Rites
Статистика«ملاقاتِ باکلمه مناسک خاصی دارد» نوشتهها، نوشتهها و نوشتهها از اشتقاقات بینهایتِ @nowinthefade و من: @inthefadeunknown_bot ______________________________________
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 191
- 1/48двое суток
- 218
- 1/72трое суток
- 236
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
Floating Logs, 1957 © Wynn Bullock
Navigation without Numbers, 1957 © Wynn Bullock
نوعی تعریف از شعر پاسخ به این پرسش که شعر چیست، شاید به قدمت خود شعر نباشد، اما بسیار قدیمیتر از اکثریت شعرهایی است که از زمانهای قدیم برای ما ماندهاند و آنها را به مثابهی نمونههای درخشان و میراث فرهنگی گذشتگانمان میخوانیم. وجه مشترک تمامی این تعاریف این است که همه به نحوی بر یک یا چند ویژگی بارز در شعر دست میگذارند و شعر را با آن تعریف میکنند. نتیجه آن است که همیشه چیزی از این تعریف بیرون باقی میماند. این بیرون ماندن معمولا حاصل دو نوع محدودیت است: محدودیت تاریخی و محدودیت گفتمانی. بهطور مثال، در تعریف شمس قیس رازی، تا زمان خود او چیزی از تعریف بیرون نمیماند؛ شعر، کلام موزون و مقفّاست و تنها در قرن چهاردهم است که شعری پیدا میشود که بیرون از این تعریف بماند. محدودیت تعریف شمس قیس از جنس محدودیت تاریخی است؛ یعنی میتوان گفت که تمامی مصداقهای شناختهشدهٔ شعر تا آن زمان در این تعریف میگنجیدند. اما وقتی ابنسینا در تعریفش از شعر، عنصر تخیل را نیز وارد میکند، یا وقتی فارابی پایهٔ شعر را بر تشبیه میداند، عامدانه مصداقهای پذیرفتهشده بهعنوان شعر را از دایرهٔ شعر خارج میکنند. این محدودیت لزوما به معنای یک کمبود نیست، بلکه حاصل تحدید گفتمانی است؛ یعنی نظریهپرداز با یک پشتوانهٔ نظری که ممکن است بر برخی فرضهای متافیزیکی، ایدئولوژیک یا اخلاقی استوار باشد، برخی مصادیق را آگاهانه از دایرهٔ تعریف خارج میکند. و دقیقا در اینجاست که تعریف شعر از یک زبان توصیفی به گزارهای هنجاری تبدیل میشود و مصداقهای پذیرفتهشده نیز میتوانند در دوری و نزدیکیشان به آن تعریف، تأیید یا رد شوند. شاید فراگیرترین فهم از شعر در نظریهٔ ادبی معاصر، فهمی باشد که جوهر ادبیات را در ادبیت و ادبیت را در تمایز زبان ادبی از زبان عادی جستوجو میکند. این فهم، نخستین صورتبندی کلاسیک خود را در فرمالیسم روسی یافت در صورتبندیهای متفاوت، در بخش بزرگی از نظریهٔ ادبی قرن بیستم استمرار پیدا کرد. به سختی میتوان نظریهای را یافت که حتی اگر خود را ضدفرمالیست بداند، بهکلی از این تلقی از ادبیت فاصله گرفته باشد. بارزترین نمود این فهم در فضای ادبی ما، ابداع دوگانهٔ نظم و شعر بود. این دوگانه حاصل فهمی مدرن از شعر بود