tgindex
View of Delft
@GezichtopDelftперсидский

...

Последний пост
28 июл.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 557
−1 за 5 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 788
18 постов
Вовлечённость
114,8%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
575
1/48двое суток
658
1/72трое суток
710

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • «ایکور؛ خاطراتِ سقوط‌های بزرگ» ‌‌بخشی از استیتمنت نمایش: ‌ ‌امروز بر کفِ دستِ ‌راستم کپکی بود. ایکاروس! ایکاروس! چرا آنگاه که از میانِ ابرهای باران‌خیز به درونِ سایه‌های آن دریای سبز سقوط کردی رساتر فریاد برنیاوردی؟ ۸ و ۹ مرداد | از ساعت ۱۶ تا ۲۰ | گالری دیدار ‌آدرس: خیابان مفتح جنوبی، قبل از طالقانی، کوچه مبینی، شماره ۱۰ طراح پوستر:سعید رضوانی منتظرتون هستیم.

  • من با این صدا بزرگ شدم. صدای قشنگ مادرم رو بشنوید که یکی از داستان‌های کوتاهش رو برامون خونده.❤️

  • без подписи

  • 11 июл.1 06418

    ... [اما عشقِ ما، چنان پالوده و فراتر از تن است که خود نیز نمی‌دانیم چیست؛ دو جان، در اطمینانِ متقابل، چشم و لب و دست را چندان به یاد نمی‌آورند. دو روحِ ما، که یکی‌اند، اگرچه من می‌روم، گسستی در میان نیست؛ تنها گشایشی‌ست، گستردگیِ جان در جان؛ چون زرِ ناب که زیرِ ضربهٔ چکش، نه شکسته، که به نازکیِ هوا گسترده می‌شود. و اگر دو انگاشته شویم، دو تن، دو جان، همچون دو پایهٔ پرگاریم: روحِ تو، پایِ استوارِ آن؛ خاموش در مرکز، بی‌جنبش و بی‌ادعا؛ اما آن‌گاه که پایِ دیگر دور می‌گردد، او نیز خم می‌شود، به دنبالِ او می‌نگرد، و با بازآمدنش دوباره راست می‌ایستد. تو برای من چنین خواهی بود؛ و من، آن پایِ گردندهٔ پرگار، دور خواهم شد؛ اما این استواریِ توست که دایره‌ام را تمام می‌کند، و مرا بازمی‌آورد به همان جایی که از آن آغاز کرده بودم.] بخشی از شعر A Valediction: Forbidding Mourning اثر جان دان.

  • без подписи

  • در متن سفر پیدایش (۱۸: ۶-۸)، ضیافت ابراهیم با جزئیاتی ملموس و زمینی همچون نان، گوشت و شیر روایت می‌شود. آندری روبلف با تمرکز بر حضور سه فرشته و یک جام، جوهره‌ی معنوی این واقعه را در هیئتی نمادین متبلور می‌کند. او با پیوند دادن این روایتِ کهن به فرم‌های دوار و رنگ‌های درخشان، پاسخی صریح به اتمسفرِ هراس و گسستِ روسیه در دوران سلطه تاتارها و جنگ‌های داخلی میان شاهزادگان روس ارائه می‌دهد. این شمایل با نمایشِ “صلحِ پایدار” و “شفافیتِ الوهی”، در تضاد با بربریتِ سیاسی زمانه، به مانیفستی برای اتحاد ملی و استقرار نظمِ معنوی در آستانه شکل‌گیری دولت روسیه تبدیل می‌شود. THE OLD TESTAMENT TRINITY. 1420s. MOSCOW. ANDREI RUBLEV (c.1360–1430)

  • بخشی از متن: Pitiés, qui en moi iés esprise, Ne sai qu’autre més i eslise : Porte al maieur d’Aras chest briet, Fai tant qu’en devant li le lise; Se Deu plaist et se gentelise, Ja en li ne perdrai men fief, Et as eskevins de rekief Le fai lire de kief en kief, Tant que pitiés lor en soit prise ; Quar se j’ai anui et meskief, ⸻ ای شفقتی که در درونم افروخته‌ای، و نمی‌دانم جز تو چه چیز دیگری برگزینم؛ این نامه را نزد شهردار آراس ببر، و چنان کن که در برابر او خوانده شود؛ اگر خواست خدا و لطف او همراه گردد، از حمایت او بی‌بهره نخواهم ماند؛ و نزد اعضای شورا نیز، یک‌بار دیگر بگذار آن را از آغاز تا انجام بخوانند، تا شاید شفقت در دل آنان برانگیخته شود؛ چراکه من در اندوه و رنجی سنگین به‌سر می‌برم.

