وسعت درون_کوچینگ
Статистикаنوع بودن ما تعیین میکنه که ما کی هستیم. ارتباط با ادمین @MohamadiFard ✅️ در تهیه مطالب این کانال سعی برآن شده مطالبی تقدیم شود تا دسترسی هایی برای کوچ های عزیز در جلسات کوچینگ فراهم آید.
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 24
- Всего постов
- 37
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 18
- 1/48двое суток
- 20
- 1/72трое суток
- 22
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
فیلتر حد میانه و تعادل: با یه فیلتر ساده میشه بیشتر رفتارها و واکنشها رو ارزیابی کنیم: فیلترِ حد میانه و تعادل. یک سوال ساده رو از خودت بپرس: ▫ آیا این رفتار یا واکنش، نسبت به شرایطی که وجود داره، متعادله؟ یا اینکه اگزجره و اغراق شدهست؟ پاسخ این سوال میتونه تو رو از خیلی از روابط ناسالم نجات بده.
✅ *مدیریت حرفهای یعنی همزمان نان امروز را بسازی و نان فردا را هم آماده کنی.»*
خطای رایج مدیران: همه پروژهها را با یک معیار اندازهگیری میکنند. برای پروژه فعلی: «چقدر درآمد ایجاد کردی؟» برای محصول جدید: «چقدر درآمد ایجاد کردی؟» برای یک آزمایش نوآورانه: «چقدر درآمد ایجاد کردی؟» در حالی که ممکن است پروژه سوم هنوز قرار نباشد درآمد ایجاد کند. قرار است یک فرض مهم را آزمایش کند و یادگیری ایجاد کند. پرسش تأملی: اگر تمام پروژهها و سرمایهگذاریهای شرکتتان را روی سه ستون قرار دهید: امروز | رشد بعدی | آینده کدام ستون بیش از حد شلوغ است؟ و کدام ستون تقریباً خالی مانده است؟
اطلس کوچ حرفهای کسبوکار (۳۱) Three Horizons Framework آیا آنقدر درگیر امروز شدهایم که فردای شرکت را فراموش کردهایم؟ مدیرعامل یک شرکت فناور گفت: «امسال باید فروش را بالا ببریم.» جلسه برنامهریزی شروع شد. همه درباره فروش فعلی، کاهش هزینهها، حفظ مشتریان و بهبود محصول صحبت کردند. همه اینها مهم بود. اما یک سؤال روی میز نبود: «چه چیزی قرار است سه سال بعد موتور رشد شرکت باشد؟» شرکت آنقدر مشغول مدیریت امروز بود که فرصت ساختن فردا را نداشت. این یکی از دامهای رایج شرکتهای SME است: امروز آنقدر فوری است که فردا همیشه به تعویق میافتد. Three Horizons Framework: مدل «سه افق رشد» که با کتاب *The Alchemy of Growth* اثر Mehrdad Baghai، Stephen Coley و David White شناخته میشود، به سازمان کمک میکند کسبوکار فعلی، فرصتهای رشد آینده و گزینههای بلندمدت را همزمان مدیریت کند. نکته مهم: این سه افق قرار نیست صرفاً سه بازه زمانی باشند. مسئله اصلی، سه نوع کار متفاوت با منطق مدیریتی متفاوت است. افق اول | H1: کسبوکار امروز را حفظ و تقویت کن این همان چیزی است که امروز پول، مشتری و جریان نقدی ایجاد میکند. مثلاً: * بهبود محصول فعلی * حفظ مشتری * افزایش بهرهوری * کاهش هزینه * بهبود فرایند فروش اینجا سؤال اصلی: «چطور کسبوکار فعلی را بهتر و سودآورتر کنیم؟» افق دوم | H2: رشد بعدی را بساز اینجا فرصتهایی قرار دارند که هنوز موتور اصلی کسبوکار نشدهاند، اما میتوانند به آن تبدیل شوند. مثلاً: * ورود به یک بازار جدید * محصول جدید برای مشتریان فعلی * مدل درآمدی جدید * توسعه یک قابلیت جدید * یک کسبوکار مجاور سؤال