که با تحدید گفتمانی، آثاری را از دایرهٔ شعریت بیرون میگذاشت و آثاری را همسو با اشعار مدرن، واجد شعریت میدانست. آثاری چون مثنوی یا بوستان بیرون از این تعریف قرار میگرفتند و از همین رو نسبتشان را با سنت شعری جدید از دست دادند و بالعکس، دیوان حافظ و غزلیات شمس در این تعریف قرار میگرفتند و از همین رو میتوانستند بهعنوان اسلاف شعر جدید معرفی شوند. تعریفهایی از این دست، اگرچه خود بر نوعی بیزمانی اصرار میکنند و معمولاً ردپای تاریخمندی را از خود پاک میکنند، ولی اهمیتشان نه در بیزمانی ادعاییشان، بلکه دقیقا در تاریخمندی آنهاست. این تعاریف، بیش از آنکه نشاندهندهٔ شعر باشند، نشاندهندهٔ فهم تاریخی گویندگان آن از شعرند. فهم فرمالیستی از شعر را میتوان در یک همبستگی با استیلای روحیهٔ عینیتگرا در حوزهٔ علوم انسانی فهمید؛ همانطور که تعریف وردزورث از شعر، که آن را سرازیری خودانگیختهٔ احساسات میدانست، تعریفی بود که از خلال غلبهٔ روحیهٔ رمانتیک در هنر و فلسفه، شعر را تعریف میکرد. مفهوم شباهت خانوادگی ویتگنشتاین در آخرین اثر فلسفیاش شاید مناسبترین راه برای تعریف شعر(و شاید هنر به طور کلی) باشد، بدون گیر کردن در محدودیتهای تاریخی و گفتمانی: شعر اول واجد ویژگیهای ABC شعر دوم واجد BCD شعر سوم CDE شعر چهارم DEF در شعر اول ما با سه ویژگی مواجه هستیم؛ به نمونهٔ دوم که میرسیم، عنصر A از شعر حذف شده و با D جایگزین شده، اما همچنان دارای دو عنصر مشترک با شعر اول است. به شعر سوم که میرسیم، تنها عنصر مشترک C است. پس تا اینجا، هنوز میتوانیم از نوعی ذات در مورد شعر حرف بزنیم. اما به شعر چهارم که میرسیم، همهچیز عوض میشود؛ اگرچه میتوانیم عناصر مشترک بین شعر چهارم و شعرهای دوم و سوم را مشخص کنیم، اما شعر اول و چهارم هیچ ویژگی مشترکی ندارند. با این حال، هر دو میتوانند بهخاطر قرار گرفتن در شبکهای از شباهتها، ذیل یک مفهوم گرد آیند. در واقع، آنچه باعث میشود آثاری با ویژگیهایی بهکلی متفاوت، همه شعر نامیده شوند، بیش از آنکه حاصل یک جوهر مشترک شعریت در همهٔ آنها باشد، حاصل سلسلهای از شباهتهاست که از اثری به اثر دیگر میروند و ممکن است تا همهٔ نمونههای بعدی دوام نیاورند و تغییر کنند. اما همیشه چیزی از گذشته در یک شعر باقی میماند. امتیاز این مدل، دقیقا در همین است که علاوه بر اینکه میتواند فهمی از شعر به دست دهد، همزمان میتواند تنش بینامتنی آنها را نیز حفظ کند و ضمن حفظ تمام تعاریف قبلی، افق تاریخی آنها را نیز مشخص سازد. @seasoninhell
با عقلِ سرخِ دلت پرواز کن. بسوز در حریقِ سبزِ جانِ خویش بکاه! عریان شو! در لحظهی هزارساله برافروز بر خاکِ بینگاه و نیلوفر. ــــ شاپور جورکش، هوش سبز، نشر نوید شیراز، ۱۳۶۹.
Channel photo updated
آنچه در شوروی تجربه شد یکه نبود. در سینمای کلاسیک آمریکا هم نمونههایی دقیق و عالی از تدوین یافتنی است. نظریههای بهسامانی هم درمورد تدوین ارائه شدند. اما همواره کوشش در ایجاد تعادل میان وزنههای "نماهای دقیق" و "تدوین نرم" بود. دیدگاه افراطیای که تدوین را عنصر اصلی زیباییشناسانه در هنر فیلم معرفی کند، چندان مقبول نبود، اما نمونه هایی بزرگ از تکیهی دستکم سکانس های کلیدی فیلم به تدوین کم نبودند. روبرتو روسلینی یکی از بزرگان سینمای اروپا بود که "جزم اهمیت تعیین کننده تدوین" را زیر سوال برد. او یکبار گفت: "در سینمای خاموش، تدوین معنایی خاص داشت، زیرا جایگزین و بیانگر زبان گفتاری میشد. افسانهی تدوین از سینمای خاموش به ما رسیده است، در حالی که بخش مهمی از معنایش را در سینمای گویا دیگر از کف داده است." در آثار خود روسلینی بارها تقطیع چنان نرم و روان صورت میگرفت که در بیشتر موارد تماشاگر متوجه دگرگونی نمیشد، و از آنجا که قرار هم نبود از راه تقطیع نماها معنایی خاص مطرح شود، شیوهی "تدوین نادیدنی" او هیچ جای خالیای در ساختن معناها فراهم نمیآورد. به نظر آندره بازن، تدوین در سینمای گویا برخلاف تدوین در سینمای خاموش بازتابیست از ضرباهنگ طبیعی دقت و حرکت مسیر نگاه تماشاگر و دیگر در خدمت "منطقی از پیش ساخته و پرداخته" قرار ندارد. سینمای استوار به تدوین با پیش کشیدن مفهومی ثابت و مطلق، آزادی تأویل تماشاگر را محدود میکرد. از آنجا که واقعیت صریح، یکه و تکمعنایی نیست، تدوین باید ابهام وجودی تصویر را نمایان کند، و نه این که برای آن یک معنای مطلق ابداع کند. بر اساس دیدگاه روسلینی و بازن بود که موج نوی سینمای فرانسه آغاز شد و نقادی از سینمای استوار بر تدوین جدی گرفته شد. ژیل دلوز در کتاب تصویر- زمان خود گفته که به رغم کوشش سینماگران و نظریه پردازان کلاسیک و به ویژه آیزنشتاین مسالهی تدوین هنوز به گونهای درست مطرح نشده و در سینمای اساس تدوین را باید در خود تصویر یافت. اینجا ترکیب درونی هر واحد تصویری اصل تدوین را تعیین میکند. با این همه دلوز قبول دارد که هنوز راه درست تدوین مدرن یافت نشده است. امید بازیافته، سینمای آندره تارکوفسکی _ بابک احمدی
در چنین شرایطی یک خیز رادیکال میتواند در قالب چنین اظهاری بروز کند: "من وجود دارم، من چنین و چنانم، من در فلان خیابان زندگی میکنم، من اکنون و در اینجا زندگی میکنم." چنین اظهاری نوعی خیز هویتی است، که بیهویتی و بینامی را، به واسطهی مطالبه نام و واقعیت برای خود، به مبارزه میگیرد. کنش گرافیتیکاران البته سطح دیگری از این چالش را رقم زد، آنها نام های مستعار را پیش کشیدند. آنها به دنبال فرار ازهمآمیختهها، تلفیقها و التقاط گریها و رسیدن به هویت و همانستی نبودند (امری که دستیابی به آن در هر صورت ناممکن است)، آنها در پی برافراشتن خود عدم قطعیت بر ضد خود سیستم بودند. و به این قرار انگار میخواستند عدم قطعیت را به نابودی مطلق تبدیل کنند. این قسمی مقابله به مثل است، واژگون ساختن رمزگان بر اساس همان منطقی که بر آن حاکم است و در همان فضایی که در آن عمل میکند، چیره شدن بر رمزگان به میانجی به پیش بردن مرجوعزدودگی نشانهسالاری تا حدود نهایی آن. SUPERBEE SPIX COLA 139 KOOL GUY CRAZY CROSS 136 این عبارت هیچ معنایی ندارد، این گرافیتی حتی بر هیچ اسمی هم دلالت ندارد؛ کارکرد این شمارهها و این نام های نمادین از خط خارج کردن نظام عمومی طرحهاست. این تِرم ها به هیچوجه آغازین و اصیل نیستند، اینها همگی برگرفته از کمیکاستریپ هایی هستند که در داستان های مصور آمدهاند. در هر صورت این طرحها راه خود را به شدت تمام گشودند و فریادی شدند بر سر واقعیت، یک گریز، یک پاد-گفتار، اتلافی برجامانده از توسعهی نحوی، شاعرانه و سیاسی، ودر یک کلام کوچکترین عنصر رادیکالی که به هیچ گفتار سازمانیافتهای تن نمیدهد. شکستناپذیری این طرحها ریشه در فقرشان دارد، این طرحها دربرابر هر تفسیر و هر تعبیری مقاومت میکنند و بر هیچکس و هیچچیز دلالت ندارند. به این ترتیب این طرحها، البته نه با توسل به تعبیرهای ضمنی و صریح، از اصل دلالت میگریزند، و در قالب دالهایی تهی، در فضای شهری که فضایی است مشحون از نشانه های آکنده، فوران میکنند و این فضا را در خود منحل میسازند. مبادلهی نمادین و مرگ _ژان بودریار فارسیِ علی رستمی
