with him as it moun­ted him dur­ing its daily free flight, covered him with ex­cre­ment until a large ball of dung had gathered up on his head, then slammed its beak into his face. En­tirely ex­hausted from the com­puls­ive lay­ing of eggs, the bird lan­guished barely a week after its groom had fallen from the wall, then per­ished. Schattenfroh _Michael Lentz

  • 7 июн.1 19232

    فقدان میل، ملانکولیک‌ترین تجربه در زندگی هر انسانی‌ست. -اسلاوی ژیژک -احسان الماسی -مائده گیاه‌تازه

Rites — tgindex