tgindex
POV

ای در خود فرورفتنِ آرام مگذار چیزی متوقفت کند. - رَمبو ارتباط: T.me/HidenChat_Bot?start=1024599488

Последний пост
3 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Искусство (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 122
+3 за 2 дн.
Сутки
+1
+0,05%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 943
20 постов
Вовлечённость
91,6%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1 327
1/48двое суток
1 520
1/72трое суток
1 640

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • پ.آ.: نمی‌دانم. فکر کنم روزنامه‌نگاران علاقه دارند اولین کتابی را که اولین‌بار معروفت کرده بهترین کارت بدانند. مثلاً لو رید را در نظر بگیرید. تحمل شنیدن ترانهٔ دل به دریا بزن را ندارد. این ترانه به‌قدری مشهور است که تمام عمر دست از سرش برنمی‌دارد و همیشه او را با آن ترانه به‌ یاد خواهند آورد. به همین ترتیب، مهم نیست گدار بعد از نفس‌بریده چند فیلم ساخت؛ او با این فیلم مشهور شد. رمان‌نویسان و شاعران هم همین‌طورند. بااین‌حال، من با «بهترین» و «بدترین» فکر نمی‌کنم. بالأخره خلق اثر هنری که مانند رقابت در المپیک نیست. - زندگی در روایت، پل آستر در گفت‌وگو با آی. بی. زیگومفلت، ترجمهٔ شهرزاد لولاچی.

  • 22 июл.1 49711

    به دور از هیاهوی مطبوعات و رسانه‌ها و جشنواره‌ها، با دوربین کوچکی حاضربه‌یراق، با ذهنی که طراوت و جستجوگری ذهنِ جوانِ سرکش و سنت‌شکنی را داراست، در خانه-استودیو فیلم‌سازی‌اش در نیویورک و در نودسالگی، بی‌وقفه مشغول به کار است. در گفت‌وگویی می‌گوید امسال سال…

  • 20 июл.1 66228

    видео или голосовое, без подписи

  • 20 июл.1 64725

    видео или голосовое, без подписи

  • 20 июл.1 59928

    видео или голосовое, без подписи

  • 20 июл.1 58228

    видео или голосовое, без подписи

  • 20 июл.1 51930

    видео или голосовое, без подписи

  • 20 июл.1 44326

    видео или голосовое, без подписи

  • 20 июл.1 36131

    - تعدادی از موسیقی‌های انتخابی فیلم.

  • 20 июл.1 48512

    The Secret Agent (2025) Dir. Kleber Mendonça Filho

  • 20 июл.1 30712

    The Secret Agent (2025) Dir. Kleber Mendonça Filho

  • 16 июл.1 6148

    ـ ۸/ ۱۲/ ۷۲ دیروز رفتم کافه Rostand خوش‌گذرانی آخر هفته ــ که یک‌ کمی چیز بخوانم یا بنویسم. نشد. دختر و پسری ششدانگ حواسم را جلب کردند. یک میز آن‌طرف‌تر نشسته بودند. دختر هفده-هژده ساله، گندم‌گون، موهای صاف و پُرپشت و روشن، خوشگل. پسر هم بیست ساله با موهای…

  • 13 июл.1 50231

    Vision (1892) - Edvard Munch.

  • 13 июл.1 25424

    Vision (1892) - Edvard Munch.

  • 12 июл.1 22112

    Oasis (2002) Dir. Lee Chang-dong ــــــــــــــــــــــــــ تفاوتِ دوربین/شخصیتِ بی‌مهابای فیلم در یک محور و آن گروه مجهز فیلم‌برداری در محور مقابل، تفاوتی‌ست میان دو نوع سینما: سینمایی که با زندگی برخوردی بی‌واسطه دارد و سینمایی که از زخم‌های مواجهه با آن می‌هراسد. لی چانگ دونگ بر این «لمس» تأکید دارد. بر عدم فریب مخاطب و البته بر عدم بیگانگیِ عوامل‌اش با کارشان: ــ در نقطهٔ اوج فیلم واحه، چه‌طور در مقابل وسوسهٔ هرچه دراماتیک‌تر کردن فیلم مقاومت کردی؟ مردم می‌خواستن زار زار گریه کنن، اما تو به‌شون این اجازه رو ندادی. ــ حتی اگر خودم هم می‌خواستم یه نقطهٔ اوج دراماتیک بگیرم، عوامل فیلم امتناع می‌کردن. نه سول کیونگ گو و نه فیلم‌بردار حاضر نمی‌شدن این کار رو انجام بدن. اون‌ها می‌پرسیدن «پس چرا یهو داری این کارها رو می‌کنی؟» این طبیعیه. یکی از دستیارام گفت: «درست لحظه‌ای که مخاطب می‌خواد از نظر عاطفی تحت‌تأثیر قرار بگیره و اشک بریزه، ما افسار فیلم رو می‌کشیم.» (می‌خندد) ما از همون ابتدا مسئله رو روشن کرده بودیم، پس طبیعی بود که به یه هم‌چین پایانی برسیم. - سینمای لی چانگ دونگ، کیم یونگ جین، ترجمهٔ حامد صحت.