Que tout ait été dit, qu'il n'y ait plus rien à dire, on le sait, on le sent. Mais ce qu'on sent moins est que cette évidence confère au langage un statut étrange, voire inquiétant, qui le rachète. Les mots sont enfin sauvés, parce qu'ils ont cessé de vivre. اینکە همەچیز گفتە شدە و دیگر چیزی برای گفتن وجود ندارد؛ ـــ این را میدانیم و حس میکنیم. اما آنچه کمتر حس میکنیم این است که این امر بدیهی جایگاهی غیرعادی و حتی نگرانکنندە به زبان میدهد، جایگاهی که آن را رهایی میبخشد. سرانجامْ کلمات نجات مییابند، زیرا به زیستن پایان دادەاند. [سیوران]
Nature Morte Jeaune, 1999 © Elina Brotherus
{ t.me/Manaseks }
and though there’s plenty of attack machines in extremis out in No Man’s Land, their death moans are as predictable as hinges, while this shriek is organic, as alive as Marie-Louise’s pleased moans or Bishop Bagger’s stentorian damnations, it could be male or female, human or animal, but whatever it is, it’s dying, dying slow, dying loud, ripple after glissading ripple of agonized lament, and Bagger, already weighed down in mud and blood, further heavies in the dreary certainty that the shriek won’t ever end, just like the war won’t ever end, like the carnage won’t ever end, it’s a sentence in a book careening without periods, gasping with too many commas, a sentence that, once begun, can’t ever be stopped, a sentence doomed to loop back on itself to form a terrible black wheel that, sooner or later, will drag each and every person to their grave, Angel Down _Daniel Kraus
بزرگترین و راسخترین عشق شاید با تمسخری بیانتها مصادف شود. چنین عشقی به دیوانهوارترین موسیقی میماند، به از خودبیخود شدن موجودی هشیار. ولع من به عشقورزیدن مشرف است بر مرگ، همچون پنجرهای مشرف بر حیاط. عشق تا آنجاکه مرگ را احضار میکند، به مانند متلاشیشدن خندهدار دکور یک تئاتر، توانِ از ریشه کندن ابرها را دارد. همه چیز ساده است! از خلال این تلاشی میبینم: که انگاری همدست تمام نامعناهای جهان باشم من، آنگاه خلائی ژرف و آزاد نمایان میشود. معشوق چگونه تواند از این آزادی خالی و بیمعنی، از این شفافیت بینهایت چیزی که سرانجام دیگر معنایی را برنمیتابد جدا باشد؟ در این آزادی نابودکننده، سرگیجه بدل به ازخودبیشدن میشود. به از خودبیخود شدنی مسکوت. قدرت (یا حرکتِ آزادیِ) معشوق، خشونت، تشویش، انتظار مدید برای عشق، و نابردباری عشاق هیچ نقشی در این عزم به پوچی (و خالی و بیمعنا بودن) ندارد. خالیبودن از تعلقاتْ رهایی میبخشد؛ هیچ وقفهای در خلاء نیست. اگر من خلائی را در برابر بگشایم، بیدرنگ معشوق را مییابم: هیچچیزی آنجا نیست. آنچه من دیوانهوار عاشقش بودم، راه فرار، یک در باز بود. یک حرکت ناگهانی، تمنای وابُریدنی که جهان سنگین را نابود میکرد. ژرژ #باتای، از «دربارهی نیچه». @demonkratia
Bambini, 1950 © Folvio Roiter
Untitled, 2022 © Ellen Rogers
At first sight the romantic position of the individual is of greater consequence. To start with, the individual opposes social constraint by a dreamy, passionate existence which rebels against discipline. Yet the demands of the living individual are far from being consistent. They lack the hard and lasting coherence of a religious morality or of the code of honour of a certain caste. The only constant element among individuals is interest in increasing resources which the capitalist enterprises have the opportunity of satisfying. The individual is therefore the goal of bourgeois society just as hierarchy is the goal of feudal society. Let us add that the pursuit of private interest is both the source and the end of capitalist