اصلی: «کدام فرصت میتواند موتور رشد بعدی ما شود؟» افق سوم | H3: گزینههای آینده را آزمایش کن اینجا هنوز نمیدانیم کدام ایده واقعاً موفق خواهد شد. پس هدف، سود فوری نیست. هدف: یادگیری، آزمایش و ساختن گزینههای آینده است. مثلاً: * یک فناوری نوظهور * یک مدل کسبوکار کاملاً جدید * یک بازار ناشناخته * یک نمونه اولیه * یک آزمایش کوچک سؤال اصلی: «چه چیزی ممکن است در آینده برای ما اهمیت حیاتی پیدا کند؟» یک مثال برای شرکت فناور: فرض کنید یک شرکت نرمافزاری امروز از فروش یک محصول سازمانی درآمد دارد. H1: بهبود محصول فعلی کاهش هزینه پشتیبانی افزایش نگهداشت مشتری H2: ورود به بازار شرکتهای متوسط ارائه نسخه SaaS توسعه یک ماژول جدید H3: استفاده از یک فناوری نوظهور آزمایش یک مدل درآمدی جدید بررسی یک بازار کاملاً متفاوت حالا مدیر میتواند ببیند: آیا تمام منابع ما صرف H1 شده است؟ اگر پاسخ بله باشد، شاید امروز خوب عمل کنیم؛ اما ممکن است چند سال بعد دیگر موتور رشد نداشته باشیم. یک سوءبرداشت خطرناک: Three Horizons نمیگوید: «۷۰٪ پول را H1 و ۲۰٪ را H2 و ۱۰٪ را H3 بده.» این نسبتها در بعضی کاربردها بهعنوان یک قاعده سرانگشتی مطرح شدهاند، اما نسخه ثابت و جهانشمول این چارچوب نیستند. حتی خود #مککینزی تأکید میکند که شرکتها باید هر سه افق را همزمان مدیریت کنند و نسبت سرمایهگذاری به صنعت و شرایط شرکت بستگی دارد. مدیر معمولی میپرسد: «این پروژه چه زمانی پول میسازد؟» اما مدیر استراتژیک ابتدا میپرسد: «این پروژه متعلق به کدام افق است و با چه منطقی باید مدیریت شود؟» چون نمیتوان یک پروژه H3 را با معیارهای H1 قضاوت کرد. اگر از یک آزمایش اولیه انتظار سود فوری داشته باشیم، احتمالاً خیلی زود آن را میکشیم و اگر یک کسبوکار بالغ را با منطق آزمایش و یادگیری مدیریت کنیم، ممکن است انضباط لازم برای سودآوری را از دست بدهیم. این لنز چه کمکی به مدیر میکند؟ ✅ کمک میکند تفاوت «عملیات امروز» و «ساختن آینده» دیده شود. ✅ از قربانی شدن نوآوری در مقابل فشارهای روزمره جلوگیری میکند. ✅ به مدیر کمک میکند سرمایه و توجه مدیریتی را بین افقهای مختلف متعادل کند. ✅ معیار موفقیت هر نوع فعالیت را متناسب با ماهیت آن تعیین کند. مککینزی نیز بر همین تفاوت در شیوه مدیریت و سنجش عملکرد افقهای مختلف تأکید کرده است. کوچ نمیپرسد: «برای رشد چه ایدهای دارید؟» میپرسد: «اگر تمام وقت مدیران صرف حل مسائل امروز شود، چه کسی مسئول ساختن فردای سازمان خواهد بود؟» پرسشهای کوچینگی: 🔸 امروز چه چیزی بیشترین درآمد شرکت را ایجاد میکند؟ 🔸 موتور رشد بعدی ما دقیقاً چیست؟ 🔸 چه چیزی را داریم آزمایش میکنیم که هنوز نمیدانیم آینده دارد یا نه؟ 🔸 اگر پنج سال هیچ چیز جدیدی نسازیم، چه اتفاقی برای کسبوکارمان میافتد؟ 🔸 کدام پروژه را با معیار اشتباه ارزیابی میکنیم؟ 🔸 آیا فشار نتایج کوتاهمدت، سرمایهگذاری روی آینده را خفه کرده است؟
با توجه به این موقعیت، منابع و توجه مدیریتی را چگونه بین امروز و آینده توزیع کنیم؟
سازمانی که فقط امروز را بهینه میکند، ممکن است آیندهاش را قربانی کند؛ و سازمانی که فقط آینده را دنبال میکند، ممکن است پولی برای رسیدن به آن آینده نداشته باشد.