  • «Les Congés» اثر «Jean Bodel» یک متن وداعی از قرن سیزدهم است که پس از ابتلای او به جذام سروده شده. در این منظومه، شاعر با یکایک افراد زندگی‌اش خداحافظی می‌کند، جایگاه اجتماعی خود را فرو می‌گذارد و سرنوشت خویش را در وضعیت بیماری و انزوا می‌پذیرد. این متن قرون وسطایی، تنش‌ها و تضادهای بنیادین یک سوژه‌ی محتضر را بازنمایی می‌کند. با این حال، در عمق ساختار خود به یک نقطه‌ی کانونی می‌رسد: تبدیل تجربه‌ی رنج به زبان. مهم‌ترین لایه‌ی اثر در یک درخواست واحد فشرده می‌شود؛ درخواستی برای آن‌که گفتار او به گردش درآید، خوانده شود و در دل مخاطب اثر بگذارد؛ یعنی ادبیات به‌مثابه امکان بقا در برابر زوال بدن.

  • [مریم همه‌ی این امور را در دل خود نگاه می‌داشت و درباره‌ی آن‌ها تفکر می‌کرد.] (لوقا 2: 19) [و کلمه جسم گردید و میان ما ساکن شد…] (یوحنا 1: 14) صورت محزون مریم تجلی بصری آیه لوقا است. این چهره، مالیخولیای مادرانه و تفکر در باب آگاهی پیشاپیش از مصائب فرزند را بازنمایی می‌کند. آیه‌ی یوحنا مستقیما به مفهوم تجسد (Incarnation) پیوند می‌خورد. بدن مریم در این تصویر، ظرف امر بی‌کران (Locus Incircumscripti) است که رازهای الهی در آن تجسد یافته‌اند. حضور دست و زانوی کودک در کادر، دالی بر ورود این کلمه‌ی الهی به ساحت تجربه‌ی زیسته‌ی انسان در جهان محسوب می‌شود. Title: Madonna and Child Artist: Master of the Magdalen (Italian, Florence, active 1265–95) Date: ca. 1280

  • مفهوم هودیگیتری (Hodegetria) در شمایل‌نگاری بیزانسی به معنای «نشان‌دهنده‌ی راه» است و یکی از اصیل‌ترین الگوهای بازنمایی مریم و مسیح محسوب می‌شود. در این ترکیب‌بندی، مریم مقدس مسیح را در یک دست نگه می‌دارد و با دست دیگر به او اشاره می‌کند. این اشاره‌ی دست، از منظر نشانه‌شناسی، به عنوان یک دال عمل می‌کند که مدلول آن «رستگاری» یا «حقیقت» است. مریم به جای تمرکز عاطفی بر فرزند، نگاه خود را مستقیما به مخاطب می‌دوزد و او را به سوی مسیح هدایت می‌کند. مسیح نیز در الگوی هودیگیتری به شکل یک نوزاد طبیعی ترسیم نمی‌شود. او در هیبت یک مرد بالغ کوچک‌جثه به تصویر درمی‌آید که لباس فلاسفه دوران باستان را بر تن دارد. یک دست مسیح معمولا در حال دعای خیر است و در دست دیگرش طوماری قرار دارد که نماد خرد الهی و کلام خداست. در این بازنمایی، هدف هنرمند، تجسم یک حقیقت الوهی و ازلی است. مادری در این الگو به کامل‌ترین شکل ممکن از غرایز بشری تهی شده و به یک جایگاه واسطه‌ای برای انتقال پیام قدسی تبدیل شده است. Title: Madonna and Child Artist: Berlinghiero (Italian, Lucca, active by 1228–died by 1236) Date: possibly 1230s

  • 3 июл.1 08623

    اندکی دیگر، اندکی عشق اندکی دیگر، اندکی عشق؛ هنوز زمان، تو را و مرا در آغوش دارد، ما که هنوز پرده را کنار نزده‌ایم تا ببینیم آیا آسمانمان از نور سرشار است هنوز یا نه. تو تنها، با واپسین آهِ روز، طنین جانت را کشیده‌تر احساس کردی؛ و من، فریاد بادِ شبانه را شنیدم و پنداشتم که آن صدا، زبانِ دلِ من است. اندکی دیگر، اندکی عشق؛ پاییزِ پراکنده هنوز برای‌مان چیزی در آستین دارد؛ برای ما که آشیانمان هنوز ویرانه نشده است و بیشه‌ی خاموشِ آوازمان هنوز یکسره بی‌برگ نگشته است. فقط از آن سوی شاخه‌های لرزان، صدای جزر و مد را می‌شنویم که در جست‌وجوی دریاست؛ و آن صدا در ژرفای هر دو دلِ ما سوگواره‌ای مشترک را بیدار می‌کند؛ سوگی برای تو و برای من. اندکی دیگر، اندکی عشق؛ شاید هنوز از آنِ ما باشد، ما که هنوز بر زبان نیاورده‌ایم آن واژه‌ای را که تنها اندیشیدن به آن چشمانمان را از هراس می‌آکند؛ زیرا هر دو می‌دانیم دیگری نیز به همان واژه می‌اندیشد. هنوز پایان فرانرسیده است؛ بگذار لبانمان اندکی دیگر در خاموشیِ لبخند بماند. تا آنگاه که پایان فرا رسد، به تو خواهم گفت چگونه بهترین شیوه‌ی از یاد بردن را بیاموزیم. دانته گابریل روزتی