activity. The great poetic form of individualism may seem excessive as a response, but nevertheless it is a response to utilitarian calculation. In its sacred form romanticism was no more than an anti-bourgeois aspect of bourgeois individualism. Anguish, self-denial, nostalgia for the unobtainable expressed the unease of the bourgeoisie who, once they had entered history by committing themselves to the refusal of responsibility, expressed the opposite to what they were, but made sure that they never suffered the consequences of this opposite or benefited from them in any way. In literature, denial of the basis of capitalist activity only escaped belatedly from compromise. It was only at the peak of their activity and their development, after the sharp attack of romantic fever, that the bourgeoisie felt at ease. Literature and Evil _Georges Bataille
چرا برخی اشخاص، از جمله خود من، از خواندن برخی رمانها، زندگینامهها، و آثار تاریخی که "زندگی روزمره"ی یک دوره یا یک شخصیت را نشان میدهند محظوظ میشوند؟ این گونه کنجکاوی دربارهی جزئیات ظریف، برنامهها، عادات، خورد و خوراک، مسکن، پوشاک، و ... از چه رو است؟ آیا این از گیراییِ وهماندیشانهی "واقعیت" (نفس مادیتِ 《آنچه زمانی وجود داشته》 است؟) و آیا این خود خیال نیست که "جزئیات" را پدید میآورد، آن صحنهی خصوصی کوچکی را که من به آسانی میتوانم خود را درون آن جا دهم؟ خلاصه، آیا "هیستریکهای کوچک" (همین خوانندگان) هستند که از یک نمایش ناب سرخوش میشوند؟ نه از بزرگان که از میانمایگان؟ (آیا ممکن است که رؤیایی، پنداری، از میانمایگی وجود نداشته باشد؟) نشانگانی نحیفتر و ناچیزتر از "حال و هوای امروز" (یا حال و هوای دیروز) نمیشود متصور شد؛ با این حال، فرداروز نیز خوانندگان خواهان خواندن آمیلاند، و چه برخورنده خواهد بود که ببینند ویراستار خیرخواهی (نمونهای دیگر از سلب کنندگان حق لذت)، به صلاحدید خود جزئیات روزمره را از این دفتر یادداشتهای روزانه حذف کرده (جزئیاتی چون این که هوای ساحل دریاچهی ژنو چه حالی داشته) و تنها تاملات اخلاقی بیروح را باقی گذاشته؛ همان هوا است که هنوز تازه مانده، نه فلسفهی آمیل. لذت متن _ رولان بارت فارسیِ پیام یزدانجو
همین که، در جایی، کلمهای دربارهی لذت متن بر زبان برانید، دو پلیس حاضر و آماده هستند که شما را دستگیر کنند: پلیس سیاست و پلیس روانکاوی: لذت، لذت بیهوده و/یا مجرمانه، یا عبث است یا واهی، یک تصور طبقاتی یا یک توهم. سنتی دیرین، بسیار دیرین: خوشی خواهی را تقریبا هر فلسفهای سرکوب کرده؛ تنها چهره هایی حاشیهای بودهاند که از آن دفاع کردهاند، ساد، فوریه؛ حتا برای نیچه خوشیخواهی نوعی بدبینی است. لذت همواره به سود ارزش هایی استوار و اصیل ناکام گذاشته، فروکاسته و تحریف شده: حقیقت، مرگ، پیشرفت، مبارزه، شادی و... . رقیب ظفرمند لذت میل است: همیشه برایمان از میل میگویند، و نه از لذت؛ میل از شأنی شناختی برخوردار است، و لذت چنین نیست. به نظر میرسد جامعه (ی ما) سرخوشی را تا آنجا طرد (و با نادیده گرفتناش محو) میکند که بتواند تنها شناختشناسی های استوار به قانون(و سرپیچی از آن) را برقرار سازد، و نه هرگز غیاب قانون را، یا بهتر بگوییم، بطلان قانون را. و اما، این دیرماندِ فلسفیِ میل (مادام که هرگز ارضا نشود): چنین تعبیری آیا خود حاکی از یک تصور طبقاتی نیست؟ (استنباط خامی از شواهد، البته استنباطی درخور اعتنا: "عامه" میل را نمیشناسد _ فقط لذات.) لذت متن - رولان بارت فارسیِ پیام یزدانجو