هر احساسی دستور نیست؛ اما هر احساسی ارزش بررسی دارد. گاهی رشد از جایی شروع میشود که به جای خاموش کردن یک احساس، جرئت میکنی ببینی آمده است چه چیزی را به تو نشان دهد.
آنچه احساساتت به تو نمیگویند ۸ : احساساتت همیشه نمیخواهند چیزی را تغییر بدهی؛ گاهی میخواهند چیزی را ببینی گاهی یک احساس ناخوشایند را تجربه میکنیم و بلافاصله دنبال «راهحل» میگردیم. غمگینم بنابراین باید خودم را مشغول کنم. عصبانیام پس باید طرف مقابل را متقاعد کنم. مضطربم اما باید مطمئن شوم هیچ اتفاق بدی نمیافتد. ناامیدم درنتیجه باید سریع انگیزه پیدا کنم. انگار هر احساسی یک مسئله است که باید حل شود. اما همیشه اینطور نیست. گاهی احساس، برای اینکه چیزی را تغییر بدهی نیامده است. آمده تا چیزی را ببینی. فرض کن بعد از یک جلسه کاری، احساس سنگینی میکنی. هیچ اتفاق مشخص و بزرگی هم نیفتاده. اما چیزی درونت میگوید: «یک جای کار درست نیست.» اگر بلافاصله این احساس را با «من زیادی حساس شدهام» کنار بزنی، ممکن است اطلاعات مهمی را از دست بدهی. شاید در آن جلسه نتوانستی مخالفتت را بیان کنی. شاید احساس کردی دیده نشدی. شاید برخلاف ارزشهایت تصمیم گرفتی. یا شاید فقط خسته بودی. احساس، بهتنهایی توضیح کامل ماجرا نیست؛ اما میتواند ما را به چیزی که نیاز به توجه دارد، هدایت کند. این تفاوت مهمی است: احساسات را نه باید اطاعت کرد و نه باید خاموش کرد. باید شنید و بررسی کرد. مراجع میگوید: «نمیدانم چرا، ولی دیگر از این کار لذت نمیبرم.» پاسخ سریع میتواند این باشد: «پس شغلت را عوض کن.» اما کوچ حرفهای ممکن است مکث کند: «این احساس از چه زمانی شروع شد؟» «در چه موقعیتهایی بیشتر میشود؟» «وقتی این احساس ظاهر میشود، چه چیزی برایت مهم میشود؟» ممکن است در پایان مشخص شود مسئله خودِ شغل نیست؛ بلکه فاصلهای است که بین زندگی فعلی فرد و یکی از ارزشهای مهمش ایجاد شده است. اینجاست که احساس از یک «مشکل» تبدیل میشود به دادهای برای خودشناسی. به احساسی فکر کن که مدتی است تلاش میکنی از آن خلاص شوی. اگر به جای اینکه بپرسی: «چطور این احساس را از بین ببرم؟» بپرسی: «این احساس میخواهد توجه من را به چه چیزی جلب کند؟» چه چیزی ممکن است ببینی که تا امروز ندیدهای؟ پرسشهای کوچینگی: ◾ کدام احساس را در زندگیات بیشتر از همه نادیده میگیری؟ ◾ این احساس معمولاً در چه موقعیتهایی ظاهر میشود؟ ◾ وقتی این احساس میآید، چه چیزی برایت مهمتر میشود؟ ◾ آیا این احساس از یک نیاز، مرز، ارزش یا مسئله حلنشده خبر میدهد؟ ◾ اگر به جای حذف احساس، فقط یک هفته با کنجکاوی به آن گوش بدهی، چه چیزی ممکن است درباره خودت کشف کنی؟
