Охват к подписчикам
6,3%
ERR
Реакции к просмотрам
3,36%
8 на 20 постов
Пересылки к просмотрам
1,26%
3
Постов в день
0,7
всего 20
Где отзываются чаще
доля реакций к просмотрам- 14 авг.دنیا را تقسیم کردند ولی چیزی نصیب ما نشد...28,57%
- 11 авг.آنچه در او میمیرد، راه را برای آنچه باید متولد شود باز میکند. مار، رازِ پوستاندازی را به او میآموزد؛ عقاب، راهِ دیدن از فراز را؛ و خورشید، نامِ حقیقیِ آتش درونش را. او از تاریکی نمیگریزد؛ در آن فرو میرود تا نورش را پیدا کند. زمین زیر پای او، آسمان بالای سرش، و روحش، پلی میان هر دو است. آنچه بوده را رها میکند. آنچه هست را بیدار میکند. و آنچه خواهد شد، به سویش قدم برمیدارد. _Threads of Existence10,00%
- 8 авг.без подписи9,09%
- 8 авг.اسپینوزا پرسید: «چرا انسان خودش را آزاد میپندارد؟» او نمیپرسد «آیا آزادیم؟» او از ریشه میزند به توهم ما. ما واکنش نشان میدهیم، قضاوت میکنیم، تکرار میشویم، و سپس با خیالی آسوده، نام این زنجیرهی جبریِ علت و معلول را «منِ خودم» میگذاریم. اما «من همینم که هستم»، چیزی جز نام مستعارِ ناآگاهی نیست. اگر علتِ خشمت را نشناسی، تو انتخاب نکردهای؛ آن خشم، تو را انتخاب کرده است. این یعنی فاعلِ حقیقی نیستی، مجرایی. آزادی اما در فهمِ همین رشتههای نامرئی متولد میشود. در آن مکثِ کوتاه میانِ یک انگیزه و پاسخ، وقتی علت را میبینی و آنوقت میتوانی «نه» بگویی، یا آگاهانه «آری». اینجاست که آن واکنش، به انتخاب بدل میشود و ما، از ابژهی علتها، به فاعل حقیقی بدل میشویم. _Threads of Existence9,09%
- 8 авг.هرچه بیشتر برای زندگیکردن تلاش کنید، کمتر زندگی میکنید. دست بردارید از این خیال واهی که همیشه باید به اعمال خود مطمئن باشید. تسلیم واقعیتهای درونی خود شوید، چراکه شما از هرچیز ملالآوری قویتر هستید. _اسپینوزا8,33%
- 10 авг.من در عنفوان جوانی در غار تروفونیوس یادم رفت که چگونه باید خندید؛ هنگامی که مسن تر شدم، هنگامی که چشم واکردم و واقعیت را دیدم، شروع کردم به خندیدن و از آن پس خنده ام بند نیامده است.دیدم که زندگی معنایی جز امرار معاش و هدفی به غیر از رسیدن به مقام و منصب ندارد، دیدم که میل سرشار عشق را غایتی جز تصاحب دختری پولدار نیست، دیدم که میمنت دوستی معنایی جز یاری کردن به یکدیگر به هنگام تنگدستی ندارد، دیدم که حکمت یعنی آنچه از نظر اکثریت دانایی است، دیدم شوق و ذوق مایه ای جز شهوت سخنرانی ندارد، دیدم که شجاعت یعنی خطر ده سکه جریمه شدن را به جان خریدن، دیدم صمیمیت یعنی این که بعد از شام بگویی «خواهش میکنم، قابلی نداشت»، و ترس از خدا یعنی سالی یک بار رفتن به مراسم عشاء ربانی. این بود آنچه دیدم، و خندیدم.به کند و زنجیری بسته شده ام بافته از قماش خیالات تیره و تار، رویاهای وحشت بار، اندیشه های بی قرار، دلشوره های مهیب، اضطراب های توضیح ناپذیر. این زنجیر «بسی منعطف و نرم است چون ابریشم، کشسان است و مقاوم در برابر قوی ترین تنش ها، و نمیتوان آن را پاره کرد» _یا این یا آن سورن کیرکگور5,88%
- 14 авг.فورکنیدبگم چی اول ازهمه ازتوی چنلت چشمموگرفت جوین باشید0,00%
- 14 авг.فور بفرمایید : من بگم اگه فقط یه وصیت داشتید اون چی بوده؟ (البته دوراز جونتون ) جوین باشی قشنگ تره قشنگ0,00%
- 14 авг._"من عادت ندارم چیزی را دوبار بخواهم. اما صدای او استثنا بود." _𝑻𝒉𝒆 𝑪𝒓𝒐𝒘𝒏𝒍𝒆𝒔𝒔 𝑷𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆0,00%
- 14 авг._"من عادت ندارم چیزی را دوبار بخواهم. اما صدای او استثنا بود." _𝑻𝒉𝒆 𝑪𝒓𝒐𝒘𝒏𝒍𝒆𝒔𝒔 𝑷𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆0,00%
- 10 авг.من در عنفوان جوانی در غار تروفونیوس یادم رفت که چگونه باید خندید؛ هنگامی که مسن تر شدم، هنگامی که چشم واکردم و واقعیت را دیدم، شروع کردم به خندیدن و از آن پس خنده ام بند نیامده است.دیدم که زندگی معنایی جز امرار معاش و هدفی به غیر از رسیدن به مقام و منصب ندارد،…0,00%
- 10 авг.без подписи0,00%