  • 10 июл.1 68333

    ‍گاه آدم نمی‌تواند تحمل کند و مثل رودخانه از بستر گنجایش ما سرریز می‌شود... - محسن آزرم. شاهرخ مسکوب در یکی از سفرهای اواخر پنجاه‌وهفت، این‌‌گونه می‌نویسد که: ـ ‌۱/ ۱۰/ ۵۷ سفر خوبی نبود. هنوز به کتاب‌خانه‌ها سری نزده‌ام. نمایشگاه و تئاتری نرفته‌ام. فقط…

  • 5 июл.7 66053

    ‍گاه آدم نمی‌تواند تحمل کند و مثل رودخانه از بستر گنجایش ما سرریز می‌شود... - محسن آزرم. شاهرخ مسکوب در یکی از سفرهای اواخر پنجاه‌وهفت، این‌‌گونه می‌نویسد که: ـ ‌۱/ ۱۰/ ۵۷ سفر خوبی نبود. هنوز به کتاب‌خانه‌ها سری نزده‌ام. نمایشگاه و تئاتری نرفته‌ام. فقط چند تا فیلم دیده‌ام (از برگمان، آلن رنه و وودی آلن و...) که اگر نمی‌دیدم هم به جایی برنمی‌خورد. بیش‌تر بازی‌های روان‌شناسی بود. مرض کندوکاو آدمی بدجوری گریبان این‌ها را گرفته است؛ همان‌طور که با ماشین طبیعت را می‌کاوند، همان‌طور که دالان‌های معدنی را می‌کاوند. (روزها در راه، ص ۳۵) برای خواننده‌ای که هنوز نمی‌داند مسکوب تعلق خاطری به بعضی رمان‌های مدرن ندارد و علاقه‌ای ندارد که نقاشی‌های مدرن و انتزاعی را تماشا کند،‌ احتمالاً عجیب به‌ نظر می‌رسد که بعد از دیدن فیلم‌هایی از «برگمان، آلن رنه و وودی آلن» دربارهٔ «مرض کندوکاو آدمی» بنویسد. روزنوشت‌ها تا حدی همین کاری را می‌کنند که مسکوب نوشته: «همان‌طور که با ماشین طبیعت را می‌کاوند، همان‌طور که دالان‌های معدنی را می‌کاوند.»، ذهن آدمی را که سرگرم نوشتن است می‌کاوند و راه «سرازیری و لغزانِ گذشته» را نشانش می‌دهند. نقطهٔ شروع این کاویدن و پا گذاشتن به گذشته از لحظهٔ حال شروع می‌شود: ـ ۵/ ۸/ ۷۹ پری‌شب‌ها رفتیم فیلم Hair [مو] را دیدیم. چند بار گریه‌ام گرفت و هر بار مدتی. در صحنه‌های اول از فرط زیبایی و سرشار بودن از زندگی. تحمل این‌همه کار آسانی نیست. گاه آدم نمی‌تواند تحمل کند و مثل رودخانه از بستر گنجایش ما سرریز می‌شود. انگار در آدم باران می‌بارد و باران زیبایی ما را می‌شوید. در زمستان سال ۱۹۶۷ وقتی آنتیگنِ برشت را با گروه The Living Theatre نیویورک دیدم، گرفتار همین گریه شدم، امّا بی‌اختیارتر و بی‌امان‌تر. (روزها در راه، ص ۱۰۴) پس این‌طور. آن شاهرخ مسکوبی که شالود‌هٔ هویتی‌اش بر پایهٔ درام شکل گرفته، فیلم میلوش فورمن را بهتر درک می‌کند؛ درامِ کمدی‌-موزیکالی که مفهوم رفاقت را برای‌اش زنده می‌کند. نیازی نبوده که درباره‌‌اش بیش‌تر بنویسد. رفاقت و رفقای ازدست‌رفته بخش مهمی از روزنوشت‌های مسکوب‌اند. این‌جا هم برگر لباس نظامی به تن می‌کند تا کلود سرگرم پیک‌نیک باشد. کلود که برمی‌گردد می‌بیند برگر را فرستاده‌اند ویتنام. «گاه آدم نمی‌تواند تحمل کند و مثل رودخانه از بستر گنجایش ما سرریز می‌شود.» روزنوشت‌های دههٔ چهل را به یاد می‌آوریم؛ در حال‌وهوای جوانی؛ رفقای ازدست‌رفته، زندگیِ ازدست‌رفته و همهٔ چیزهایی که جای‌شان خالی‌ست. فیلم‌هایی هم هستند که در میانهٔ حرف‌ها به یاد می‌آیند و این‌بار یوسف اسحاق‌پور، رفیق مسکوب است که پُلی می‌زند از ادبیات به سینما: ـ ۱۵/ ۱۲/ ۸۳ دیروز غروب یوسف آمد دفتر که دیداری بکند و برود. صحبت‌اش گل انداخت و من هم یک ساعت‌ونیم سراپا گوش بودم؛ به‌طوری که یادم رفت چای و قهوه‌ای تعارف کنم... صحبت از فلوبر به Renoir [ژان رنوآر] کشید و فیلم La Règle du jeu [قاعدهٔ بازی]. زندگی اجتماعی یک بازی بزرگ است و قواعدی دارد که نمی‌شود آن را به‌هم ریخت. اگر بخواهی به‌هم بریزی کشته می‌شوی؛ مثل «قهرمانِ» فیلم. هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد. آدم‌ها مثل عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی جا عوض می‌کنند. بازی است... (روزها در راه، ص ۱۸۱) هر نظمی ممکن است به‌هم بخورد، امّا چیزی که آدم‌ها نباید فراموش کنند که به‌هم‌خوردن نظم و رعایت‌نکردن قواعد بازی عواقبی دارد. هیچ‌چیز همان نیست که در وهلهٔ اول به‌نظر می‌رسد. مهم این است که آدم عاقبت کار را بسنجد و در این صورت نقش‌بازی‌کردن همان نیست که پیش‌تر به‌نظر می‌رسیده. این هم از آن چیزهاست که آدم اگر فراموشش نکند بهتر است. اما وقت‌های ناامیدی، لحظه‌هایی که زندگی روی خوشش را نشان نمی‌دهد و اتفاقاً در روزها در راه بسیارند، ممکن است فیلمی کمک‌حالِ آدم شود: ـ ۲۱/ ۸/ ۸۵ حال‌ام خراب است. این روزها بیش‌تر شاهنامه خوانده‌ام و موسیقی شنیده‌ام و فیلم دیده‌ام. امشب، پس از چندین و چند سال، بار دیگر درخت اعدام (The Hanging Tree) را دیدم. خوش‌بختانه و در آخرین لحظه -همان‌طور که در سینما پیش می‌آید- گاری کوپر نجات پیدا کرد. هیچ نمانده بود که اعدامش کنند. اگر زندگی واقعی هم مثل فیلم Happy Ending داشت، آدم به هر قیمتی بود، هرچه زودتر خودش را به آخر می‌رساند. (روزها در راه، ص ۲۵۵) چه اهمیتی دارد که وسترنِ دلمر دیوز را گاهی به‌خاطر فیلم‌نامه‌اش سرزنش می‌کنند، وقتی داستانی می‌تواند به‌ خوبی‌وخوشی تمام شود؟ طلاها به کار می‌آیند و جان آدم ارزش‌اش بیش‌تر از طلاست. این‌جاست که آدم حتی اگر به راه «سرازیری و لغزانِ گذشته» علاقه‌مند باشد، هوس آینده را می‌کند؛ وقتی می‌شود آن پایان خوش، آن زندگی بهتر، آن روزهای روشن‌تر را به دست آورد.

  • 29 июн.1 85019

    Despite the Night (2015) Dir. Philippe Grandrieux

  • 19 июн.2 8608

    Gena Rowlands and John Cassavetes in Opening Night (1977) ــــــــــــــــــــــــــ تولد جنا رولندز مبارک.

  • 13 июн.3 50636

    افسانهٔ اولیس، یک سرگذشتِ ایرانی، فریما طلوع، ۱۴۰۰. ــــــــــــــــــــــــــ «... و بعد با چشمهایم از او خواستم باز هم بخواهد بله و بعد از من خواست بگویم حاضرم یا نه بله بگویم گل کوهستان من و اول من دستم را بدور او حلقه کردم بله و او را به پایین به سوی خودم کشیدم تا سینه‌های مرا حس کند که یکپارچه بوی عطر بود بله و قلبش دیوانه‌وار می‌زد و بله گفتم بله حاضرم بله.»