  • 25 окт.3 28446

    “Disfigured by the salt sea he was a frightful sight for them to see, and they fled in all directions to the jutting banks. Only the daughter of Alcinous stayed; for Athena put courage in her heart and took fear from her limbs. She stood face to face holding her ground…” ⸻ «چهره‌اش از نمکِ دریا درهم‌شکسته و کریه بود، و چون کنیزان او را دیدند، با هراس، به هر سو گریختند و خود را به ساحلِ برجسته پناه دادند. تنها دخترِ آلکینوس ایستاد؛ زیرا آتنا دلش را از بیم تهی کرده، و ترس را از اندامش زدوده بود. او ایستاد، روبه‌رو و استوار، بی‌آن‌که گامی واپس نهد…» (ادیسه جلد ششم، ۱۳۷-۱۳۹) نقاشی از: Valentin Serov اسم اثر: Odysseus and Nausicaa

  • Channel name was changed to «View of Delft»

  • Channel photo updated

  • без подписи

  • جایِ زخمِ مرگ همیشه می‌خارَد‌‌‌....

  • «اثر» سروش فضل‌آبادی                     ............................................. گفت: «مهم نیست کجا برویم. مهم نیست چقدر دور بشویم، همه‌ی ما اثری از خودمان در این مکان جا می‌گذاریم، هرکس هر زمان که از کنارش رد می‌شود با دیدن آن یاد ما می‌افتد. همیشه بخشی از ذرات ما را باد در هوا پخش می‌کند، می‌برد می‌نشاند هر کجا که دلش می‌خواهد. کمی از آن می‌ماند روی تن آدم‌های تنهای داخل کافه‌ها، کمی از آن در تار و پود این ابرهای لجن‌زده‌، کمی از آن در کله‌ی دختری که آن شب در مهمانی ملاقاتش کردی، حتا میان همین موسیقی جَز که همیشه با صدایش در خیابان پیچیده‌ هم می‌توانی ذره‌ای از خودت را پیدا کنی.» - راپید و ماژیک روی مقوا - ۱۰۰ × ۸۰ سانتی‌متر - تابستان ۱۴۰۱

  • без подписи

  • به‌ قولی، پرونده بسته شد. قایق عشق در طوفان روزمرگی شکست. حسابِ من و زندگی صاف؛ چه نیازی به برشمردنِ دردها، سیه‌روزی‌ها، رنجش‌هامان ــ از یکدیگر و با یکدیگر ــ؟ ولادیمیر مایاکوفسکی ———————————— پنداری همین دیروز بود که سطر نخستینِ «گورنوشته‌ها» را می‌نوشتم؛ سطری که می‌رفت تا از سوگ خاطرات ازدست‌رفته بلندم کند و از خالیِ وجودم قدری بکاهد. روزها پیش می‌رفت و من، دلخوش به این شفایِ رویاگون، از زندگی هرچه مرگ و ملال داشتم و می‌شناختم در این‌جا می‌نوشتم؛ از آن‌چه می‌دیدم و می‌خواندم، از آن‌چه که قلبی را می‌فشرد و تنی را می‌آزرد، و اگر فرصتی دست می‌داد از آن‌ها که مرگی بر شانه‌ داشتند و در سایه‌ی سوگ و فقدانی خانه ساخته بودند، می‌گفتم؛ همان‌ها که همیشه می‌خواستم امن‌شان باشم و کنارشان بمانم. با این همه فکر می‌کنم بهتر است دست از وهمِ تسلی بردارم و به زندگی برگردم، جایی که بایستی میان گمگشته‌ها پیِ خودم بگردم و سرگشتگی‌ام در جهانِ اکنون را بپذیرم. [...] و به یاد می‌آورم که ماهی سیاه کوچولو به خودش می‌گفت: «مرگ خیلی آسان می‌تواند الآن به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی می‌کنم. نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبه‌رو شدم که می‌شوم مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.» [...] و به یادتان می‌آورم که زیباترین بوستان‌ها از دلِ تاریک‌ترین گورستان‌ها سربرآورده‌اند. ——————————— | ۲ آبان ۱۴۰۴، خانه‌ی دوست | | محمدحسن روستایی |

  • без подписи