[...]: The ancient Persian cults of Druj who infiltrated Zoroastrianism realized that radical openness can be triggered only through strategic communications with the avatars of the Outside. Roads leading to the outside are so pestilential that one melts away and perishes in them almost immediately. Therefore, journeys to the outside are prematurely subjected to termination. For this reason, first of all, a solution capable of guaranteeing the continuity of the journey must be devised. For the middle-eastern cults of Druj, the solution was to engineer an artificial route (a strategic opening, as military experts put it) characterized its support for endurance in the path to the outside and by possessing sufficient parasitic stamina to persist. Mere fervid desire for the outside is never enough; a guiding system is needed, a guarantee to give desire an operational cutting-edge. As formulated by Drujite cults, the strategic route to the outside is a twisting path, running on the terminal multiplicity of tactics and strategy rather than on a mere desiring dynamism or a tendency to reach, travel and become. Since no instance of economical survivalism is enough to tolerate the gaze of the outside, this route must not only support survivalism but must also develop a type of ultra-endurance necessary for interlocking with epidemic openness and its intensive operatives of horror. Correspondingly, the process of reaching outside or arriving at the other side should not be mapped as 'moving towards …' (destination-oriented tactic.) In Drujite polytics, arrival is equal to ‘calling here’ (summoning), engineering a line of attraction for the outside, rather than traveling towards an outside which defies being characterized as a destination. For cults of Druj, the destination is not the other side but it is here and us; our human territory must become the destination of outsiders, not the other way around. The sorcerous function for turning the destination-oriented journey inside out is loosely defined as the xeno-call: turning the outsider into an insider, the intensive operative of horror from within. CYCLONOPEDIA complicity with anonymous materials _Reza Negarestani
Is Jesus hanging from the cross not on the point of being natural produce? What is that supposed to mean, to grow accustomed to? He is already there at first glance. And the whole registry of sins with him. The cross together with the body has grown out of the parents’ living-room wall. For years, I thought that the little glass jar beneath the feet was the water that Jesus needed to be washed with now and again, or it was his sweat that gathered there at night when everyone was sleeping. Thus did I wash him with his sweat. One day, the cross fell from the wall, our budgerigar tried to drink from the glass as he did every day, the nail could no longer support the ensemble, upon its impact with the floor, the body detached from the cross and broke into pieces, over which the bird fluttered excitedly. It was able to take another swallow of water before it seeped into the parquetry, it landed on the savior’s knee, did its business, then finally flew onto the right wing of the sliding door that came out of the wall, where it secretly fulfilled its compulsion to lay eggs. The family had won the bird at a Catholic church festival, for months, it remained alone in its cage, the kindly Jesus looking on from the corner of the wall its constant companion. The creature must have fallen in love with him as it mounted him during its daily free flight, covered him with excrement until a large ball of dung had gathered up on his head, then slammed its beak into his face. Entirely exhausted from the compulsive laying of eggs, the bird languished barely a week after its groom had fallen from the wall, then perished. Schattenfroh _Michael Lentz
فقدان میل، ملانکولیکترین تجربه در زندگی هر انسانیست. -اسلاوی ژیژک -احسان الماسی -مائده گیاهتازه