در دنیای قضاوتها ، تنها به این نکته توجه میشود که «دیگران بر اساس نظر ما چگونهاند؟» ▪️فردی درترافیک جلوی ما بپیچید «احمق» ▫️ما که جلوی دیگران می پیچیم «زرنگ» ▪️کسی جواب تلفن ما راندهد «بی معرفت» ▫️ما که جواب ندهیم «گرفتار» ▪️فرد بلندتر از ما «دراز» ▫️کوتاهتر از ما «کوتوله» ▪️همسری که زیاد محبت بخواهد «وابسته» ▫️ما بیشتر بخواهیم «بی احساس» ▪️همکار جزئی نگر «ایرادگیر و وسواسی» ▫️ما جزنگرتر باشیم «شلخته و بی نظم» ▪️ فردی لیوان آب ما را چپه کرد «کور» ▫️ پای ما به لیوان دیگری خورد «شعور» ندارند لیوان را سر راه قرار داده است و... دنیای قضاوت ها یعنی تحلیل رفتار و گفتار دیگران بر اساس نیازها و ارزش های خودمان کتاب #ارتباط_بدون_خشونت #مارشال_روزنبرگ
استراتژی رشد ۵: تفکر پلتفرمی؛ چگونه از «رشد خطی» به «رشد نمایی» برسیم؟ از فروش محصول تا خلق اکوسیستم؛ راز غیرقابلتعویض شدن در بازار «در مدل خطی، شما برای خلق هر واحد ارزش جدید باید هزینه کنید؛ اما در پلتفرم، این ذینفعان بیرونی هستند که روی زیرساخت شما ارزش میسازند!» بسیاری از شرکتهای فناور و دانشبنیان در یک «رشد خطی» قفل میشوند: اگر ظرفیت خط تولید یا ظرفیت ساعات کاری تیمشان ۲۰٪ افزایش یابد، فروششان هم حداکثر ۲۰٪ رشد میکند. چرا؟ چون مدل کسبوکاری آنها هنوز بر پایه «فروش یکطرفه خطی (Pipeline Model)» است؛ یعنی خرید ماده اولیه/تکنولوژی، ساخت محصول، فروش به مشتری. در مقابل، شرکتهایی که تفکر پلتفرمی (Platform Strategy) دارند، زیرساختی فراهم میکنند تا تولیدکنندگان، تامینکنندگان و مصرفکنندگان روی آن به هم متصل شوند. اینجاست که اثر شبکهای (Network Effect) فعال میشود: هر کاربر جدید، ارزش سیستم را برای کاربران قبلی بیشتر میکند بدون اینکه هزینه تولید شما دو برابر شود! حل مسئله مرغ و تخممرغ و شاخص پایداری: بزرگترین چالش تحلیلگرانه در پلتفرمها، چالش اولیه جذب دو طرف بازار (Chicken-and-Egg Problem) است. تا زمانی که تامینکننده نباشد، مشتری نمیآید؛ و تا مشتری نباشد، تامینکننده انگیزه پیوستن ندارد. برای شروع، نباید ادعای پلتفرم جامع کرد! ابتدا باید یک «ابزار یکطرفه باارزش (Single-Player Tool)» ساخت تا یکی از دو طرف جذب شود. وقتی حجم عظیمی از یک سمت را در اختیار گرفتید، سمت دوم خودبهخود وارد میشود. تغییر ذهنیت از «انحصار» به «همآفرینی»: مانع اصلی در ذهن مدیرعامل و بنیانگذاران، وسواسِ کنترل ۱۰۰٪ روی همهچیز است. مدیر میگوید: «چرا بگذارم دیگران (شرکتهای مکمل، سازندگان قطعات، یا برنامهنویسان مستقل) روی محصول ما افزونه یا خدمت ارائه دهند و سود ببرند؟ خودم باید همهچیز را بسازم!» این انحصارطلبی، سرعت رشد شرکت را خفه میکند. «آیا ترجیح میدهید مالک ۱۰۰٪ یک محصول متوسط با رشد خطی باشید، یا صاحب ۵۰٪ از یک اکوسیستم عظیم که بقیه برای بزرگتر شدنش تلاش میکنند؟ چرا به جای رقابت با فعالان صنعت، نقش زمین بازی (Ground) را برای آنها ایفا نمیکنید؟» سازمانهای متعالی پلتفرمی، به جای بستن دربهای سیستم، APIها و پروتکلهای ارتباطی استاندارد خلق میکنند تا تعویض شدنشان در صنعت غیرممکن شود. اگر مشتری بخواهد محصول یا دستگاه شما را با سیستمهای دیگر ترکیب کند، آیا این کار به راحتی انجام میشود یا سیستم شما کاملاً ایزوله و بسته است؟ استانداردسازی ماژولها و باز کردن بخشهایی از زیرساخت تا ذینفعان بیرونی بتوانند بدون نیاز به دخالت مستقیم تیم شما، خدمات مکمل روی آن توسعه دهند. مثال از صنعت سلامت و تجهیزات پزشکی (MedTech): یک شرکت دانشبنیان سازنده دستگاههای نوار قلب (ECG) همراه را تصور کنید. اگر فقط دستگاه میفروخت، یک شرکت خطی بود. اما آنها یک پلتفرم پرونده سلامت ابری ساختند: پزشکان، پزشکان یار و درمانگاهها به پلتفرم متصل شدند. اکنون دستگاه به عنوان ابزار ورود به پلتفرم است و درآمد اصلی از اشتراک ماهانه تحلیل دادهها توسط پزشکان تأمین میشود. با اضافه شدن هر بیمار، ارزش سیستم برای پزشکان، و با حضور پزشکان بیشتر، ارزش آن برای بیماران بالا میرود. مثال از صنعت ماشینسازی و اتوماسیون صنعتی: یک مجموعه تولیدکننده بازوهای رباتیک صنعتی به جای اینکه خودش برای هر کارخانهای برنامهنویسی اختصاصی کند، کنترلر ربات را پلتفرمی کرد (ارائه API و پروتکل باز). حالا شرکتهای کوچک مهندسی (Integrators) خودشان نرمافزارها و گریپرهای مختلف را برای صنایع مختلف (از بستهبندی دارویی تا خودروسازی) روی این ربات توسعه میدهند. شرکت بدون صرف هزینه R&D اختصاصی برای هر صنعت، وارد دهها بازار جدید شد. این ۳ پرسش استراتژیک را در جلسه آینده تیم مدیریت مطرح کنید: ۱- آیا محصول یا خدمت شما یک «ابزار بسته و ایزوله» است یا قابلیت اتصال به سایر ذینفعان و ابزارهای مکمل صنعت را دارد؟ ۲- چگونه میتوانید برای ذینفعان بیرونی (مثلاً سازندگان قطعات جانبی، مشاوران یا توسعهدهندگان) انگیزهای ایجاد کنید تا روی زیرساخت شما خدمت ارائه دهند؟ ۳- آیا ورود یک کاربر یا مشتری جدید به سیستم شما، هیچ ارزش افزودهای برای سایر کاربران قدیمی ایجاد میکند؟ (چطور اثر شبکهای را فعال کنید؟) 💬 تجربه شما چیست؟ آیا در حوزه فعالیت خود به فکر تبدیل محصول از یک «ابزار یکطرفه» به یک «پلتفرم یا اکوسیستم تعاملی» افتادهاید؟استراتژی رشد ۵: تفکر پلتفرمی؛ چگونه از «رشد خطی» به «رشد نمایی» برسیم؟
✅ هر کاری که حال تو را بهتر میکند، الزاماً زندگی تو را بهتر نمیکند. گاهی بلوغ هیجانی از جایی شروع میشود که بتوانی بین «تسکین فوری» و «زندگی بهتر» تفاوت بگذاری.
آنچه احساساتت به تو نمیگویند ۷: گاهی احساس، مسئله نیست؛ تلاشی است برای حل یک مسئله تا حالا شده از چیزی ناراحت باشی و بهجای اینکه بفهمی چه اتفاقی افتاده، فقط بخواهی این حس تمام شود؟ مثلاً: نگران یک تصمیمی هستی بنابراین مدام اطلاعات جمع میکنی. از قضاوت دیگران میترسی پس خودت را بیش از حد توضیح میدهی. احساس طردشدگی میکنی درنتیجه پیام میدهی، پیگیری میکنی، اطمینان میخواهی. عصبانی میشوی بنابراین بحث را ادامه میدهی تا ثابت کنی حق با توست. در همه این موقعیتها، یک اتفاق ظریف در حال رخ دادن است: احساس فقط تجربه نمیشود؛ ما تلاش میکنیم با انجام کاری، آن را تغییر دهیم. این تلاش همیشه بد نیست. گاهی اضطراب به تو میگوید آماده شو. گاهی ترس باعث میشود خطر را جدی بگیری. گاهی ناراحتی تو را به سمت گفتوگویی مهم میبرد. مسئله از جایی شروع میشود که یک رفتار را نه برای حل مسئله واقعی، بلکه فقط برای خلاص شدن از احساس ناخوشایند انجام میدهیم. مثلاً: بهخاطر اضطراب، تصمیم را مدام عقب میاندازیم. در کوتاهمدت آرامتر میشویم. اما چه اتفاقی میافتد؟ تصمیم همچنان باقی است و ذهن یاد میگیرد «هر وقت مضطرب شدی، فرار کن.» دفعه بعد اضطراب میآید، اجتناب آسانتر میشود و چرخه ادامه پیدا میکند. پس یک سؤال مهمتر از «چطور حالم را بهتر کنم؟» وجود دارد: «کاری که برای بهتر شدن حالم انجام میدهم، واقعاً زندگیام را بهتر میکند؟» فرض کن مراجع میگوید: «هر بار باید یک تصمیم مهم بگیرم، عقب میکشم.» بهجای اینکه فقط درباره تصمیم صحبت کنیم، میتوانیم چرخه را بررسی کنیم: چه احساسی قبل از عقبکشیدن ظاهر میشود؟ بعد از عقب کشیدن چه چیزی به دست میآوری؟ و در بلندمدت چه چیزی از دست میدهی؟ ممکن است مراجع کشف کند که عقب انداختن تصمیم، در کوتاهمدت اضطرابش را کم میکند؛ اما در بلندمدت اعتمادش به خودش را کاهش میدهد. اینجا دیگر فقط با یک «احساس ناخوشایند» مواجه نیستیم. با یک الگوی رفتاری مواجهیم که برای کاهش آن احساس شکل گرفته است و این کشف میتواند نقطه شروع تغییر باشد. این روزها برای فرار از کدام احساس، کاری را تکرار میکنی؟ و اگر صادقانه نگاه کنی: این رفتار در بلندمدت واقعاً به زندگی تو کمک کرده یا فقط چند دقیقه حالت را بهتر کرده است؟ پرسشهای کوچینگی: ◾ وقتی احساس ناخوشایندی سراغت میآید، معمولاً برای کم کردن آن چه میکنی؟ ◾ این رفتار در کوتاهمدت چه چیزی به تو میدهد؟ ◾ هزینه بلندمدتش چیست؟ ◾ آیا چیزی که از آن فرار میکنی واقعاً خطرناک است، یا فقط ناخوشایند است؟ ◾ اگر حاضر باشی کمی از آن احساس را تحمل کنی، چه کاری را میتوانی انجام دهی که به زندگی مطلوبت نزدیکتر باشد؟
✅ قبل از اینکه تصمیم بگیری کجا حرکت کنی، باید زمین بازی را ببینی. استراتژی فقط انتخاب کاری نیست که انجام میدهیم؛ انتخاب این است که در کدام قسمت از زنجیره ارزش باید متفاوت باشیم.
اگر امروز تمام قابلیتهای شرکتتان را روی یک نقشه قرار دهید، کدام قابلیت واقعاً مزیت رقابتی شماست و کدام قابلیت را فقط به این دلیل نگه داشتهاید که همیشه همینطور انجامش دادهاید؟